الان که من دارم باهات صحبت می کنم همه چی تموم شده.یعنی من هم به طرف گفتم که ما به درد هم نمی خوریم واسه ازدواج(البته هنوز با هم بخاطر یه سری مسایل کاری در ارتباطیم که این ارتباط رو اسمش رو میشه دوستی هم گذاشت. ولی کاملا کنترلش می کنم که شعله ور نشه) و هم به خونواده این اطمینان رو دادم که همه چی تموم شده.
اما نمی تونم دل خودم رو راضی کنم.
بذار از تجربه ی خودم بگم ..
بیش از 3 ماه پیش دختر مورد علاقم بعد از 6 سال که بین خانواده هامون حرف و حدیث ازدواج ما بود با پسر دیگه ای ازدواج کرد .شرایط من کاملا با تو متفاوت بود .هم سنمون هم خانواده هامون و هم دوتامون کاملا راضی بودیم .مادر من بر خلاف مادر تو آرزوش این بود که اون دختر عروسش بشه .همین حسو مادر اون هم داشت و اصلا اولین بار این پیشنهادو مادر اون داد .ولی خیلی راحت گذاشت و رفت بدون اینکه به گذشته فکر کنه.
اوایل فقط کارم شده بود قدم زدن و اشک ریختن .به هیچی نمیتونستم فکر کنم .سر کار میرفتم بعد نیم ساعت میزدم بیرون.همین عذابم میداد که چرا نمیتونم فکرش رو از ذهنم پاک کنم .شده بودم مثل بچه ها .فکر میکردم دیگه هیچ دختری پیدا نمیشه که بتونم بهش علاقه مند بشم .
ولی...
.
.
الان ...
نمیگم به کل از یادم رفته .ولی به جراءت میگم شاید 10-12 روز یه بار بیاد توی ذهنم .الان خودمم بخوام دیگه نمیتونم بهش فکر کنم و براش اشک بریزم . پستها و رفتارهای اون روزهام که فکر میکنم و پستهام رو میخونم خجالت میکشم .
بعد از جدایی مطمئنا بهت سخت میگذره .ممکنه چند ماه طول بکشه ولی قطعا از یادت میره و اوضاعت عادی میشه . گذشت زمان خیلی راحت همه چیز رو حل میکنه . صبور باش و برای فراموش کردنش به خودت فرصت بده .
موفق باشی.










دانشجو هستم 20سالمه چند وقته که عاشق یکی شدم که اونم منو دوست داره
علاقه مندی ها (Bookmarks)