ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفت ای دوست، هوای گریه با من!
دلم گرفته :(
می خوام مرثیه سرایی احساسی کنم...
آخه مادر عزیز، چرا هی میای همدردی رو چک می کنی، همین پست رو هم می خونی، دیگه نمی گذاری من راحت تو همدردی از مشکلاتم بگم... یک اینجا رو داشتیم که این رو هم شما از ما گرفتی
اصلاً من میرم یک نام کاربری جدید می سازم، بعد میام تاپیک می زنم، عنوانش هم باشه "کمکــــــم کنــــــید"
بگم پدرم چند روز اینجا بود، امروز رفت...
یا بگم خسته شدم از تنهایی...
یا بگم نمی دونم چمه!
احساس می کنم همیشه بعد از یک شادی، آدم یک جوری به پوچی می رسه.
خدا همه چیز رو خودش فراهم کرد.... اینقدر همه چیز راحت و خوب پیش رفت...
اصلاً فکرش رو هم نمی کردم!
درسم تموم شد، پشت سرش هم که دوباره شروع کردم...
به خاطر همه اینها کلی خوشحال هستم.
ولی احساس می کنم هیچ خوشحالی توی این دنیا موندنی نیست.
اصلاً شک کردم... شک کردم که میشه توی این دنیا خوشبخت بود؟ میشه از ته دل خندید؟
واقعاً روزی میاد که غم نباشه؟
احساس می کنم نه.
اصلاً ذات انسان اینطوریه. وگرنه من که الآن مشکلی ندارم. پس چرا غمگینم؟
اصلاً انگار غم رو دوست دارم.
بعضی مواقع احساس می کنم هدف این هست که انسان شادی های مختلف این دنیا رو تجربه کنه و ببینه که همه چیز زودگذره.... و خودش به این نتیجه برسه که آرامش و خوشبختی در این دنیا به دست نمیاد! تا بفهمه وقتی به آرامش میرسه که از اینجا دل بکنه و به سوی خدا پرواز کنه.
نمی دونم برداشت من از امضای خانم آنی درست هست یا نه...
ولی
ای که در رنج و عذابی!
تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی!
نمی دونم...
این فکر کنم افسردگی بعد از خوشی زیاده!
می گن طرف خوشی زده زیر دلش! همینه!






پاسخ با نقل قول





الهی داغ نبینی مادر، خیر از جوونیت ببینی، خدا ایشا الله بچه هاتو واست نگه داره
من هم الحمد الله فعلا زنده ام. پس جای نگرانی نیست (است؟)
علاقه مندی ها (Bookmarks)