به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 29 از 56 نخستنخست ... 919202122232425262728293031323334353637383949 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 281 تا 290 , از مجموع 564

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 18 دی 91 [ 20:59]
    تاریخ عضویت
    1391-9-10
    نوشته ها
    17
    امتیاز
    238
    سطح
    4
    Points: 238, Level: 4
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 12
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    7

    تشکرشده 9 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    جقده قشنك بووووووووووود.خوش به حالتوووووووووووووووووووون .

  2. 6 کاربر از پست مفید rojiin تشکرکرده اند .

    idenay (جمعه 06 تیر 93), rojiin (سه شنبه 19 دی 91), فرشته اردیبهشت (شنبه 30 شهریور 92)

  3. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 18 بهمن 91 [ 08:44]
    تاریخ عضویت
    1391-9-07
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    260
    سطح
    5
    Points: 260, Level: 5
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    34

    تشکرشده 36 در 15 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    با خوندن خاطرات قشنگتون خیلی خوشحال شدم.اما راستش الان یکساعته دارم گریه میکنم.دوستهای عزیزم قدر زندگیتونو یدونید من با اینکه زن کم توقعی هستم و با کمترین لطفی خوشحال میشم اما حتی یدوته از دلخوشیهای شما رو ندارم. مراقب عاشقونه هاتون باشین

  4. 11 کاربر از پست مفید کیمیتا تشکرکرده اند .

    کیمیتا (سه شنبه 03 بهمن 91), اقای نجار (چهارشنبه 15 بهمن 93)

  5. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 11 بهمن 91 [ 01:43]
    تاریخ عضویت
    1391-7-22
    نوشته ها
    84
    امتیاز
    502
    سطح
    10
    Points: 502, Level: 10
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    120

    تشکرشده 123 در 48 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    وای که زندگی همش خاطرست چند وقتیه تا از شوهرم چیزی میپرسم تو جوایش همیشه میگه چون دوست دارم و منم کلی میخندم.یه روز که بهش اس دادم که برگشتنی سبزی بگیر بیار /موقع برگشتن دیدم خیلی خستست سبزی رو ازش گرفتم گذاشتم رو ظرف شویی و به کارای دیگم رسیدم غذام که حاظر شد سبزی رو گذاشتم تو یه سینی و نشستم که پاک کنم که دیدم خوابش برده یه لحظه دیدم یه فجیل قرمز بزرگ تو سبزسیه وقتی دست بردم درش بیارم دیدم یه شاخه گله سرخه نمیدونید چقدر ذوق کردم وقتی بیدار شد و گفتم تو چرا اینقدر خوبی گفت


    چون دوست دارم

  6. 16 کاربر از پست مفید aphd تشکرکرده اند .

    aphd (سه شنبه 03 بهمن 91), مارتا63 (چهارشنبه 09 مرداد 92)

  7. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 دی 91 [ 13:22]
    تاریخ عضویت
    1391-9-29
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    128
    سطح
    2
    Points: 128, Level: 2
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 22
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 15 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلام من تازه عضو شدم و خواستم قبل از عنوان مشکلاتم هم از کارشناسان و دوستان عزیزی که نظرات خیلی خوبی میدن تشکر کنم و هم اینکه یه خاطره کوچولو بگم
    من و شوهرم 2 ساله که عقد کردیم شب یلدای امسال سومین شب یلدامون بود مراسمای قبلیمون تا حدودی برگزار شده بود البته این چیزا واسه من زیاد مهم نبود اما خانوادم از بی توجهی خانوادش که ناشی از اختلاف فرهنگا بود ناراحت میشدن خلاصه من اصلا انتظار نداشتم امسال که تازه سومین سالم هست عزیز دلم حواسش باشه
    اما اون واسه خوشحالی منو خونوادم دیروزش اومد و باهم رفتیم واسم چیزای خوشگل خریدیم جای قشنگترش واسه من اونجاش بود که وقتی جعبه کفشا رو باز کردم توی کفشا دو تا گل خوشگل گذاشته بود خیلی ذوق زده شدم
    ممنوووووونم عزیزم

  8. 12 کاربر از پست مفید mehraboOon تشکرکرده اند .

    مارتا63 (چهارشنبه 09 مرداد 92), wandered (دوشنبه 18 دی 91), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94)

  9. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 20 آذر 94 [ 23:47]
    تاریخ عضویت
    1391-3-22
    نوشته ها
    73
    امتیاز
    3,144
    سطح
    34
    Points: 3,144, Level: 34
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 56
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    257

    تشکرشده 299 در 42 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    دیشب یه اتفاق خیلی عاشقانه افتاد....
    من خسته بودم و زودتر رفتم بخوابم در حالی که مثه خیلی مواقع دیگه بی اونکه بدونم چمه بهونه گیر شده بودم....شب مامان شوشو اومده بود خونمون و من هولکی غذا درست کرده بودم و ظرفا رو شسته بودم....درطول روز هم همش داشتم درس می خوندم

    شوشو بیدار موند که درس بخونه منم زیاد محلش ندادم خوابیدم ...نصفه شب نمی دونم ساعت چند بود حس کردم داره نوازشم میکنه منم نشون ندادم که فهمیدم ....یهو بوسیدم من از خواب پریدم گفتم وای ترسوندیم!!!اونم منو کشید سمت خودش بغلم کرد منم به خوواب ادامه دادم واقعا خوابم میومد ...کلی نازم کرد ولی بخدا درست نمی فهمیدم چی میگهاخه خواب و بیدار بودم فقط یه حرفهاییش یادمه مثل قلبم.. عشقم ...زندگیم ....بهش گفتم بخواب فردا دیر بیدار می شی ها...اونم گفت نه میخوام بیدار بمونم تو رو نگاه کنم...خندم گرفت گفتم این از اثرات دیر خوابیدنه ها...وقتی بت می گم زود بخواب برای اینه که دیوونه نشی...
    دیگه بیدار بودم عملا ولی چشام هنوز بسته بود...بهم گفت تو همه زندگیمی...منم هیچی نگفتم گفت می خوام بابت 2 تا چیز ازت عذرخواهی کنم
    -اول اینکه یه ماهه همه کارای خونه با توه...من کمکت نکردم...
    - نه خیلی منم کار میکنم .میذارم تا خوب گند همه چی دربیاد بعد میرم سراغش من خودم دوس دارم کار کنم دوس دارم خونهمون تمیز باشه...
    -می دونم ولی گاهی کمک که نکردم بهم هم ریختم
    -خونه ما کوچیکه کاری نداره زود تمیز میشه عزیزم
    -ببخش منو...دومیش بخاطر حرفهاییه که توی بحث اخرمون بهت زدم
    -کدوم بحث...
    -اونروز سر کار برادرت خیلی بد گفتم...
    -من که یادم نیست چی گفتی
    -خودم یادمه....نباید اینقدر ناراحتت می کردم...باورت میشه خیلی وقتا که تنهام بهش فکر می کنم خجالت می کشم از خودم.....
    -عیبی نداره عزیزم...منم بد گفتم...من دوس ندارم با هم دعوا کنیم....من از زندگیمون راضیم عزیزم...همه بحثامون بخاطر بقیه ست اگه ما رو به حال خودمون رها کنن هیچ وقت دعوامون نمیشه

    سرمو گذاشت رو بازوش و گفت دیگه بخواب...ببخشید بیدارت کردم

    منم تو هپروت که این نصفه شب این فیلم هندی تو زندگیمون رخ داده

    خیلی تشنه م بود کذاشتم تا بخوابه اروم بلند شدم که برم اب بخورم یهو بیدار شد گفت کجا میری؟گفتم تشنمه...گفت خودم برات اب میارم تا خواستم بگم نه ...پرید رفت یه لیوان اب واسم اورد نشست تا خوردمش بعد دوباره بغلم کرد و خوابید....


    شبیه فیلما بود نه؟؟من که خودم خیلی حال کردم

    راستی یادم رفت بگم شوشو بهم گفت که من بزرگترین هدیه خدا بهشم و همیشه شکر گزاره بخاطر من...و بهم گفته بود از اینکه اینهمه صبور و با گذشتی ممنونم ازت

  10. 16 کاربر از پست مفید فرشته من تشکرکرده اند .

    فرشته من (سه شنبه 03 بهمن 91), مارتا63 (چهارشنبه 09 مرداد 92), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94)

  11. #6
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 بهمن 91 [ 14:00]
    تاریخ عضویت
    1391-2-28
    نوشته ها
    312
    امتیاز
    1,518
    سطح
    22
    Points: 1,518, Level: 22
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 82
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    925

    تشکرشده 957 در 224 پست

    Rep Power
    46
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    یلدای امسال یکی از به یاد موندنی ترین مناسبت های عمرم بود

    تو این دو سال که من و همسرم عقد کرده ایم فقط یکی دو بار برام عیدی اوردن و من همیشه از این مسئله ناراحت بودم .. چند روز قبل یلدا با هم دعوا کرده بودیم و همسرم خیلی خیلی از دستم عصبانی بود .. با این حال صبح زود بیدارم کرد گفت برو از طرف من برا خودت هرچی لازم داری بگیر و کادو کن من شب میخام بیام خونه تون ..
    رفتم و یه کفش و یه شال خریدم و گذاشتم تو جعبه کادو و با سلیقه تزئینش کردم ..
    شب ما رفتیم خونه ی مادربزرگم و به همسر هم زنگ زدم که بیا اونجا .. وقتی رسید دم در زنگ زد و گفت ارام بگو چند نفر بیان بیرون کمک .. رفتم و دیدم چیکارررررر کرده .. هیچ وقت اون صحنه رو یادم نمیره .. صندوق عقب ماشینو باز کرد و دیدم پر پره .. دو تا دیس بزرگ میوه دو تا دیس شیرینی یه جعبه پر آجیل و ...... کلی خوشگل تزئینشون کرده بود طوری که دلم نمیومد بازشون کنم .. بنده خدا با اون دست تنگی کلی زحمت کشیده بود و خرج کرده بود .. وقتی ازش تشکر کردم گفت من وظیفمه و ببخش که قبلا کوتاهی کردم
    با اینکه بعضی وقتها خیلی اذیتم میکنه با رفتاراش اما از ته دلم عاشقشم

  12. 14 کاربر از پست مفید الف-ح تشکرکرده اند .

    مارتا63 (چهارشنبه 09 مرداد 92), الف-ح (سه شنبه 03 بهمن 91), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94)

  13. #7
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 29 بهمن 92 [ 21:59]
    تاریخ عضویت
    1391-6-26
    نوشته ها
    286
    امتیاز
    270
    سطح
    5
    Points: 270, Level: 5
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered250 Experience Points
    تشکرها
    1,336

    تشکرشده 1,148 در 268 پست

    Rep Power
    42
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    امشب همسرم بهم گفت
    "دوست داشتم کارم یجوری بود که از صبح تا شب تو کنارم بودی":P
    خیلی جمله اش خوب بود
    آخه من خودم با این همه وابستگی که به همسرم دارم اصلا دوست ندارم از صبح تا شب کنارش باشم.می خواهم چند ساعتم برای خودم باشه.ازش دور باشک تا دلم برایش تنگ بشه و دل اونم برام تنگ بشه:P

  14. 25 کاربر از پست مفید shabe niloofari تشکرکرده اند .

    del (دوشنبه 13 خرداد 92), fan2gh (دوشنبه 11 شهریور 92), mohammad6599 (پنجشنبه 01 فروردین 92), shabe niloofari (سه شنبه 03 بهمن 91), کلانتر جو (سه شنبه 24 بهمن 96), مارتا63 (چهارشنبه 09 مرداد 92)

  15. #8
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 بهمن 91 [ 11:43]
    تاریخ عضویت
    1390-1-09
    نوشته ها
    237
    امتیاز
    2,402
    سطح
    29
    Points: 2,402, Level: 29
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    818

    تشکرشده 848 در 197 پست

    Rep Power
    39
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    عزیز دلم خدا میدونه چقدر دوستت دارم و چطور تو این مدت کوتاه شدی همه زندگیم.
    چند روز پیش که تو خونم بودم، به دوست همخونه ایم گفتم : وای چقدر دلم برای ....(نامزدم) تنگ شده . چقدر دوست دارم ببینمش.دوستم گفت : خب خودت بهش گفتی کمتر بیاد . گفتم آره ولی امشب عجیب دلم تنگشه...
    هنوز نیم ساعت نگذشته بود که دیدم زنگ زد. گفت داره میاد منو ببینه. گفت اماده شم و بیام که باهم بریم چرخی بزنیم. وای من از خوشحالی دیدنش و این سورپرایز شدن، چندتا جیغ بلند کشیدم و وای چقد حس خوبی داشتم. وقتی که اومد ، از شدت شوق نمیتونستم درست راه برم و درو که باز کردم دیدم درست پشت دره و با چندتا شاخه گل تو صورت من... بعد با هم رفتیم برام کلی خوراکی خوراکی خرید... خیلی بهم خوش گذشت.
    هرچند بعدا فهمیدم تو اون شرایط که اومده منو ببینه ، اصلا حالش خوب نبوده و باباش مریض بوده ، اما او به خاطر من چیزی نگفته بود و نخواسته بود که شادی من تموم بشه.
    خدایا ممنون.

  16. 26 کاربر از پست مفید mehrabooni تشکرکرده اند .

    del (دوشنبه 13 خرداد 92), elham77 (شنبه 13 مهر 92), fan2gh (دوشنبه 11 شهریور 92), mehrabooni (سه شنبه 03 بهمن 91), mohammad6599 (پنجشنبه 01 فروردین 92), shapoor (چهارشنبه 02 مرداد 92), مارتا63 (چهارشنبه 09 مرداد 92), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94)

  17. #9
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مهر 93 [ 11:05]
    تاریخ عضویت
    1391-6-14
    نوشته ها
    109
    امتیاز
    2,179
    سطح
    28
    Points: 2,179, Level: 28
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 121
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    206

    تشکرشده 221 در 81 پست

    Rep Power
    24
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    توي دوران نامزدي يكبار كه تلفني با همسرم صحبت مي كردم سر يك موضوعي جر و بحثمون شد و من قهر كردم. با اعصاب خورد و ناراحت و شاكي از تمام دنيا رفتم كه بخوابم. خواب بودم كه ناگهان يك چيز پشمالوي گنده افتاد روم...
    با تعجب چشمهامو باز كردم ديدم يك خرس گنده پشمالو (شاسخين) كه از بچگي آرزوي داشتنش رو داشتم روي منه. و همسرم بالاي سرم ايستاده و مي خنده. اونقدر ذوق كرده بودم كه ياد رفته بود باهاش قهرم.
    بعدش همسرم برام تعريف كرد كه بعد از جر وبحث ما و قطع كردن تلفن از طرف من، با ناراحتي تمام مي خواست بياد ديدن من تا صحبت كنيم كه سر راه خرسي رو مي بينه ولي پول كافي نداشته كه اونو بخره. خيلي ناراحت و دلشكسته شده بود ولي كمي جلوتر اين خرس رو مي بينه و فروشنده هم يك تخفيف حسابي بهش مي ده و اونو برام مي خره. (آخه قبلاً بهش گفته بودم كه از بچگي آرزوي داشتن يك خرس گنده داشتم) ولي خنده دار تر از اون اين بود كه بهم گفت با چه دردسري اونو برام آورده. مي گفت توي اتوبان با اون خرس هم قد خودش هيشكي سوارش نمي كرد بعدش هم توي راه پله خونه مان كه داشت خيلي آروم مي اومد تا با كسي مواجه نشه يكهو با همسايه مان رو برو شده بود و سعي كرده بود اون خرس رو پشتش قائم كنه. همسايه مان هم ديده بود و گفته بود برا نامزدت عروسك خريدي
    الان اون آقا خرسه (شاسخين) توي پذيرايي خونه مان روي يكي از مبلها نشسته و جاشو به هيچ كس هم نمي ده!!!!

  18. 27 کاربر از پست مفید negar_ba تشکرکرده اند .

    fan2gh (دوشنبه 11 شهریور 92), mohammad6599 (پنجشنبه 01 فروردین 92), negar_ba (سه شنبه 03 بهمن 91), shapoor (چهارشنبه 02 مرداد 92), مارتا63 (چهارشنبه 09 مرداد 92), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94)

  19. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 25 آبان 98 [ 00:18]
    تاریخ عضویت
    1391-9-15
    نوشته ها
    336
    امتیاز
    7,732
    سطح
    58
    Points: 7,732, Level: 58
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 52.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    626

    تشکرشده 656 در 231 پست

    Rep Power
    48
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    منم واسه اولین بار واستون مینویسم ....
    هفته گذشته خیلی رومانتیک شده بودم و دوست داشتم بدون مناسبت به همسرم یه هدیه بدم ولی نمیخواستم خیلی گرون باشه که همسرم بدونه کادو حتی اگه خیلی از لحاظ هزینه کم ارزش باشه ولی حسش یه دنیا ارزش داره واسه همین وقتی از سرکار تعطیل شدم رفتم یه چرخی زدم و یه مرکز خرید پیدا کردم رفتم واسش یه هد واسه پیشونیش که بذاره و سرش سرما نخوره و دو جفت جوراب خریدم اومدم خونه کادوش کردم گذاشتم رو میز ناهار خوری به کارام رسیدم و 2 ساعت بعدش همسرم اومد منم مشغول کار بودم در کیفش رو باز کرد و یه نایلن از تو کیفش در آورد منم اصلا هواسم نبود یهو آوردش جلو چشمام دیدم 4 تا لاک رنگا رنگ واسم خریده کلی ذوق کردم و کلی پریدم هوا و بوسش کردم یهو یادم افتاد که منم واسش کادو خریدم بهش گفتم ااااااااا منم واسط کادو خریدم بهش دادم و بازش کرد کلی اون هم ذوق کرد ولی هدی که واسش خریده بودم 2 سانت کوچکتر از دور سر همسر بود حالا گذاشتم یه کش پهن بخرم که بهش اضافه کنم که اندازه سر مبارک همسر بشه ... خیلی شب جالبی بود واسه دوتامون
    همه را دوست میدارم و همه دوستم میدارند

    او که به ظاهر دشمن است، از در دوستی در می آید، بسان حلقه ای طلائی در زنجیر خیر و صلاح من


    فلورانس اسکاول شین

  20. 25 کاربر از پست مفید malakeh تشکرکرده اند .

    fan2gh (دوشنبه 11 شهریور 92), malakeh (سه شنبه 03 بهمن 91), mohammad6599 (سه شنبه 25 تیر 92), shapoor (چهارشنبه 02 مرداد 92), فرشته اردیبهشت (جمعه 29 شهریور 92), مارتا63 (چهارشنبه 09 مرداد 92), مدیرهمدردی (شنبه 26 بهمن 92), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94), شمیم الزهرا (دوشنبه 07 اسفند 91)


 
صفحه 29 از 56 نخستنخست ... 919202122232425262728293031323334353637383949 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 06:43 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.