سلام دوستان خوبم
فکر نکنم کسی بتونه کمکم کنه ،فقط واسه دردو دل مینویسم
من از زنم ۸ سال بزرگترم و ۲۶ سالمه و وقتی اون بچه بود تقریبا باهاش ازدواج کردم تقریبا ۱۳ سالش بود که ای کاش اینکارو نمیکردم
دختر عموم بود و ما فقط رفتیم خواستگاریش و بدون زور یا چیزی جواب مثبت دادن خیلی همو دوست داشتیم و به اصرار خودشم زود بچه دار شدیم، اوایل که ازدواج کردیم و اومدیم خونه ی خودمون خیلی خوب بودیم ،تا اینکه بی مهریاش شروع شد ،من چون کار پرسوصدایی دارم هم اعصابم هم از نظر جسمی خسته میشم وقتی میاومدم خونه و مهرو محبت نمیدیدم روحمم خسته و داغون میشد ، چون خونه ی پدرش نزدیک خونه ی ما بود میرفت اونجا و تا شب خونه نمیاومد بدون اجازه ، با اینکه هیچوقت جلوی رفتنشو نمیگرفتم ،دیشب رفت و بهم پیام داد طلاقم بده ،گفت تحمل دیدن ریختتو ندارم ، بی پولی ، بی عرضه ای ، بی لیاقتی ،از اولشم دوستت نداشتم گفتم مگه من چیکارت کردم
در حالیکه یه خونه ی خوب براش ساختم و هرچی ام پول دارم دست خودشه و هر طور دوست داره خرجش میکنه
دلم همین حالا واسه بچم تنگ شده ،ای کاش هرگز با یه دخترکم سن و سال ازدواج نمیکردم








علاقه مندی ها (Bookmarks)