شعرای مولانا و توضیحاتش اینو داشت:
وقتی خشمگین میشی در اصل داری با زندگی / هستی / خدا ستیزه می کنی. داری به اینا پشت می کنی. داری به تنها چیزی که داری و واقعیه پشت می کنی. نمی ذاری زندگی این لحظه در تو جریان پیدا کنه. و جلوشو می گیری. این میشه درد و رنج.
خدا یا هستی یا زندگی سراسر شادیه. خدا خشم و درد رو برای ما نخواسته. اصل ما شادیه. خودمون با هم هویت شدن با چیزایی بیرون از وجود و حقیقتمون باعث میشیم که درد بکشیم. خدا یا زندگی یا هستی هیچوقت نخواسته ما درد بکشیم. اصلا خشم رو نمی فهمه. ماییم که درد رو ایجاد کردیم واسه خودمون.
زمانی که به یه چیزی بچسبیم و هویت خودمونو با اون تعریف کنیم این باعث میشه که بترسیم. ترس از اینکه به دست نیاریم یا از دست بدیم. همین ترس برای ما میشه رنج. در صورتی که خدا برای ما رنج نخواسته. اگه این لحظه همین لحظه همه چی رو بی سوال جواب بپذیری ارام میشی. بعدش با فکری که ارامه راه بهتر پیدا می کنی.
ازمایش خون هم که همه می گن بده بده. شاید با ویتامین درست شه زود حالت بهتر شه.
در مورد تنهایی مدیر همدردی گفتن ادم تنها و عریان به دنیا میاد و تنها و بدون لباس هم از دنیا میره.






اگه بابام یا مامانم ناراحتم کردن هر چی بهم گفتند مامان بابامن نمیتونم دوستشون نداشته باشم من کینه ای ندارم تنها شخصیتم یه خورده ناجوره بعضیا که خیلی شادند یا با مهر و محبتند میبینی تو خانوادشون همشون همینجورین یاد گرفتند . اما من هم بلد نیستم هم دوستدارم داشته باشم این رفتارو . اگه همش بخوام تو بیرون دنبال عشق بگردم از کجا معلوم بهم ضربه نزنن عاشق چشم و ابروم که نیستند اگه یکی بیاد بگه وای چقدر قیافت داغونه ترکیده من ممکنه خود کشی کنم ! ولی اگه خودمو دوستداشته باشم حرف اون آدم برام اهمیتی نداره .

علاقه مندی ها (Bookmarks)