RE: برزخ زندگی من
خب راستش می ترسیدم که آشکارا ابراز احساسات کنم چون فکر میکردم خیلی کار بدیه و آدم ها با این کار شخصیت خودشون رو پایین میارن.
یه مورد دیگه هم هست در رابطه با این موضوع.وقتی راهنمایی بودم یه معلمی داشتم که منو خیلی دوست داشت ,هر بار که دفترم رو امضا میکرد برام نوشته های محبت آمیز مینوشت و دقیقا همون کارهایی رو میکرد که هیچ وقت مادرم برام انجام نداد.منم واقعا دوسش داشتم و اینقدر همه چیز آشکارا بود که همه مدرسه و دوستام میدونستن که اون منو دوست دارم و منم همین طور.اتفاقا جالبه که مادرم به شدت از این معلمم بدش میومد و نسبت بهش آلرژی داشت (نمیدونم چرا).همیشه خواب این معلمم رو میدیدم و بعضی وقت ها بدون اینکه حتی قبل از خواب بهش فکر کنم.تا اینکه دوباره هفته پیش خوابشو دیدم خیلی واضح و روشن.هر چند خیلی عجیبه ولی راستش یاد نظریه فروید افتادم که میگه رفتار های انسان ها از نا خودآگاهشون نشات میگیره.امکانش هست با توجه به اینکه من ذهنم زیادی فعاله در ناخودآگاهم ایشون رو به جای مادرم گرفته باشم ,و یه جورایی حس تنفر از خانواده هم به این علت باشه؟(من برای منحرف کردن افکارم آهنگ خیلی گوش میکنم شاید همه چیز توی ناخودآگاهم اثر میکنه)
گاهي گمان نمي كني ولي مي شود،
گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است،
گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛
گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست،
گاهي تمام شهر گداي تو مي شود
علاقه مندی ها (Bookmarks)