RE: از نامزدم متنفرم
سلام
شاید باورتون نشه ولی تا دیدم کسی دوباره جواب منو داد بغض منو گرفت.یاد روز های بودنم با نامزدم منو عصبی می کنه.وقتی هم واسه کسی تعریف می کنم(مامانم)اشکم در می یاد.حالا بگذارید جوابتونو بدم.من دیگه فکر کردن به اون شخص رو فراموش کردم(عشق قبیلم).البته اون چیزی که باعث شده بود جذبش بشم رفتاراش بود که جزو ملاک های اصلیم بود.من الان به طور مفصل می خوام مشکلم رو بررسی کنید.من دو هفتست که بیکارمو تمام روز در حال فکر کردن به این مشکلم هستم در حقیقت همون مشاوره با خودم و لی این فکر ها فقط ترس از اینده رو برام ایجاد کرده.یک چیز دیگه هم باید بگم مشکلی هم که پیش اومد به خاطر این شد که اتفاقا زیادی رومون به هم باز شد.من الان مفصل تمام چیز هایی که باعث شده به نامزدم بی علاقه بشم (از فکر کردن هام ریشه یابی کردم) رو می نویسم.
در شرایطی عقد کردم که تمام خانواده مادریم تو یک خونه جمه بودند.تقریبا از هر خانواده یکیشون دوست داشت که من عروسشون باشم(البته همه این ها باعث غرورم نشده بود اصلا)در طی دوران عقدم مشکلات زیاد بود بین خاله ها سر طلا خریدن و سر حلفه خریدن و سر خیلی چیز های دیگه.جو خانواده کاملا متشنج بود.این دعا ها باعث می شد لعنت کنم روزی رو که در اون عقد کردم.هر چی دارم فکر می کنم می خوام محبت کردن از نامزدم رو ببینم یادم نمی یاد.فقط دلش می خواست تنها باشیم تا نیلز جنسیش برطرف بشه اونم همون روز های اول که من به اضافه شدن این مرحله به زندگیم هنوز عادت نکرده بودم و از اصرار های بیش از حدش عصبانی می شدم.این بود که دیگه دوست نداشتم با هم تو یک اتاق تنها باشیم.اخه همون روز عقد ادم که تازه محرم شده بودیم و اصلا رومون به هم باز نشده بود اصرار به از اون نوع بوسیدن ها(با عرض پوزش)حالم رو بهم زد و در حقیقت شوکه هم شدم چون اون پسر بی تجربه بود و این که بدون خجالت رک و راست این رو ازم خواست برام عجیب بود.
از همه ی این ها بگذریم.من با کلی ذوق و شوق اومدم لباس واسه جشن عقدم گرفتم در حقیقت اولین کسی بودم که تو تالار واسش جشن می گیرند واسه جشن نامزدی و من کلی ذوق داشتم.همه ی این ها در شزایطی صورت گرفت که اولا ما تهران و تو خونه خودمون نبودیم و همه مسافرت تو یک کشور دیگه(عراق).طوری که بابام به خاطر مشکلات مالی فقط به خاطر خوشحالی من و جمع خانوادگی خودمون پول قرض گرفت واسه این جشن.شب قبل از جشنم با نامزدم و یک سری از فامیل رفتیم بیرون.یک لحظه وقتی نامزدم رفت به خواهرم و دختر خالم گفتم که من تو برقراری ارتباط با هاش مشکل دارم مشورتم کنید.منو مسخره کردن و گفتن دلت هم بخواد ادم تحصیلکرده نامزدت شده.مشکل از خودته
هموم شب مادرم با پدر شوهرم سر مسائل مالی مشکل پیدا کرد و داشتند با نامزدم حرف می زدند.(پدر شو هرم تو خونه خالم نبود).نامزدم یک سری عقاید مسخرش رو گفت چون خودش هم فکر بیش از حد اقتصادی داره گفت.اون عقاید اون رو از چشمم انداخت.من همینطوریشم همیشه دعا می کردم بگن ازمایش خونتون به نمی خوره تا نامزدیم به بخوره.حالا که این مشکل پیش اومد ناراحت نشدم.نامزدم این قدر مخش مادیه که می گه حاضر نیستم 100 تومن از حقم خورده بشه.میگه من کم تر هدیه می گیرم واسه حلمی(خودم) در عوض وسایل خونه بهتر می گیرم.یعنی این قدر هدیه خرجش بالاست که واسم بگیره نمی تونه وسایل خونه بخره.اینو هم بگم وضع مالیشون هم خیلی خوبه و یک شرکت دارند.نامزدم تا اون موقع یادم نمی یاد ازش محبت دیده باشم.رفت کربلا منو با یک تسبیح یاد نکرد طوریکه هر کی فهمید دعواش کرد.نامزدم بهم می گفت تو یرعکس چیزی که می گی مادی هستی چون بهش می گم منو با هدیه یاد کن
(تمام اتفاقات اصلی در این قسمت اتفاق افتاد)روز بعد از دعوا با پدر شوهرم (روز جشن عقدم) پدر شوهرم اومد و چون از یک سری حرف های مامانم عصبی شده اومد و هرچی دلش خواست گفت.من خوا بودم و نمی دونستم قضیه چیه.یهو با یک صدای داد از خواب پاشدم.مامانم حالش خراب شده بود و خالم سر پدر شوهرم داد زد.پدر شوهرم همش می گفت که ما اصلا دخترتونو نمی خوایم.یعنی یک حرفایی زده بود که بابام که اینقدر ادم تو دارییه می گفت من حاضر نیستم دخترم رو به این خانواده بدم فردا پس فردا خدایی نکرده من بمیرم این قراره این طوری سر زن و بچم داد بزنه؟و حالا عکس العمل های نامزدم و چیزی که توقع داشتم:من تو اتاق بودم چون اصولا من در دعوا ها بهم بزرگتر ها گفتند که دخالت نکن.یهو نامزدم اومد بهم گفت سلام و خونبیو وسایلش رو جمع کرد و رفت.دو کلوم نیومد به من بگه که رقیه کاری با بابام نداشته باش من تو رو می خوام ها...البته این رو بگم من از این دعوا بر عکس خانوادم خوشحال بودم چون احساس کردم خدا دعام رو براورده کرد.بعد از این دعوا نامزدم به بابام میگه بگذار برگردیم و جشنو برگزار کنیم.نمی دونم با چه اعتماد به نفسی این حرف رو می زد.من با چه روحیه ای برم خودم رو اماده کنم.بابام بهش گفت که تصمیمون طلاقه.دیگه نامزدم اصلا زنگ نزد یا نیومد که سراغ منو بگیره.همه بهم می گفتن تصمیم با توئه.پسر خاله هام همه غیرتی شدن که این چرا پشتت واینستاد ولت کرد و رفت.اصلا من موندم تو با چه اعتماد به نفسی با این شخص نامزد کردی.تو ازش خیلی سرتری(همه این حرفا من رو خورد کرد.این که نامزدم ولم کرد و رفت و دیگه سراغی ازم نگرفت).شب شوهر خاله بزرگم با هام حرف زد و گفت همه چیز به تو ربط داره.ولی من گفتم من نه رابطه عاطفی با این شخص دارم و نه علاقه دارم بهش برگردم.تا این که روز بعد با خانوادش اومد.تصمیم نهایی ما طلاق بود و این رو هم گفته بودیم ولی نامزدم می گفت نه هم چین چیزی نگفتین.شوهر خالم با یک لبخند مسخره اومد و خاله با یک رفتار خشک عاری از محبت.ما بهشون گفتیم دیگه همه چی خلاص نامزدم میگه می خوام دلیلش رو بدونم پدر شوهرم از اون طرف ولش کن نمی خواد بدونی حتی حاضر نشد من رو تو اتاق بکشونه و بگه مشکل چیه.و این من رو مصمم تر کرد که دیدم کاملا وابستست.بابام یک سوتی داد و گغت که دخترم از اول نمی خواست و به اصرار ما بود و این حرف بد جوری برعلیه من استفاده شد که من اونا رو گول زدم و باشون روراست نبودم.خلاصه به راحتی نامزدم تنها با چند کلمه که به درد من نمی خورد این که من دوست نداشتم این اتفاق بیفته و از این حرفا و صیغه طلاق و خوند و راحت شدم.دیگه احساس ازادی کردم.یک سری نکات رو هم باید بگیم این که ادمی که واسه اشتی کنون می یاد یک شیرینی یا یک چیز دیگه با خودش نباید بیاره؟نامزد من نباید یک ذره به من نشون می داد که تکیه گاه خوبی دارم؟واسه برگشتن بهش هر چی خانواده اصرار کردم و گریه و زاری تو رو خدا من نمی خوام برگردم هیچ فایده نداشت.به نظرتون ادم احساس می کنه که نامزدش ناراحت بوده وقتی بشنوه نامزدش روز بهد از طلاق رفته شکار؟وقتی هم بهش بگی پس زیاد هم ناراحت نبودی می گه اتفاقا خوش نگذشت چون خیلی گرمم بود!!!!!!!!!!!!!!همه ی این ها در من انرژی منفی ایجاد کردو همش به خودم می گفتم کاش این قدر دادو بیداد می کردم تا این که راضی نمی شدند خانوادم من برگردم.از این که مهر طلاق رو باشه اصلا ناراحت نبودم حتی حاضر بودم تا اخر عمر شوهر نکنم ولی از یک یری حرف ها می ترسیدم.اخه مامان بزرگم فکر می کرد من از یکی از پسر خاله هام خوشش اومده می گفت اگه کسی هست بگو ولی اصلا این نبود.از این که خستتون کردم ببخشید ولی من به کمک احتیاج دارم.
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)