الان سر كارم براي عصر برنامه مي ريزم كه بچه ها رو ببرم پارك يا خيابون يا حتي دندونپزشكشون اما وقتي مي رسم خونه با اينكه كارم هم زياد نبوده اونقدر كه توانم ببره مثل جسد مي خوابم وقتي هم بيدار مي شم تابه تكاليف پسرم برسم و خونه ام رو جمع و جور كنم ساعت 9 شده و جناب همسر تشريف مي يارن
البته خدايي اش هر وقت بهشون گفتم بريم بيرون دريغ نكردن اما من تنبل ...
دو هفته است كل منابع كارشناسي ارشد رو خريداري كردم و فقط به جلدشون نگاه مي كنم
يه كتاب داستاننويسي كه شهريور خريده ام و هنوز توي كتابخون هام بهم لبخند مي زنه
فقط شدم يه كلفت كه يا جارو به دسته يا كهنه به دست
واي چقدر من نا شكرم هي غر غر غر اما به خدا هر برنامه اي مي ريزم به هم مي خوره اون هم با بي ارادگي ديروز با نصايح دوستان يه كمي بعد از ظهرم بهتر گذشت اما هنوز جا دارم تا بشم اوني كه توي ذهنمه
لطفاً از تجاربتون برام بگيد . ممنون مي شم






علاقه مندی ها (Bookmarks)