به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 54
  1. #21
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 اردیبهشت 91 [ 11:45]
    تاریخ عضویت
    1390-4-25
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,092
    سطح
    27
    Points: 2,092, Level: 27
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    147

    تشکرشده 146 در 67 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: برزخ زندگی من

    نمیدونماااا ولی شاید تعجب کردن چون اونا هم حس میکنن تو دوستشون نداری و از اونا بدت میاد.

    یه مدت بیشتر بهشون ابراز محبت کن. نمیگم الکی و بدون میلت. وقتایی که حس میکنی واقعا محبت اونها توی دلت قویتر میشه ابرازش کن. جوری که خودت مطمئن باشی با این ابراز محبت تظاهری نکرده ای و حس واقعی خودت بوده و نه خودت رو فریب داده ای و نه اونا رو.این کار رو یه مدت طولانیتر انجام بده.دو سه ماه.


  2. 2 کاربر از پست مفید sarshar تشکرکرده اند .

    sarshar (پنجشنبه 20 بهمن 90)

  3. #22
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 بهمن 01 [ 16:47]
    تاریخ عضویت
    1390-10-25
    نوشته ها
    58
    امتیاز
    8,760
    سطح
    63
    Points: 8,760, Level: 63
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 290
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    263

    تشکرشده 260 در 56 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: برزخ زندگی من

    خب راستش می ترسیدم که آشکارا ابراز احساسات کنم چون فکر میکردم خیلی کار بدیه و آدم ها با این کار شخصیت خودشون رو پایین میارن.
    یه مورد دیگه هم هست در رابطه با این موضوع.وقتی راهنمایی بودم یه معلمی داشتم که منو خیلی دوست داشت ,هر بار که دفترم رو امضا میکرد برام نوشته های محبت آمیز مینوشت و دقیقا همون کارهایی رو میکرد که هیچ وقت مادرم برام انجام نداد.منم واقعا دوسش داشتم و اینقدر همه چیز آشکارا بود که همه مدرسه و دوستام میدونستن که اون منو دوست دارم و منم همین طور.اتفاقا جالبه که مادرم به شدت از این معلمم بدش میومد و نسبت بهش آلرژی داشت (نمیدونم چرا).همیشه خواب این معلمم رو میدیدم و بعضی وقت ها بدون اینکه حتی قبل از خواب بهش فکر کنم.تا اینکه دوباره هفته پیش خوابشو دیدم خیلی واضح و روشن.هر چند خیلی عجیبه ولی راستش یاد نظریه فروید افتادم که میگه رفتار های انسان ها از نا خودآگاهشون نشات میگیره.امکانش هست با توجه به اینکه من ذهنم زیادی فعاله در ناخودآگاهم ایشون رو به جای مادرم گرفته باشم ,و یه جورایی حس تنفر از خانواده هم به این علت باشه؟(من برای منحرف کردن افکارم آهنگ خیلی گوش میکنم شاید همه چیز توی ناخودآگاهم اثر میکنه)
    گاهي گمان نمي كني ولي مي شود،
    گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛
    گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است،
    گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛
    گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست،
    گاهي تمام شهر گداي تو مي شود

  4. 3 کاربر از پست مفید از یاد رفته تشکرکرده اند .

    از یاد رفته (پنجشنبه 20 بهمن 90)

  5. #23
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 19 تیر 94 [ 19:52]
    تاریخ عضویت
    1390-7-30
    نوشته ها
    1,886
    امتیاز
    17,095
    سطح
    83
    Points: 17,095, Level: 83
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 255
    Overall activity: 61.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocial1000 Experience Points10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    9,194

    تشکرشده 9,665 در 1,930 پست

    Rep Power
    214
    Array

    RE: برزخ زندگی من

    فکر نمیکنی لازمه کمی به پدر و مادرت حق بدی خصوصا با سن و سالی که دارن.والدین تو مال نسل الان نیستن که دوست دارم قربونت برم ورد زبونشونه و به جا و بی جا ازش استفاده میکنن،والدین تو از نسلی هستن که برای بدست اوردن هر چیزی تلاش کردن.مادری که برای بدنیا اوردنت درد کشیده نه مثل الان که هزار نوع ترفند برای اسایش مادر هست،پدرت برای رفاهتون سختی کشیده و معنی دوست داشتن این شده که من برای رفاهت تلاش می کنم.
    بعید میدونم پدر و مادرت در طول زندگیشون محبت کلامی شنیده باشن که الان یاد گرفته باشن بهت زبونی محبت کنن.

    هر ادمی درونش دوست داره بهش محبت بشه.دقت کن گفتم هر ادمی نگفتم فقط دخترای 16 تا 25 سال...همه یعنی مادر و پدر پا به سن گذاشتت و تو و بقیه.اما هر کسی از محبت تعریفی داره و بنا به تعریف خودش به دیگران محبت میکنه.تو چه تعریفی از عشق داری و براساس تعریفت چه کارایی براشون کردی؟
    اونا براساس ذهنیتی که از دوست داشتن دارن رفاهت رو تامین کردن.تو چه کردی؟

    وقتی خونوادت از ابراز محبت کلامی تعجب میکنن کاملا واضحه که ابراز علاقه نکردن زبانی معنیش دوست نداشتن تو نیست.

    شنیدی میگن با دیگران جوری رفتار کن که دوست داری باهات رفتار کنن.
    باید محبت کنی تا محبت ببینی.تا حالا شده برای تولد پدر و مادرت یه شاخه گل بخری؟


    کارهایی که دوست دارم خانوادم برام انجام بدن مثلا اینکه بگن دخترم دوست دارم.در هز شرایطی ما پشتتیم.فقط خودت برای ما مهمی نه شرایط اجتماعیت.یا مثلا بابام بگه ببین این مجله ای رو که دوست داری برات گرفتم یا مثلا مامانم بگه امروز غذایی رو که دوست داری درست کردم
    مطمئنا خونوادت در هر شرایطی پشتتن اما دلیل افکار تو اینه که چون به رشته ات و موقعیتت علاقه نداری جدا از خودت میدونیشون.اگه ارزوت قبولی تو رشته پزشکی بود و قبول میشدی کیف میکردی اگه میگفتن ماشاا... دخترمون خانوم دکتر میشه.
    راستش می ترسیدم که آشکارا ابراز احساسات کنم چون فکر میکردم خیلی کار بدیه و آدم ها با این کار شخصیت خودشون رو پایین میارن
    دیدت اشتباهه..منم قبلا فکر میکردم به همون اندازه که یه نفر بهم محبت میکنه باید محبت کنم،فکر میکردم بانک احساسیم اینجوری خالی میشه اما فهمیدم ادم با محبت کردن اول در حق خودش لطف میکنه.بهشون محبت کن و به خودت بگو اینکارو میکنم چون خودم لایق محبت کردنم .محبت کردن خیلی بیشتر از محبت دیدن لیاقت میخواد

    عزیز دل تنها چیزی که من تو صحبتهات دیدم سوءتفاهمی هست که بخاطر اختلاف نسل بینتون ایجاد شده.

    اگه اونا بهت نمیگن امروز غذای مورد علاقت رو پختم تو بگو غذای مورد علاقم رو بپز.شاید مامانت اصلا یادش بره چی گفتی یا جدی نگیره چون به این کار عادت نداره اما تو بدون ناراحتی دفعه بعد خواستت رو تکرار کن تا بلاخره این روش محبت رو هم یاد بگیرن.


  6. 2 کاربر از پست مفید بهار.زندگی تشکرکرده اند .

    بهار.زندگی (پنجشنبه 20 بهمن 90)

  7. #24
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: برزخ زندگی من

    عزیزم

    این تاپیک ها رو بخون بعد بیشتر با هم صحبت می کنیم . باشه ؟

    http://www.hamdardi.net/thread-20593-post-192791.html#pid192791

    http://www.hamdardi.net/thread-20936.html

    http://www.hamdardi.net/thread-11637.html


    .

  8. 2 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (پنجشنبه 20 بهمن 90)

  9. #25
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 اردیبهشت 91 [ 11:45]
    تاریخ عضویت
    1390-4-25
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,092
    سطح
    27
    Points: 2,092, Level: 27
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    147

    تشکرشده 146 در 67 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: برزخ زندگی من

    میدونی عزیزم. من فکر میکنم تو یه جوری رفتارکردی که اونها از محبت کردن بهت دلسرد شده اند.(اگر اشتباه میکنم معذرت میخوام و درستش رو برام بگو)
    آخه میدونی ؟؟ برای یه پدر و مادر که همه ی فکر و ذکر و تلاش و امیدشون شادی و خوشبختی بچه هاشونه خیلی دردناکه که حس کنن هرکاری میکنن به نظر تو بی ارزشه. ممکنه اونا هم خیلی دلشکسته باشن از اینکه تو تلاششون رو نمیبینی.

    از کجا میدونی؟؟ شاید مامانت برای خواهرت درددل کنه و خیلی هم گریه کنه که چرا هرکاری میکنه تو راضی نیستی؟؟
    شاید همون روزی که رفتی مامانت رو بوسیدی تعجب کرده باشه چون تو دلش به خودش گفته یعنی منو دوست داشره که اینکارو کرد؟؟
    شاید در برابر نگاه تعجب آمیزش خیلی دلش میخواسته تو بگی خوب چیه مگه؟؟ مامانمی دوستت دارم بوست کردم. به خواهرتم که با تعجب نگات میکرد میگفتی چیه بیا این بوس هم واسه تو که نگی تو رو دوست ندارم.

    من مطمئنم مامانت خیلی دوست داشته تو بهش میگفتی که دوستش داری.

    عزیزم شاید عکس العمل پدر و مادرت کمی طبیعی باشه. چون اونا حس میکنن تو دوستشون نداری و اتفاقا چون دوستت دارن کمی کنارمیکشن که از حضور و بودنشون اذیت نشی.
    تو باید با خودت صادق باشی . الان داری میگی ازشون متنفری و یه جور حس تنفر نسبت بهشون داری. وقتی آدم از کسی متنفر باشه یه سد توی ذهن خودش میسازه که خوبیهای اونو نبینه و یا رفتارهاشو به خوبی و نیت خیر تعبیر نکنه.

    بنابراین اول این سد درون خودت رو بشکن. یه روز بدون هیچ قضاوتی از ته دلت به کارهایی که برات کردن فکر کن. ببین واقعا تا حالا هیچکاری برای خوشحاال کردن تو نکرده اند؟؟

    اینکه دستت رو خراش میدادی ولی توجه خاصی بهت نمیکردن میدونی واسه چی بوده؟؟ نه به خاطر اینکه براشون مهم نیستی. بلکه چون اگر به این کارت حساسیت نشون میدادن و توجهی که تو توقع داشتی بهت میکردم اون موقع تو یه راه پیدا کرده بودی برای جلب توجه و توی ذهنت می اومد که آخ جون این یکی جواب داد و ممکن بود دوباره تکرارش کنی و یا حتی کارهای خطرناک تری بکنی. پس اینکه توجهی که تو میخواستی نشون ندادن برای این بوده که از بروز خطربزرگتر برات جلوگیری کنن.

    عزیزم پدر و مادرت الان در سنی نیستن که تو توقع داشته باشی اونا تو رو شاد کنن. اونا جوونی و خیلی توانهاشون گذشته و الان رو به فرسودگی دارن میرن. یکم به این هم فکر کن که توی جوونی که بعد از یه عمر تلاش و سختی حالا باید یکمی دل اونا رو خوش کنی.

    میگی شخصیت اجتماعی براشون خیلی مهمه. پس معلومه که خانواده ی فوق العاده با آبرویی هستید.
    اینطور که پیداست پدر و مادرت تحصیلکرده هم هستن. عزیزم فکر میکنی اینا کم چیزیه؟؟
    فکر میکنی یک عمر با آبرو زندگی کردن کار راحتیه؟ این چیز خیلی بزرگیه که خانوادت برات فراهم کردن.

    قدر خوبیهای پدر و مادرت رو بدون.قدر خودتو هم بدون. تو باید از خوشحال کردن بقیه خوشحال باشی. وقتی اینجوری باشی و از خنده دیگران لذت ببری کم کم باورت میشه محبت وجود داره و آدما همدیگه رو دوست دارن.

    اینو شنیدی که میگن هرچقدر به دنیا عشق بدی به همون اندازه دریافتش میکنی؟؟

    بهار درست میگه. شاید پدر و مادر تو هم توی بچگیشون به اندازه کافی محبت ندیدن که یاد گرفته باشن. اونا هم محتاج محبت هستن.
    تو خودت شروع کن محبت کن. جدا امتحان کن. همونطوور که گفتم دوسه ماه.شروع کن و وقتایی که از ته دلته محبت کن.

    براشون یه نامه محبت آمیز بنویس. بگو دوست داری محبت های متقابل رو توی خونه ببینی. بگو دوستشون داریی و دوست داری که دوستت داشته باشن. چیزایی که توی دلته واضح اما با احترام بنویس براشون. بگو دوست داری اگر دلشون خواست جواب نامه ات رو به زودی بهت بدن.

    راستی یه سوال. وقتی کنکور داشتی اونا شرایط رو برات فراهم کردن که خوب درس بخونی؟؟ چون گفتی پزشکی میخونی پرسیدم. چون قبول شدنش راحت نیست.

  10. 3 کاربر از پست مفید sarshar تشکرکرده اند .

    sarshar (سه شنبه 18 بهمن 90)

  11. #26
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 بهمن 01 [ 16:47]
    تاریخ عضویت
    1390-10-25
    نوشته ها
    58
    امتیاز
    8,760
    سطح
    63
    Points: 8,760, Level: 63
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 290
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    263

    تشکرشده 260 در 56 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: برزخ زندگی من

    با مطالبی که فرشته جان گذاشتن و همین طور پست های بقیه متوجه شدم که بدون تغییر خودم نمیتونم دیگران رو تغییر بدم.
    هیچ وقت انتظار تحول زیاد نداشتم شاید هم توقع زیادی داشتم چون اختلاف سنیم زیاده و نمیخواستم باور کنم که فاصله زیادی باهاشون دارم.به این موضوع هم تا حالا فکر نکرده بودم که شاید اونا هم وقتی همسن من بودن به این شکلی که مدنظر من هست محبت ندیدن که حالا بخوان به بچه هاشون محبت کنند.فقط میخوام بدونم اونا اشتباه کردن یا نه ؟چون نمیخوام بعدا بچه م مثل خودم بشه.
    در جواب سرشار هم باید بگم که همون طور که گفتم شرایط خونمون مثل مدرسه میمونه و وقتی من پزشکی قبول شدم کسی تعجب نکرد مثل این بود که انگار وظیفم باشه.ولی موقع کنکور بیشترین چیزی که اذیتم میکرد شرایط روحیم بود که یادم هست وسط سال تحصیلیم مادرم رفته بود پیش خواهرم واسه چند هفته و من از بس در شرایط روحی بدی بودم که زنگ زدم به خواهرم و بهش گفتم که چند وقت بیشتر مامان رو پیش خودت نگه دار.
    فرشته جان من تمام این مطالب رو خوندم و اینطور که فهمیدم شما میخواید بگید که شرایط همینه و بقیه آدما هم نمیتونن تغییر کنن و اگه بخوام شرایطم عوض بشه باید همه چی رو بریزم دور و خودم رو عوض کنم.درسته؟

    این احساسات من نسبت به پدر و مادر ,ناشکری حساب میشه؟چون یه بار خواهرم به من گفت اگر مامان و بابا رو از دست بدیم تقصیر توئه!
    گاهي گمان نمي كني ولي مي شود،
    گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛
    گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است،
    گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛
    گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست،
    گاهي تمام شهر گداي تو مي شود

  12. 5 کاربر از پست مفید از یاد رفته تشکرکرده اند .

    از یاد رفته (شنبه 22 بهمن 90)

  13. #27
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 10 اسفند 90 [ 23:00]
    تاریخ عضویت
    1390-11-17
    نوشته ها
    38
    امتیاز
    857
    سطح
    15
    Points: 857, Level: 15
    Level completed: 57%, Points required for next Level: 43
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered500 Experience Points
    تشکرها
    138

    تشکرشده 129 در 37 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: برزخ زندگی من

    سلام به همه دوستای گلم
    عزیز از یادرفته
    تو افسرده نیستی تو فقط یکم سردر گمی چندسال پیش وقتی هم سن و سال تو بودم از همه چیز ناراضی بودم از عالم و ادم شکایت داشتم از پدرومادری که فکر می کردم وظایفشون رو نمی دونن از خدایی که فکر می کردم فراموشم کرده و..
    دوست داشتم همه چیزو تغییر بدم و در عین حال می دونستم پدر ومادرم همیشه همان می مانند ساعت ها جلوی آینه خودمو نگا می کردم و با خودم و ادمایی که از دستشون عصبی بودم حرف می زدم
    من هم از رشته تحصیلیم راضی نبودم عاشق موسیقی بودم اما هیچ وقت دنبالش نرفتم فقط می خواستم تغییر بدم شاید رویه زندگیمو اما هرچه بیشتر دست وپا می زدم بیشتر غرق می شدم
    یه روز تصمیم بزرگی گرفتم و خواستم دیگه هیچ اهمیتی به زندگی و شیوه زندگیم ندم و سرنوشتمو مثل اطرافیانم بسپرم به دست تقدیر از اون روز به بعد من خیلی عوض شدم بی روح و سرد فقط نفس می کشیدم تا اینکه زندگی منو به بازی دعوت کرد می تونستم واردش نشم اما فکر می کردم بخشی از سرنوشتمه
    بازی شروع شده بود و من به فکر بردو باخت نبودم این بار بازی رو قبول کردم چون داشتم از خودم انتقام می گرفتم انتقامی که خیلی وقت بود شروع کرده بودمش من همه چیزمو تو بازی از دست دادم خیلی صدمه دیدم
    از لحاظ روحی داغون داغون شده بودم
    گاه گاهی با خدا خلوت می کردم اما از ارزوهام حرفی نمی زدم فقط می گفتم تو اینو برام خواستی ومن هیچ وقت نمی بخشمت
    یه سالی گذشت من بزرگتر شده بودم انتقامم از خودم و زندگیم گرفته بودم هیچ کی نفهمید اون روزا چی به من گذشت من هیچ وقت با کسی دردودل نکردم کسی رو محرم ندیدم
    روزی مقابل خدا زانو زدم و از همه چیزای که بخاطرش اون رو کفر می کردم معذرت خواستم بهش گفتم تو خدایی ومن به خواست تو زندگی رو شروع کردم تو مختار بودی با من هرکار دوست داری بکنی و اگر من واقعا بنده ات بودم راضی به امرت بودم نه اینکه مثلا در رویای بی خیالی از خودمو این هدیه عزیزت(زندگی) انتقام گرفتم
    طلب بخشش کردم
    و چیزهای که داشتم و تا اون روز نداشته تلقی می کردم رو مرور کردم
    خدا
    خانواده
    پدر
    مادر
    زیبایی
    شجاعت
    موفقیت حتی در رشته ایی که دوست نداشتم
    بابت همشون از خدا تشکر کردم و سعی کردم همون طور که هست قبولشون کنم و حتی محبتی که پدرم ازم دریغ می کرد رو با تمام وجود خودم بهش دادم البته اون هیچ وقت یاد نگرفت که مثل من محبت کنه ولی می دیدم که معنی محبت منو درک می کنه من هنوزم محبتم رو کم نکردم و روز به روز بیشتر می کنم
    درسمو ادامه دادم مدرکمو گرفتم موسیقی رو شروع کردم رنگ لباسمو عوض کردم و البته رنگ نگاهمو نیز
    وقتی یاد مشکلاتم می افتم لبخند می زنم و اشک تو چشام جمع میشه اما من می خندم چون باید از زیبایم محافظت کنم
    ظاهرم خیلی بهتر شده و فهمیدم بلاخره من تغییر کردم نه محیط یادگرفتم با محیط سازگارشم چون از هر نظر این بیشتر به نفعمه
    دوست خوبم من چیزی رو از دست دادم و درمقابلش زندگی بر باد رفته ام رو بدست اوردم و هنوزم بابت نداشته هام نگرانم ولی از بابت داشته هام شاد شاد
    یادت باشه خدا رو که داشته باشی همه چی داری فقط باید بهش اعتماد کنی باتمام وجو باورش کنی اون حواسش به تو و من و خیلیا هست ما نگاهمون ازش دوره یکم بیشتر فکر کن تو همه چی داری خیلیا چیزایی که داری و ندارن ولی شاکر و خوشحالند می دونم تو خیلی چیزا و کسا روداری سعی کن اونایی که داریو از دست ندی
    موفق باشی عزیزم[/color][/b]

  14. 6 کاربر از پست مفید behesht تشکرکرده اند .

    behesht (سه شنبه 25 بهمن 90)

  15. #28
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 بهمن 01 [ 16:47]
    تاریخ عضویت
    1390-10-25
    نوشته ها
    58
    امتیاز
    8,760
    سطح
    63
    Points: 8,760, Level: 63
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 290
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    263

    تشکرشده 260 در 56 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: برزخ زندگی من

    یه کاری انجام دادم.چون پدر و مادرم رفتن مسافرت ناچارا براشون یک ایمیل فرستادم.توی ایمیل با اینکه برام خیلی سخت بود ولی براشون نوشتم که دلم براشون تنگ شده ,دوسشون دارم و آرزوم اینه که روزها زودتر بگذره و بیان پیشم.
    خب باید بگم انتظار نداشتم که یک شبه همه چی عوض بشه ولی انکار هم نمیکنم که بازخورد مناسب هم دریافت نکردم.فقط بهم زنگ زدن و گفتن با دیدن ایمیل انرژی گرفتن!!!!!!!!!!!( خنده دار نیست ؟)
    شاید بگید من چه زود دچار تحول شدم و خب چرا از اول این کار رو نکردم ولی خب باید بگم که ذهن آشفته من نیاز به سر و سامان داره و باید اینجا اعتراف کنم (برخلاف چیزی که نشون میدم) من همه چی رو نمی دونم .حتی الان هم مطمئن نیستم ,نمیخوام آسیب بخورم ,نمیخوام مثل تاپیک های زیادی که اینجا هست بعد دچار مشکلاتی بشم که همش برمیگرده به احساس,عاطفه ,عشق و ... .
    گاهي گمان نمي كني ولي مي شود،
    گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛
    گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است،
    گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛
    گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست،
    گاهي تمام شهر گداي تو مي شود

  16. 8 کاربر از پست مفید از یاد رفته تشکرکرده اند .

    از یاد رفته (چهارشنبه 19 بهمن 90)

  17. #29
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 25 دی 91 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1390-11-14
    نوشته ها
    548
    امتیاز
    1,860
    سطح
    25
    Points: 1,860, Level: 25
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,833

    تشکرشده 1,864 در 493 پست

    Rep Power
    69
    Array

    RE: برزخ زندگی من

    نقل قول نوشته اصلی توسط از یاد رفته
    یه کاری انجام دادم.چون پدر و مادرم رفتن مسافرت ناچارا براشون یک ایمیل فرستادم.توی ایمیل با اینکه برام خیلی سخت بود ولی براشون نوشتم که دلم براشون تنگ شده ,دوسشون دارم و آرزوم اینه که روزها زودتر بگذره و بیان پیشم.


    کارت عالی بوده

    خب باید بگم انتظار نداشتم که یک شبه همه چی عوض بشه ولی انکار هم نمیکنم که بازخورد مناسب هم دریافت نکردم.فقط ????? بهم زنگ زدن و گفتن با دیدن ایمیل انرژی گرفتن!!!!!!!!!!!( خنده دار نیست ؟)

    و جواب اونها هم عالی تر !!!

    دارم کم کم شک میکنم که ناشکری ...
    جوابشون حرف نداره
    حتا ایمیل را جواب ندادن بلکه زنگ زدن و کلامی گفتن.
    دیگه چی میخواستی از این جواب بهتر؟


  18. 9 کاربر از پست مفید پیدا تشکرکرده اند .

    پیدا (پنجشنبه 20 بهمن 90)

  19. #30
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: برزخ زندگی من

    عزیزم
    درست گرفتی

    این خودت هستی که باید تغییر کنی .

    اینجا یه جمله معروف داریم « وقتی قفلی عوض بشه ، ناگزیر کلید هم عوض میشه »

    نگران حرف خواهرت هم نباش ، عزیزم تقصیری متوجه شما نیست .( اما همین سئوالت یعنی اینکه پدر و مادرت برات مهم هستند ... مگر نه ؟ )

    نازنین ،به پدر و مادرت اصلاً کار نداشته باش ، مدتی میخواهم از تمرکز روی اونها بیایی بیرون و روی خودت کار کنی .

    ابتدا از داشته هایت می خواهیم شروع کنی .

    می خواهم اینجا لیست کنی داشته هایت را ، سعی کن خوب تمرکز کنی و لیستت کامل باشه .



    پاورقی
    =====

    دوستان عزیز

    از این پست به بعد ما کارگاهی پیش میرویم ، که این کارگاه می تواند به درد خیلیها بخورد حتی اونهایی که هیچ مشکلی احساس نمی کنند ، پس شما هم می توانید قلم و کاغذ برداشته و وارد عمل شوید و با آشنای عزیزم ( از یاد رفته ) همراه شوید .

    فرض می کنیم یک کلاس کارگاهی هست ، همه کسانی که دوست دارند در این کارگاه شرکت کنند و برای خود و نزد خود آنچه می خواهیم عملیاتی کنند ، با تشکرهاشون پای این پست اعلام حضور کنند .

    تا بعد .......


    .

  20. 9 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (پنجشنبه 20 بهمن 90)


 
صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 21:01 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.