سلام بهارم
روز زیبات بخیر و شادی خانوم :)
من بهت می گم این خلا ها رو برای خودم چطور پر کردم.
من تا 18 سالگی همونطور بودم که خانوادم می خواستن. کاملا مطابق میل اونها. اما وارد دانشگاه که شدم دنیای
فانتزی من شکست و با واقعیات روبرو شدم.
من نمیتونستم با هیچ پسری صحبت کنم چون خیلی بسته بزرگ شده بودم. خیلی خیلیییییییییی تیپم توی دانشگاه
ساده بود. بسیار بی تجربه بودم و حالا در یک محیط واقعی بودم اما اینبار تنها.
خدا رو شکر جوری بار اومده بودم که مراقب خودم باشم و دوستان خوبی جذب کنم اما با گذشت سالها فهمیدم که
آدمها خیلی پیچیده تر از اونی هستن که من فکر می کنم. مثلا یادمه یکی از پسرای دانشگاه ترم 2 ازم خواستگاری
کرد و بعد یکی از استادام. انقدر از پیشنهادشون جا خوردم تو 20 سالگی که دیگه سر کلاس اون استاد نرفتم و با
همکلاسیمم به شدت برخورد کردمالان یادم میافته خجالت زده میشم :)
خلاصه بهار گذشت و من عصیان کردم در تیپ زدن. با پدر لج می کردم و حسابی تیپ می زدم اما درونم من رو از
دوستی با پسرها و آدمهای نامناسب به شدت منع می کرد و دوستان خیلی خوبی داشتم که هنوزم هستن و
موجب موفقیتم. خلاصه دیگه باب میل پدر نبودم (البته فقط در پوشش) و پدرم به مدت 4 سال تا 22 سالگی یک
جورایی باهام قهر بود.
اما بهار من میخواستم خودم باشم. خودم برای پوششم ، کلاسهام ، زندگیم و همه چیزم تصمیم بگیرم اما باورشون
نمی شد که منم بزرگ شدم. دیگه از 22 سالگی که فشارهای پدر کمتر شد و باهاش منطقی صحبت کردم کم کم
برگشتم به اصل خودم و ساده شدم. بسیار ساده! انقدر که حجابم بسیار خوب و محفوظه الان و هیچ آرایشی نداره!
من در این جریان ها یک درس خیلی بزرگ گرفتم. اونم این که :
1- فرزندم رو در آینده بگذارم با واقعیات آشنا بشه و آکبند نفرستمش توی اجتماع
2- محدودش نکنم و کنترلش نا محسوس باشه.
3- نقاط ضعفم رو خودم پر کنم و سعی کنم اگر محدودیتی هست ازش استفاده کنم در جهت بهبود خودم نه ضربه
زدن به خودم چون اگر با خودم لج کنم فقط به خودم آسیب می زنم.
برای اینکار باید برای خودت با کمک منطق و عقلت یک چارچوب درست (ممکنه خلاف میل پدر و مادر باشه اما
حفظ احترامشون یادت نره.) کنی و بعد در این چارچوب ببین چه چیزهایی خلا شده برات؟ روشون به شیوه درست نه با
لجبازی با خودت و ساختار شکنی ، سعی کن که راه بروز درست اون کمبود رو پیدا کنی و بعد با حفظ آرامش و
قاطعانه برای دیگران توضیح بده دلیل کارت رو.
برای مثال پدر من به شدت با اینکه من مستقلا وام بگیرم مخالف بود اما با منطقی صحبت کردن بالاخره مجابش کردم
که با کمک خودش وام بگیریم و بسیار خوشحالم که دیگه رسما باورم کرده و حتی از من مشورت می گیره تو کارهاش
الان در 26 سالگی دیگه یاد گرفتم که :
- آدمها رو درست بشناسم نه از روی ظاهر فریبندشون.
- از تجربیات دیگرانی که یک راه رو یکبار رفتن کمک بگیرم و ازشون استفاده کنم که خودم هم نشم آینه عبرت!
- سعی می کنم همیشه در ذهنم آسیب هایی که ممکنه در اثر یک خلا بوجود بیاد رو تصور کنم و جلوشون رو بگیرم
و از راه درست اون خلا ها رو پر کنم هرچند دیگران محدودم کنن! چون من خودمو و سرنوشتمو دوست دارم.
- اگر خلایی هست با وجود خدا و دوستان خوب این خلا رو پر کنم.
- و در نهایت به مرور زمان با انتخاب های صحیح به خانوادم نشون بدم که دخترشون بزرگ شده و دیگه میتونه با
رعایت حریم ها و چارچوب برای خودش تصمیم بگیره و عمل کنه.
بهار دیشب تو اتاقم داشتم به این فکر می کردم که چقدر من خوشبختم و خدا رو شکر می کردم به خاطر اینکه یک
خانواده خوب دارم ، امنیت دارم ، آرامش دارم ، سلامتی دارم ، شاد و سرحال هستم و از همه مهتر یک خدای خوب
دارم. انقدر از این افکار پر از شعف شدم که حس کردم دیگه هیچ خلایی ندارم و کمبودهای دیگران رو که دیدم از
صمیم قلب خدا رو شکر کردم. در واقع داشته هام رو Bold کردم و نداشته هام و خلا هام رو کمرنگ.
برای نقاط ضعفم برنامه ریختم که برطرفشون کنم در دراز مدت اما میدونم دارم برای خودم زندگی می کنم.
امیدوارم تونسته باشم کمکی بکنم.
تو هم این نقاط رو شناسایی کن و خوب بهشون فکر کن که ممکنه این خلا ها چه آسیب هایی بهت بزنه و جلوشون
رو بگیر.
راستی بهار تو این پروسه به خودت زیاد سخت نگیر و با خودت خیلی مهربون باش.
موفق باشی دوست گلم





الان یادم میافته خجالت زده میشم :)




علاقه مندی ها (Bookmarks)