سلام
ببخشید من تازه اومدم
ازت معذرت میخوام عزیز دلم
فقط میشه به من بگی چه جوری پست ایجاد کردی و سوالتو پرسیدی؟؟
مرسی
در مورد مشکلت باید بهت بگم که نفسم خیلی روی رفتار خانواده ی شوهرت تمرکز نکن
بیشتر اذیت میشی
و شوهرت رو حساستر میکنی
تشکرشده 282 در 96 پست
سلام
ببخشید من تازه اومدم
ازت معذرت میخوام عزیز دلم
فقط میشه به من بگی چه جوری پست ایجاد کردی و سوالتو پرسیدی؟؟
مرسی
در مورد مشکلت باید بهت بگم که نفسم خیلی روی رفتار خانواده ی شوهرت تمرکز نکن
بیشتر اذیت میشی
و شوهرت رو حساستر میکنی
تشکرشده 294 در 168 پست
سلام
واقعا چرا باید انقدر تحقیر بشی؟ چرا شوهرت جوری باهات رفتار میکنه که انگاری غریب گیر آورده؟ قبل از یه اقدام جدی از طریق خونوادت نمیتونی با مادر پدر یا یکی از اقوامش صحبت کنی و بخوای کمکتون کنه؟
تشکرشده 1,447 در 508 پست
سلام
به نظر من تنها راه چاره ا ی که به ذهنم میرسه اینه چند روز باهاش قهر نکن نه اینکه غذا درست نکنی خونه رو مرتب نکنی و ...
فقط ج سلام بده همین ... وگرنه اصلا باهاش صحبت نکن اصلا سمتش نرو الان اون فکر کرده هر چقدر هم باهات بد رفتار کنه باز تو میری سمتش ... خیلی بیخیال و عادی رفتار کن بزار دوریتو از خودش حس کنه تا خودش بیاد سمتش اون موقع که اومد سمتت توهم با ارامش و مهربونی مشکلاتت رو. بگو
بگو تو در درجه اول برای من مهمی اما خانوادم جزیی از وجودم هستن به هرحال دلم گاهی برای اونا تنگ میشه .... تو الان کنار خانوادت هستی و ارامشت از من بیشتره خانواده توام مثل خانواده خودم برام عزیزن و منم دوسشون دارم اما این حق من که برم ببینمشون و من اینو از تو میخوام که ببریم ...
تشکرشده 46 در 25 پست
کلی نوشته بودم ولی بم اخطار اینکه ماکسیمم ظرفیت 3 تا بود که پر شدو از این خطاها دادو پاک شد...چرا؟؟
تشکرشده 6,659 در 1,532 پست
ماهک جان شمادرروزفقط سه پست میتونی ارسال کنی
اگه اشتراک بگیری دیگه محدودیتی نداری
عمر که بی عشق رفت
هیچ حسابش مگیر...
تشکرشده 46 در 25 پست
چرااینطوری میشه؟ چیکا کنم؟...ایبابا...بچه ها خیلی لططف میکنین که وقت میزارینو جواب میدین...شنبه خیلی حالم بدبود..از ساعت 2 تا 10 که اقا اومد یجا خابیده بودمو حتی قدرت نداشتم پاشم اب بخورمفقط دوبار لب تابو روشن کردمو اومدم اینجا...با اینکه میدونست حالم بده رفت پیشپدرشو 10 اومد..منم چراغارو خاموش کردم چون سرم وحشتناک درد میکرد.تا اومد نهپرسید زنده ای مرده ای.هیچی... گفتم باز حرفی نداری یکی نمیپرسی زنت مرده یازنده..میگه چرا تا اومدم همه چیو فراموش نکردیو شام نپختی... اروم بش گفتم اقا اینکه زندگی نیست..اگه میخای زندگیمون ادامه داشته باشه باید دنبال چاره باشیم ولیاگه میخای تمومش کنیم که بگو خوب...مثه همیشه یا حرفی نمیزنه یا میزاره میره بیرون.گذاشت رفتو وقتی اومد بوی سیگار میداد..شوهرم سیگاری نیست ولی وقتی دعوامون میشهمیره بیرون میکشه..اول انکار میکرد ولی الان انکارم نمیکنه...اینم باعث شده که بهخاطر ضعیفی اقا عذاب وجدان بگیرمو لال شم که تقصیره منه....وقتی ام اومد درازکشیدو گفت حالم بده..گفتم فردا از اینجا میرم که راحت شی هیچی نگفت..گفتم اینمشکلو با دو کلمه حرف میتونستیم حلش کنیمو نه اینکه فحش بدیمو داد بزنیم...هیچحرمتی تو زندگیمون نمونده که دیگه رعایتش کنیم.... دلم نمیاد برم دوسش دارم..بااینکه گفت واسم ارزشی نداری...
بعد اشک ریختو گفت حالم بدهحرف نزن گفتم برم حالت خوب میشه گفت نه...همین..اخه من چه گناهی کردم که بایداینجور عذاب بکشم...حرف نمیزنه هیچی نمیگه..همین ازارم میده...میگه چرا اینقد حرفمیزنی...من ادمیم که وقتی ناراحتم یکی باید بام حرف بزنه ولی این اقا میگه من وقتعصبانیت هیچی نمیتونم بگم تا خوب شم....نمیدونم چیکار کنم
الان وقت کار پدرمایناست...داداشمو خاهرمو دامادم دارن کمکشون میکنن ولی من اینجا افتادم...دوسدارمبرم کمکشون کنم...ولی پای رفتنم ازم گرفته...چه کنم؟
aye جان من رفتم تو قسمتدرگیری زن و شوهر .بعد قبل شروع تاپیکها به شکل ابی بالاش نوشته "ارسال موضوعجدید" همینه
دیشب اومد سمتم اشتی کردیم...بش تو ارامش گفتم چرا کینه ایم میکنی؟بم میگی اندازه موی گندیده بابام واسم ارزش نداری...میگه راست گفتم دیگه من بابامو میپرستم... مشکل اینجاست اشتباهشم قبول نمیکنه؟ قبلا میگفت عصبانی بودم یچی گفتم..الان اصلا قبولم نمیکنه... یجوری حرف میزنه که اخرش از من طلبکارم میشه...![]()
paiize (دوشنبه 20 مرداد 93)
تشکرشده 6,659 در 1,532 پست
ماهک جان شوهرت دوستت داره امامتاسفانه هیچ مهارتی درارتباط باشمانداره.دخترخوب سوال پیچش نکن.سرزنشش نکن.
ماهک اگه میتونی درستش کنی بگوکه باهم دیگه شروع کنیم اگه هم نمیتونی وهمش میخوای بگی میرم خونه بابام پس دیگه هیچی...
اینم بگم اگه میخوای همه چی رودرست کنی بایدفعلا قیدخیلی چیزهاروبزنی اما بعداهمه روبه دست میاری...
اگه میتونی ووسط راه کم نمیاری بسم ا...
نگران نباش همه چی درست میشه.اگه جوابت مثبته به این سوالهادقیق پاسخ بده
محبت کلامی بین خودت وشوهرت چطورهست؟
خصوصیات خوب شوهرت روبگوکه خیلی باهاشون کارداریم؟
قبل ازاینکه دعوا بشه چکاری میکنی که ازدعواجلوگیری کنی یابرعکس چی میشه که دعواتون بالامیگیره؟
شوهرت به چه موضوعاتی حساس هست؟
باهمه بدحرف میزنه یافقط باشما؟عصبانیتش واسه همه ست مثلا دوستاش یافقط شما؟
عمر که بی عشق رفت
هیچ حسابش مگیر...
تشکرشده 46 در 25 پست
وقتی با هم خوبیم هیچ مشکلی نیست هم من هم اون همه جور از نظر کلامی واس هم کم نمیزاریم....البته وقتی خوبیم... خصوصیات خوبش اینه که میدونم بم وفاداره و بام سیر میشه. وقتی خوبیم خیلی مهربونه..ادم کاریه..دوست باز و رفیق باز نیست..با خداست..دلم خوش بود که سالمم هست.ولی الان متوجه شدم که وقتی عصبانی میشه خیلی ضعیفه و سیگار میکشه..این الان یه مشکل شده.ی مشکل مهم
تا وقتی که هر چی بگه گوش کنم خوبه خوبه..مثلا اگه حوصله ارایش داشته باشمو بخام یکم ارایش کنم های یه جوری نگام میکنه و میگه چرا اینقد خودتو زشت میکنی..من از ارایش کردن خوشم میاد یکم ارایش میکنم ولی های اعتماد بنفسو ازم میگیره.. وقتی میریم خونه بابام اینا اگه کوچکترین چیزی بگه و مثلا نظرم یچی دیگه باشه از دماغم درمیاره و همه رو با کاراش متوجه میکنه..خونه باباش باشم اگه حالم بد باشه و یکم تو خودم باشم داستان درست میکنه...اگه کوچکترین نظر در مورد ی رفتار یا کار خونوادش بدم جبهه میگیره.. خاهر خودشم راه دوره.تفاوت راهشونم مثه ماست..شوهرش خیلی درکش میکنه و همش میارتش اینجا با اینکه خاهرش سال به سال خونه خونواده شوهرش نمیره..اگه بگم شوهره خاهرت خیلی خوبه و اصن خاهرت راه دور حالیش نمیشه سریع میگه تو ... اونارو نخور..تو انگشت کوچیکه خاهرمم نمیشی...اینقد واسم درد داره این حرفا که میمیرم از تحقیراش...الان دیگه وقتی داره دعوا میشه لال میشم سکوت میکنم تا فروکش شه..همه حرفاشو میزنه اخرشم نمیاد جلو.باز من باید برم منت کشی.. ولی بعضی اوقات خیلی حرفاش سنگینه و منم از کوره در میرمو هر چی فحش بده میگم خودتی بی لیاقت....
راستش اخلاق گندش کوپی اخلاق گند باباشه...با همه همینجوریه...ولی خوب فحش نمیده..اگه مثلا خاهر کوچیکش یچی بگه ضایش میکنه و اگه مامانش بش زیاد گیر بده میگه تو چیکارم داریو ازین حرفا...ولی همه فحش و بددهنیاش مال منه...
با موضوع سیگار کشیدنش در مواقع عصبانیت چیکار کنم؟؟ بابا منم میبرم...پس منم باید برم سیار بکشم![]()
تشکرشده 6,659 در 1,532 پست
ماهک جان سلام
دوست عزیزشمابایدبدونی که روی چه چیزهایی عصبانی میشه وبددهنی میکنه...اگه میبینی اینقدرروی خانوادش حساسه خب هیچ اظهارنظری نکن درموردشون حتی اگه خودش ازشون ناراحت باشه...اتفاقابرعکس فقط ازخوبیهاشون بگو...
ماهک اول بایداعتمادشوهرت روبه دست بیاری قبلا گفتم چه جوری چون اوایل ازدواجتون هست خب طبیعتاحساسیتش بیشتره..اینم بگم مردهاهمیشه تاآخرعمرروی خانوادشون حساسن...ماهک جان اگه شوهرت جلوی توازخانوادش حمایت میکنه مطمعن باش که پیش هانوادش هم ازتوحمایت میکنه..اینجورمردهاعزیزهاشو ن رودوست دارن وهمیشه میخوان که ازشون حمایت کنن
ماهک جان همسرمنم بددهنه..البته الان خیلی بهترشده ولی تموم نشده!!میدونی چکارکردم؟!تقریباچهارماه روی اعتمادش به خودم کارکردم توی این زمینه دوست خوبم توی این سایت خیلی کمکم کردکه متاسفانه دیگه به اینجانمیاد...تاپیک اولم روهم به بخش خصوصی منتقل کردم اگه تونستم واست قسمتی ازپستهاش رومیزارم
توی اون چهارماه دست روی حساسیت شوهرم نزاشتم به هیچ وجه..بااینکه باخونه پدرم همسایه ایم اماهفته ای یه بارمیرفتم اونم منتظرمیشدم تاخودش بگه برو...اگه هم ازش میخواستم بریم وقبول نمیکردناراحتیم رونشون نمیدادم..بحث روعوض میکردم...
درموردخانوادش دیگه کلمه ای صحبت نکردم فقط سعی کردم احترام بزارم....ببین ماهک واسم خیلی سخت بودخیلی..تنهاترازهمیشه بودم اما بعدازیه مدت کم کم بامهربونی شروع کردم خواسته هام روبهش میگفتم والبته قبلش حسابی اعتبارسازی میکردم مثلامیگفتم من فقط تورودارم ودرکنارتوآروم وخوشبختم وفقط ازتومیتونم چیزی بخوام چون این بهم آرامش میده...
بعدازچهاماه تونستم خیلی باهاش صمیمی بشم وازش یه قول چندروزه گرفتم فکرکتم40یا50روز!!قرارگذاشتیم کوچکترین حرف بدی نزنیم وبهم فحش ندیم.بخش گفتم اگه اینجوری بشه یه چیزخوب پیشم داری!!باورت میشه کسی کع فحش دادن واسش عادت شده بود توی این مدت کوچکترین حرفبدی نزد...
ماهک جان فکرکردم اگه اززبون خودم بگنوم بهترباشه تابخوام نصیحت کنم و....اینجوری باورشراحتتره
بازهم میام وواست مینویسم...تلاشت روشروع کن...مطالعه کن...مهارتهای ارتباطی رویادبگیر...بایدبدونی باشوهرت چطوررفتارکنی...نگران نباش یه مدت دیگه اوضاع خیلی بهترمیشه
موفق باشی
- - - Updated - - -
راستی بقیه تاپیکهام هست میتونی سرچ کنی بخونی
عمر که بی عشق رفت
هیچ حسابش مگیر...
مهربونی... (سه شنبه 21 مرداد 93)
تشکرشده 46 در 25 پست
paiizee جونم خیلی ممنون که اینقدر راهنماییم دمیکنی...منم میخام ولی نمیدونم دقیقا باید چیکار کنم....با این شروع میکنم که اصن نمیگم دلم واس خونوادم تنگ شده و دوسدارم برم اونجا.... بگم بریم خونه پدرت اینا؟؟؟ چند بار این کارو کردم ولی نتیجه نگرفتم..اصن انگار هیچی و نمیبینه... اگه وقت داشتی دو تونستی یکم بیشتر واسم بنویس که بدونم چیکار باید کنم....مرسی فدات شم
paiize (سه شنبه 21 مرداد 93), مهربونی... (سه شنبه 21 مرداد 93)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)