میشه گفت که حدود 1 ماه یا بیشتر همچین دوره ای رو طی کردم، اون ماه در شرایط خیلی بد روحی بودم، پدر و مادرم رو از دست داده بودم و بیماریم هم اذیتم می کرد. در واقع میشه گفت احساس درماندگی عجیبی می کردم و همسرم حتی یک بار به سمتم نیومد که بخواد منو آروم کنه و هر وقت هم به سمتم میومد تنها هدفش دعوا کردن بود.. چون کار دیگه ای بلد نبود..
حالا موضوعی که مطرح میشه اینه که ما جلوی چه کسانی راحت هستیم که گریه کنیم؟ این معمولا با غرور هر شخص هم رابطه داره. اما به هر حال ما جلوی کسانی گریه می کنیم که بهشون احساس نزدیکی می کنیم یا لااقل دوست داریم که اینطوری باشه.
همیشه هم علت گریه انتظار همدردی نیست بعضی مواقع گریه از خشم هست که در این صورت پذیرای همدردی هیچ کس نخواهیم بود و چنانچه کسی سعی در آرام کردن ما در اون لحظه بکنه بر شدت خشم و گریه افزوده میشه.
به دلایلی که در بالا ذکر شد آقایون تحمل دیدن گریه خانمها رو ندارن و این فقط مخصوص گریه نیست، آقایون تحمل این رو ندارن که همسران یا دخترانشون در زندگی احساس شکست کنن، خودشون رو از چیزی یا کسی پایین تر ببینن، از آنچه که هستن ناراضی باشن و ... این حالات خانمها ممکنه هیچ کدوم با گریه همراه نباشه اما به هر حال موجب عصبانیت و خشم آقایون میشه چون همونطور که ذکر شد آقایون خودشون رو مسئول زندگی خانمها میدونن. درسته که خانمها و آقایون صفات متفاوتی دارن اما در بعضی صفات مشترک هستن، همونطور که خانمها دوست ندارن همسرانشون انسانهایی شکست خورده و مغموم باشن طبیعتا آقایون هم همین احساس رو دارن.
من برای حل مشکلم نمیتونستم همسرم رو تغییر بدم و یا ازش بخوام که طور دیگه ای به قضیه نگاه کنه، تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که شیوه خودم رو تغییر بدم. و از اینجا شروع کردم که همسر من در مواقعی که به هر طریقی احساس عجز کنم نمی تونه هیچ کمکی به من بکنه و این هم از ناتوانیش نیست، به خاطر اینه که آموزشی در این زمینه ندیده. پس کسی جز خود من نمیتونه بهم کمک کنه..
کم کم شروع کردم به بررسی مشکلات و اون چیزهایی که باعث ناراحتیم شده بودن، همشون چیزهای مهمی بودن اما در چند موردشون واقعا دیگه کاری از دست من ساخته نبود. باید خودم رو نجات می دادم، و تنها چیزی که میتونست در اون شرایط به من کمک کنه خندیدن بود. خنده باعث باز شدن ذهن میشه و آدم فرصت پیدا می کنه که از مشکلاتش فاصله بگیره تا سر فرصت بهشون رسیدگی کنه.
هنوز هم ناراحت میشم اما سعی می کنم در درون خودم بهش مسلط بشم و اجازه ندم که اون ناراحتی و مشکل به من مسلط بشه. اگر هم همسرم موجب ناراحتی من شده باشه توی یک نامه بعد از گفتن خوبیهاش، به موردی که باعث ناراحتیم شده اشاره می کنم، بعضی وقتها حتی دیگه لازم نمی بینم که نامه رو بهش بدم چون قضیه حل شده، بعضی مواقع هم که ناراحتی خیلی شدید هست خودم از محیط دور میشم که اگه یک وقت بی اختیار اشکهام اومد همسرم این صحنه رو نبینه.
اما اقرار می کنم از زمانی که تصمیم گرفتم بخندم همه چیز توی زندگیمون تغییر کرده من میخواستم خودم رو نجات بدم اما تأثیر این خندیدن رو توی اخلاق همسرم دقیقا میتونم ببینم، احساس می کنم انرژی اون هم دو چندان شده.
جالب اینجاست یک ماه پیش وقتی گریه می کردم نمی پرسید چرا گریه می کنی اما الان وقتی مشغول کارم هستم و ساکتم میاد میپرسه از چیزی ناراحتی؟ میتونم کمکت کنم؟
البته این قضیه به این خاطره که مردها وقتی ناراحت میشن سکوت می کنن و احتیاج به تنهایی دارن و اون وقتی منو در این حالت می بینه فکر می کنه که من ناراحت شدم. تا وقتی که همسر من آموزش نبینه که چطور باید منو از ناراحتی در بیاره ناراحتیم رو جلوش بروز نمی دم چون می دونم نتیجه اش ناراحت تر شدن من و عصبانی شدن اون میشه...
![]()








وگرنه منظورم این نبوده که آقایون منفعل باشن و فقط خانمها خودشون رو وفق بدن!!


علاقه مندی ها (Bookmarks)