به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 33

Hybrid View

  1. #1
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 99 [ 21:53]
    تاریخ عضویت
    1391-3-16
    محل سکونت
    گلستان
    نوشته ها
    3,933
    امتیاز
    52,145
    سطح
    100
    Points: 52,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    15,723

    تشکرشده 11,395 در 3,444 پست

    Rep Power
    0
    Array
    درود بانو

    بقول هموطنای رشتیمون ا اوووووو چقدی مشکل داری شما

    من دوتاش که میدونم رو جواب میدم

    ببخشیدا خیلی زیاد براتون احترام قائلم مخصوصا با این کاربری زیباتون ولی این نوشتتون بازم شرمنده چرته و حرف مفت

    4.اعماد به نفسم خیلی کم شده (زیاد تحقیر شدم و دید بدی به خودم پیدا کردم. یعنی برچسب هایی که بهم زدنو دیگه خودمم باور دارمو باعث تضعیف روحیه زیادی شده)

    اگه یکی دیگه بود در مورد خودش میگفت قبول میکردم نه شما پس الکی زور نزن به خودت القا کنی این یه مورد رو

    در این مورد اگه قبلا مشورت میکرده رو نمیدونم ولی در کل میگم :

    7.حس میکنم محرم راز همسرم خانوادشن نه من. و این فکر خیلی بهم فشار میاره. (من از نظر همسرم صلاحیت مشورت در امور مالی رو زیاد ندارم و دائم با مامان و باباش حرف میزنه که برام آزار دهندست و وقتی ازش میخوام با منم حرف بزنه میگه این مسائل جز کار منه و به تو ارتباطی نداره، پدر و مادرم تجربه دارن که با اونا حرف میزنم. بهش میگم من نمیگم از من بپرس چی کار کنی، فقط منو در جریان بذار برام تعریف کن چی کار میکنی، میگه مگه بیکارم بیام واسه تو تعریف کنم!)

    مرد جماعت جون به جونشون کنیا مغرور هستن و از خودراضی واسه همین یه مثل هست بین ماها که توی مسائل مالی به زن جماعت مشورت نکن عقلش ناقصه و قد نمیده به این چیزا در حد نوک دماغش رو فقط میبینه( گرچه در حد نوک دماغ رو من تا حدودی قبول دارم اینو باید قبول کنین اینجور یهستین یکی کمتر یکی بیشتر) گرچه من یکی هرچی بخوام بخرم با همسرم مشورت میکنم تا الان هم فقط سود بردم چون خیلی زیاد منو درک میکنه خدا پدر مادرشو بیامرزه.شما هم یه کاری کن سعی کن توی مشورت ها یکم مثل خانم های قانع باشی تا جایی که میشه واسش خرج نتراش یا فقط شنونده خوبی باشی.وقتی کار خودش رو میکنه بزار راحت باشه ولی نظرت رو بهش حتمی بگو با ملایمت البته بگو این به ذهنم میرسه ناراحتم نباش گفتش برو بابا شما زنا عقلتون به این چیزا نمیرسه بازم پیشنهاد بده مرده دیگه فکر میکنه عقل کل حساب میشه

    بقیش میوفته گردن بانو شیدا و میشل جواب بدن

  2. 3 کاربر از پست مفید khaleghezey تشکرکرده اند .

    faghat-KHODA (چهارشنبه 16 بهمن 92), بی نهایت (دوشنبه 14 بهمن 92), شمیم الزهرا (دوشنبه 14 بهمن 92)

  3. #2
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 آبان 04 [ 19:04]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز
    45,402
    سطح
    100
    Points: 45,402, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,934

    تشکرشده 6,911 در 1,649 پست

    Rep Power
    350
    Array
    شمیم الزهرای عزیزم،

    خوشحالم که (همونطور که در عنوان تاپیکت آوردی) میدونی مسائلی که درگیرشون شدی، ریشه های درونی دارن. خداروشکر که این تشخیص رو دادی

    من فکر می کنم تاپیک های http://www.hamdardi.net/thread-31154.html و http://www.hamdardi.net/thread-31076.html#post305255 برات مفید باشن. استفاده از این تاپیک ها دو مرحله داره، یکی مطالعه دقیق و درک کردنشون، و مرحله دوم تمرین تمرین و تمرین....

    در بندهای 2،3،4،5،7،8،9 از پست قبلت، چندین مورد خطای شناختی دیده میشه. لطفا وقتی تاپیک های بالا رو خوندی، بیا و برامون بنویس که چه خطاهای شناختی ای رو تشخیص دادی.

    البته راه نجات از این خطاها (که مثل علف هرز به ذهنمون پیچیدن و نمیذارن درست کار کنه) تمرین تمرین و تمرین هست... یعنی ممکنه من تشخیص بدم که خطای استدلال احساسی رو دارم، این تشخیص خیلی عالیه. اما چیزیکه باعث می شه به مرور زمان از این خطا رها بشم اینه که (طبق تمرینی که آقای sci دادن) هر روز مشخص کنم که در چه مواردی این خطا رخ داده...

    بعلاوه در بندهایی که بالا آوردم، یه جاهایی نپذیرفتن حقوق فردی دیگران دیده میشه. تاپیک های مشاوره she و ستایش رو با آقای Sci خوندی؟ تو صفحه اول از تاپیک http://www.hamdardi.net/thread-30099.html حقوق فردی آورده شده. لطفا تمرینی که آقای Sci اینجا دادن رو هم انجام بده. خیلی بهت کمک می کنه.

    من این امید رو دارم که با صرف زمان و جدیت لازم، و انجام دادن این دو سری تمرین، مشکلاتت برطرف بشن.

    این تاپیک رو هم بخون، بهت الهام میده: http://www.hamdardi.net/thread-18860.html

    علاوه بر اینها، دو نکته دیگه هم هست:

    نقل قول نوشته اصلی توسط شمیم الزهرا نمایش پست ها
    1.چون درسم تموم شده دچار سردرگمی در انتخاب راه ادامه تحصیل هستم و آشفتگی ذهنی دارم (ارشد بخونم نخونم چی بخونم کجا بخونم...)
    بهتره یه زمانی رو تعیین کنی و یه برنامه ریزی حسابی برای آینده تحصیلیت داشته باشی. این فشار که از ذهنت برداشته بشه، خیلی احساس راحتی می کنی.

    نقل قول نوشته اصلی توسط شمیم الزهرا نمایش پست ها
    6.از نظر هرمونی هم به هم ریختم که میدونم تاثیر گذاره بر اعصاب.
    عزیزم برای این مورد هم به پزشک مراجعه کن و آزمایش بده ببین اختلالات هرمونیت در چه حد هستند و برطرفش کن. چون همونطور که گفتی این مسائل هم خیلی اثر گذارن.

    موفق باشی گلی.

    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...



  4. 3 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    khaleghezey (دوشنبه 14 بهمن 92), paiize (دوشنبه 14 بهمن 92), بی نهایت (دوشنبه 14 بهمن 92)

  5. #3
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 مهر 04 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1390-6-22
    نوشته ها
    712
    امتیاز
    30,538
    سطح
    100
    Points: 30,538, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    3,307

    تشکرشده 2,402 در 566 پست

    Rep Power
    168
    Array
    سلام دوستان بزرگوارم. خیلی لطف کردین که پاسخ دادین.
    من فکر میکردم خااله قزی خانم هستن! ممنونم از جوابتون .من چیزایی که به ذهنم رسیدو گفتم اما مشکل من همونه که در عنوان تایپیکم ذکر شده. خودم!

    میشل مهربون حتما این تایپیکایی که گذاشتی رو میخونم و انشاالله جوابشو میدم. نه متاسفانه مشاوره sh و ستایش خانم رو نخوندم.
    برای ادامه تحصیل در روند مشاورات و فکر و... هستم اما هنوز به نتیجه قطعی نرسیدم. گاهی به نتیجه ای میرسم که بعد فکر میکنم این کار خلاف ارزش هام بوده و یا حداقل در جهت اون ها نیست.

    بی نهایت عزیز ممنونم چشم سعی میکنم فضای محبت آمیزو بیشتر کنم.

    امروز که روی پست اول میشل فکر میکردم به این نتیجه رسیدم عمده نا آرومی من از سردرگمیمه.
    یعنی دقیق نمیفهمم که راه درست برای زندگیم چیه. گاهی یک چیز فکر میکنم و گاهی چیز دیگه. و چون ذهنم آشفتست با هرکس که حرف میزنم معمولا حرفای اون به نظرم معقول میاد و میپذیرم ولی باز فکر که میکنم میبینم نه این بهترین راه نیست...

  6. 5 کاربر از پست مفید شمیم الزهرا تشکرکرده اند .

    faghat-KHODA (چهارشنبه 16 بهمن 92), khaleghezey (دوشنبه 14 بهمن 92), میشل (دوشنبه 14 بهمن 92), بی نهایت (دوشنبه 14 بهمن 92), دختر بیخیال (دوشنبه 14 بهمن 92)

  7. #4
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 مهر 04 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1390-6-22
    نوشته ها
    712
    امتیاز
    30,538
    سطح
    100
    Points: 30,538, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    3,307

    تشکرشده 2,402 در 566 پست

    Rep Power
    168
    Array
    سلام ببخشید که قبل اتمام خوندن تایپیک هایی که میشل گذاشتن اومدم.

    موضوعی رنجم میده خواستم بیشتر دربارش صحبت کنم. به طرز بدی به خانواده شوهرم علی الخصوص مادرشوهرم حساس شدم. حتی امشب شوهرم بهم گفت که این موضوعو میدونه.خیلی حرفاش برام سنگین بود... .
    مثلا شوهرم مدت هاست میخواد ماشینشو بفروشه و سر این موضوع هر روز تلفن حرف میزد و درگیر بود تا به قیمت بهتری بفروشه و بدون اغراق روزی چند بار به باباش ینا اصرار میکرد که این ماشین حیفه به غریبه بدم بیاین شما بخرین.

    حالا بعد اینهمه اذیتی که شدیم مشتری پیدا شدو امشب قرار معامله بود که یهو پدر شوهرم زن زد که نفروش ما میخوایمش ولی تا دو ماه که پول نداریم بعدش هم کم کم میدیم! و چند میلیون هم زیر قیمتی که قرار بود بفرووشیم!

    منی که قبلا بودم اگه چنین اتفاقی میفتاد زیادناراحت نمیشدم و درک میکردم که نتونستن زودتر تصمیم بگیرن و پسرشونه و حق گردنش دارن و چند میلیون پول ارزششو نداره.
    اما از خودم شدید امشب تعجب کردم... اینقدر ناراحت شدم که نگو. آخه من چمه؟ هرچی میگم به خودم به تو چه آخه؟ ماله خودشه اختیارشو داره. پدر مادرشن حق داره هرکاری براشون کنه... اما ته دلم بازم خیلی ناراحتم.

    حس میکنم حسود شدم. کمکم کنین

  8. 5 کاربر از پست مفید شمیم الزهرا تشکرکرده اند .

    faghat-KHODA (چهارشنبه 16 بهمن 92), khaleghezey (سه شنبه 15 بهمن 92), میشل (سه شنبه 29 بهمن 92), بی نهایت (سه شنبه 15 بهمن 92), دختر بیخیال (سه شنبه 15 بهمن 92)

  9. #5
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 99 [ 21:53]
    تاریخ عضویت
    1391-3-16
    محل سکونت
    گلستان
    نوشته ها
    3,933
    امتیاز
    52,145
    سطح
    100
    Points: 52,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    15,723

    تشکرشده 11,395 در 3,444 پست

    Rep Power
    0
    Array
    درود بانو

    بنظر هر آدم خوبی میتونه یه روزی بد بشه اخلاقاش عوض بشه مثل شما از کارایی که میکنه تعجب زده باشه مهم نیست بانو بیخیال میگذره
    مثلا خودم با 29 سال سن وقتی با دوستای مجردیم یمریم بیرون سوار ماشین پیکان داره میشیم کارایی میکنم که وقتی از بیرون بهش نیگاه میکنم چشام چهارتا میشه
    باز چند وقت دیگه میشی همون دختری که همیشه بودی

  10. 4 کاربر از پست مفید khaleghezey تشکرکرده اند .

    paiize (سه شنبه 15 بهمن 92), میشل (سه شنبه 15 بهمن 92), بی نهایت (سه شنبه 15 بهمن 92), شمیم الزهرا (سه شنبه 15 بهمن 92)

  11. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 آبان 04 [ 19:04]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز
    45,402
    سطح
    100
    Points: 45,402, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,934

    تشکرشده 6,911 در 1,649 پست

    Rep Power
    350
    Array
    سلام شمیم الزهرا جان،

    من حس می کنم احساسی که نسبت به مادرشوهرت تجربه می کنی، بیشتر از اینکه بخاطر حسادت باشه، بخاطر کدورتی هست که ازش به دل داری.

    الان رفتم لیست خطاهای شناختی رو نگاه کردم، چندتاشون به نظرم رسید که احتمالا ریشه کدورتت و همینطور ماندگاری این کدورت باشن. لطفا خودت هم یه نگاه بنداز، ببین چیزی به نظرت میاد؟

    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...



  12. 5 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    faghat-KHODA (چهارشنبه 16 بهمن 92), khaleghezey (سه شنبه 15 بهمن 92), paiize (سه شنبه 15 بهمن 92), بی نهایت (سه شنبه 15 بهمن 92), شمیم الزهرا (سه شنبه 15 بهمن 92)

  13. #7
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 مهر 04 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1390-6-22
    نوشته ها
    712
    امتیاز
    30,538
    سطح
    100
    Points: 30,538, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    3,307

    تشکرشده 2,402 در 566 پست

    Rep Power
    168
    Array
    سلام خیلی ممنونم خاله قزی
    میشل عزیز من خطاهارو خلاصه برداری کردم و اونایی که فکر میکنم بیشتر دارمشونو آوردم:
    1.تعمیم افراطی
    2.تفکر اغراق آمیز
    3.برچسب منفی زدن
    4.بی توجهی به جنبه های +
    5.استنباط اختیاری

    این ها خطاهای شناختی منه.که در ارتباط با ناراحتی از مادرشوهرم تقریبا همشون صادقه.

    حتی الان که گفتم همشون صادقه باز ته دلم اومد که ولی مادرشوهرم واقعا دیگه مثه قبل با من نیست. فکر میکنم این حقیقته. ولی ربطی نداره من مثل قبل نباشم!
    یعنی فکر میکنم که هم مادرشوهرم عوض شده و هم اون خطاهای شناختی رو دارم که البته شاید همین فکر هم یک خطای شناختی باشه (فکنم مغزم رو به تحلیله!)

    - - - Updated - - -

    یک مورد دیگه که در این روند مخرب من متاسفانه تاثیر گذاشته مامانم بودن.
    صحبت با مامانم پالس منفی شدیدی درباره خانواده شوهرم و شوهرم داره. خیلی موقع ها من اصلا متوجه چیزی نشدم (مثلا یک کم کاری از همسرم یا مادرشوهرم) اینقدر مامانم دربارش میگه که ببین اینا فلان نکردن تو چرا هیچی نگفتی... که منم ریز میشم.

    یا من چون خانواده شوهرمو بیشتر میگم (همسرم اینو میخواد)، مامانم تا ریز همه چیزو میخواد بدونه و بعد هی مقایسه میکنه که برای ما که شوهرت فلان نمیکنه...
    از وقتی اومدیم نزدیک مامانم این فضا خیلی شدیدتر شده.

    گاهی چیزی رو ازشون کتمان میکنم تا نفهمن و اعصاب منو هم به هم نریزن. ولی خیلی نمیتونم این کارو کنم.

    یعنی خیلی ریز همش ازونا ایراد میگیرن. چرا ناهار شما نبودین اونا بعدش غذا ندادن (یعنی این موضوعو تا مدت ها کش دادن)

    یا سر هر چیز ریز دیگه. ما شریکی گوسفند کشتیم با خواهر شوهرم. مامانم دقیق حساب کرد که اینا بهتون نصف گوسفند ندادن کمتر دادن!
    و گیر داد که چرا اینطوریه؟ برو از شوهرت بپرس! و میگفت حتما شوهرت به تو نگفته و بقیشو به مامانش داده...
    دارم دیوونه میشم تو این فضای منفی.
    چطوری هم احترام مامانمو حفظ کنمو هم بگم این کارارو نکنه؟
    یک بار خیلی محترمانه گفتم مامان حرفای شما درسته اما چه فایده ای داره که من بدونم؟ جز اینکه از شوهرمو خانوادش ناراحت شم؟
    اصلا قبول نکردو گفت تو باید بفهمی دورو برت چی میگذره.تو ساده ای من باید بهت بگم!

    - - - Updated - -
    ویرایش توسط شمیم الزهرا : سه شنبه 15 بهمن 92 در ساعت 12:34

  14. 5 کاربر از پست مفید شمیم الزهرا تشکرکرده اند .

    faghat-KHODA (چهارشنبه 16 بهمن 92), khaleghezey (سه شنبه 15 بهمن 92), paiize (سه شنبه 15 بهمن 92), میشل (سه شنبه 15 بهمن 92), بی نهایت (سه شنبه 15 بهمن 92)

  15. #8
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 19 بهمن 04 [ 23:26]
    تاریخ عضویت
    1391-8-10
    محل سکونت
    جنوب
    نوشته ها
    1,664
    امتیاز
    48,038
    سطح
    100
    Points: 48,038, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    8,218

    تشکرشده 6,659 در 1,532 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    381
    Array
    سلام منم بابی نهایت عزیز موافقم.بهتره ازجزییات زندگیت بامادرت صحبتی نکنی.این انرژی منفی که مامانت میده خیلی تاثیر گزاره.نمونه اش خودمن.اما ازچندوقت پیش دیگه تصمیم گرفتم چیزی به مادرم نگم.چون فقط تیکه مینداخت به خودم وازشوهرم وخانوادش انتقاد میکرد.وفقط اعصاب خوردیش میموند واسه من.درصوردتیکه خودش فکرمیکرد داره باهام همدردی میکنه.الان یه مدتیه که بیشتر خوبیهاشون رومیگم بهشون.مثلا میگم دیروز مادرشوهرم توی جمع این حرف وزد درموردم وازم تعریف کرد یامیگم باباش خیلی واسه پسرش وزندگیمون تلاش کرد وکمکمون میکنن.الان دیگه بهتر شده ومامانم دیگه زیاد پیگیر کارهاشون نیست.
    فکرمیکنم اگه ازاین فضاها خودتو دورکنی وجنبه مثبت آدمهاروببینی حالت بهترشه.

  16. 5 کاربر از پست مفید paiize تشکرکرده اند .

    faghat-KHODA (چهارشنبه 16 بهمن 92), khaleghezey (سه شنبه 15 بهمن 92), میشل (سه شنبه 15 بهمن 92), بی نهایت (سه شنبه 15 بهمن 92), شمیم الزهرا (سه شنبه 15 بهمن 92)

  17. #9
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 مهر 04 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1390-6-22
    نوشته ها
    712
    امتیاز
    30,538
    سطح
    100
    Points: 30,538, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    3,307

    تشکرشده 2,402 در 566 پست

    Rep Power
    168
    Array
    سلام دوستان عزیزم.
    باید سعی کنم حرف جایگزین پیدا کنم. چون من مواقعی که سعی میکنم از زندگیم کمتر بگم به مامانم، ناراحت میشن و همش میگن تو منو محرم خوودت نمیدونی... مامانای بقیه تا ریز زندگی دخترشونو میدونن و خلاصه حسابی ازم ناراحت میشه.

    اگه پیشنهادی دارین مخصوصا پاییز عزیز که مشابه منه زندگیش، لطفا بهم بگین.
    میشل جان من منتظرم تا به تایپیکم سر بزنی و نظرتو بگی. الان متوجه میشم که ناراحتیام ماله کدوم خطای شناختیه.
    امروز بر اثر خطای شناختی باید و نباید، از شوهرم ناراحت شدم . با اجازه براتون توضیح میدم تا بگین چطوری باید برخورد درست میکرردم.

    ما به دلایلی عروسی نگرفتیم و با یک شام ساده خونمون رفتیم و من لباس مهمونی تنم بودو آرایشگاه هم رفتم و یکی از دوستای خانواده همسرم اومده بودو ازمون عکس گرفت (عکس با خانوادم هم گرفتم که همه علاقم به عکساییه که با مامان و بابام دارم) اما همسرم بعد خونه رفتن هر بار به بهانه ای حاضر نشد بریم عکسارو انتخاب کنیم و چاپ کنیم.
    الان دو سال میگذره و بدون اغراق بالغ بر 30 بار تو این دوسال ازش خواستم که تنها یادگار خونه رفتنمونو بریم بگیریم اما بهانه میاره.

    تا اینکه داداشش عروسی کرد و بعد عروسیش عکساشو گرفت و یکم همسرم به خودش اومد ( یعنی دو سال گذشته و اصلا معلوم نیست اون عکاس عکسامونو نگه داشته یا نه)

    بهم قول داد که ماشینو که فروختیم میریم برای عکسامون اقدام میکنین. همونطور که تو تایپیکم گفتم ما ماشینو فروختیم اما پولی نگرفتیم فعلا.

    من ظهر خیلی ناراحت بودم که بازمکسامونو نمیتونیم بریم بگیریم و از ناراحتی تپش قلب پیدا کرده بودم و نمیدونستم چطوری بهش موضوعو بگم.

    این خطای شناختی باید بود نه؟ یعنی من تو ذهنم بود که باید از خونه رفتنمون عکسی داشته باشم نه؟

    من بهتره که کلا قید عکسارو بزنم یا بهتره برم و با پول خودم فقط چندتا که از خودمون و مامانم اینا انتخاب کنم و پولشو بدم؟
    یا به تذکرام برای گرفتن عکسا همچنان ادامه بدم؟ آخه تا کی باید ازش بخوام؟ خودم اقدام کنم بهتر نیست؟

  18. 2 کاربر از پست مفید شمیم الزهرا تشکرکرده اند .

    faghat-KHODA (چهارشنبه 16 بهمن 92), میشل (سه شنبه 29 بهمن 92)

  19. #10
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 99 [ 21:53]
    تاریخ عضویت
    1391-3-16
    محل سکونت
    گلستان
    نوشته ها
    3,933
    امتیاز
    52,145
    سطح
    100
    Points: 52,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    15,723

    تشکرشده 11,395 در 3,444 پست

    Rep Power
    0
    Array
    درود بانو

    خوب چرا خودت نمیری بگیری؟!!! اینجوری که شما نوشتی که اول ماشینو بفروشیم بعد بریم بگیریم ولی فعلا بهمون پولی ندادن من یکی فکر کردم حداقل یه دو سه میلیونی میشه پول عکسا

    ما خودمون پارسال گرفتیم نهایت واسه ما توس استان گلستان شهرمون شد دونه 10 تومان اتفاقا خیلی هم خوب شده نهایت 30 تا 40 بیشتر نگیر سعی کن تکرارایهاش رو نگیری با یه دوست برو مردا یکم سهل انگار هستن ماها خوب درک نمیکنیم چقدر واسه همسر مهم هستش گرفتن عکس توی عروسی و فیلم عروسی بهشون بگین خیلی مودبانه اگه نمیرسن خودتون میرین یه تعئائی رو انتخاب مکینین نهایت میخواد بشه 150 یا 200 بیشترم نمیشه.
    عکسا رو هم نترس چیزی نمیشه ولی در کل از نظر امنیتی بهتره برین بگیرین و نگانتیوش رو هم ازش بگیرین که خدایی نکرده اتفاقی نیوفته اینو میتونی به شوهرت بگی دزد بزنه آتلیه رو این چیزا مربوط به حیثت افراد میشه شوخی بردار نیست

  20. 2 کاربر از پست مفید khaleghezey تشکرکرده اند .

    میشل (سه شنبه 29 بهمن 92), شمیم الزهرا (چهارشنبه 16 بهمن 92)


 
صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 13 اسفند 92, 10:36
  2. اشنایی قبل ازازدواج ووابستگیهای ناشی ازان وپشیمانی
    توسط roseflower در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: جمعه 23 فروردین 92, 19:21
  3. موفقیت از آن كسانی است كه ذهنیت موفق دارند
    توسط ani در انجمن موفقیت و شادی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 24 آبان 88, 18:19
  4. چرا طریقه ارسال کردن رو صریح وواضح در صفحه اول نشان ندادید ؟
    توسط ستایش در انجمن آگاهی ها، مهارتها و روشها
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: دوشنبه 28 آبان 86, 17:08

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:32 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.