بخدا اگه میدونستم مردها اینقدر روی رنگ مو حساسندو واکنش نشون میدادن زودتر تایپیک میزدم![]()
تشکرشده 977 در 191 پست
بخدا اگه میدونستم مردها اینقدر روی رنگ مو حساسندو واکنش نشون میدادن زودتر تایپیک میزدم![]()
پریماه (یکشنبه 08 آبان 90)
تشکرشده 2,402 در 566 پست
چند روز پیش به همسرم گفتم یادش بخیر همین موقع ها بود که با داداشم میرفتم بیرون شهر و برام زالزالک میخرید...چقدر خوش میگذشت...
دیشب سرما خورده بود ومنم خونه دوستم بودم،اومد دنبالم و دیدم داره میره بیرون شهر فکر کردم برای شامه حتما.هی بهش میگفتم حالت خیلی بده بیا امشب شام بیرون نریم ولی جواب نمیداد.
بعد از 1ساعت که تو راه بودیم فهمیدم میخواسته بیاره منو اینجا تا زالزالک بخورم!خیلی چسبید جای همتون خالی.
اخه همسر من خیلی کم حافظس ،برام خیلی قشنگ بود که یادش موند که گفتم زالزالک دوست دارمو با حال مریضش منو برد بیرون شهر...![]()
شمیم الزهرا (سه شنبه 20 تیر 91)
تشکرشده 768 در 239 پست
دوستان عزیز،
رعایت بعضی حریم ها در این تاپیک داره کم کم رو به فراموشی می ره.
من نه مذهبی هستم، نه چادری و نه .... با این حال برام خیلی شرم آوره که اینجا کسانی هم دم ازحجاب و مذهب و ... می زنند ولی در عین حال به راحت مسایل خصوصیشون را با آب و تاب توضیح می دهند.
اشاره بنده به موردی هست که از طرف مدیران تالار حذف گردید.
تشکرشده 37,361 در 7,159 پست
نوشته اصلی توسط شب نم
سلام
با تشکر از شب نم گرامی به خاطر تذکر به جایی که داده اند. و واقعا به خاطر این دقت نظرشون باید به ایشون رتبه داد.
دوستان توجه کنید. تاپیک های مختلفی که در این انجمن باز می شود باید معطوف به یک هدف مثبت و تغییرات سازنده باشد.
این تاپیک در راستای آشنا کردن زوجین به صورت عملیاتی با ظرافتهای ارتباطی بین همسران ایجاد شده است.
نحوه گفتار صحیح، نحوه رفتار جذاب و مثبت و ....
البته ممکن است زوجین در مسائل خصوصی و صمیمانه خود و مسائل جنسی هم لطافت هایی به خرج دهند که جایگاه گسترش آنها در جوهای عمومی نیست. و این تالار در این راستا به خاطر محدودیت هایی که دارد هیچ فعالیتی ندارد.
کلانتر جو (جمعه 04 اسفند 96), مدیرهمدردی (پنجشنبه 24 فروردین 91)
تشکرشده 3,297 در 818 پست
من فقط خواستم معذرت خواهی کنم.چون یکی از کسانی که تاپیکش حذف شده مال من بوده. پس حتما مسائلی رو عنوان کردم که نباید.من از همه به خصوص شب نم و مدیر همدردی معذرت می خوام با اینکه اصلا قصدم نبود که حریم شکنی کنم.
چند نکته رم توضیح بدم.باور کنید حتما من نتونستم خوب توضیح بدم و اشاره هائی کردم که بد برداشت کردین ازون جائی که خاطره ای که گفتم از دوران عقد بود باید بگم من و همسرم با این که اجازشو داشتیم اما رابطمون محدود بود و اشاره من به اینکه رفتیم داخل ماشین شما رو به غلط انداخته اون شب من سرمو گذاشتم رو شونه همسرم و از استرس های شب عروسی می گفتم که واسه اکثر دخترا پیش می یاد و همسرم دستمو گرفته بود دستش همین.و برای شوخی اشاره کرد به کشتی تایتانیک.اگه اون خاطره رو گفتم به خاطر این بود که تا ساعت 5 صبح موند خونمون.
اما با این وجود من نمی تونم مثل اکثر آدما بی خیال حرفائی که زدم و انتقادها باشم چون واسه تک تک افراد همدردی ارزش قائلم و ممنون از تذکرتون
تشکرشده 1,673 در 522 پست
شوهرم چندروز پیش رفت مسافرت، چندروزی میشد، اصلا بهم زنگ نزده بود،منم همین طور اصلا بهش نه زنگ زده بودم و نه حتی پیامک داده بودم! روز جمعه هم با دوستای قدیمم رفته بودیم بیرون و جاتون خالی حسابی بهمون داشت خوش میگذشت ،غافل از اینکه اون بیچاره چندین بار به موبایلم به خونمون به خونه مامانمینا و حتی داداشم زنگ زده بود،پیام داده بود و حتی امروز متوجه شدم که بهم میل هم زده بود و من اصلا متوجه نشده بودم.اما بازهم بهش زنگ نزدم تا خودش دوباره تمس بگیره.بالاخره ساعت 6 زنگ زد اما همین که دید من گوشیو برداشتم زد زیر گریه که نمیگی من سکته میکنم ؟کجایی؟داشتم میمردم؟حالت خوبه؟
میدونم غروب جمعه ها همیشه دلت میگیره ،به یاد تو اومدم کنار ساحل و حسابی دارم گریه میکنم ،منم دلم خیلی گرفته،کاش اینجا بودی، کاش قدرتو بدونم و...........
من از تعجب........صدام در نمیومد.
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
آفتاب همدرد (سه شنبه 20 تیر 91)
تشکرشده 86 در 41 پست
یکی از خاطره های با مزه من من تو دوران عقد اینه که وقتی یه شب من خونشون مونده بودم و صبح باید می رفتم سرکار چون فاصله خونه اونا تا محل کار من کمی دور تر از خون خودمون بود باید زودتر از خواب بیدار می شدم . اون روز صبح هی ساعت زنگ می زد و من حال بیدار شدن نداشتم . همسرم زود تر از من بیدار شد برام صبحانه درست کرد و مثل بچه مدرسه ای ها مانتوم رو تنم کرد دکمه هاش رو بست مقنعه ام را درست کرد کیفم را چک کرد و برام خوراکی گذاشت بعدش بم صبونه داد و تا سر کارم منو رسوند در حالیکه بازم تو ماشین من چرت می زدم و خوابم می اومد
rahaaaaaaa (سه شنبه 20 تیر 91)
تشکرشده 977 در 191 پست
یادمه واسه آشنایی بیشتر همسرم چند بار با اجازه پدرم تنها اومد خونمون که باهم حرف بزنیم.یه شب که اومده بودو منو مادرم و پدرمو همسر مهربونم نشسته بودیم توی پذیرایی و حرف میزدیم احساس کردم زیاد حالش خوب نیس که بین حرفاش فهمیدم سردرد داره .حرف رسید به جاهایی که همسرم باید قبل از مراسممون میرفتو رزرو میکرد.مثل شیرینی و شام و ...گل فروشی و...پدرم بهم گفت یه کاغذ بردارمو لیست تهیه کنم که جایی یا چیزی از قلم نیفته. منم یه کاغذ برداشتمو مثلا دارم لیست مینویسم .شروع کردم به نوشتن نامه به همسرم.و یه عالمه سفارش کردم که مواظب خودش باشه و ...که سردردش خوب بشه.خیلی متین و باوقار وقتی داشت خداحافظی میکرد رفتم جلو و گفتم این هم لیست...دل تو دلم نبود گفتم نکنه الان پدرم بگه بده من یه نگاهی بندازم که چیزی از قلم نیفتاده باشه...که بخیر گذش....یه ساعت بعدش اس ام اس زدو کلی ذوق کرده بود که به جای لست واسش نامه عشقولانه نوشتم....گفت خوب خوب شدم...
پریماه (سه شنبه 20 تیر 91)
تشکرشده 3,465 در 1,036 پست
سلام
من مجردم اما هر چقدر فکر و تصور میکنم که اگرهمسری داشته باشم زندگیمون چطور میشه ، می بینم تمامی لجظات زندگی مون عاشقانه و قشنگ و خاطره انگیز هستند.
حتی تصورش رو هم نمیکنم که غیر از این باشه یا ذره ای کدورت یا دلخوری تو زندگی مون باشه
البته *** انشاء الله ***
m.mouod (یکشنبه 08 آبان 90)
تشکرشده 2,844 در 585 پست
این خاطره مربوط میشه به چند روز پیش:سرشب بود من داشتم تو اتاق نماز میخوندم.همسرم از سر کار برگشت اومد تو اتاق لباساشو عوض کرد من نماز مغربم تموم شدسلام علیک کردیم و اون رفت دستاشو بشوره منم با خودم گفتم نماز عشامو میخونم بعد میرم میز شامو میچینم.خلاصه من مشغول کار خودم بودم که صدای بوق ماکروفر دراومد فهمیدم همسرم داره برنجو گرم میکنه بعد صدای ترموکوپل اجاق معلوم بود که خورشو گذاشته رو گاز. تو دلم گفتم ای شکمو منتظر نموند تا من نمازم تموم شه.حلاصه بعدم صدای ترق توروق بشقابا.امر بهم مشتبه شده بود که داره شامشو میخوره منم با خودم گفتم اشکال نداره حتما خسته است میخاد زود بخوره که زودتر بخوابه.خلاصه نمازم که تموم شد شروع کردم به ذکر گفتن(چون عجله نداشتم فکر میکردم اون داره شام میخوره) دیدم صدام میکنه عزیزم بیا دیگه شام بخوریم.منم اصلا نفهمیدم چه جوری تسبیحاتمو گفتن دویدم تو سالن دیدم همه غذا ها رو گرم کرده و میزو کامل چیده منتظر نشسته رو صندلی تا من بیام.طفلی حتی یه ناخنکم نزده بود.
خیلی خوشحال شدم که دیدم با اون همه حستگی منتظر من مونده بود
(راستی به نظرتون نمازی که من خوندم قبول بود؟)
یک زن امیدوار (سه شنبه 20 تیر 91)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)