نمیدونم چراکسی چیزی نمیگه لابد بابت وضع خرابمه وبدیهیه که جزطلاق راهی نمونده،صبح اس زدم بچه بیتابیتو میکنه ،انگارنه انگار،فکر میکنه مثل همیشه میخوام یه چیزی بگمو اشتی کنیم،ولی من دلم بحال بچم سوخت،فقط منتظرم زمان بگذره صیغه ی طلاق جاری شه از زندگیم بره بیرون،ولی بچه ها فکرمو خراب میکنن،طفلکا گناه اونا چیه که اسیرماشدن واقعا دیگه دوسش ندارم کاش باورکنه کلی فکرکردم زندگی بااون فقط وقت تلف کردنه![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)