آفتابګردان عزیز چند سال قبل پدر و مادرم و دو خواهر مجردم با هم رفتند مکه. دو هفته ای را که من تنها خونه بودم یکی زنګ نزد حتی بګه خوبی؟ بدی؟ حالا تنهایی امشب شام بیا پیش ما ... ( البته من یک نفسی کشیدم از اون نفسها ... )
کلا فقط از خانواده پدری و از خونه ی ما انتظار خدمات دارند. تمام این افکار و رفتار را هم مادرم در آنها ایجاد و تقویت کرده است. نه اینکه فکر کنید مثلا یاد من افتاده اند و زنګ نزده اند یا ... نه. اینها نیست. مثل اینکه سوپر سر کوچه شما تعطیل باشد، شما می رید سوپر بغلی. بدون اینکه فکر کنید چی شد؟ چرا و ... نه اینکه فکر کنید و بعد بګید آهان مریضه چه خوب، یا چه بد کاش برم عیادتش. اصلا فکر نمی کنند که حالا بخواد مثبت باشه یا منفی.

باورتون می شه مادرم بیمارستان بستری بود و من مرخصی ګرفته بودم و صبح ها دنبال کارهای مامان و بیمارستان و بیمه و دکتر و دارو و ... وقتی هم می اومدم خونه می دیدم بچه ها خونه ی ما هستند و ... فقط هر کدوم یکبار نیم ساعت اومدن بیمارستان دیدن مامان و رفتن!! چند بار هم تو اون روزها شام و نهار خونه ما موندن.
علاقه مندی ها (Bookmarks)