به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 72

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 29 تیر 97 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1394-4-09
    نوشته ها
    138
    امتیاز
    4,330
    سطح
    41
    Points: 4,330, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکرها
    77

    تشکرشده 116 در 61 پست

    Rep Power
    30
    Array
    سلام دلسا خانم خیلی وقته تاپیکی از خودتون نزاشتین خیلی دوس دار م بدونم مشکلتون حل شد یانه؟راستشو بخاین من با تاپیکای شما خیلی گریه کردم و از ته دل سرنماز براتون دعاکردم،
    امیدوارم ک مشکلتون حل شده باشه

  2. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 18 آذر 98 [ 12:00]
    تاریخ عضویت
    1394-4-21
    نوشته ها
    108
    امتیاز
    5,584
    سطح
    48
    Points: 5,584, Level: 48
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 166
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    128

    تشکرشده 199 در 73 پست

    Rep Power
    32
    Array
    به هر حال اگر می خواهید شادی و نشاط زندگی تان را افزایش دهید، بهتر است به دنبال تغییراتی باشید که شما را خوشحال تر می کند. تغییر در رژیم غذایی، تغییر در سبک زندگی و حتی ثبت نام در باشگاه، خلق و خوی شما را بهتر می کند و طرز فکرتان را نسبت به زندگی تغییر می دهد. پس تهدید را تبدیل به فرصت کنید و از همین حس و حال امروزتان انگیزه بگیرد تا برنامه تازه ای را در پیش بگیرید و در مدت کوتاهی خوشی و شادمانی زندگی تان را افزایش دهید. اگر نمی دانید از کجا شروع کنید 11 راه زیر را امتحان کنید.

    1- ایده های بزرگ داشته باشید اما آهسته شروع کنید
    اولین مسئله این است: باید هدفی را در آینده مشخص کنید و برای رسیدن به آن تلاش کنید اما فراموش نکنید که سنگ بزرگ علامت نزدن است. شاید در ابتدا برای تغییرات هیجان زیادی داشته باشید اما کمی دست نگه دارید و ترمز بکشید. وقتی صحبت از تغییرات به میان می آید، بیشتر ما فکر می کنیم که باید گام های بزرگی برداریم و یک تغییر اساسی در زندگی مان ایجاد کنیم در صورتی که این طرز فکراشتباه است.

    با این نوع طرز فکر خیلی زود انگیزه تان را از دست می دهید. به این فکر نباشید که همین حالا به نتیجه دلخواه تان برسید. بهترین کار این است که اهداف بزرگتان را به بخش های کوچکی تقسیم کنید که قابل دستیابی باشند. بدین ترتیب لقمه بزرگتر از دهان تان برنمی دارید و به رانندگی در جاده زندگی ادامه می دهی.

    2- یک دوست همراه پیدا کنید
    به طور حتم به شرایط فعلی تان عادت کرده اید و بیرون آمدن از این وضعیت دشوار به نظر می رسد. می دانیدکه قرار است به جای بهتری برسید اما گاهی اوقات شاید مردد شوید و این تردیدها شما را از ادامه مسیر باز دارد. در چنین شرایطی یک دوست خوب نعمت بزرگی است. فردی که به شما کمک کند مأیوس نشوید و به مسیرتان همچنان ادامه دهید.

    برای ایجاد تغییرات مثبت حفظ انگیزه مهمترین کار است، پس شخصی را لازم دارید که سرشار از انرژی مثبت باشد و با حرف های امیدوارکننده و مثبت دلسردی را از زندگی تان بیرون کند. صحبت با افراد موفق و با تجربه هم کار دیگری است که می توانید دنبال کنید. خواندن کتاب و زندگینامه های افراد موفق هم می تواند دوست خوبی برایتان باشد.

    3- آینده را مجسم کنید
    در همین زمان که اهداف اصلی تان را مشخص می کنید، چشم اندازتان را فقط به آینده محدود نکنید. زمان حال را از دست ندهید و خوشی های لحظه های فعلی را فدای رویاهای آینده نکنید. بهترین کار این است که اهداف تان را روی کاغذ بنویسید. به طور دقیق مشخص کنید که در زندگی چه می خواهید، چه احساسی دارید و بعد از اینکه به اهداف تان رسیدید، زندگی تان چه تغییری می کند.

    هر نکته ای راکه به ذهن تان می رسد روی برچسب های کوچکی بنویسید و جایی جلوی چشمتان قرار دهید. حتی می توانید تصویری از آینده دلخواه تان ترسیم کنید. در اینصورت هر روز به یاد می آورید که از زندگی چه می خواهید و قرار است به چه جایی برسید. وقتی تصویر خوبی از زندگی آینده تان داشته باشید و این تصویر را مدام مجسم کنید، به احتمال زیاد راحت تر به آن هدف می رسید.

    4- موسیقی گوش کنید
    صبح که از خواب بیدار می شوید موسیقی انرژی بخش گوش دهید. موسیقی فواید شگفت انگیزی برای زندگی شما به همراه دارد. به کمک موسیقی تمرکز ذهن شما افزایش می یابد و روحیه تان بهتر می شود. در نتیجه راه حل های مفید و تازه زودتر به ذهن تان می رسد.

    موسیقی می تواند دنیای یکنواخت و کسل کننده شما را رنگی کند و شما را به تحرک وادارد. حتی هنگام پیاده روی هم موسیقی را از دست ندهید. وقتی در خانه مشغول انجام کارهای معمول هستید یک موسیقی آرامش بخش بگذارید.

    5- مکمل های ویتامین d بخورید
    این روزها درصد زیادی از مردم با کمبود ویتامین d روبرو هستند. کمبود این ویتامین با علائمی مانند افسردگی، خستگی، ضعف سیستم ایمنی، چاقی، کمردرد یا ریزش موها همراه می شود. اگر این نشانه ها در شما هم دیده می شود و در رژیم غذایی تان منابع ویتامین d کافی وجود ندارد و در معرض نور خورشید هم نیستید، به مکمل ها فکر کنید؛ در فصل زمستان که هوا ابری و بارانی است باید این مکمل ها را بیشتر مصرف کنید. با این وجود، قبل از مصرف مکمل ها توصیه می شود نظر پزشک را هم جویا شوید.
    6- دفتر خاطرات داشته باشید
    برای اینکه مراحل تغییرات تان را به خوبی دنبال کنید، یک دفتر خاطرات یا سررسید داشته باشید و وقایع مهم را داخل آن بنویسید. این کارچند مزیت دارد:

    - نوشتن عواطف و احساسات درباره موضوع های مختلف به آرامش شما کمک می کند.
    - وقتی اهداف تان را روی کاغذ می نویسید آنها را فراموش نمی کنید.
    - نوشتن روزانه، انگیزه شما را برای تغییر زندگی بیشتر می کند و از این اهداف فاصله نمی گیرید.
    - وقتی نوشته ها را مرور می کنید به نقاط ضعف و قوت خودتان پی می برید و در آینده کمتر اشتباه می کنید.
    - البته درباره نوشتن یک تبصره هم وجود دارد. وقتی از موضوعی عصبانی هستید بهتر است عواطف و احساسات تان را روی کاغذ بنویسید اما این کاغذها را نگه ندارید. آنها را پاره کنید. این نوشته ها سبب می شودناراحتی ها را از یاد ببرید و احساسات بهتری داشته باشید.

    7- به زندگی تان نمره بدهید
    برای اینکه افکار منفی را از خودتان دور کنید، به انرژی های مثبت زیادی نیاز دارید. اول زندگی فعلی تان را ارزیابی کنید. ببینید بین نمره یک تا 10، چه نمره ای به آن می دهید؟ در مرحله بعد اهداف اصلی تان را روی کاغذ بیاورید. بعد به این فکر کنید که می خواهید در این هفته نمره زندگی شما چقدر افزایش داشته باشد. این عدد را هم گوشه کاغذ یادداشت کنید. یادتان باشد هدف خوبی است که بتوانید نمره 8 یا بالاتری را برایش درنظر بگیرید. در صورتی که این عدد خیلی پایین است، شاید عزت نفس پایینی دارید. بنابراین از همین امروز خودتان را همانطور که هستید، بپذیرید و وجودتان را دوست داشته باشید تا نمره زندگی تان بیشتر شود. کاستی هایتان را بشناسید و برای رفع شان تلاش کنید اما بدانید که با شما همراه هستند و باید در کنار آنها به رشد زندگی تان فکر کنید.

    8- ویتامین c بیشتری مصرف کنید
    شاید فکر کنیداین موضوع به تغییرات اساسی زندگی چه ربطی دارد؟ تغذیه خوب در تقویت وضعیت روحی و جسمی تاثیر زیادی دارد. ویتامین c یک منبع عالی برای بهبود وضعیت سلامت است. وقتی به تغذیه تان اهمیت می دهید، نسبت به خودتان احساس بهتری پیدا می کنید و برای مقابله با مشکلات آماده تر می شوید. ویتامین c بدن شما را مقابل عوامل بیماری زا مقاوم می کند، در نتیجه از بیماری ها دور می مانید.

    9- از افراد منفی باف دوری کنید
    نام افرادی را که انرژی منفی شان را به شما تزریق می کنند، یادداشت کنید؛ این افراد با افکار منفی شان شما را از اهداف تان دور می کنند. به طور حتم در خانه، محل کار، جمع دوستان و ... افرادی را می بینید که از در و دیوار طلبکارند ونسبت به آینده دیدگاه روشنی ندارند. فهرستی از آنها تهیه کرده و ارتباط تان را با این افراد به حداقل برسانید. در مقابل باید به دنبال کسانی باشید که از حرف ها و رفتارشان انرژی مثبت می گیرید.

    10- خودتان منبع انرژی خودتان باشید
    به طور حتم در اطراف تان افرادی هستندکه به شما انرژی مثبت می دهند. حتی ممکن است بعضی از فعالیت های روزانه هم برای شما انرژی بخش باشند. بنابراین باید تصمیم بگیرید که این فعالیت ها را افزایش دهید. فهرستی از این کارها را داشته باشید و برای ایجاد تغییرات مثبت در زندگی آنها را هر روز دنبال کنید:

    - داشتن رژیم غذایی سالم
    - ورزش روزانه
    - سلامت عمومی
    - اهداف شخصی

    11- با خودتان قرار بگذارید
    هدف گذاری به تنهایی کافی نیست. باید به قول و قراری که با خودتان می گذارید پایبند باشید. گاهی اوقات بعد از پنج تا شش روز اهدافی که با جدیت آنها را روی کاغذ نوشته بودید به سرعت فراموش می شوند، بنابراین برای خودتان جایزه های کوچکی تعریف کنید. وقتی اهداف بزرگ به اهداف کوچکتری تقسیم شوند، دستیابی به آنها ساده تر می شود. می توانید آنها را زودتر به دست بیاورید و برای رسیدن به اهداف بعدی آماده تر شوید. این جایزه می تواند یک ولخرجی کوچک برای خودتان باشد تا به این بهانه خوشحال و با انگیزه به حرکت تان ادامه دهید
    با امید اینکه از روزمرگی دربیای عزیزم

  3. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 29 تیر 97 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1394-4-09
    نوشته ها
    138
    امتیاز
    4,330
    سطح
    41
    Points: 4,330, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکرها
    77

    تشکرشده 116 در 61 پست

    Rep Power
    30
    Array

    Question

    سلام دلسا جون شوهرت خلی تو رو دست کم گرفته و تو هم شوهرت رو دست بالا گرقتی هر روز این جمله رو تکرار کن :من ازش سرترم انقد تکرار کن ملکه ذهنت شه
    دلسا جان چرا انقد ساکتی؟چرا وقتی بهت بی احترامی میکنه ج نمیدی؟ سکوت مال زمانیه ک طرف شرمنده شه بعدش ن ک پرروتر شه از ابن ب بعد اگ چیزی گفت خلی محکم و قاطع جوابش بده البته ن تو جمع و ن بی ادبی یا فحش مثلا اگ گفت کاریم نداشته باش خلی محکم بگو حالا کی بات کار داشت تحفه ای مگه؟!!! اگ ازت چیزی خاس سریع نگو باشه طاقچه بالا بزار اگ گف پایان نامه ام رو بنویس بگ سفارش زیاد دارم مطمعن نیستم برسم مال تو رو بنویسم خودتو بگیر براش چرا میزاری دخترت وابسته اش شه دخترت رو وابسته خودت کن بیارش تو تیم خودت ن ک بره تو تیم اونا و با اونا شه میدونم مسابقه نیست ولی تو خلی تنهایی و باید برای خودت یار جمع کنی اولش از دخترت شروع کن جلوش بشین قربون صدقه دخترت برو با صدای بچه گونه باهاش حرف بزن باهاش بازی کن مث بچه ها و بلند بلند بخند بعضی وقتا یه خوراکی خوشمزه درست کن مثلا یه کیک کاکایویی درست کن و بشین با دخترت کارتون های بامزه نگاه کنید و بخورید و از ته دل قهقه بزن حتی اگر از ته دلت غمگینی از ته دلت بخند دلسا باور کن خنده های تو تو رو خلی قوی نشون میده بزار ب دنیای قشنگ تو و دخترت حسودیش بشه دلش بخاد با شما باشه کاری کن ک دیگ اون زن داداشه دیگ براش جالب نباشه بعضی وقتا عکسای خلی شیک از خودت با لباسای جذاب بگیر چاپشون کن و تو دیوار اتاقت بزن
    اتاقت رو پر کن ازین عکسا یا مثلا وقتی تو خونست وقتی میره پیش مامان جونش تو هم دخترت رو بردار و برو توی اتاق دیگ یه آهنگ شاد بزار و شروع کن با دخترت رقصیدن صداش رو هم بلند کن بزار صدای شادیتون رو بشنوه و فرض کن اصلا رو این کره خاکی همچون اونی وجود نداره خودت هستی و دخترت و خدا
    خوشبخت باشی

  4. #4
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    سلام
    ممنونم از دوستان.
    مدتیه خیلی حواس پرت شدم هرجا میرم محاله چیزی رو جا نذارم، یا گوشیمو نمیبرم یا یادم میره گوشیمو بیارم ، یا وسایل دخترمو جا میذارم یا توی خونه وسایلی که جابجا کردم رو فراموش می کنم. شوهرم هم خیلی از این بابت شاکیه. خب حق داره. از وقتی صحبتای بفرآو رو خوندم خیلی توی فکر رفتم. من قبلا اینجوری نبودم.
    خیلی دوست دارم شاغل بشم ولی توی شهر کوچیک ما کار درست و حسابی نیست. اگر هم باشه مادرشوهرم رو دارم. تازه دخترم هم هست. از بی پول یخسته شدم. حتی نمیتونم یه کفش راحتی هم واسه خودم بخرم. هر پولی که از پایان نامه هم درمیارم مجبورم بدم واسه مناسبتی (مثل کادوی تولد، کادوی ازدواج و ...)
    شوهرم هم که یه کارمند سادس با هزار جور قسط واقعا میدونم که هیچی نداره . اون بیشتر زیر فشاره.
    کمتر غصه میخورم یعنی وقتی ندارم واسه این کار. حتی تمرکزم رو هم از شوهرم برداشتم. کاری باهاش ندارم. هرجا بره بیاد... ولی چند شب پیش که رفته بود خونه برادرش شام خورده بود خیلی ناراحت شدم. آخه اونها اصلا نمیان به مادرش سر بزنن یا تلفنی هم زنگ نمیزنن ولی شوهرم مرتب میره اونجا. نمیتونم بگم نرو چون بدتر میشه. بیخیالش اصلا، اونقدر بره که سیر بشه.

    امروز عصری دختر برادرشوهرم اومد تا رسید گفت مامانم گفته به مادربزرگ بگو گوشواره ای که قولشو بهم دادی باید بهم بدی. خیلی ناراحت شدم واسه مادرشوهرم بیچاره خودش زندس دارن دوتا تکه طلایی که داره هم ازش میگیرن. مادرشوهرم ناراحت میشه گاهی میبینم ااشک هم میریزه مخصوصا وقتی درباره وسایلش باهاش حرف میزنن ولی چیزی بروز نمیده. امروز هم خیلی ناراحت شد ولی خب برادرشوهرم هم هی میگفت اگر قولش دادی باید بهش بدی.
    خیلی دلم بحالش سوخت. ده روز یا هفته ای یه بار به زور واسه یکساعت میان میشینن اونوقت....
    مادرشوهرم به همه نوه هاش که دنیا اومدن طلا داده بود به دختر من فقط 20 هزارتومن داد که هزاربار پشت سر هم میگفت ندارم و این حرفا میخواستم بهش برگردونمش ولی اینکارو نکردم. به همه عروساش طلاهای خوب داد واسه من یه انگشتری که خیلی ضعیف بود فقط اسمش طلا بود ولی من هیچوقت نشد که برم به شوهرم بگم که اینجوری یا اونجوری.

    چون میدونم اینها مشکلات من نیست مشکلات من فراتر از اینهاست.

    صحبتهای خانم رنگین منو به فکر برد واقعا ایندفعه واسه جدایی جدی شده بودم حتی میخواستم با خانوادم هم درمیون بذارم ولی به شک افتادم که نکنه اشتباه کنم و ...
    میدونم شوهرم دوستم نداره میدونم دلش فکرش و ذهنش جاهای دیگست.
    سالی یه بار رابطه برقرار می کنه که زبون من بسته باشه. هفته ای دو هفته ای شاید دستای منو موقع خواب بگیره.
    اون تمام زندگیش مادرشه. منم تمام زندگیم دخترمه. بازم بخاطر اون میمونم. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.
    اینقدر توی خونه فعالیتم زیاده که شبها از درد زانو و کف پا خوابم نمیبره ولی از خستگی بیهوش میشم ولی دم نمیزنم. وقت نمیکنم به خودم هم برسم.
    کاش خدا منم ببینه. امیدم به خداست همه چیزو سپردم به خودش.

    - - - Updated - - -

    سلام
    ممنونم از دوستان.
    مدتیه خیلی حواس پرت شدم هرجا میرم محاله چیزی رو جا نذارم، یا گوشیمو نمیبرم یا یادم میره گوشیمو بیارم ، یا وسایل دخترمو جا میذارم یا توی خونه وسایلی که جابجا کردم رو فراموش می کنم. شوهرم هم خیلی از این بابت شاکیه. خب حق داره. از وقتی صحبتای بفرآو رو خوندم خیلی توی فکر رفتم. من قبلا اینجوری نبودم.
    خیلی دوست دارم شاغل بشم ولی توی شهر کوچیک ما کار درست و حسابی نیست. اگر هم باشه مادرشوهرم رو دارم. تازه دخترم هم هست. از بی پول یخسته شدم. حتی نمیتونم یه کفش راحتی هم واسه خودم بخرم. هر پولی که از پایان نامه هم درمیارم مجبورم بدم واسه مناسبتی (مثل کادوی تولد، کادوی ازدواج و ...)
    شوهرم هم که یه کارمند سادس با هزار جور قسط واقعا میدونم که هیچی نداره . اون بیشتر زیر فشاره.
    کمتر غصه میخورم یعنی وقتی ندارم واسه این کار. حتی تمرکزم رو هم از شوهرم برداشتم. کاری باهاش ندارم. هرجا بره بیاد... ولی چند شب پیش که رفته بود خونه برادرش شام خورده بود خیلی ناراحت شدم. آخه اونها اصلا نمیان به مادرش سر بزنن یا تلفنی هم زنگ نمیزنن ولی شوهرم مرتب میره اونجا. نمیتونم بگم نرو چون بدتر میشه. بیخیالش اصلا، اونقدر بره که سیر بشه.

    امروز عصری دختر برادرشوهرم اومد تا رسید گفت مامانم گفته به مادربزرگ بگو گوشواره ای که قولشو بهم دادی باید بهم بدی. خیلی ناراحت شدم واسه مادرشوهرم بیچاره خودش زندس دارن دوتا تکه طلایی که داره هم ازش میگیرن. مادرشوهرم ناراحت میشه گاهی میبینم ااشک هم میریزه مخصوصا وقتی درباره وسایلش باهاش حرف میزنن ولی چیزی بروز نمیده. امروز هم خیلی ناراحت شد ولی خب برادرشوهرم هم هی میگفت اگر قولش دادی باید بهش بدی.
    خیلی دلم بحالش سوخت. ده روز یا هفته ای یه بار به زور واسه یکساعت میان میشینن اونوقت....
    مادرشوهرم به همه نوه هاش که دنیا اومدن طلا داده بود به دختر من فقط 20 هزارتومن داد که هزاربار پشت سر هم میگفت ندارم و این حرفا میخواستم بهش برگردونمش ولی اینکارو نکردم. به همه عروساش طلاهای خوب داد واسه من یه انگشتری که خیلی ضعیف بود فقط اسمش طلا بود ولی من هیچوقت نشد که برم به شوهرم بگم که اینجوری یا اونجوری.

    چون میدونم اینها مشکلات من نیست مشکلات من فراتر از اینهاست.

    صحبتهای خانم رنگین منو به فکر برد واقعا ایندفعه واسه جدایی جدی شده بودم حتی میخواستم با خانوادم هم درمیون بذارم ولی به شک افتادم که نکنه اشتباه کنم و ...
    میدونم شوهرم دوستم نداره میدونم دلش فکرش و ذهنش جاهای دیگست.
    سالی یه بار رابطه برقرار می کنه که زبون من بسته باشه. هفته ای دو هفته ای شاید دستای منو موقع خواب بگیره.
    اون تمام زندگیش مادرشه. منم تمام زندگیم دخترمه. بازم بخاطر اون میمونم. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.
    اینقدر توی خونه فعالیتم زیاده که شبها از درد زانو و کف پا خوابم نمیبره ولی از خستگی بیهوش میشم ولی دم نمیزنم. وقت نمیکنم به خودم هم برسم.
    کاش خدا منم ببینه. امیدم به خداست همه چیزو سپردم به خودش.

  5. 2 کاربر از پست مفید دلسا تشکرکرده اند .

    آبی آسمان (چهارشنبه 20 خرداد 94), رنگین (چهارشنبه 20 خرداد 94)

  6. #5
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    این روزا احساس های بدی دارم.
    همش احساس می کنم داره ازم سوءاستفاده می شه. شوهرم فقط و فقط منو واسه پرستاری مادرش میخواد مثل اینکه یه خدمتکار تمام وقت داره. حق اعتراض ندارم.
    نباید عصبانی باشم
    بای همیشه خوش اخلاق باشم
    نباید از ش پول بخوام.
    باید مادر خوبی باشم.
    ولی خودش حق دار توی خونه عصبی باشه. داد بزنه. ایراد بگیره.
    بدخلقیهاش توی خونه هست و شب نشینی و خوش گذرونیهاش سر جاشه.
    خیلی دلم میخواد دلیل اینکه همش میره خونه برادرش رو بدونم. برادری که خودش و زنش ماهی یه بار شاید بیان.
    مادرش خونه همین برادرش بود، شوهرم روز، شب، صبح، عصر اونجا بود. الان مادرش خونه خودمونه پس چرا اینجا نمیمونه؟ دلیل اینکه باز میره اونجا چیه؟
    وقتی مادرش اونجا بود همش میگفت زن داداشم گناه داره آدم وقتی یه مریض توی خونه داشته باشه روحیه اش داغونه. یا اینکه زن جوونیه مادرم رو میارم خونه خودمون شاید بخواد جایی بره (درضورتی 8 سالی از من بزرگتره)
    درسته عمر دست خداست ولی اگر مادرش اونجا مونده بود تا الان مرده بود. من خودم رفتم آوردمش خونمون. اینجا که اومد خوب شد، سرحالتر شد، آلزایمرش کمتر شد.
    دیگه دیالیز نرفت. و و و که مه از حالش تعجب کردن . باز رفت اونجا باز حالش بدتر شد. ایندفعه شوهرم رفت آوردش. بازم کمی حالش بهتر شد.
    میخوام شاد باشم. میخوام خوشحال و سرحال باشم دنبال بهانه هم نیستم ولی واقعا سخته که بخوای با یه آدم مریضی که همش در حال آه و ناله هست شاد باشی.
    گاهی اینقدر از دست ناشکری هاش عصبی میشم که داد میزنم. غر میزنم.
    من از شوهرم انتظار ندارم در قبال نگهداری از مادرش بهم پاداش بده یا قدردانی کنه تنها انتظارم اینه که درکم کنه.
    شرایطم خیلی سخته.
    پریشب بود فکر کنم که باز رفته بود خونه برادرش خیلی عصبی شدم و توی لاک خودم رفتم اونم عصبی شده بود. میخواستم بیام اینجا و بنویسم ولی خودمو کنترل کردم تا کمی آرومتر بشم. خیلی خیلی فشار بهم وارد میشه.
    می خواستم بهش پیام بدم که از هم جدا بشیم ولی خودمو کنترل کردم.
    خیلی دوست دارم باهاش حرف بزنم ولی نمیدونم چطوری باید سر حرف رو باز کنم. اصلا چی باید بگم؟
    به محضی که میخوام شروع کنم می دونم عصبی میشه و داد و بیداد م یکنه.
    حوصله موندن و ساختن رو ندارم فکر نکنم بعد طلاق وضعم ازین بدتر بشه. حداقل توی خونه پدرم از مادرم مواظبت می کنم که پاش هم درد میکنه. نه از مادرشوهرم که هرچی بیشتر بهش می رسم و بهش خوبی می کنم انتظارت ازم بالاتر میره و این میشه وظیفم درصورتی که واسه جاریم لطف بی نهایت بود.

  7. کاربر روبرو از پست مفید دلسا تشکرکرده است .

    رنگین (شنبه 23 خرداد 94)

  8. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 02 مرداد 04 [ 05:11]
    تاریخ عضویت
    1393-11-15
    نوشته ها
    823
    امتیاز
    36,526
    سطح
    100
    Points: 36,526, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,683

    تشکرشده 2,882 در 761 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    237
    Array
    از ماست که برماست،

    اینایی که میگن عمرا جدا نشو ، میدونن که شما چند ساله داری اینجا مینویسی؟ میدونن این آسیبی که الان بهت وارد شده بدترم میشه حتی بدتر از آسیب جدایی ، دلسا تو اگه میخواستی عوض شی 4 سال زمان کمی نیست

    دلسا خودت میدونی که چقدر دوست دارم مشکلت حل شه ولی عزیزم انگار تو اصلاح شدنی نیستی ، ناراحت نشو من به جاشم باهات همدردی کردمو حتی واست نذر کرده بودم اگه یادت باشه،

    دلسا حتی تاپیکهاتم بی رمق و بی حسه ، کاملا میشه فهمید که تو چهجور آدمی هستی ، یک زن ساکت بی اعتماد به نفس ، بدون هیییییچ جذابیتی حتی اگه از لحاظ ظاهری خیلی زیبا باشی ،

    سالهاست که میخوای با شوهرت حرف بزنی ولی هنوز نتونستی یعنی چی!!!!

    بعد از این همه تازه تونستی رابطه شوهرت و بچه اتونو خوب کنی ، آخه مگه آدم چقدر زندست که بخواد واسه هر مساله پیش پا افتاده ای این همه تلاش کنه ، حتی واسه اینکه همسرش با کودک 3 سالش بخواد ارتباط

    بگیره یا شبها دیرتر از 11 شب از خونه ی دوستاش و از خوش گذرونی نیاد

    کاملا مشخصه که شوهرت چرا میره اونجا چون بهش بیشتر خوش میگذره با زن داداشش ارتباط میگیره و انرژی میگیره و از اومدن به خونه فراریه چون اون خونه بوی غربت میده سرشار از انرژیهای منفیه ببخشید چون توی

    این خونه یه مادر مریض و یه زن بی حال و افسرده است

    دلسا اگه من جای تو بودم و خیلی از زنهای این تالار شک نکن که با شرایط همسرت صدبار از اون آدم جدا شده بودیم ، مشکل همسرت خیلی بزرگ بود و تو خیلی صبوری کردی که تحمل کردی ،

    چند بار تاپیک جدید باز کردی که میخوای از نو شروع کنی و شاد باشی ولی بعدش کم آوردی و گفتی به دلیل شرایطی که توش هستی و اینکه هییچ محرکی نداری مخصوصا از طرف همسرت ، نمیتونی به هدفت برسی یا در مسیر رسیدن به شادی حرکت کنی

    دلسا مرگ یه بار شیونم یه بار ، به خدا من به جای تو خسته شدم به جای همسرت خسته شدم ، همسرت خیلی بهت ظلم کرده خیلی بی انصافی و بی غیرتی کرده ولی آخه تا کی ؟

    شما همین الانشم طلاق عاطفی گرفتید چرا قبول نمیکنی ، مگه میشه زن و شوهری که فقط 3 - 4 ساله ازدواج کردن 6 ماه یکبار یا 1 سال یک بار رابطه ج ن س ی داشته باشن!!!

    مگه میشه زنی نتونه بعد از 4 سال با شوهرش یه درد دل ساده بکنه
    ، اینو قبول کن نمیشه از 3چرخه اندازه موتور هندا توقع داشت حالا هی بیان بگن تلاش کن میتونی همه این تلاش کن ها رو قبلا بهت گفتن حالا یا تونستی یا نتونستی دیگه

    مگه میشه همه آرزوی داشتن یه مردو داشته باشن ولی اون مرد و همسرش از هم اینقد دور باشن !!

    یه فکری بکن یا با همینی که هست بساز بی توقع

    یا یک شبه تغیر کن (پرانرژی شاد عاشق هدفدار یکمی خودخواه باش ) بابا مگه تو نیاز نداری چرا یه ذره خودتو دوست نداری آخه

    یا جدا شو و خودتو خلاص کن دیگه

    ولی هر کدوم از این کارها رو میخوای بکنی ، یک بار شوهرتو بشون پشت کامپیوترت بده از اولین تاپیکتو تا آخرینش بخونه ، دلسا به خدا شوهرت حتی تو رو اندازه 30 درصدم نمیشناسه و این تنها راه شناخت شوهرت از توست

    تو که پشت شوهرت بد نگفتی تازه گفتی به روش نیاوردی خود ارضایی و .. چون نخواستی تحقیر شه

    بده بخونه همونایی که 1 نصفه شب مینوشتی رفته پیش اون دوستش تا اینهایی که از حال الانت مینویسی

    نترس نه تحقیر میشه نه چیزی چقدر میخوای حرفاتو چال کنی چیزی درست شد؟ نه ، باور کن دلسا شوهرت بیاد و این همه حرف و از زبون تو بخونه خیلی مسائلو از نزدیک درک میکنه

    اینکه تو همه ی اون پسر بازیهاشو میدونستی و دم نزدی بخاطر اینکه نخواستی تحقیرش کنی

    تو مادرشو خیلی دوست داری و از جان و دل ازش پرستاری میکنی

    تو اتفاقا احساسات داری ولی توانایی گفتنشو نداری

    تو از لحاظ مال تامین نمیشی
    از لحاظ عاطفی و احساسی تامین نمیشی
    از لحاظ جنسی تامین نمیشی
    از لحاظ روحی تفریح و خوش گذرونی که کلا وجود نداره
    ویرایش توسط گیسو کمند : یکشنبه 24 خرداد 94 در ساعت 10:47

  9. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 29 خرداد 01 [ 15:58]
    تاریخ عضویت
    1393-6-21
    نوشته ها
    88
    امتیاز
    6,971
    سطح
    55
    Points: 6,971, Level: 55
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 179
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    5

    تشکرشده 73 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام . حرف دل همه ما رو زدي كاربر يك قرباني(اسم كاربريتون رو دوست ندارم).ميدونين قرباني كسي هست كه هيچ اختياري درمقابل از بين رفتن نداره ولي ماها ميتونيم شما هم ميتونين ما بايد براي داشتن شرايط بهتر تلاش كنيم اگر هم صددرصد موفق نشديم يك درصد هم خوب هست.به هر حال حرفاي اين كاربر عزيز خيلي جامع و كامل بود. دلسا جان يعني چه كه شما نميتوني با شوهرت حرف بزني؟خب توي اين مدت زندگيتون فرصتي پيش نيومده مگه؟شوهر من هم زود عصبي ميشه ولي توي 13 سال زندگي تا حالا فكر كنم ميلياردها بار حرفام رو بهش زدم اصلا دق ميكنم خودم هم با خنده ميگم بهش اولش كه بزار اينم بگم اگه توي دلم بمونه ميتركم.بايد قلقش رو بدست مياوردي.بايد اونقدر جرات داشته باشي ازش بپرسي چرا ميره خونه برادرش؟چرا تنهايي؟ميگي كه زن برادرش هم هست؟اصلا توي مغزم نميگنجه.شوهرت بايد به اصرار تو خودش هم با تو و بچه ات برين خونه برادر متاهلش.حالا اتفاقي يك چند بار عيبي نداره ولي هميشه كاملا بي معني هست.علتش رو پيدا كن.نترس تو اگه با احترام و مودبانه حرف بزني هيچ اتفاقي نميافته تو حد خودت رو رعايت كن.سرت رو انداختي پايين مثل زناي قديمي نشستي ميگي ميترسم دعوا بشه بپرسم ازش.اگه ميترسي سر و صدا بشه نامه بنويس براش بگو دوستش داري زندگيت و اونو و از اون هم بپرس هرچي ميخواي بپرس اصلا ازش بپرس چيكار كني شوهرت به زندگي دلگرم بشه حتما تو كه حرفات رو نميزني اونم هميشه سكوته.مشكل زندگيت خود خودت هستي اول بايد پاشي و بايستي اگه خودت نتونستي از يك نفر كه مطمن هستي كمك بگير با شوهرت حرف بزنه بايد شوهرت دردش رو بگه بايد تو به حرف بياريش.

  10. کاربر روبرو از پست مفید elsay تشکرکرده است .

    گیسو کمند (یکشنبه 24 خرداد 94)

  11. #8
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    ممنون دوستان
    من که میگم به هیچ دردی نمیخورم. از خودم بدم میاد که حتی یه مسئله پیش پا افتاده رو هم نمیتونم به شوهرم بگم.
    اصلا من واسه خاطر مادر اون کاسه داغتر از آش هستم.
    واسه برادرش رفته بودن خواستگاری وقتی بله رو گرفتن اونوقت به ما گفتن من چون شوهرم ناراحت نشه می گفتم مادرت می خواسته خودش بهت بگه، در صورتی که همیشه میگفتن تا فلانی نفهمه وگرنه دخالت می کنه.
    مادرش اوایل ازدواج خیلی دلمو می شکست ولی من با اینکه میتونستم به شوهرم شکایت کنم یا جوابشو بدم سکوت می کردم.
    اگر شوهرم باهام دعوا می کرد اون باهام بدرفتاری می کرد.
    بعد یه مدت دید که نه من جوابشو می دم و نه چیزی بروز میدم نه به کسی چیزی می گم بیخیال شد و باهام خوب شد یعنی تونستم اعتمادشو جلب کنم. نمی گم زن بدیه. اتفاقا زن خوبیه. خیلی خیلی هم منفعله.
    خدایی دخترش هم اینجور که من بهش میرسم نمیتونه برسه.
    غذای اون جداست خودمون هم جدا. نباید نمک، روغن، حبوبات، گوشت قرمز مصرف کنه. تمام نکاتشو رعایت می کنم. غذاش یه ذره روغن نداره، اونوقت شوهرم من میگه مادرم چون غذای چرب می خوره سرش درد می کنه. مادرش هم که اینها رو میفهمه حساس میشه مرتب میگه چرب نیست؟ با اینکه چربه ولی میخورم. یا اینکه خونه فلان پسرم اصلا غذاشون چرب نیست...

    من میدونم شوهرم واسه مادرش که سرش درد میکنه ناراحته و این حرفا رو میزنه، خب منم واسه مادرش ناراحت میشم که مدام سر درد داره، شوهرم همش خونه نیست من همش پیششم و ناله ها و گلایه هاشو می شنوم. ولی کاری هم از دستم بر بیاد واسش می کنم ولی شوهرم تشکر که نمی کنه همش همینو تکرار می کنه.

    من تا میام کمی خوب بشم و تغییر کنم یا یه چیزی از شوهرم می بینم که بهم می ریزم یا اینکه بازخوردی نمی بینم و باز میشم همون آدم افسرده . من به خودم حق میدم ناراحت باشم. چون شوهرم که بهم اهمیتی نمیده، اصلا منو نمی خواد، نمی بینه، نمی بوسه، نوازش نمی کنه، تحقیرم می کنه، بی احترامیم می کنه، حرفاشو می بره پیش زن داداشاش، خوش گذرونی و شب نشینیاش رو می بره خونه دوستش، یه کلمه حرفی نمیزنه
    فقط وقتی بی پوله بهم می گه وگرنه هروقت که پول داره نمیاد بگه میخوام فلان چیزو بخرم یا فلان کار رو کردم.
    دقیقا یه خدمتکارم.
    بهش میگم بهم پول میدی، میتونه آروم بگه باشه یا مقدار کمی میتونم بهت بدم داد میزنه که ندارم از کجا بیارم، هزارجور بدهکاری هاش رو رو می کنه.
    منم دلم میشکنه. ماهی 50 تومن به من و دخترم میده بنظرش خیلی ما ولخرجیم.
    اینقدر تشنه محبتم که همش یه چیزی تو گلومه.
    من خودمو دوست ندارم. از خودم بیزارم. نمیدونم چی می خوام.
    نمی دونم
    من حتی نمیتونم یه کرمی واسه صورتم بخرم. درد کف پام دیوونم می کنه ولی دم نمیزنم.
    از بس با کسی حرف نزدم که دلم داره می ترکه.
    هیچکس دور و برم نیست که باهاش درد دل کنم و ازش راهنمایی بخوام
    اونهایی که بلدن و زرنگن راز دار نیستن. اوایل ازدواج بااشون حرف زدم ولی تاوانشو دادم چون حرفشو زدن.
    یا اینکه از ضعفام خوشحال شدن و به نفع خودشون استفاده کردن.

    من ضعفام خیلی زیاده. نمیدونم اصلا چرا زنده ام.
    اگر طلاق هم بگیرم بازم یه جور دیگه افسرده میشم. از اینکه تنها باشم خوشم نمیاد. (البته الان تنهاترم)
    دلم میخواد یه قرصی چیزی بهم بدن تا خوب بشم. دلم میخواد چشمامو ببندم و ببینم همه چی روبراه شده.

    روز بروز داریم از هم دورتر میشیم و گره زندگیمون کورتر میشه. الان راحت تر میشه بازش کرد تا یه مدت دیگه ولی حوصله و انگیزه ندارم.
    یه حس دافعه خیلی قوی بهش پیدا کردم. اگر خونه نباشه و نبینمش راحت ترم.
    دیشب مصمم بودم بهش پیام بدم ولی از شانس من خونه موند و نرفت بیرون.

  12. #9
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 02 مرداد 04 [ 05:11]
    تاریخ عضویت
    1393-11-15
    نوشته ها
    823
    امتیاز
    36,526
    سطح
    100
    Points: 36,526, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,683

    تشکرشده 2,882 در 761 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    237
    Array
    من که میگم به هیچ دردی نمیخورم. از خودم بدم میاد که حتی یه مسئله پیش پا افتاده رو هم نمیتونم به شوهرم بگم. اینو که 3 ساله داری میگی

    من میدونم شوهرم واسه مادرش که سرش درد میکنه ناراحته و این حرفا رو میزنه، خب منم واسه مادرش ناراحت میشم که مدام سر درد داره، شوهرم همش خونه نیست من همش پیششم و ناله ها و گلایه هاشو می شنوم. ولی کاری هم از دستم بر

    بیاد واسش می کنم ولی شوهرم تشکر که نمی کنه همش همینو تکرار می کنه. شوهرت تو رو نمیشناسه تو واسش یه موجود گنگی چرا اجازه نمیدی اینجا رو بخونه لمست کنه یکم بشناستت، یه دلیل محکم بگو؟

    خوندن اینجا یعنی یه دور مرور زندگیش از نزدیک با تمام جزئیات ، یعنی شناخت تو ، یعنی درک کردن تو و تمام احساسات و دردی که کشیدی از نزدیک ،


    اینقدر تشنه محبتم که همش یه چیزی تو گلومه. 4سال وضعیتت اینطوری بوده بدون هیچ پیشرفتی و حتی هر روز بدترم شده اگه کاری نکنی 40سال دیگه ام همینه

    من خودمو دوست ندارم. از خودم بیزارم. نمیدونم چی می خوام. چقدر این جمله رو تکرار میکنی آدمو خسته میکنی ، مطمئنا مثل همین جمله ام رفتار میکنی و مطمئنا دیگرانم از همین خسته شدن پس دیگران نباید تغیر کنن تو باید تغییر میکردی

    من حتی نمیتونم یه کرمی واسه صورتم بخرم. درد کف پام دیوونم می کنه ولی دم نمیزنم. از ماست که بر ماست

    هیچکس دور و برم نیست که باهاش درد دل کنم و ازش راهنمایی بخوام ؟؟؟؟ اینجا بهت کم راهنمایی شد ؟ کدومشو عمل کردی؟

    اونهایی که بلدن و زرنگن راز دار نیستن. اوایل ازدواج بااشون حرف زدم ولی تاوانشو دادم چون حرفشو زدن. خدارو شکر این یه مورد و متوجه شدی و جلوشو گرفتی هر چند الان همونها با این رفتارت بیشتر و بیشتر پی به حرفای خودت میبرن

    دیشب مصمم بودم بهش پیام بدم ولی از شانس من خونه موند و نرفت بیرون. اینهمه اینجا همه بهت راهنمایی دادن بازم میخواستی پیام بدی، میخواستی بگی نمیخوای زندگی کنی ؟ خوب حضوری بگو ، تلفن برای کارهای ضروریه نه واسه اینکه

    بخوای تکلیف زندگیتو با یه خط اس ام اس معلوم کنی ، فقط جواب سوالی که بالا پرسیدمو بگو
    ویرایش توسط گیسو کمند : پنجشنبه 28 خرداد 94 در ساعت 11:44

  13. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 دی 96 [ 22:59]
    تاریخ عضویت
    1392-11-30
    نوشته ها
    297
    امتیاز
    6,423
    سطح
    52
    Points: 6,423, Level: 52
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 127
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    625

    تشکرشده 345 در 183 پست

    Rep Power
    53
    Array
    میشه دلایلتو واسه طلاق نگرفتن بگی؟
    مثلا خونه بابات چیش بده که اینجا خوبه؟


 
صفحه 2 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 05:16 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.