RE: می خوام خودم رو اصلاح کنم و به زندگیم برگردم
گل یاس عزیز منم یه زمانی شرایط شما رو داشتم.همسر منم مثل همسر شما بود.یعنی میدونستم اگه یک قدم برم سمتش اون 100 قدم از من دور میشه.متاسفانه هیچ بزرگتری هم نبود که کمکمون کنه.حتی پدرش که تقریبا در فامیل بزرگترین فرده (حد.د 70 سال) شدیدا مشتاق به جدایی ما بود و برای بخشیدن مهریه من دست به هرکاری هم زد !!
من هم مثل شما نمیدونستم باید چیکار کنم و واقعا به بن بست خورده بودم.
تا اینکه من به خاطر ناراحتی قلبیم در بیمارستان بستری شدم و برای انجام عملم نیاز به رضایت همسرم بود.با این حال خودم بازهم بر خلاف عقیده خانوادم نمیخواستم همسرم رو ببینم چون واقعا از دستش عصبانی بودم
پدر شوهرمم هم با اینکه میدونست من کارم به بیمارستان کشیده اما به همسرم چیزی نگفت !!
تا اینکه مشاوری که من و همسرم قبل از ازدواج رفته بودیم خیلی اتفاقی از حال من خبردار شد و زنگ زد به همسرم.
(علی رغم اصرارهایی که من کردم که به همسرم چیزی نگه)
همسرم هم ساعت 3 نصفه شب خودش رو به بیمارستان رسونده بود.و کم کم دوباره زندگی پاشیده شده ما شکل گرفت
گل یاس عزیز من شرایط تورو کاملا با استخونام درک میکنم.
شبهایی که همه خواب بودن و من برای اینکه خانوادم بیشتر ازین غصه منو نخورن تا صبح زیر پتو گریه میکردم...
من در اون زمان در عرض 3 هفته 11 کیلو وزن کم کردم.
پس بدون که من خوب درکت میکنم.
توکلت به خدا باشه.سعی کن رابطه ات رو با خدا درست کنی تا یه راه درستی رو جلوی پات بذاره
نگران مسائل آینده هم نباش
تو الان به اندازه کافی مشکل داری که بخوای بهش فکر کنی.فعلا به زندگی با مادر شوهرت فکر نکن.
اگر هم روزی قرار شد اونا بیان و با شما زندگی کنن بیا اینجا و از راهنماییی بچه های با تجربه در این زمینه استفاده کن
توکل به خدا کن.
منم برات دعا میکنم
و برات صلوات نذر میکنم.
گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.
علاقه مندی ها (Bookmarks)