تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
تشکرشده 9,108 در 2,116 پست
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
تشکرشده 9,108 در 2,116 پست
گر گو یمت که سروی سرو این چنین نباشد
ورگویمت که ماهی مه بر زمین نباشد
تشکرشده 9,108 در 2,116 پست
کسی که روی تو دیدست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
محمدابراهیمی (جمعه 08 بهمن 89)
تشکرشده 9,108 در 2,116 پست
هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجو شد
یا مگس را بر ببندد یا عسل را سر بپوشد
محمدابراهیمی (جمعه 08 بهمن 89)
تشکرشده 743 در 207 پست
ساقيا برخيز و در ده جام را
خاك بر سر كن غم ايام را....
hamishetanha (جمعه 08 بهمن 89)
تشکرشده 1,389 در 345 پست
نیکی وبدی که در نهادبشر است
شادی و غمی که در قضا وقدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
این کـوزه چو مـن عاشـق زاری بودست
در بنــــد ســر زلــــف نـــــگاری بودست
این دســـته که بـــــر گردن او می بینی
دستی اســت که بر گردن یاری بودست
شيخی به زنی فاحشه گفتا: مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا: شيخا، هر آنچه گويی هستم
آيا تو چنان که مینمايی هستی؟
گويند: بهشت و حور عين خواهد بود
و آنجا می ناب و انگبين خواهد بود
گر ما می و معشوق گزيديم چه باک؟
آخر نه به عاقبت همين خواهد بود؟
arix (شنبه 09 بهمن 89)
تشکرشده 2,234 در 570 پست
چه ویرانگر ولی شیرینی ای عشق ...
![]()
طاهره (شنبه 09 بهمن 89)
تشکرشده 9,108 در 2,116 پست
کسی که روی تو دیدست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
محمدابراهیمی (جمعه 19 فروردین 90)
تشکرشده 743 در 207 پست
آنقدر چو جاده ها دويدم خود را
تا از كس ديگري شنيدم خود را
من گمشده ي شهر تماشا بودم
اي چشم تو را بستم و ديدم خود را
با جمله ي رندان جهان هم كيشم
خيام ترانه هاي پر تشويشم
انگار شراب از آسمان ميبارد
وقتي كه به چشمان تو مي انديشم
تا عشق تو داغ بر جبين ميريزد
چشمم همه اشك آتشين ميريزد
هجران تو را اگر شبي آه كشم
خاكستر ماه بر زمين ميريزد
hamishetanha (شنبه 09 بهمن 89)
تشکرشده 1,389 در 345 پست
دلم جز مهر مه رويان طريقي بر نميگيرد *** ز هر در ميدهم پندش وليکن در نميگيرد
خدا را اي نصيحتگو حديث ساغر و مي گو *** که نقشي در خيال ما از اين خوشتر نميگيرد
بيا اي ساقي گلرخ بياور باده رنگين *** که فکري در درون ما از اين بهتر نميگيرد
صراحي ميکشم پنهان و مردم دفتر انگارند *** عجب گر آتش اين زرق در دفتر نميگيرد
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزي *** که پير مي فروشانش به جامي بر نميگيرد
از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش *** که غير از راستي نقشي در آن جوهر نميگيرد
سر و چشمي چنين دلکش تو گويي چشم از او بردوز *** برو کاين وعظ بيمعني مرا در سر نميگيرد
نصيحتگوي رندان را که با حکم قضا جنگ است *** دلش بس تنگ ميبينم مگر ساغر نميگيرد
ميان گريه ميخندم که چون شمع اندر اين مجلس *** زبان آتشينم هست ليکن در نميگيرد
چه خوش صيد دلم کردي بنازم چشم مستت را *** که کس مرغان وحشي را از اين خوشتر نميگيرد
سخن در احتياج ما و استغناي معشوق است *** چه سود افسونگري اي دل که در دلبر نميگيرد
من آن آيينه را روزي به دست آرم سکندروار *** اگر ميگيرد اين آتش زماني ور نميگيرد
خدا را رحمي اي منعم که درويش سر کويت *** دري ديگر نميداند رهي ديگر نميگيرد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم *** که سر تا پاي حافظ را چرا در زر نميگيرد
از یک بیت یک کوچولو بیشتر شد:دی
![]()
arix (یکشنبه 10 بهمن 89)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)