RE: چه طوری از این دور زجر آوری که زندگیم اسیرشه رها بشم
سلام
مشکلات هم چنان با درجه رنگ کمتری وجود داره
دیشب بعد از یه بحث مفصل کمی باهم نرم تر شدیم
هرچند بهم گفت که از چشمم افتادی و علاقه ام بهت خیلی خیلی کم شده به دو دلیل یکی اینکه موهامو ندادم تو دوم هم تو ماشین موقع برگشتن از کوهستان که هیچ کس تو جاده متوجه ما نبود من روسریمو تو ماشین برداشتم تا موهامو که باز شده بود مرتب کنم و آقا هم شدیدا بهشون بر خورده..........
ازتون راهنمایی می خوام یکی اینکه با این اوضاع چه طوری رفتار کنم
و دوم اینکه مادرشوهر گرامی چون اونروز تو کوهستان که مهمانی داشتند ناراحت بودم با من سر سنگین شدند و طی تماسی که باهاشون داشتم خیلی راحت برگشتن گفتند چرا ناراحتی در مهمانی شرکت می کنی
در حالیکه ناراحتی من محسوس نبود و چون به خاطر بی احترامی همسرم توی مهمونی بغض گلوم رو گرفته بود رفتم کلید خونشونو از پدر شوهرم گرفتم تا به خونه برم و کمی آرومتر بشم و برگردم و اونا هم بهشون برخورده در حالیکه اونا متوجه بغض من نشدند و می تونم بگم رفته بودم لباسم رو عوض کنم
حالا هم بهم بی محلی می کنند آیا منم بهشون بی محلی کنم می ترسم همین مسئله باعث ایجاد یه شکاف بزرگ بینمون بشه دوباره
خواهش می کنم بگید چی کار کنم حالا
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)