به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 58
  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 07 تیر 99 [ 01:39]
    تاریخ عضویت
    1390-6-05
    نوشته ها
    95
    امتیاز
    6,589
    سطح
    53
    Points: 6,589, Level: 53
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 161
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    272

    تشکرشده 208 در 69 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خشونت شدید شوهرم 2

    سلام
    گل آرا جان اگر تصمیمت همینه خیلی محکم جلوی خانوادت وایسا
    من تو دوره عقد هستم چهار ماهه کارم به طلاق کشیده
    نه من و نه همسرم نمی خواستیم کار به اینجا بکشه ولی خانوادها مون این کارو کردن
    اون جلوی خانوادش وایساد پیش خیلی از فامیلها رفت برای آشتی ولی خانواده من راضی نشدن
    وقتی که من می گم می خوام ادامه بدم می گن باشه همین حالا می بریم تحویلت می دیم به همسرت و دیگه دختری به این نام نداریم
    با این که مهریمو اجرا گذاشتن ولی همسرم می خواد مهریمو بده ولی راضی به طلاق نمی شه
    خیلی داغونم

    حالو روزمو گفتم که تو نتیجه بگیری اگر واقعا امیدواری به ادامه زندگیت براش بجنگ جلوی خانوادت وایسا

    انشالله خداوند بهترینهارو برات رقم بزنه

  2. #12
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 آذر 94 [ 06:20]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,041
    سطح
    45
    Points: 5,041, Level: 45
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    373

    تشکرشده 699 در 298 پست

    Rep Power
    61
    Array

    RE: خشونت شدید شوهرم 2

    ممنون...امیدوارم مشکل شما هم زودتر حل بشه.
    اما من در حال حاضر احساس خوبی به شوهرم ندارم... چون احساسم تثبیت نشده نمیخوام برای جدایی تصمیم بگیرم. ولی به همه حرفهای خواهرام هم حق نمیدم...گرچه میدونم اگه بخوام با همسرم ادامه بدم باید رابطه ام رو باهاشون قطع کنم...
    باید زمان بگذره و ببینم چی پیش میاد. اگر هم زندگیم با همسرم ادامه پیداکنه...مهمترین مسئله اینه که احساسم رو بهش بازسازی کنم...تا بتونم مشکل رو حل کنم. خیلی خوبه که شما دلت با همسرته...انشالله مشکلت حل بشه. متاسفانه من وقتی ازدواج کردم خواهرام اعلام کردن دیگه خواهری به این نام نداریم...تا الان هم کوتاه نیومدن....ازاین ور شوهرم منو تو 2 راهی انتخاب میذاشت که یا من یا اونا...از اونور هم خواهرام....
    کاری کردن که از هر دو سمت زده بشم...
    گاهی فکر میکنم طلاق بگیرم واسه دکترا از ایران برررررررررررم ....یه جای دوووووووور....جایی که هیچکی نباشه...بعد با خیال راحت کتاب بخونم...نقاشی بکشم...و از زندگی لذت ببرم....
    کاش از شاخه سرسبز حیات ،

    گل اندوه مرا می چیدی ...

    "فروغ فرخزاد"

  3. کاربر روبرو از پست مفید گل آرا تشکرکرده است .

    ahrmb (جمعه 15 دی 91)

  4. #13
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 تیر 03 [ 04:02]
    تاریخ عضویت
    1388-1-20
    نوشته ها
    1,530
    امتیاز
    37,798
    سطح
    100
    Points: 37,798, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second ClassSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    5,746

    تشکرشده 6,060 در 1,481 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    276
    Array

    RE: خشونت شدید شوهرم 2

    گل آراي عزيز

    با توجه به شرايط حساستون شما به حمايت خانوادتون نياز دارين ولي در حال حاضر تصميم ها و نظرات اونها درست به نظر نمي رسه.

    بهتره از خانوادتون يه فرصت يكساله بخواين و بگيد در نهايت بعد از يكسال مي خواين طلاق بگيريد و تو اين مدت روي خودتون و روابطتت با همسرتون و همچنين روابطتون با خانوادتون كار كنيد.
    درسته كه بزرگترها تجربه دارند و انتهاي خيلي از تصميمات ما واسشون آشكاره ولي دليل نميشه كه هميشه در مقابل خواسته هاشون منفعلانه عمل كنيم.
    فعلا فقط با خانوادتون مشورت كنيد ولي در نهايت تصميم آخر رو خودتون بگيريد.

    اين تاپيك ها رو هم مطالعه كنيد:
    كارگاه آموزشي رفتار جرات مندانه

    بهترين شكل تصميم گيري


  5. 3 کاربر از پست مفید صبا_2009 تشکرکرده اند .

    صبا_2009 (سه شنبه 03 بهمن 91)

  6. #14
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 آذر 94 [ 06:20]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,041
    سطح
    45
    Points: 5,041, Level: 45
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    373

    تشکرشده 699 در 298 پست

    Rep Power
    61
    Array

    RE: خشونت شدید شوهرم 2

    مرسی صبا جان.
    کارگاه رفتار جرأتمندانه رو خوندم و فهمیدم من و همسرم از همون ابتدا تو چرخه رفتار منفعلانه-پرخاشگرانه افتادیم و هی جامون با هم عوض شد...ولی این اواخر جامون تثبیت شد...همیشه من منفعل بودم و همسرم پرخاشگر...و تماااام عوارض رفتار منفعلانه سرم اومده از کاهش عزت نفس و افسردگی بگیر تا میگرن و حتی فشار خون. البته من چند باری رفتار جرأتمند رو امتحان کردم ولی پاسخش پرخاشگری بود...چون این رفتار پرخاشگرانه برای همسرم نهادینه شده...و فقط در صورتی به نتیجه میرسیم که هر دو آگاهانه سعی کنیم...به اینکه ممکنه همسرم درآینده با تغییر رفتار من تغییر کنه امیدوار شدم (اما هنوز دوستش ندارم...این بزرگترین مشکلیه که در صورت ادامه زندگیم باید حلش کنم).

    البته یه نکته ای نظرمو خیلی جلب کرد اینکه من در برخورد با دوستان و در جایگاه اجتماعی که دارم تقریبا همیشه 100% جرأتمند رفتار کردم بدون اینکه در جریان باشم رفتارم جرأتمنده یا با مطالعه یاد گرفته باشم چطور برخورد کنم...واتفاقا همین رفتارم همیشه باعث شده برای بقیه مطمئن ترین دوست باشم و دوستان خوب زیادی داشته باشم و رفتارم در اکثر مواقع شفاف و صریحه برای همین کمتر برام مشکل ارتباطی پیش میاد مخصوصا تو محیط های جدی مثلا سرکار یا یه پروژه گروهی. ولی جرا در برخورد با همسرم اینقدر رفتارم فرق کرده؟ یا حتی در ارتباط با خواهرام؟ بعد از فوت پدرم همیشه سعیم بر راضی نگه داشتن خواهرام بوده و هیچ وقت اشباع نشدن و عقیده دارن من حرف گوش نمیدم...در حالیکه خدا میدونه چقدررر برای رضایت اونا پا رو دلم و حتی عقایدم گذاشتم...6 سال این کارو کردم تا بالاخره منفجر شدم وبا کسی ازدواج کردم که هیچ کدومشون راضی نبودن....انگار میخواستم انتقام بگیرم...که به چه قیمتی تموم شد! من نمیدونم کسی که بلده درست رفتار کنه چرا رفتارش تو زندگی شخصی و اجتماعیش اینقدر با هم تفاوت داره؟
    کاش از شاخه سرسبز حیات ،

    گل اندوه مرا می چیدی ...

    "فروغ فرخزاد"

  7. کاربر روبرو از پست مفید گل آرا تشکرکرده است .

    ahrmb (شنبه 16 دی 91)

  8. #15
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 آذر 94 [ 06:20]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,041
    سطح
    45
    Points: 5,041, Level: 45
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    373

    تشکرشده 699 در 298 پست

    Rep Power
    61
    Array

    RE: خشونت شدید شوهرم 2

    اعصابم خیلی خورده...همه احساسهای منفی با هم بهم حمله کردن...خشم...تأسف...غصه...
    خیلی اعصابم به هم ریخته. حس میکنم تو یه اتاق 1 متر در 1 متر با دیوارهای بلند بدون هیچ دری ایستادم...دوست دارم بمیرم. آینده هر چقدر هم روشن حتی با همسرم!!! هم به نظرم پوچه.
    رفتم با وکیلم حرف زدم...خب به لحاظ قانونی میتونم تعهد داشته باشم. اومدیم و شوهرم هم قبول کرد...بعدش چی؟ من از اون خونه و اون اتاق و اون خیابون متنفرم...خونه رو هم عوض کنه...با خودش چه کار کنم؟ با خودم چکار کنم؟
    الان میخواستم بخوابم...خیلی هم خوابم میاد...ولی از شدت بغض نمیتونم بخوابم. فکر میکنم به شبها و روزهایی که تو شرایط کاملا 100% خفقان خودمو مشغول میکردم که زمان بگذره...گلی از خواب بیدارش نکن...گلی نگو بره فلان جا...جوابشو نده...به روی خودت نیار....ذکربگو....ذکر بگو...نماز بخون...برو امامزاده محل...شوهر من با اعمال زوووووور به هرچی میخواست میرسید بعد توقع داشت لبخند بزنم. آخه این آدم چطووووری روش میشه زنگ بزنه بگه یه فرصت دیگه....تو این مدت فکر هم میکنه؟ شرمنده میشه؟ وجدان هم داره؟ در جریانه چیکار کرده؟
    از بغض گلوم درد میکنه ولی اینقدر عصبانی ام نمیتونم گریه کنم.
    هیچی جلو نمیره...پایان نامه و استاد و دانشگاه رو ول کردم اومدم...زندگیم رو هواست...نه خودم میدونم چی میخوام نه خونوادم میدونن چی میخوان؟ خواهرم زنگ زده از کل حرفاش هیچ جمعبندی نداشتم...
    از یه طرف میگه اون دشمن ماست... روانیه... هرگز هرگز هرگز عوض نمیشه...بین شما هیچی درست نمیشه... این دفعه دلش پرتر هم هست نمیزنه میکشدت...چرا میری دنبال وکیل؟ چرا دنبال شرط قانونی واسه برگشتنی؟ از یه طرف هم میگه طلاق بگیری زندگیت سیاه میشه...نابود میشی....به هیچ جا نمیرسی....
    پس من چیکار کنم خدا ....
    چی درسته؟ مطالب این تالار و میخونم میبینم خب ... منم اشتباه کردم...یه لحظه امیدوار میشم. دوباره که میخونم میبینم آخه جواب اشتباه من نباید این برخوردا میبود!!!!!!!! میبینم گاهی خانم ها چه خطاهایی میکنن و شوهرشون....اون بنده خدایی که خانمش هنرمند بود و به شوهرش خیانت کرده بود....من هیچ پستی براش نذاشتم...چون اگه میذاشتم مینوشتم من یکی اگه دستم به اون دختر برسه !!!! چه برسه به شما که شوهرشی!!! آخه خطا داریم تا خطا...اشتباه داریم تا اشتباه...
    خیلی حالم بده. برادر خواهرام زنگ میزنن که خبرم رو بگیرن...اگه جوری صحبت کنم که حرفام به طلاق اشاره داشته باشه آه میکشن و میگن ببینیم خدا چی میخواد...نابود شدی رفت...شاید هم شرایط دیگه ای پیش بیاد...
    اگه حرفام به شرط و شروط اشاره داشته باشه و حتی تصور این پیش بیاد که شاااااااااااید این زندگی درست بشه...عصبی میشن داد میزنن سرزنش میکنن سیاهترین آینده رو پیش بینی میکنن....حسابی که خودشون رو رو من تخلیه کردن گوشی رو میذارن و به روی خونوادشون لبخند میزنن.
    من مجبووووور شدم بهشون بگم....گفتم که راه جلو پام بذارن نه اینکه هم راه طلاق رو ببندن هم راه زندگی دوباره....
    دیشب میگفتم دوست دارم بررررررررم یه جای دوووور....اما حالا میگم دوست دارم الان که خوابیدم تو اون دنیا بیدار شم. یعنی میشه؟
    نه نمیشه. باز فردا بیدار میشم و یه روز کش دار دیگه شروع میشه و هیچی عوض نمیشه.
    کاش از شاخه سرسبز حیات ،

    گل اندوه مرا می چیدی ...

    "فروغ فرخزاد"

  9. کاربر روبرو از پست مفید گل آرا تشکرکرده است .

    ahrmb (یکشنبه 17 دی 91)

  10. #16
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 18 مرداد 96 [ 03:45]
    تاریخ عضویت
    1391-9-23
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    3,954
    سطح
    40
    Points: 3,954, Level: 40
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 196
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    90

    تشکرشده 35 در 24 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خشونت شدید شوهرم 2

    نقل قول نوشته اصلی توسط گل آرا
    سلام.
    اینکه هردو به مشاوره حضوری بریم همیشه تو ذهن خودم بوده و هست و قطعا یکی از شرط های من همینه. اما دور بودن و تحمل شرایط سخت حداقل باعث میشه بفهمه من چقدر ناراحتم و به راحتی نمیبخشمش! من هیچ وقت به این شکل تحت شرایط سخت نذاشتمش که به این رفتار عادت کرد...ولی به قول شما 1 سال نه...کمتر...مثلا چند ماه.
    همسرم 33 سالشه و من ترجیح میدم موضوع رو با من و با مشاوره وکیلم حل کنیم. اما خواهرهام اصرار دارن که کل خونواده و فامیل من و اونا جمع بشن در حضور همه خورد بشه بعد تعهد هم بده....
    به نظرم اگه قراره تعهدی هم باشه بین خودمون باشه و حتی شرط مشاوره رو هم کاملا شخصی بهش بگم....اگه اونجوری که خواهرام میخوان بشه میاد...قول هم میده...ولی بعدش هم خودش داغونه هم منو داغون میکنه که مجبور به چه کاراییش کردم...
    از طرفی هم خواهرام میگن اگه تنها و سرخود عمل کنی نه تنها حساب کار دستش نمیاد بلکه پس فردا که دوباره مشکلی پیش اومد حق نداری به خونوادت بگی....دیگه کاریت نداریم.
    بدجوری موندم چکار کنم. یه بار به حرفشون گوش ندادم میترسم باز هم گوش ندم و ....
    ولی عقلم میگه اگه 1% هم امکانش هست این زندگی ادامه پیدا کنه بهتره که بیشتر از این موضوع تو جمع باز نشه

    میدونم این مشکل من با خونوادم و خواهرهای گرامیمه و ربطی به اختلاف زن و مرد و تالار نداره...ولی خواستم بگم از 6 جهت تحت فشارم و نمیدونم چی درسته چی غلط...

    تعهد محضری هیچ تاثیری رو بهبود اخلاق و روحیات همسرم نمیذاره...فقط با مشاوره حضوری اونم طولانی مدت حل میشه...اما واسه این اصرار دارم باشه که اگر به هر دلیلی همسرم همکاری نکرد و دوباره منو تحت فشار گذاشت بتونم به راحتی جدا بشم.
    اگرنه خودم با اینکه فعلا "مرد زندگیم" رو دوست ندارم اما "خود زندگیم" رو دوست دارم و به خاطر اینم که شده نهایت تلاشم رو میکنم که از این آخرین فرصت برای هردومون نهایت بهره رو ببرم.
    فقط این وسط خواهرام روانیییییم کردن. اولا که روزی 100 بار بهم یاداوری میکنن ما که از اول گفتییییییم این به درد
    نمیخوره.....ثانیا تکلیفشون با خودشون هم مشخص نیست چه برسه با من...وقتی که ازدواج کردم واسه عقدم نیومدن...بعد از ازدواج که خواستیم باهاشون خوب باشیم و فراموش بشه...یا اینقدر سرسنگین بودن که وقتی خونشون بودیم هر 5 دقیقه 5 روز بود انگار و مثل دوتا ... با ما رفتار میکردن.... یا اگه هم خوب بودن شوخی شوخی تیکه هم مینداختن...هروقت هم مامانم تعریفی از شوهرم میکرد خواهر بزرگم میگفت حالا آینده رو هم میبینیم که بچه به بغل برمیگرده!!! و همیشه ورد زبونش بود که سرنوشت اینا بی بروبرگرد جدائیه!!! و وقتی فهمید وکیل گرفتم گریه میکرد که چرا اینجوری شد؟....یا یکی دیگه تو روی شوهرم داد زد من اگه طلاق گلی رو ازت نگیرم فلانی نیستم...بعد شاکی شد که شوهر این آدم نیس به من اینو گفته و از این حرفا...
    خلاصه کلام که تا وقتی با شوهرم خوب بودم تو روم میگفتن این خوشی دووم نداره و تو اگه بچه دار هم بشی چون فامیلیه معلول میشه...و اینقدر که گفتن بالاخره به اینجا کشید...حالا که کشیده فقط سرزنشم میکنن و میگن بشین نتیجه کارتو ببین! تو مجردی هام سر ازدواجم هم همین بلاها رو سرم آوردن که من جونم به لبم رسید و با همین ازدواج کردم. الانم اصرار دارن همه جمع شن که در حضور همه شوهرم دستش رو بشه!!! و له که شد بعد برین سر خونه زندگی...به بقی اش هم فکر نمیکنن.اینقدر از روز اول بین اینا و شوهرم کشیده شدم که گاهی آرزو میکنم برررررررررم ته دنیا تنها زندگی کنم راحت شم. کلافه شدم.
    اطرافیان شما همه شیطان هستند و فقط به فکر لطمه زدن به زندگی تو هستن

  11. #17
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 آذر 94 [ 06:20]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,041
    سطح
    45
    Points: 5,041, Level: 45
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    373

    تشکرشده 699 در 298 پست

    Rep Power
    61
    Array

    RE: خشونت شدید شوهرم 2

    همش تقصیر خودمه. من نباید اختلافاتم رو به خوونوادم میگفتم...ولی من 1 سال تمام هیچی به خونوادم نگفتم...فقط از خونواده همسرم کمک خواستم...بعد از یک سال هم من به خونوادم نگفتم...خودشون فهمیدن.
    مثلا سر یه مسئله جزئی شوهرم چنان رفتاری با من میکرد که من دیگه دلیلی برای موندن نمیدیدم...میومدم خونه مامانم...بعد که میدید من خونه رو ترک کردم...با گوشی تهدیدم میکرد که یا از وسط راه برمیگردی یا زنگ میزنم به داداشت و هیچی برات نمیذارم...منم تو اتوبوس چه جوری نصفه شب از وسط راه برمیگشتم؟ بعد زنگ میزد و داداش بی خبر من تا میگفت سلام چطوری؟ شروع میکرد به داد و هوار و فحش دادن به من بعدم قطع میکرد...اینجوری بود که خونوادم فهمیدن!
    اصلا من بی عقل بودم به خونوادم گفتم اون که 6 سال بزرگتر از منه چرا نتونست خودشو کنترل کنه؟
    اخه به داداشم چه که من قهر کردم؟....داداشم شوکه میشد دوباره که بهش زنگ میزد ببینه چه اتفاقی افتاده...جواب نمیداد!
    پس شاید حق دارن الان اینقدر عصبی باشن ولی حق ندارن استرس و عصبانیتشون رو رو من خالی کنن...
    من دیگه هیچی نمیگم. فقط میدونم ازش متنفرم. از خودش از کاراش از احساسات دروغش از ابراز علاقه الکی و توخالی و خودخواهیاش....از اینکه دوست داره در کنار کار و زندگی و خونوادش یه زنی هم داشته باشه...ولی بی حق اعتراض و اظهار نظر و گله و شکایت و ...
    من منتظر هیچی نیستم. هیچ تغییر مثبتی رخ نمیده. هیچی عوض نمیشه. فقط اینقدرررر این قضیه کش میاد که از سر ناچاری روز و شبم رو به هم میدوزم.
    کاش از شاخه سرسبز حیات ،

    گل اندوه مرا می چیدی ...

    "فروغ فرخزاد"

  12. #18
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 19 شهریور 96 [ 07:29]
    تاریخ عضویت
    1390-9-26
    نوشته ها
    86
    امتیاز
    4,735
    سطح
    43
    Points: 4,735, Level: 43
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    149

    تشکرشده 135 در 57 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خشونت شدید شوهرم 2

    سلام گل آراي عزيز متاسفانه به نظر من كه اصلا در متن ماجراي شما نيستم هيچ رفتار دوستانه اي از خواهرانتان نمي بينم، به نظر من هم خواهرانت هيچ قصد خيري براي زندگي تو ندارند. به جرات مي توانم بگويم خواهرانت خطرناكتر از شوهر پرخواشگرت هستند. حتي اگر صددرصد فكر جدايي هم داشتي بايد فاصله ات را با اين جور افراد حفظ كني. به نظر مي آيد خواهرانت حسادتت مي كنند و حالا كه مشكلي براي تو پيش آمده مي خواهند بيندازنت ته چاه (كار بعدي كه بايد بكني ريشه يابي اين حسادت است كه بتواني رفتار آنها را كنترل كني) شايد موفقيت تحصيلي تو باعث حسادتتشان شده است.
    گل آراي عزيز به نظرم مي آيد شوهر تو بيمار است البته من متخصص نيستم ولي رفتارهاي پرخاشگرانه و يك سري شرط و شروطي كه در مورد احساس دوست داشتن يا كمال طلبي كه مي گويي مشابه رفتارهاي خواهر من است. خواهر من بيماري وسواس دارد. اينطور گفته مي شود كه افراد وسواسي محيط تحت پيرامون خود را مثل سربازخانه اداره مي كنند. كه دقيقا رفتار خواهر من اينطور است. همه چيز بايد طبق ميل و نظر آنها باشد. خواهر من هم مثل شوهر شما به خيلي مسائل جزيي بسيار حساس به حرفهايي كه ما در مورد او به ديگران مي زنم بسيار حساسيت نشان مي دهد بنابراين مچ گيري و اعتراف گيري شما در كنار اعضاي خانواده و خاهرانتان اوضاع را بدتر مي كند.
    اگر شوهرتان بيمار باشد شرايطي مثل طلاقي كه گرفته يا ساير مشكلاتش اين حالتش را تشديد مي كند. اين گونه افراد چون به شدت كمال طلبند . شكست در زندگي آنها اين حالتشان (كنترل گري) را تشديد مي كند. اگر شوهرت بيمار باشد بسياري از رفتارهايش دست خودشان نيست و نبايد از او متنفر باشي شايد با مراجعه به روان پزشك مشكل اصلي ايشان مشخص شود و شما هم بتوانيد براي بهبود ايشان كمكي كنيد.
    دوست عزيز من فكر مي كنم طلاق راه آخر است. خواهر من هم من و پدر و مادرم را موقع عصبانيت كتك مي زند، من هم خسته از او بي زار مي شوم ولي او واقعا بيمار است. خواهر من هيچ كمكي براي بهبود خودش نمي كند ولي شايد شوهر شما اين را بخواهد و بتواني به كوري چشم خواهران حسود سيندرلاييت زندگيت را دوباره باز سازي كند

  13. 2 کاربر از پست مفید سارا 2010 تشکرکرده اند .

    سارا 2010 (سه شنبه 03 بهمن 91)

  14. #19
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 11 بهمن 91 [ 09:17]
    تاریخ عضویت
    1391-5-22
    نوشته ها
    143
    امتیاز
    923
    سطح
    16
    Points: 923, Level: 16
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    307

    تشکرشده 305 در 107 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خشونت شدید شوهرم 2

    گل آرا جان ،‌من واقعا با خوندن تاپيكت بار غمم زياد شد. يه تجربه نصفه و نيمه هم در اين زمينه دارم كه باعث ميشه دركت كنم و وضعيت الانتو بفهمم. من نمي گم طلاق بگيرولي نمي گم همين امروز برو سر خونه و زندگيت. يه پيشنهاد بهت ميدم و اونم اينه كه به همسرت يه فرصت ديگه بده اما چجوري؟!
    به نظرمن فرض كنيد دوباره نامزد هستيد و عقد كرده هم. تو خانه پدرت باش و به همسرت بگو سه ماه وقت لازم دارد تا خوبي هايش را پررنگ تر و بديهايش را كمتر كند تا شما به زندگي با او دلگرم شويد. با هم به رستوران برويد. به گردش برويد. سعي كنيد لحظاتي را با هم بگذرانيد كه خاطره انگيز باشد. در عين حال يكسري تعهد هم از همسرت بگي مثل وكالت حق طلاق و شروط ديگري كه خودت دوست داري و در ذهنت هست. اگر همسرت در اين سه ماه دوباره عاشقت كرد آن وقت مي تواني به زندگيت اميدوار باشي وگرنه ديگر ادامه نده.


    موفق باشي
    پ.ن. اسمت خيلي زيباست

  15. 4 کاربر از پست مفید مهرو تشکرکرده اند .

    مهرو (سه شنبه 03 بهمن 91)

  16. #20
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مهر 93 [ 11:05]
    تاریخ عضویت
    1391-6-14
    نوشته ها
    109
    امتیاز
    2,179
    سطح
    28
    Points: 2,179, Level: 28
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 121
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    206

    تشکرشده 221 در 81 پست

    Rep Power
    24
    Array

    RE: خشونت شدید شوهرم 2

    گل آراي عزيز هميشه پيگيره موضوعت بودم و هستم . هر چند تا به حال نظري ندادم چون واقعا نظر به درد بخور و كارسازي كه متفاوت از ديگر نظرات باشه نداشتم. ولي براي سپاسگذاري از حسن نيتي كه به من و مشكلم داشتي و هر روز بهم سر مي زدي و منو راهنمايي مي كردي وظيفه خودم دونستم كه براي همدلي هم شده برات پيام بذارم.
    هرچند تجربه اي ندارم كه بتونم كمكت كنم ولي با خوندن مطالب من هم مثل مهرو عزيز فكر مي كنم.
    دوست من درسته آدم بايد چشم و گوشش باز باشه و به نظر همه توجه كنه و با سبك و سنگين كردن حرف دوستان و آشنايان و فاميل و ... تصميم بگيره. ولي يك موقع هايي مثل الان شما كه به قدر كافي حرف اين و اونو و ديگران را شنيده اي و با توجه به اين كه به گفته خودتان نسبت به همسرت كمترين احساس محبت و دلسوزي را داري (كه به نظر من در شرايط شما اين يك نقطه مثبت براي تصميم گيري است كه دور از احساساته) يك مدت گوش هاتو بگير و چشمهاتو ببند و با خودت سنگ هاتو وابكن. با توجه به تجربه ات و شناختت از همسرت و كم شدن وابستگي ات در اين مدت و روحيه خوبي كه داري (كه گفتي حتي اگه جدا هم شوي به زندگي خوب و پيشرفت فكر مي كني و مي توني شادي ات را به دست آوري) بدون در نظر گرفتن حرف و تهديد و آينده نگري كسي ببين آيا مي توني يك فرصت ديگه با شرايطي كه دوستان گفتند و خودت بهش رسيدي (از جمله تحت نظر روانشناس و روانپزشك بودن) به خودت و همسرت و زندگي مشتركتون بدي يا نه. و اگه تصميم به اين كار گرفتي و فرصت دادي حتما و حتما شرط ديگرت براي خودت و همسرت اين باشه كه طبق گفته مهروي عزيز يك بار ديگه از صفر صفر شروع كنيد (يك لوح پاك و سفيد كه هيچ گذشته اي رو در بر نداره)

    گل آرا جان اگه قراره برگردي به زندگي مشتركت و يك فرصت ديگه بدي بايد هردوتون ذهنتون رو پاك كنيد و همه چيز رو از صفر شروع كنيد. از نو عاشق شويد. از نو زندگي بسازيد و از ابتدا درست رفتار كنيد. در كنارش هم زير نظر روانشناس و روانپزشك و مشاور خوب باشيد.
    اميدوارم به لطف خدا تصميم درستي در زندگي ات بگيري. به خدا توكل كن و به نداي قلبت گوش بده. يك موقع هايي بد نيست آدم به نداي قلبش گوش دهد و خودش را در دستان خدا رها كند.

  17. 4 کاربر از پست مفید negar_ba تشکرکرده اند .

    negar_ba (سه شنبه 03 بهمن 91)


 
صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:41 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.