سلام من مشکلات زیادی با همسرم دارم ولی واسه عمده ترینش ازتون راهنمایی میخوام.
ما یک سال و نیمه که ازدواج کردیم.قبلش با هم رابطه داشتیم و علاقه شدید بینمون باعث شد واسه به هم رسیدن خیلی تلاش کنیم.همسرم فرزند اول خانوادست و پدرش قبل ازدواجمون فوت شدن همه چیز از کوچیک تا بزرگ رو دوشه شوهرمه.
این چیزایی که میگم رو از اول میدونستم که شوهرم مسٸوله ولی فکر نمیکردم خودش تا این حد شورش رو در بیاره که باعث آزاره هردومون بشه.اختلاف سنیمون 8 ساله ولی این موضوع تا حالا مشکلی بینمون پیش نیوورده.
من خیلی احساسی هستم و ایشون هم همینطور و لی متأسفانه آدمه خیلی خودخواهیه.انتظار داره از کوچکترین چیز مثلأ خریده خونه، زیر نظر خودش باشه که من احساس میکنم توی خونه کاره ای نیستم. از بدو عروسیمون دعواها سره هر چیزه مهم و مسخره ای شروع شد.
متأسفانه خیلی حرمتها بینمون شکسته شده. که قبول دارم خودم خیلی مقصر بودم. با عصبانی شدنش منم داد میزدم و یا جوابش رو میدادم ولی وقتی که بد بلاهایی سرم اوورد برام تجربه شد که خودم رو اصلاح کنم. از اطاق میرفتم بیرون یا اینکه حرفام رو تو دلم نگه میداشتم.
جدیدا ًتا تقی به توقی میخوره میگه پاشو از خونه برو بیرون، پشیمونم که باهات ازدواج کردم.این جملات رو که میشنوم خیلی آتیش میگیرم، سر دعوا آخرمون میخواستم قرص بخورم ولی ترسیدم یکی بابت اینکه از عاقبت این کار میترسم و دیگه اینکه چند وقتیه قصد بچه دار شدن کردیم ترسیدم که باردار باشم و گناه اون طفل معصوم هم گردنم بیوفته.
من رو به راحتی آب خوردن به خانوادش میفروشه، وقتی این ها رو میشنوم روز به روز بیشتر ازشون بدم میاد.
منی که واسه همه دعای خیر میکردم بلایی سرم اوورده که حرفایی یا دعاهایی در حق خانوادش بکنم که بعدش از خودم بدم میاد.
همسرم یه آدم خودخواهه که فقط انتظا داره. میگه من حرف زشت نزنم، با رفتارای بد و حرفای ناحقش صدام بالا نره ولی خودش هر توهینی که کرد حقمه و هیچ اشکالی نداره.
یه عادته خیلی خیلی بده دیگه هم که داره اینکه تا هر چی میشه حرف خانوادش رو میکشه وسط. چون خیلی بهشون حساسه و میترسه من نیت این رو داشته باشم که ازشون ببرونمش.
در صورتیکه من به وضوح باهاش صحبت کردم که حق خودم رو میخوام و نمیخوام از کسی چیزی بگیرم.
احترامشون رو بیش از اندازشون داشتم ولی این به چشم شوهرم کمه چون زیاد نمیا ن خونمون میگه رویی از من نمیبینن (برادراش آدمای فوق العاده کم رویی هستند که با زن های فامیل خودشون هم، راحت برخورد ندارن. در حد یه سلام احوالپرسی خشک) منم وقتی میبینم اخلاقشون ایجوریه، در حد خودشونم.
آخه خانوادش آدمایی هستند که همه چیز رو به فضولی میبینن.منم سعی میکنم که خطایی نکنم که کسی انگ فضولی بهم نچسبونه.
خیلی خسته شدم. هیچ امیدی به زندگیم با همسرم ندارم. چون میبینم جام محکم نیست. خیلی همدیگه رو دوست داریم، خیلی بهم محبت داره، ولی وقتی تو رفتاراش میبینم اولویته پنجم یا ششم هستم، داغونم میکنه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)