به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 20 از 40 نخستنخست ... 101112131415161718192021222324252627282930 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 191 تا 200 , از مجموع 393

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 آذر 91 [ 15:38]
    تاریخ عضویت
    1389-3-03
    نوشته ها
    309
    امتیاز
    4,602
    سطح
    43
    Points: 4,602, Level: 43
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    953

    تشکرشده 977 در 191 پست

    Rep Power
    48
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    آویژه عزیزم خاطره گفتی و منم یه خاطره یادم اومد
    7 دی 89 اولین دیدار من و عشقم بود.اولین بار که عزیزم به همراه خاله و مامان جانش اومده بودن منزل ما و همون اولین نگاه و اولین حضورش کار خودشو کردو....
    از اون روز تا زمان عقدمون حدود 2ماهی طول کشید و تمام لحظه هامو و خاطرات قشنگو وقتی صبح ها سرکار بودم توی کاغذهای کوچیک مینوشتمو پایینشو امضا میکردمو همشو نگه داشتم تا تا تا تا ............. دو ماه بعد از عقدم که تولد همسرم بود و همه رو دید ....من از شوق گریه میکردمو همسرم هم.......
    ممنون که منو به یاد اون لحظه ها انداختی...

  2. 20 کاربر از پست مفید پریماه تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (یکشنبه 29 بهمن 96), پریماه (سه شنبه 20 تیر 91)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 01 بهمن 90 [ 20:26]
    تاریخ عضویت
    1390-6-31
    نوشته ها
    261
    امتیاز
    1,614
    سطح
    23
    Points: 1,614, Level: 23
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    694

    تشکرشده 707 در 218 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    صبح یه کشیک شب طولانی بعد اون که عامل سه زایمان سخت بودم و شاهد کلی مشکل ..فقط به 8 ساعت خواب نرمال فکر میکردم.. اومدم پایین.. داشتم گیج می زدم از خستگی..دیدم از راهرو ترخیص خانم جوان پریده رنگی اومد بیرون.. یه هو یه جوان با لباس سربازی و موهای از ته کوتاه... پرید طرفش و دست گل کوچک و یه کم پلاسی رو داد دستش و به زبان محلی ما گفت: سلام! انم تی شین( سلام اینم مال تو..) و سرشو از روی روسری کهنه سرمه ای بوسید زن جوان سرشو پایین انداخت و به شانه همسرش تکیه داد..من اون لحظه حس کردم تمام خستگی هام رفت..کوله مو انداختم رو دوشم و شاد و زمزمه کنان تو پارک جلوی بیمارستان 2 ساعت قدم زدم..تا چن روز شاد و قوی بودم.. مثل ابری به آب خوردن آهویی در برکه نگاه کرده...

  4. 18 کاربر از پست مفید ملاحت1 تشکرکرده اند .

    ملاحت1 (سه شنبه 20 تیر 91)

  5. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 14 خرداد 91 [ 12:53]
    تاریخ عضویت
    1390-6-07
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    1,126
    سطح
    18
    Points: 1,126, Level: 18
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    88

    تشکرشده 91 در 23 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    دست همتون درد نکنه، خوب دل ادمو میسوزونیدا.....
    خب تقصیر من چیه مجردم ، چیزی ندارم واسه گفتن:
    اما خداییش چقد زندگی متاهلی اونم از نوع عاشقانش قشنگه....
    دمه خدا گرم ، که عشق و دوست داشتن رو افرید تا ما انسانها انقد زندگیمون لذت بخش بشه...
    جا داره یه کف مرتب برا خدا بزنم
    خدایا چی میشه یه همسر عالی و عاشق پیشرم قسمت ما مجردا کنی....
    حالا میخوام همه اونایی که با خاطرات قشنگ دل مجردارو سوزوندن ، نفرین کنم :
    ایشالا این تایپیک به صفحه 10000 برسه ،‌همه زوجای خوشبخت بیان هرکدوم 100خاطره عشقولانه بنویسن. تعداد خاطرات قشنگتون هم از امار وارقام خارج بشه
    از اینجا به همسرایندم(خانمم) قول میدم ، کاری کنم که بیاد با خاطرات عشقولانمون این تایپیک رو به صفحه 10000برسونه:

  6. 16 کاربر از پست مفید مردان نامی تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (یکشنبه 29 بهمن 96), مردان نامی (جمعه 27 آبان 90)

  7. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 01 بهمن 90 [ 20:26]
    تاریخ عضویت
    1390-6-31
    نوشته ها
    261
    امتیاز
    1,614
    سطح
    23
    Points: 1,614, Level: 23
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    694

    تشکرشده 707 در 218 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    دوستان عزیزن خاطرات عاشقانه فقط به دوستان متاهل عزیز تعلق نداره. من خودم متاهل نیستم اما با بدنیا اومدن هر نوزاد کوچولوی سالم یه بار احساس مادر بودن کردم و تو تیم ورزشیم.. تو دوستان کوه نوردم..تو همکلاسی هام بیشتر منو مامان میدونن و خاله..به بیان دیگه من یه عالم مامانم!..عاشق زندگی ام.. عاشق این که ادمها رو شاد و خوشبخت ببینم..از خداوند می خوام وجود ماها رو مایه شادی و خوشبختی خودمون و بقیه قرار بده.. آمین؟

  8. 11 کاربر از پست مفید ملاحت1 تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (یکشنبه 29 بهمن 96), ملاحت1 (یکشنبه 17 مهر 90)

  9. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 مهر 91 [ 00:17]
    تاریخ عضویت
    1390-2-27
    نوشته ها
    32
    امتیاز
    1,654
    سطح
    23
    Points: 1,654, Level: 23
    Level completed: 54%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    53

    تشکرشده 55 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    سلام به همه ی دوستای عاشقم
    من مجردم، راستش من تا حالا فک میکردم همه ی عشق و محبتا مال قبل از ازدواج و رسیدنه دو طرف به هم دیگه ست اما حالا که دیدم خیلی از بچه ها بعد از گذشت چند سال از زندگیه مشترکشون همچنان عاشقانه زندگی میکنن واقعا خوشحال شدم و خیلی حس خوبی پیدا کردم
    شیطونا شوهرای به این مهربونیرو از کجا پیدا کردین؟
    راستش من مهم ترین معیارم تحصیلات و موقعیت اجتماعیه همسر آینده ام بود ولی حالا با خوندن این پستا واقعا دوس دارم یه همسر مهربون و احساساتی داشته باشم.
    دعا میکنم تا همیشه ی همیشه عشقتون تازه ی تازه بمونه
    واسه ما مجردام دعا کنید

  10. 14 کاربر از پست مفید طره تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (یکشنبه 29 بهمن 96), طره (پنجشنبه 10 فروردین 91)

  11. #6
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    یکشنبه 18 مرداد 94 [ 14:38]
    تاریخ عضویت
    1387-6-12
    محل سکونت
    همدردی
    نوشته ها
    2,297
    امتیاز
    31,060
    سطح
    100
    Points: 31,060, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    11,614

    تشکرشده 12,544 در 2,270 پست

    Rep Power
    258
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    سالهای اوائل ازدواجمون بود.
    اونموقع تو ظرفهای آلومینیومی مستطیل شکل غذا می بردیم شرکت و روی گاز غذا رو گرم می کردیم.
    همسرم اغلب یه بسته کوچیک تو قسمت بالائی ظرف میذاشت ،

    اونروز با همکارا غذامون رو گذاشته بودیم رو گاز و داشتیم با همکارا بیرون آبدارخونه می گفتیم و می خندیدیم ، یه دفعه یکیشون گفت بو سوختن میاد ، از ظرف کیه؟! منم ظرف رو برداشتم و تسمه روئی رو در آوردم ، یه چیزی بین کاکائوی داغ با سلوفان سوخته و یه .... حالا همشون هم کله ها رو آوردن جلو ببینن چی سوخته

    قلب کوچولوی مخصوص رو یه تیکه کاغذ که هنوز با کاکائوی اون شکلاتا پوشیده نشده بود همه چی رو لو داد

    تایه مدت هر وقت بوی سوختن از آبدارخونه میومد ، می گفتن عشق BABY سوخته

    بعدها یکی از همون همکارا که باهم ماموریت رفته بودیم گفت تو خانوم خیلی خوبی داری ، گفتم البته
    حالا چرا ؟ گفت من صبح باید برا خودم غذا بذارم و ظرف غذام رو هم باید بشورم

  12. 24 کاربر از پست مفید baby تشکرکرده اند .

    baby (سه شنبه 20 تیر 91), کلانتر جو (یکشنبه 29 بهمن 96)

  13. #7
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 27 دی 92 [ 02:28]
    تاریخ عضویت
    1389-2-06
    نوشته ها
    513
    امتیاز
    5,622
    سطح
    48
    Points: 5,622, Level: 48
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 128
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,129

    تشکرشده 1,123 در 399 پست

    Rep Power
    68
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    چند روز بعد از عقد که رفتیم عقد نامه رو گرفتیم.
    شوهرم گفت بریم شیرینی بگیریم بریم خونه شما.
    تو راه اولین دونه های برف اون سال هم شروع به باریدن کرد.
    خوش بودیم تا اینکه شوهرم برگشت گفت........
    گفت خودمو بیمه عمر کردم.نوشتم بیشترین سهمش بتو برسه.......
    من خیلی غصه دار شدم و از دستش ناراحت...
    شروع کردم اولین بار پیشش گریه..طفلی پشیمون شد.اما معلوم بود ته دلش خیلی خوشحال بود که اینقدر برام مهمه.
    اینو از طرف همسرم نوشتم براتون.

  14. 15 کاربر از پست مفید lvlahtab تشکرکرده اند .

    lvlahtab (سه شنبه 20 تیر 91), کلانتر جو (یکشنبه 29 بهمن 96)

  15. #8
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 23 اسفند 92 [ 23:20]
    تاریخ عضویت
    1390-4-25
    نوشته ها
    643
    امتیاز
    4,583
    سطح
    43
    Points: 4,583, Level: 43
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,779

    تشکرشده 2,844 در 585 پست

    Rep Power
    81
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    عید امسال شاید بدترین و شاید هم بهترین عیدم بود! درست شب 28 اسفند مادرم بهم زنگ زد گفت پدرم حالش خوب نیست و بستری شده و بهتره زودتر بریم شهرستان واسه دیدنش.وقتی این خبرو شنیدم(چون از تهران تا شهرستان ما حدود 400 کیلومتر فاصله است) دنیا دور سرم چرخید همسرم سر کار بود و میدونستم خسته است بهش زنگ نزدم نشستم کف سالن و تا رسیدنش زار زار گریه کردم وقتی اومد خونه و حال منو دید خیلی نگران شد و کلی بهم روحیه داد و گفت فردا صبح زود میرم ماشینو سرویس میکنم و کله سحر راه میافتیم.خلاصه از حال من و همسرم اون شب بگذریم فردا صبح من بعد رفتن همسرم واسه سرویس ماشین وسایلو تند و تند جمع کردم و خودمم آماده شدم و منتظر موندم تا بیاد و هر چه زودتر راه بیافتیم یه ساعت گذشت نیومد دو ساعت گذشت نیومد خلاصه بالاخره زنگ زد گفت سیم پیچی ماشین سوخته !! و تا غروبم درست نمیشه(تو لحن صداش اون قدر غصه بود که اون موقع دلم نیومد چیزی بگم) حالا فکر کنین روز 29 اسفند بابام تو ICU بستری سیم پیچی ماشین سوخته هیچ جا هم بلیط گیر نمیاد داشتم دیوونه میشدم قشنگ یادمه نشستم رو سرامیکای کنار سالن خونه مون و سزم گذاشتم زمین و سیل اشک بود که جاری میشد.از دست همه ی دنیا شاکی بودم خودمو آماده کرده بودم که وقتی همسرم اومد خونه هر چی ناراحتی دارم سرش خالی کنم که چرا یه دفعه ماشین این جوری شد و تقصیر اونه و از این حرفا.خلاصه همسرم با آژانس برگشت خونه هنوز لحظه ای که از راهرو گذشت و وارد سالن شدو یادمه تا چشمش به من افتاد آن چنان زد زیر گریه که تمام بی کسی و ناراحتی من دود شد رفت هوا.وقتی دیدم همسرم درست به اندازه من واسه پدرم تگرانه و از خرابی ماشین عصبانیه نمیدونین چه حس قشنگی داشتم.هیچ وقت ندیده بودم گریه کنه و حالا که میدیدم اون جور خالصانه واسه عزیزای من ناراحته احساس خوشبختی میکردم.
    خلاصه ما اون روز موفق نشدیم بریم و روز بعدش رفتیم پدرمم خدا رو شکر حالش خوب شد
    اون روز من واقعا عمق عشق و علاقه ی همسرمو درک کردم

  16. 23 کاربر از پست مفید یک زن امیدوار تشکرکرده اند .

    یک زن امیدوار (سه شنبه 20 تیر 91), لاله بهشتی (سه شنبه 09 آبان 96)

  17. #9
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 مهر 04 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1390-6-22
    نوشته ها
    712
    امتیاز
    30,538
    سطح
    100
    Points: 30,538, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    3,307

    تشکرشده 2,402 در 566 پست

    Rep Power
    168
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    روزی که به همراه خانواده همون رفتیم محضر برای رسمی کردن عقد ،همونجا هنگام ادای خطبه ،صدای اذان بلند شد.. خیلی لحظه قشنگی بود ...
    و بعد محضر منو همسرم از بقیه جدا شدیم و رفتیم مسجد اولین نماز متاهلیمون رو خوندیم و بعدش از گل فروشی کنار اونجا قسمتی از مهریم که 14 شاخه گل مریم بود برام خریدو بهم داد... چه لحظات عاشقانه و معنوی بود...
    چه زود گذشت...

  18. 20 کاربر از پست مفید شمیم الزهرا تشکرکرده اند .

    شمیم الزهرا (سه شنبه 20 تیر 91)

  19. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    قبل از ازدواج با شوهرم دوست بوديم . اونموقع اون سرباز بود و وضع مالي خوبي نداشت . يادمه يه روز تولدم بود بهم يه كادو داد وقتي بازش كردم ديدم يه حلقه كوچيك و ظريف طلاست . بهم گفت ببخشيد پول نداشتم پولاي حقوق سربازيمو جمع كردم برات اينو گرفتم . اون حلقه از نظر مادي هيچ ارزشي نداره ولي هنوز كه هنوزه وقتي در كشومو باز مي كنم و مي بينمش به ياد اون روزاي عاشقانه مون اشكم همينجوري سرازير ميشه . اميدوارم خدا هرجا كه هست شاد و خوشبختش كنه .

  20. 30 کاربر از پست مفید saboktakin تشکرکرده اند .

    saboktakin (سه شنبه 20 تیر 91)


 
صفحه 20 از 40 نخستنخست ... 101112131415161718192021222324252627282930 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 17:04 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.