به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 22 , از مجموع 22

موضوع: THEN...

  1. #21
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 04 بهمن 91 [ 14:15]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    نوشته ها
    662
    امتیاز
    4,847
    سطح
    44
    Points: 4,847, Level: 44
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 103
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,967

    تشکرشده 1,971 در 570 پست

    Rep Power
    82
    Array

    RE: فیلو سارا...

    فیلوسارای عزیزم!
    نگران نباش، میدونم اون لحظه که اون حرفها رو زدی تحت تاثیر احساسات قرار گرفته بودی و من اینو از نوع نوشته ات فهمیدم!
    با این وجود بهت گفتم از دستت ناراحت شدم چون میخواستم بیای بیشتر در موردش صحبت کنی!

    حالا چرا میگی پدرم شبیه تو بود ؟
    عزیزم، پدر من یه پیر مرد بود-- چند سال بود که ناراحتی عصبی داشت -- جدیدا هم نارسایی قلبی داشت --- خیلی ساکت و آروم و بی آزار بود --- زیاد با رفت و آمد و شلوغی میانه ای نداشت و موافق نبود --- بعد ازظهرها یه ساعتی عصاشو برمیداشت و میرفت پیاده روی و پیش هم سن و سالهاش گپی میزد --- بیشتر تو خونن بود و یه جعبه ابزار داشت که گاهی مثل بچه ها خالیش میکرد و از اول وسایلشو می چید و باهاش خودشو مشغول میکرد ---بچه هاش همه بزرگ شدن ---از بچه هاش راضی بود و اینو بارها به زبان می آورد و دیگه آرزویی نداشت جز اینکه دلش میخواست یه مرگ راحت داشته باشه نه اینکه تو بستر بیماری از دنیا بره و خدا هم آخرین خواسته اش رو بهش داد...

    حالا سارای گلم! شباهت تو با پدرم چیه که میگی تصور بودنش کنار پنجره حس آشنایی در تو ایجاد کرده ؟

    تو که گفتی خدا رو شکر بیماری جدی نداری ، این تجسم چرا این حسو در تو بوجود آورد ؟

    ایا تو تنهایی عزیزم ؟

    گفتی دوست داشتی اون لحظه با من حرف بزنی ، خب میگفتی عزیز دلم....من از خدام بود حرف بزنم اونم با کسی که متقابلا همینو بخواد حالا حرف بزن گلم

    اما سارای مهربونم!
    صحبتهات در مورد فضا پیما و مریخ و هوا و تنفس و ... راستش قبول ندارم چون فلسفه خلقت و آفرینش رو هدف قرار داده!
    من مثل تو بلد نیستم فلسفی صحبت کنم و راستش 3 واحد فلسفه رو تو دانشگاه به زور و بدبختی پاس کردم (البته نمره ام خوب شده ها) اما میدونم و قبول دارم که خداوند از خلقت بشر هدف داشته و هرآنجه که لازمه سعادتش بوده رو در اختیارش قرار داده و اونو سرور کائنات معرفی کرده،..بهشم اختیار داده که خیر یا شر رو انتخاب کنه و در نهایت به سعادت یا شقاوت برسه.

    تو، تو زندگیت هدف نداری ؟ حتما داری ... و برای رسیدن به هدفت مسلما هر کاری بتونی انجام میدی.نمیشه وقتی به هدفت رسیدی اون چیزی که هدفت بوده به تو بگه " بابا من نمیخواستم مورد هدف تو باشم چرا منو انتخاب کردی تا خودت خوشنود بشی ؟ " میشه ؟

    در آخر : عزیز دلم بگو از چی ناراحتی تا بهتر بتونیم در موردش صحبت کنیم باشه ؟

  2. کاربر روبرو از پست مفید فرانک1389 تشکرکرده است .

    فرانک1389 (دوشنبه 02 اسفند 89)

  3. #22
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 02 اسفند 89 [ 16:24]
    تاریخ عضویت
    1388-1-18
    نوشته ها
    519
    امتیاز
    5,952
    سطح
    50
    Points: 5,952, Level: 50
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 198
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,677

    تشکرشده 1,685 در 458 پست

    Rep Power
    69
    Array

    RE: فیلو سارا...

    نقل قول نوشته اصلی توسط سارا بانو

    سلام فیلو سارا عزیزم:

    سلام گلم

    خوشحالم که دوستی مثل تو دارم. و خوشحالم که می تونم بهت اطلاع بدم: همه چی آرومه.....


    راستی هانی، این نام کاربری من هیچ ربطی به فیلسوف بودن نداره...

    Philosoph == دوستدار معرفت

    philo فقط یک پیشونده، به معنای "دوستدار". ربطی به فلسفه نداره، جز اینکه در این کلمه ازش استفاده شده. می دونی که سقراط ادعایی بر سوفیست (صاحب معرفت) بودن نداشت، بنابراین کلمه ی فیلسوف رو برگزید.

    من از این پیشوند در نام کاربریم استفاده کردم که از زیر بار مفهوم "سارا" شونه خالی کنم، ولی گویا با این کارم بیشتر باعث سوء تفاهم شدم.

    عزیزم من آدم بی سوادی ام. این فقط یه فیلو ساراست، یه دوستدار خلوص .......


    بعد از این مدت عضویت شما و خودم در تالار همدردی متوجه شدم که شما وقتی با واقعه ای مواجه می شی که واقعیت داره و با اون خط کشی های ذهنی و انسانیت مدارت منافات داره دچار دگرگونی میشی و راه دوری و تمرکز و فکر کردن را بر می گزینی...

    آره هانی، این دقیقا روشیه که بهش اعتقاد دارم. و روش درستی هم هست.

    مثلا طی چند ماه گذشته (تا همین چند روز پیش) من در یه دوره ی رکود بودم........ طی این دوره نه فقط با دنیای مجازی، که تقریبا با همه ی دوستام هم قطع رابطه بودم.

    اگه نمی رفتم تو لاک خودم، چه نتیجه ای حاصل می شد؟ هیچ چیز، غیر از اینکه با افکار منفیم باعث نگرانی خونواده و دوستام می شدم.

    البته ادعا نمی کنم کاملا موفق شدم خودم رو عایق بندی کنم. همونطور که تو تاپیک فرانک کنترلم رو از دست دادم، چندین بار پیش دوست ها و خونواده هم این اتفاق افتاد. اما در اولین فرصتی که مقدور بود خودم رو جمع و جور کردم.

    منظورم اینه که هرقدر هم که مشکلاتم رو با دیگران مطرح می کردم، بازم آخرش باید خودم حلش می کردم، و با اونکار فقط اطرافیانم رو بیشتر درگیر مسائلی می کردم که توانایی حل کردنش رو نداشتند.


    ..... ولی برای یک دوست هیچ چیز سخت تر از این نیست که غم رو توی چشم های دوست قدیمی اش ببینه ..

    می دونم مهربونم، برای همین خیلی وقت ها چشم هام رو از کسانی که دوستم دارن مخفی می کنم.

    قضیه دوستی است که تعجب می کنم وقتی خدا را این گونه می خواند..

    در مورد این موضوع در پست های قبلی نوشتم، اما گذشته از همه ی این حرفها، من هیچکس رو، برای دعوا کردن، مناسب تر از خدا نمی بینم...

    خدا بهترین گزینه ست که ضعف ها و بدخلقی هام رو پیشش برم ..... و در جوابِ اشک ها و فریادهام، خواب رو به چشم هام بیاره تا آروم بگیرم......

    مثل بچه ای که گریه می کنه و جیغ می زنه، و مادرش نه تنها جوابی در خور اشتباهاتش نمی ده، بلکه در آغوش می گیره و آرومش می کنه.


    دوستت دارم..

    من هم همینطور عزیزم، و مثل همیشه زیبا ترین ها رو برات آرزو می کنم.


    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان
    فیلو سارا جان

    رسیــــــــــــــــــــن بخیر


    معلومه حرف برای گفتن داری عزیزم .

    و ما هم مشتاق شنیدن .

    غمت نبینم ، بیا ببینیم چی شده

    سلام مهربونم،

    از دیدن پستت خوشحال شدم، دلم برات تنگ شده بود

    فرشته ی من، مهم نیست غمگین بودم، یا چیز دیگه، مهم اینه که الان آرومم.........

    همیشه حس می کنم قلبم رو می بینی.............بنابراین نیازی به توضیح نیست........



    نقل قول نوشته اصلی توسط دختر مهربون
    سارا جان چی بار سنگینیبه؟ از پس چی میخوای بر بیای؟
    بار انسانیت عزیزم.....از پس بازگشت به پرورنده م........



    نیلوفرم مرسی که برام نوشتی، دوستت دارم.

    مینای عزیزم، بله قبول دارم. حق با شماست. البته قبلا هم چیزی غیر از این نمی گفتم، ولی گویا جملاتم اونطور که باید منظورم رو بیان نمی کنند.

    فرانک جان خوشحالم که درکم کردی و چیزی رو به دل نگرفتی.




    دوست های خوبم، از همتون متشکرم، هم بخاطر همدلی و هم بخاطر راهنمایی هاتون.


    [align=justify][/align]

  4. 4 کاربر از پست مفید THEN تشکرکرده اند .

    THEN (پنجشنبه 11 فروردین 90)


 
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:27 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.