تشکرشده 433 در 151 پست
asemani (شنبه 03 فروردین 92), roze sepid (سه شنبه 13 فروردین 92), فرهنگ 27 (جمعه 02 فروردین 92), شیدا. (شنبه 03 فروردین 92), صبا_2009 (شنبه 03 فروردین 92)
تشکرشده 3 در 3 پست
مگه مرد شما در آمدش کمه که شما میخایی بری سر کار و دوم وقتی شما تو یه شهر کوچیک میخایی زندگی کنی باید شرایط اونجا رو هم قبول کنی و اینکه من نمیدونم خانوما چرا یه بنده خدایی پیدا میشه که بهشون میگه و حتی تو دفتر خونه امضا میزنه که تا آخر عمر هزینه خوراک پوشاک مسکن و هزارتا چیز دیگه رو بده بازم خانوما قانع نمیشن و هزارتا شرط دیگه میزارن والا ما مردا اگه از تشنگی بمیریم کسی یه لیوان آب بهمون نمیده.اگه من جای شما بودم تمام شرایطو قبول میکردم و مهریه رو هم میبخشیدم
goleyad (سه شنبه 13 فروردین 92)
تشکرشده 12 در 10 پست
esse عــزیز ممنون از پاسختون....
هرچند این ماجرا دیگه واسه من تموم شده ست...اما تا همین چند روز پیش (بعد جلسه دوم دیدارمون)بین دوراهی گیر کرده بودم که واقعا کدوم تصمیم من درست بوده(ادامه تحصیل و کار و رسیدن به جایگاه بالاتر در زندگی و جامعــه ی امروزی که با سرعت هرچه تمام داره رو به جلو حرکت میکنه...منم باید رو به جلو حرکت کنم...پیشرفت کنم,از همون بچگی هم دوس داشتم تو زندگیم حالا تو هر زمینه ای به بالاترین جاها برسم...یا matchشدن با مردی که با رفتنش این روزها احساس میکنم دیگه شاید هرگز نتونم نگاهی به پاکی نگاه اون پیدا کنم...یه پسری بود که خوب و بد حالیش بود...بچه نبود...مث پسرای امروزی دنبال نگاه های هرزه نبود...تحصیلکرده بود...رو پای خودش بود...قدرت اداره کردن یه زندگی رو داشت...سر و سامان دادن به زندگیش واسش مهمتر از تحصیل بوده چون خوب فهمیده بود که تو این مملکت به مدرک و تحصیل دیگه بها نمیدن فقط باید تو این زمونه زرنگ باشی ... واسه زندگیت واسه خودت واسه آرزو و رویاهات باید شب و روز بدویی تا زمین نخوری...به قول اون لیسانس دیگه از مد افتاده واسه همین باهام موافق بود که واسه ارشد بخونه اونم به خاطر کارش فقط ,البته بعد چند سال دیگه ....چون خودش میگفت تازه تو محیط کاری به یجایی رسیده و....)!!
میتــــــــرسم....نکنــه بعدها بفهمم اشتباه کردم...اون بالا هم توضیح دادم که یخــورده بعد این ماجرا نگاهم به زندگی عوض شده...همین زندگیه که میمونه واسه ما آدما....
آیا من اشتباه کردم...؟!!!
بنظر دوستان کار و تحصیل مهمه(واسه منی که از بچگی آرزوی رسیدن به مقاطع بالاتر رو داشتم هم از لحاظ تحصیلی و هم کاری...(البته این روزا یخورده نظرم تغییر کرده)یا به دست آوردن یه پسر پاک و ساده و خوب(که اشاره کردم از خیلی جهات این آقا شرایط خیلی خوبی دارند و امکان پیشرفت هم هست واسشون باتوجه به تلاش و پشتکار خودشون...)؟؟!!!
کـــــــــــــــــدوم؟!
تشکرشده 158 در 82 پست
این آقا اگه خانم چادری میخواستن اصلا چرا شما رو انتخاب کرده این چه شرطیه که بعضیا به خودشون اجازه میدن واسه طرفشون مطرح کنن
فرهنگ 27 (شنبه 31 فروردین 92), باران بهاری11 (شنبه 31 فروردین 92)
تشکرشده 106 در 48 پست
دوست عزیز مشکل شما هم تقریبا شبیه مشکل منه. به جز اینکه من روی یه قسمت هایی تمرکز کردم و شما کلی بیان کردید. من احساس می کنم شما هم مثل من زن رو با نگاه امروزی می بینید و افکارتون زن و مرد رو دارای حق یکسانی می دونه. از نظر شما هم مثل من زن باید مستقل باشه . اما خواستگارتون مثل خواستگار من نگاهش به زن سنتیه. این که کار نکنه و چادری باشه و تو خونه بشینه و .... من هیچ کدوم از نگاهها رو انتقاد نمی کنم. اما تفاوت دو نفر و نحوه نگاه متفاوت به این مسائل می تونه باعث مشکلاتی بشه که کوچیک هم نیستن. چون خانم هایی که شبیه من و شما فکر می کنن حاضر به کوتاه اومدن از چیزهایی که حق خودشون می دونن نمیشن. شاید اگه مرد امروزی فکر کنه و زن سنتی این مشکلات کمتر پیش بیاد.
خواستگار من می گفت با کار کردن و ادامه تحصیل و .... مشکل نداره . اما به قدری تو این مسائل و ارتباطات حساس و تا از نظر من حدی بدبین بود که من احتمال دادم اجازه نده یا اون قدر شرایط رو سخت کنه که خودم پشیمون بشم از رفتن . در کل اینکه از معیارام کوتاه نیومدم و به خاطر احتمالی که دادم جواب رد بهش دادم. با وجود اینکه بین ما تا حدی وابستگی هم پیش اومده بود. بقیه شرایطش هم واقعا خوب بود.
خلاصه اینکه نمی تونی از معیارات کوتاه بیای. شاید الان به خاطر شرایط خوبش خودت رو گول بزنی . اما اگه معیارایی که گفتی واقعی باشه بعد یه مدت بازهم اون احساس زن امروزی سراغت میاد و باعث سرخوردگیت یا بحث و جدال بینتون میشه . البته اینا نظرات من با توجه به تجربه یک ساله خودم بودو اصراری رو درست بودنش ندارم. موفق باشی عزیزم
تشکرشده 257 در 108 پست
شما باید همه اینارو بهشون بگین تا در آینده به مشکل نخورین
الان ازدواج کنین و فردا بهش بگین به مراتب بدتر خواهد شد
roze sepid (سه شنبه 13 فروردین 92)
تشکرشده 12 در 10 پست
سلام
والا تقریبا تو بعضی از مسائلی که باهم اختلاف نظر داشتیم,باهم صحبت کردیم و به تفاهم رسیدیم
مثلا گفته میتونی ادامه تحصیل بدی اما اینکه تا کجا رو هنوز باهم بحث نکردیم,مثلا من دوس دارم اگه خودم تا دکترا خوندم اونم تا دکترا بخونه اما اون میگه من فقط تا فوق لیسانس میخونم اونم واسه شرایط کاریش نه چیز دیگه,در حالیکه من دوس دارم سطح تحصیلات همسرم اگه بالاتر از من نیس حداقل هم تراز با من باشه (چون امکان داره من تا دکترا هم ادامه بدم)
راجع به کار هم تقریبا تونستم قانعش که من باید بیرون از خونه کار کنم نه بخاطر مسائل مالی بخاطر اینکه دوست دارم
اما هنوز با مسئله چادری یا مانتویی بودن من کنار نیومدن دلیلشونم میدونید چیه؟!
اینه که شهر ما شهر کوچیکیه و آدم خودش معذب هستش که مانتویی باشه میگه اگه شهر بزرگتر بودیم مشکلی نداشت البته ناگفته نمونه خودمم تا حدی حرفشو قبول دارم
اما یه مسئله ی دیگه ای هم که هست اینه که حرف مردم خیلی واسش مهمه در حالیکه خودشم میدونه نباید اینطور باشه
تشکرشده 106 در 48 پست
با این توضیحاتی که دادی احساس می کنم این آقا اصلا معیارهای تو رو نداره . تو میگی این آقا خوبه . اما ما تو زندگی دو جور خوب داریم. یکی اونی که ما می خوایم و معیارهای ما رو داره و ما بهش میگیم خوب. یکی اونی که معیارهای ما رو نداره . اما از نظر عرفی چون شرایطش خوبه بهش میگن خوب. فکر می کنم تو جنبه دوم رو در نظر گرفتی و به معیارهای خودت اهمیت نمیدی.
goleyad (یکشنبه 04 فروردین 92), roze sepid (سه شنبه 13 فروردین 92), فرهنگ 27 (شنبه 03 فروردین 92)
تشکرشده 12 در 10 پست
با سلامی دوباره...
والا این آقا در مورد کار و تحصیل شرایط منو قبول کردند اما نه بطور کامل
واقعیتش ما راجع به خیلی از مسائل هنوز صحبت نکردیم باهم
همونطور که اشاره کرده بودم ظاهر برای این آقا خیلی مهمه به قول خودشون برای اکثر مردا 98% ظاهر ملاکه
حالا قراره فردا باز به بهانه عیددیدنی بیان خونه مون و دوباره ما باهم حرف بزنیم,بهم گفتند دوس دارم این دفعه جذابیت واقعی خودتونو نشون بدید...البته در این مورد بهشون حق میدم چون دفعه پیش اصلا به خودم نرسیده بودم ولی اینکه ظاهر تا این حد براش مهمه یکم ترس برم داشته در حالیکه دوباری بهم گفته من عاشق شخصیت و منش شما شدم(نزدیک 10 روزه از اولین ملاقات و ارتباط تلفنی ما گذشته)
با اینکه دختر سر زبون داری هستم و خیلی معیار و ملاک ها دارم واسه زندگی آینده م...اما نمیدونم چرا هیچ حرفی برای گفتن با این آقا ندارم...یجورایی فک میکنم فعلا وقت ازدواجم نیس و زود شور و شوق ندارم واسه شناختنش...
یه بارم بهشون گفتم از ازدواج پشیمون شدم وقتی پرسیدند چرا گفتم فعلا زوده واسم و تحصیل برام مهمه...
وای خدا دیگه حوصله تایپ ندارم
فــعلا تا بعد
دوستون دارم دوستان
بای
تشکرشده 12 در 10 پست
همــه چی تموم شد!:(
roze sepid (سه شنبه 13 فروردین 92), sara.s (یکشنبه 04 فروردین 92)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)