[/color]به اندازه ی دنیا دلمم گرفته...
[size=medium]چند روزی هست که مامانم تو خودشه میدونم واسه چیه واسه اینکه دیگه نذاشتم شوهرم تنها باشه با مامانم یا اینکه شرایطی پیش بیاد که مامانم بتونه راحت باشه و ابراز علاقه کنه واسه همینه که مامانم زیاد با شوهرم حرف نمیزنه سنگین جواب میده و یه جورایی معلومه که ناراحته ولی من دوست ندارم دوست دارم بخندیم شاد باشیم حرف بزنیم و...
امروز من و بابا و مامان داشتیم تنهایی حرف میزدیم در مورد جهیزیم وحرفایی در همین مورد بعد مامانم به شوخی گفت رفتی خونه ی خودتت بچه رو بیا ری نکنه نیاری هروز باید سر بزنی من فکر کردم شوهرمو میگه گفتم شوهرمو بیارم ؟ یه دفعه جلوی بابام گفت : نه خیر خیلی خوشم میاد ازش بعد با حالت صورتش اینگار که میخوای بالا بیاری گفت اوع.
نمیدونید چقدر بهم بر خورد که بالا تر از این کار هست که بگه اوع ...؟؟؟!!!نمیدونم آخه شوهر من که اصلا اهل نیش و کنایه یا اذیت کردنه خانوادم نیست چرا هر جور دوست داره حرف میزنه اصلا احترام نگه نمیداره با این حرفش من خورد شدم مثلا من دخترشم! منم اصلا هیچی نگفتم بعد چند لحظه رفتم توی اتاق. شما بگین چیکار کنم چه جوری رفتار کنم؟ برم سر خونه زندگیم حتی اگه برام سخت باشه؟ خستم دوست داشتم همه با هم خوب بودیم...![]()






علاقه مندی ها (Bookmarks)