به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 24 از 40 نخستنخست ... 4141516171819202122232425262728293031323334 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 231 تا 240 , از مجموع 392
  1. #231
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 23 تیر 91 [ 16:34]
    تاریخ عضویت
    1388-6-10
    نوشته ها
    39
    امتیاز
    2,754
    سطح
    32
    Points: 2,754, Level: 32
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 146
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    168

    تشکرشده 169 در 34 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    یادمه اولین روزی که بهم پیشنهاد داد باهم بریم بیرون ( که در مورد پیشنهاد ازدواج و.. صحبت کنه) بعد از سلام و احوالپرسی کوچیک حرفشو با این شعر برام شروع کرد... تو چشمام نگاه کرد و اینو خوند :

    آنکه می گوید دوستت دارم
    خنیاگر غمگینی ست
    که آوازش را از دست داده است.

    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار کاکلی شاد
    در چشمان توست
    هزار قناری خاموش
    در گلوی من.

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود

    آن که می گوید دوستت دارم
    دل اندُه گین شبی ست
    که مهتابش را می جوید
    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
    هزار ستاره ی گریان
    در تمنای من.

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود


    هنوزم که هنوزه وقتی یاد اونروز میافتم اشک تو چشمام جمع میشه..
    عــــــــزیـــــــــزتزین ه

  2. 15 کاربر از پست مفید parnaz تشکرکرده اند .

    parnaz (سه شنبه 20 تیر 91)

  3. #232
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 23 اردیبهشت 94 [ 18:59]
    تاریخ عضویت
    1390-6-23
    نوشته ها
    63
    امتیاز
    3,094
    سطح
    34
    Points: 3,094, Level: 34
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 106
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    208

    تشکرشده 222 در 43 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    یه روز که من رفته بودم دانشگاه و کلاس داشتم همسر جونم زنگید بهم که کجایی منم گفتم دانشگاهم گفت من نزدیک دانشگاهتونم و میام دنبالت من گفتم کارم طول میکشه 2 ساعتی کار دارم گفت باشه میرم. یه ساعتی گذشت و زنگید بهم و گفت چه کار میکنی گفت هیچی دارم به کارای اداریم میرسم و گفت باشه و قطع کرد بعد از اینکه کارام تموم شد اومدم بیرون دیدم جلو در دانشگاه مون تو ماشین تو گرما و گرسنه این دو ساعت و منتظر بوده تا من کارام تموم شه با هم برگردیم. وقتی دیدمش شوک شدم. کلی عشق کردم با این کارش.
    البته این اتفاق زیاد میفته مهربون من دلش راضی نمیشه من تنها و پیاده جایی برم تا بتونه منو میرسونه. اینم یکی از اخلاقای خوبشه.

  4. 22 کاربر از پست مفید sali1987 تشکرکرده اند .

    sali1987 (سه شنبه 20 تیر 91), کلانتر جو (سه شنبه 01 اسفند 96)

  5. #233
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 آذر 91 [ 02:06]
    تاریخ عضویت
    1390-5-27
    نوشته ها
    1,122
    امتیاز
    4,639
    سطح
    43
    Points: 4,639, Level: 43
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 111
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    4,800

    تشکرشده 4,874 در 1,141 پست

    Rep Power
    130
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    واي كه چقد تو اين تاپيك انرژي هست از همتون ممنونم

    حدود 2 ماه از عقدمون ميگذشت من دانشجو يه شهر ديگه بودم و همسرم شهر خودمون بود. از اونجا به شهر ما سرويس مستقيم نداشت من مجبور بودم از اونجا بيام به يه شهري كه حدود 45 دقيقه با شهرمون فاصله داشت بعد دوباره ماشين بگيرم در واقع 2 مسيره بود.يه شب تو خوابگاه كه قرار بود فرداش برم خونه با شوهرم بحثمون شد بعد از اينكه معذرت خواهي كرد گفت كي مياي من كه اون شب حسابي نازم در اومده بود و ميخواستم مثلا دعواشو تلافي كنم بهش گفتم نميگم فقط بدون بعد از ناهار ميزنم بيرون شايد ساعت 1 شايد هم 5عصر!!!!!!!!!.هرچي اصرار كرد نگفتم فرداش از اونجا كه خودم دلم لك زده بود ببينمش فوري راه افتادم هر چي بين راه زنگ زد جوابش ندادم،هوس كرده بودم منت كشي كنه،(اوج بيرحمي) وقتي رسيدم شهري كه گفتم 45 دقه فاصله داره طبق معمول خواستم ماشين بگيرم كه ديدم يه صداي آشنا ميگه : خانمي محلمون نميدي؟فكر نميكني دق ميكنم؟.....برگشتم ديدم عزيز دلمه.طفلي بعراز ظهر رو مرخصي گرفته بود از شهر خودمون اومده بود ترمينال اونجا وايساده بود تا منو ببينه وخودش برسونه خونه .نميدونيد چقد از كارش كيف كردم هيچ وقت هم نفهميدم اونروز چقدر معطل شده بود خدا منو ببخشه كه با نازام همچين شوهري رو اذيت ميكنم فداش بشم الهي........

  6. 21 کاربر از پست مفید گلنوش67 تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (سه شنبه 01 اسفند 96), گلنوش67 (سه شنبه 20 تیر 91)

  7. #234
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:10]
    تاریخ عضویت
    1389-12-24
    نوشته ها
    116
    امتیاز
    2,526
    سطح
    30
    Points: 2,526, Level: 30
    Level completed: 51%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    282

    تشکرشده 291 در 66 پست

    Rep Power
    27
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    ديشب قرار شد بريم بيرون همين كه پشت فرمون نشست هرچي استارت زد روشن نشد.اعصابش خورد شده بود زنگ زد به داداشش كه بياد يه كمكي بكنه ولي وقتي داداشش اومد همسرم رفت پشت فرمون واستارت زد روشن شد (ماشين بازيش گرفته بود) كلي ذوق كرديم كه آخ جون درست شد.همين كه 10 دقيقه رانندگي كرد دوباره ماشين خراب شد كفري شده بود درحد تيم ملي آخه بد موقعي بود وجايي كه بوديم ناجور بود. اينم هي بالا پايين ميپريد اين پيچ گوشتي رو بيار اون پيچ گوشتي رو بيار منم خندم گرفته بود با عصبانيت داد زد مريم نخند من اعصابم خورده ها ولي من همش داشتم ميخنديدم ولي تاجايي كه امكان داشت سعي ميكردم لبخندمو جمع كنم. تا اينكه ديديم هيچ كاري از دستمون برنمياد قرار شد برگرديم.منوداشت ميرسوند خونه ودستمو محكم تو دستش گرفته بود منم همش دلداريش ميدادم ميگفتم كه غصه نخوره درست ميشه وفداي سرت.يهويي وسط خيابون دستمو گرفت محكم بوس كرد. خيلي لحظه قشنگي بود( چراغاي ماشينا هم ميزد توي چشامون) آخه هيچوقت توي بيرون اينكارو نميكنه.خيلي دوسش دارم خيلييييييييييييييييي

  8. 20 کاربر از پست مفید مريم صوفي تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (سه شنبه 01 اسفند 96), مريم صوفي (سه شنبه 20 تیر 91)

  9. #235
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 اسفند 93 [ 14:25]
    تاریخ عضویت
    1390-3-29
    نوشته ها
    1,107
    امتیاز
    8,928
    سطح
    63
    Points: 8,928, Level: 63
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 122
    Overall activity: 33.0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    2,038

    تشکرشده 2,035 در 738 پست

    Rep Power
    128
    Array

    RE:

    سلام

    من امروز با دست پر اومدم.

    ديشب رفتم گير دادم به مهدي جونم كه يك خاطره عاشقانه بگو. مهدي جونم گفت:

    در فاصله بين خواستگاري تا عقدمون (كه براي شناخت بيشتر من هر هفته يا هفته اي چند بار مي يومدم خونه تون يا با هم مي رفتيم بيرون.) يك روز 5 شنبه وقتي از سر كارم اومده بودم خونه تون. من و تو و مامانت داشتيم ناهار مي خورديم كه يك دفعه تلفن تون زنگ زد (خواهرت بود). مامانت رفت توي اتاق كه تلفن را جواب بده. كه من هم ديگه طاقت نياوردم و محكم بغلت كردم و بوسيدمت. اون لحظه كه بغلت كردم خيلي حس خوبي داشتم يك حس جديد و خيلي داغ. (البته همراه با ترس زياد كه نكنه مامان بياد و ما را ببينه) هنوزم كه هنوزه وقتي بغلت مي كنم همون احساس داغ شدن را دارم.


    بعد دوباره مهدي جونم بغلم كرد، بوسيدم و گفت خيلي دوستت دارم عزيزم. بهش گفتم هنوزم اندازه اون روزها دوستم داري. گفت الان خيلي بيشتر از اون موقع ها دوستت دارم اون موقع ها دوست داشتنم از روي احساس بود ولي الان از روي شناخت و از صميم قلبم دوستت دارم. و اين دوست داشتنم هم روز به روز بيشتر مي شه.


  10. 17 کاربر از پست مفید ليلا موفق تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (سه شنبه 01 اسفند 96), ليلا موفق (سه شنبه 20 تیر 91)

  11. #236
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:10]
    تاریخ عضویت
    1389-12-24
    نوشته ها
    116
    امتیاز
    2,526
    سطح
    30
    Points: 2,526, Level: 30
    Level completed: 51%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    282

    تشکرشده 291 در 66 پست

    Rep Power
    27
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    ما داريم خودمون رو براي عروسي آماده ميكنيم ديشب رفتم پيشش تا كمكش كنم (چون طول روز رو هردوتامونم سر كار هستيم)توي آشپزخونه داشتم لوله هاي آب رو رنگ ميزدم كه ديدم يهويي صداي دادش دراومد بدو بدو رفتم توي سالن ببينم چي شده ديدم دستشو موقع بريدن يه چيزي بريده انگشتشو گرفتم تا خون نياد وخلاصه با دستمال كاغذي و پارچه انگشتشو باند پيچي كردم.موقع باند پيچي كردن دستام داشت مي لرزيد بهش گفتم تو رو خدا مواظب خودت باش (آخه ديروز خيلي اتفاقاي بدي براش افتاده بود:ماشينش خراب شده بود،موبايل و دسته كليدشو توي تاكسي جا گذاشته بود)اگه خداي نكرده اتفاقي برات بيافته من ميميرما. بغلم كرد وگفت ولي اگه خداي نكرده براي تو يه اتفاقي بيافته من نميميرم انقدر دورت ميگردم تا خوب بشي.

  12. 13 کاربر از پست مفید مريم صوفي تشکرکرده اند .

    مريم صوفي (سه شنبه 20 تیر 91)

  13. #237
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 آذر 91 [ 15:38]
    تاریخ عضویت
    1389-3-03
    نوشته ها
    309
    امتیاز
    4,602
    سطح
    43
    Points: 4,602, Level: 43
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    953

    تشکرشده 977 در 191 پست

    Rep Power
    48
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    تا حالا شده واسه اولین بار موهاتونو رنگ یا مش کنین؟؟ عکس العمل شوهرتون بعد از دیدنتون چجوری بوده؟؟؟؟
    ما 8ماهه از عقدمون و دو ماهه از عروسیمون میگذره .موهای من بلندو مشکی مشکی بود .دو روز پیش رفتم آرایشگاه و کوتاه کوتاه کردمشون و مش صدفی...وقتی شوهرم اومد دنبالم لحظه شماری میکرد بریم خونه و منو ببینه.وقتی رسیدیم خونه و منو دید از دیدنم ذوق کرده بود .و از دو روز پیش تا امروز هزار بار گفته : وای وای مثل فرشته ها شدی ... و خیلی خیلی عکس العمل نشون میده ..هر بار نگام میکنه کلی احساسات بروز میده....منم کلی توی دلم ذوق میکنم.

  14. 12 کاربر از پست مفید پریماه تشکرکرده اند .

    پریماه (چهارشنبه 27 مهر 90)

  15. #238
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    راستش پریماه جان؛ من اون روزی رو که برای اولین بار موهامو رنگ گذاشتم هیچ وقت یادم نمیره؛ الان که پرسیدی یادم افتاد.
    راستش من که توی 20 ماه دوران عقدمون دست به موهام نزده بودم؛ دو سال بعد از عروسی مون هم رنگ موهام همین جوری مشکی یه دست بود؛ تا اینکه پارسال یه روز بی خبر از گلم رفتم آرایشگاه و موهامو خورد کردم؛ بعد یه رنگ بلوند هم گذاشتم. بعد هم بهش زنگ زدم که توی آرایشگاهم!
    اومدم خونه و وقتی رسیدیم خونه و موهامو باز کردم؛ یه جیغ بلندی کشید که نگو!
    دستمو گرفته بود و هی می چرخوندم که وای! چقدر خوشگل شدی! باورم نمیشه که این قدر عوض شده باشی!
    بعد هم بهم میگفت شدی شکل این اروپایی ها!
    خیلی بهت میاد!

  16. 15 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    del (پنجشنبه 24 فروردین 91)

  17. #239
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 مهر 04 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1390-6-22
    نوشته ها
    712
    امتیاز
    30,538
    سطح
    100
    Points: 30,538, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    3,307

    تشکرشده 2,402 در 566 پست

    Rep Power
    168
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    ولی پریماه جان من اولین باری که موهامو رنگ کردم(موهام قهوه ای بلندبود،نسکافه ای کردم)
    همسرم تا چند دقیقه ساکت بود و بعد گفت کاش 1آرایشگاه خوب میرفتی!!!!!!

  18. 10 کاربر از پست مفید شمیم الزهرا تشکرکرده اند .

    شمیم الزهرا (جمعه 27 آبان 90)

  19. #240
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 02 دی 93 [ 01:58]
    تاریخ عضویت
    1390-7-08
    نوشته ها
    352
    امتیاز
    3,876
    سطح
    39
    Points: 3,876, Level: 39
    Level completed: 51%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکرها
    555

    تشکرشده 496 در 196 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    مرسی از همتون واقعا انرژی میگیرم حقیقتش اولا که میومدم اینجا همش غبطه میخوردم که چه همسرای خوبی دارید ولی کم کم که به خودم اومدم دیدم نه اینطور نیست بس که به من محبت کرده بود برام عادی بود و اینا که شماها میگفتید رفتار عادیش بوده من خوبیای همسرم رو فراموش کرده بودم و کلید کرده بودم رو ضعفا و بدیاش ولی حالا وقتی میام اینجا و آرومم مهربونیا و عشق ورزیدناش یادم میاد و بیشتر آرامش میگیرم ناگفته نمونه که همسرم تو هرچی که مشکل داشته باشه تو عشق و محبت و دوست داشتن تا حالا مردی رو نمونه اون ندیدن (اغراق نمیکنم جقیقت رو میگم)
    زندگی زیباست ای زیبا پسند

  20. 10 کاربر از پست مفید Nilofar mordab تشکرکرده اند .

    Nilofar mordab (چهارشنبه 27 مهر 90)


 
صفحه 24 از 40 نخستنخست ... 4141516171819202122232425262728293031323334 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 06:37 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.