RE: نمیدونی چه تلخه وارث درد پدر بودن...
سلام به همدردان همدردی
از همتون ممنونم که اینقدر بهم لطف دارید،دور و بر من پر از آدمهایی هست که همیشه لطفشون شامل حالم شده اما یه فرق بزرگ هست بین اونها و شما دوستان عزیزم،اونها نمیدونند من در حقیقت کیم و چه مشکلاتی دارم اما شما دوستان با دونستن مشکلات پیرامون من باز هم لطفتون رو نثارم کردید:)صادقانه و از صمیم قلب از تک تکتون سپاسگذارم
کمی فرصت خواستم تا صحبت هاتون رو تجزیه تحلیل کنم،حق با آقای سنگتراشان و فرشته خانم مهربون هست،مادرم هم ناخواسته مقصر بوده!!راستش حرفهاتون رو به مادرم گفتم،گفتم آقای مدیر چی گفتن،سکوت کرد...و حالا 2روزه که عمیقا تو فکره!
این که مادرم بخاطر عدم آگاهی و مهارت نتونسته راه درست رو در پیش بگیره به خیلی مسائل برمیگرده!همونطور که گفتم مادرم ضریب هوشی بالایی داره اما هیچ وقت بهش اجازه ندادند اون رو پرورش بدن،زمانی که وقت درس خوندن مادرم بوده خانواده اش بهش اجازه ندادن درس بخونه!وقتی میرفته مدرسه مادر بزرگم با کتک برش میگردونده تا مراقب خواهر برادر های کوچکترش باشه و کارای خونه رو انجام بده حتی شبها هم که وقتی همه خواب بودند زیر نور خیلی کم چراغ میخواسته درس بخونه باز هم تنها چیزی که نثارش میشده کتک بوده!اگر بخاییم دنبال قضیه رو بگیریم و رفتار خانواده مادرم و خرده فرهنگ های غالب بر شیوه زندگی اونها رو ریشه یابی کنیم باید یرگردیم به دوره های قبل مثلا قاجار و عثمانی و صفوی و حتی قبل تر و احتمالا پشتکار داشته باشی آخرش میرسیم به انسان نئاندرتال!!!
اما خارج از شوخی که خیلی هم شوخی نبود!باید بگم که جدایی پدر و مادرم تقریبا غیر ممکنه!یعنی مادرم نمیخواد!نمیتونه!مخصوصا از وقتی سر درد های میگرنش شدت گرفته تو وجودش احساس ضعف میکنه و البته به پدرم عادت کرده،من با همه وجود حاضرم مخارج خونه رو به عهده بگیرم اما قبلا هم خیلی راجع به این موضوع بحث کردیم و به نتیجه ای نرسیدیم،گفتم که تمام راه حل های ممکن رو بررسی کردم اما جدایی فعلا میسر نیست!!احتمالا خودم تا چند وقت دیگه میرم و مستقل میشم.
میخوام یه چیز دیگه هم بگم:درسته که پدرم باعث و بانی همه سختی های زندگی ماست اما دیو نیست!یاد گرفتم تو عمق زشتی ها هم دنبال زیبایی ها بگردم و یقین پیدا کردم که حتما هست:)اون مهربونه و دل ساده ای داره تا حالا دستش رو روی ما دختر ها بلند نکرده،من احترام رو از پدرم یاد گرفتم،یادم نمیاد هیچ وقت بجای شما،"تو" صداش کرده باشم یا وقتی خطابش میکنم از حالت سوم شخص خارج شده باشم ،هیچ وقت صدام رو روش بلند نکردم،همه ما همینطور هستیم جز داداشم.
ما بچه های فقر و اعتیاد و زشتی هم احترام رو میفهمیم،مخصوصا احترام به بزرگتر...اجازه نمیدم در آینده همسرم هم بهش بی احترامی کنه.این به این معنا نیست که کارهاشو تایید میکنم من با ذره ذره وجودم از کارها و رفتارای پدرم متنفرم اما بحث احترام گذاری جداست با بی احترامی چیزی حل نمیشه:)
پس فعلا با علم به اینکه من نمیتونم جدایی مادر و پدرم رو باعث بشم،باید دنبال راه دیگه باشم.تو پست بعد نظرم رو میگم و مشتاقانه منتظر نظراتتون خواهم موند...
دوستتون دارم
[size=large]در دلم چیزی هست
مثل یک بیشه نور/مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم/که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت/بروم تا سر کوه
دورها آوایی ست که مرا میخواند...[/size]
علاقه مندی ها (Bookmarks)