به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 27 , از مجموع 27
  1. #21
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 خرداد 92 [ 01:11]
    تاریخ عضویت
    1391-8-07
    نوشته ها
    137
    امتیاز
    722
    سطح
    14
    Points: 722, Level: 14
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 78
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    117

    تشکرشده 257 در 108 پست

    Rep Power
    27
    Array

    RE: از نامزدم متنفرم

    حیفه این بنده خدا پسر خاله شما که ندونسته بهش جواب مثبت دادی و اینجوری داری زندگیشو خراب میکنی
    پسری که از چیزایی که شما تعریف کردین مشخصه پسر خوبیه و به قول یکی از دوستان کاملا بی تجربست
    این بنده خدا هزار تا ارزو داشته برا خودش
    برا با همسر بیرون رفتنش
    برا گفتن و خندیدنش
    برا به قول شما نازشو کشیدن
    ولی شما داری همه آرزوهاشو خراب میکنی چرا چون عاشق یه نفر دیگه بودی ولی حواست نبوده به این بنده خدا جواب بله دادی
    باید قدرشو بدونی،کسیم که رفته با یکی دیگه ازدواج کرده یعنی هیچ اهمیتی برا شما قائل نبوده و ارزش نداره هی بهش فکر کنی که چی شد یا نشد.اگر اون هم مثل شما ،شمارو میخواست با شما ازدواج میکرد نه اینکه بره با کس دیگه ای ازدواج کنه
    شما بهتره هر طوری که میتونی فکر بقیرو از سرت بیرون کنی و فقط به همسرت فکر کنی،ببین این بنده خدا چقدر دوست داره
    اگه واقعا هیچ جوره نمیتونی تحمل کنی و کنار بیای و میخای طلاقت بده به راحتی بهش بگو من فلانیو دوست دارم ولی باید بدونی که اونوقت کشتیش. یعنی از لحاظ روحی مرگه
    از نظر من که یه پسرم اگر بفهمم با یکی ازدواج کردم و تمام علاقمو ریختم به پاش (خدای نکرده خدای نکرده) تو تمام این مدت تو فکر یکی دیگه بوده یعنی خورد شدن و له شدن و از دنیا سیر شدن.از مرگم بدتره برا آدم
    فکر کنم یه کم خشن گفتم حرفامو و شاید دوستانم ناراحت بشن از طرز بیانم که این چه طرز مشاوره دادنه
    ولی چیزایی بود که باید میدونستین
    اگر ناراحت شدین معذرت میخام




    نقل قول نوشته اصلی توسط helmi
    نمی دونم چی کار کنم.من ارزوی ازدواج قشنگی می کردم با کسی که درکم کنه و بهم محبت کنه.ولی هر چی می خوام یک روز خوب یادم بیاد هیچی یادم نمی یاد.دو هفته هست که رفته.شاید یک یا دو روزش دلم براش تنگ شد.قرارم نیست تا دو سه ماهه دیگه همو ببینیم.
    من توی اون امتحان سفارت قبول شدم.همونی که به خاطرش کلی با هم بحث می کردیم.به یاد می داد درس بخونم انگار بلد نیستم.خدا رو شکر با 15 روز درس خوندن با اولین بار امتحان دادن قبول شدم.حتی کارمند سفارت به بابام گفت چه دختر باهوشی داری.نامزدم بهم تبریک...ولی شب که با هم چت می کردیم می گفت افرین تو با هوشی...ولی من باهوش ترم من الماسم(کلمه ای که من همیشه ازش بدم می اومد و خودش می دونه و اصرار داره به گفتنش).
    بلد نیست اصلا من رو خوشحال کنه..اعصابم از دستش خورد می شه.دلم نمی خواد دیگه ببینمش

    ازدواجت قشنگه فقط باید مدیریتش کنی
    اینهمه مشکلی که داری یک دلیل داره
    دلیلش اینه که باهاش حرف نمیزنی
    دو نفر که با هم ازدواج میکنن دیگه با هم رودربایسی ندارن
    باید بشینی رو در رو حرفاتونو به هم بزنین
    بهش بگو من خوشم نمیاد جلو جمع مسخرم کنی دیگه این کارو نکن
    به عنوان مثال بگو چطوری رفتار کنه بیشتر به دلت میشینه
    متعاقبن ایشون هم خواسته هاشونو به شما میگن
    الان به جای اینکه اینجا دنبال مشورت کردن باشی باید با خودش مشورت کنی
    زن و شوهر نباید چیزیو از هم پنهان کنن ، باید بشینن مثل دوتا مرغ عشق با تعقل کامل و کافی با هم حرف بزنن درباره هر چیزی که فکرشو بکنی
    هر چی دلتون میخاد به هم بگین
    این باعث میشه با خواسته های همدیگه اشنا بشین و بهتر همدیگرو درک بکنینشما مطمئن باشین اگه خواسته هاتونو بهش بگین بسیار بسیار خوشحال خواهد شد
    چون میبینه داره تو زندگیتون جای خودشو پیدا میکنه
    امیدوارم تو زندگی مشترکتون با ایشون مشکلات حل بشه و موفق باشین


  2. 3 کاربر از پست مفید ژپتو تشکرکرده اند .

    ژپتو (دوشنبه 06 آذر 91)

  3. #22
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 03 بهمن 91 [ 23:46]
    تاریخ عضویت
    1391-8-14
    نوشته ها
    103
    امتیاز
    473
    سطح
    9
    Points: 473, Level: 9
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    167

    تشکرشده 174 در 72 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: از نامزدم متنفرم

    تنها مشکلی که ایشون داره اینه که خیلی مزه میریزه
    خوب بعضی از آقایون این مشکل رو دارن و فکر میکنن با مسخره کردن و بانمک بازی در اوردن دوست داشتنی میشن.
    خوب شما بهش بگو که دوست داری جدی باشه و دست از این کارا برداره
    فکر میکنم دلیل اینکه نمیتونی دوستش داشته باشی هم دقیقا همین مورده.
    خوب ایشون خیلی بی تجربه‌ست مشخصه. اما شمایی که میتونی ایشون رو اصلاح کنی
    بعدش که بهش گفتی و متوجه شد که دوست نداری این رفتارشو اونوقت میبینی چقدر دوست داشتنی میشه برات
    خوب من میدونم نامزدم دوست نداره زیاد مسخره بازی دربیارم، اما بعضی جاها خودشم پایه این حرفا میشه و باهم شروع میکنیم و کلی خوش میگذره
    شما هم همینکارو کن گاهی اوقات وسط مسخره بازی و آسمون ریسمون بافتنا همراهش شو که اون اخلاقی رو که داره رو سرکوب نکرده باشی
    چون تجربه ثابت کرده آدمایی که خیلی بذله گو هستن رو اگه زیاد محدود کنی عصبی میشن و از اونور پشت بوم می افتن

  4. 2 کاربر از پست مفید hamedhd تشکرکرده اند .

    hamedhd (دوشنبه 06 آذر 91)

  5. #23
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 مهر 97 [ 17:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-30
    نوشته ها
    234
    امتیاز
    6,479
    سطح
    52
    Points: 6,479, Level: 52
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    830

    تشکرشده 901 در 185 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    37
    Array

    RE: از نامزدم متنفرم

    سلام
    شاید باورتون نشه ولی تا دیدم کسی دوباره جواب منو داد بغض منو گرفت.یاد روز های بودنم با نامزدم منو عصبی می کنه.وقتی هم واسه کسی تعریف می کنم(مامانم)اشکم در می یاد.حالا بگذارید جوابتونو بدم.من دیگه فکر کردن به اون شخص رو فراموش کردم(عشق قبیلم).البته اون چیزی که باعث شده بود جذبش بشم رفتاراش بود که جزو ملاک های اصلیم بود.من الان به طور مفصل می خوام مشکلم رو بررسی کنید.من دو هفتست که بیکارمو تمام روز در حال فکر کردن به این مشکلم هستم در حقیقت همون مشاوره با خودم و لی این فکر ها فقط ترس از اینده رو برام ایجاد کرده.یک چیز دیگه هم باید بگم مشکلی هم که پیش اومد به خاطر این شد که اتفاقا زیادی رومون به هم باز شد.من الان مفصل تمام چیز هایی که باعث شده به نامزدم بی علاقه بشم (از فکر کردن هام ریشه یابی کردم) رو می نویسم.

    در شرایطی عقد کردم که تمام خانواده مادریم تو یک خونه جمه بودند.تقریبا از هر خانواده یکیشون دوست داشت که من عروسشون باشم(البته همه این ها باعث غرورم نشده بود اصلا)در طی دوران عقدم مشکلات زیاد بود بین خاله ها سر طلا خریدن و سر حلفه خریدن و سر خیلی چیز های دیگه.جو خانواده کاملا متشنج بود.این دعا ها باعث می شد لعنت کنم روزی رو که در اون عقد کردم.هر چی دارم فکر می کنم می خوام محبت کردن از نامزدم رو ببینم یادم نمی یاد.فقط دلش می خواست تنها باشیم تا نیلز جنسیش برطرف بشه اونم همون روز های اول که من به اضافه شدن این مرحله به زندگیم هنوز عادت نکرده بودم و از اصرار های بیش از حدش عصبانی می شدم.این بود که دیگه دوست نداشتم با هم تو یک اتاق تنها باشیم.اخه همون روز عقد ادم که تازه محرم شده بودیم و اصلا رومون به هم باز نشده بود اصرار به از اون نوع بوسیدن ها(با عرض پوزش)حالم رو بهم زد و در حقیقت شوکه هم شدم چون اون پسر بی تجربه بود و این که بدون خجالت رک و راست این رو ازم خواست برام عجیب بود.
    از همه ی این ها بگذریم.من با کلی ذوق و شوق اومدم لباس واسه جشن عقدم گرفتم در حقیقت اولین کسی بودم که تو تالار واسش جشن می گیرند واسه جشن نامزدی و من کلی ذوق داشتم.همه ی این ها در شزایطی صورت گرفت که اولا ما تهران و تو خونه خودمون نبودیم و همه مسافرت تو یک کشور دیگه(عراق).طوری که بابام به خاطر مشکلات مالی فقط به خاطر خوشحالی من و جمع خانوادگی خودمون پول قرض گرفت واسه این جشن.شب قبل از جشنم با نامزدم و یک سری از فامیل رفتیم بیرون.یک لحظه وقتی نامزدم رفت به خواهرم و دختر خالم گفتم که من تو برقراری ارتباط با هاش مشکل دارم مشورتم کنید.منو مسخره کردن و گفتن دلت هم بخواد ادم تحصیلکرده نامزدت شده.مشکل از خودته
    هموم شب مادرم با پدر شوهرم سر مسائل مالی مشکل پیدا کرد و داشتند با نامزدم حرف می زدند.(پدر شو هرم تو خونه خالم نبود).نامزدم یک سری عقاید مسخرش رو گفت چون خودش هم فکر بیش از حد اقتصادی داره گفت.اون عقاید اون رو از چشمم انداخت.من همینطوریشم همیشه دعا می کردم بگن ازمایش خونتون به نمی خوره تا نامزدیم به بخوره.حالا که این مشکل پیش اومد ناراحت نشدم.نامزدم این قدر مخش مادیه که می گه حاضر نیستم 100 تومن از حقم خورده بشه.میگه من کم تر هدیه می گیرم واسه حلمی(خودم) در عوض وسایل خونه بهتر می گیرم.یعنی این قدر هدیه خرجش بالاست که واسم بگیره نمی تونه وسایل خونه بخره.اینو هم بگم وضع مالیشون هم خیلی خوبه و یک شرکت دارند.نامزدم تا اون موقع یادم نمی یاد ازش محبت دیده باشم.رفت کربلا منو با یک تسبیح یاد نکرد طوریکه هر کی فهمید دعواش کرد.نامزدم بهم می گفت تو یرعکس چیزی که می گی مادی هستی چون بهش می گم منو با هدیه یاد کن
    (تمام اتفاقات اصلی در این قسمت اتفاق افتاد)روز بعد از دعوا با پدر شوهرم (روز جشن عقدم) پدر شوهرم اومد و چون از یک سری حرف های مامانم عصبی شده اومد و هرچی دلش خواست گفت.من خوا بودم و نمی دونستم قضیه چیه.یهو با یک صدای داد از خواب پاشدم.مامانم حالش خراب شده بود و خالم سر پدر شوهرم داد زد.پدر شوهرم همش می گفت که ما اصلا دخترتونو نمی خوایم.یعنی یک حرفایی زده بود که بابام که اینقدر ادم تو دارییه می گفت من حاضر نیستم دخترم رو به این خانواده بدم فردا پس فردا خدایی نکرده من بمیرم این قراره این طوری سر زن و بچم داد بزنه؟و حالا عکس العمل های نامزدم و چیزی که توقع داشتم:من تو اتاق بودم چون اصولا من در دعوا ها بهم بزرگتر ها گفتند که دخالت نکن.یهو نامزدم اومد بهم گفت سلام و خونبیو وسایلش رو جمع کرد و رفت.دو کلوم نیومد به من بگه که رقیه کاری با بابام نداشته باش من تو رو می خوام ها...البته این رو بگم من از این دعوا بر عکس خانوادم خوشحال بودم چون احساس کردم خدا دعام رو براورده کرد.بعد از این دعوا نامزدم به بابام میگه بگذار برگردیم و جشنو برگزار کنیم.نمی دونم با چه اعتماد به نفسی این حرف رو می زد.من با چه روحیه ای برم خودم رو اماده کنم.بابام بهش گفت که تصمیمون طلاقه.دیگه نامزدم اصلا زنگ نزد یا نیومد که سراغ منو بگیره.همه بهم می گفتن تصمیم با توئه.پسر خاله هام همه غیرتی شدن که این چرا پشتت واینستاد ولت کرد و رفت.اصلا من موندم تو با چه اعتماد به نفسی با این شخص نامزد کردی.تو ازش خیلی سرتری(همه این حرفا من رو خورد کرد.این که نامزدم ولم کرد و رفت و دیگه سراغی ازم نگرفت).شب شوهر خاله بزرگم با هام حرف زد و گفت همه چیز به تو ربط داره.ولی من گفتم من نه رابطه عاطفی با این شخص دارم و نه علاقه دارم بهش برگردم.تا این که روز بعد با خانوادش اومد.تصمیم نهایی ما طلاق بود و این رو هم گفته بودیم ولی نامزدم می گفت نه هم چین چیزی نگفتین.شوهر خالم با یک لبخند مسخره اومد و خاله با یک رفتار خشک عاری از محبت.ما بهشون گفتیم دیگه همه چی خلاص نامزدم میگه می خوام دلیلش رو بدونم پدر شوهرم از اون طرف ولش کن نمی خواد بدونی حتی حاضر نشد من رو تو اتاق بکشونه و بگه مشکل چیه.و این من رو مصمم تر کرد که دیدم کاملا وابستست.بابام یک سوتی داد و گغت که دخترم از اول نمی خواست و به اصرار ما بود و این حرف بد جوری برعلیه من استفاده شد که من اونا رو گول زدم و باشون روراست نبودم.خلاصه به راحتی نامزدم تنها با چند کلمه که به درد من نمی خورد این که من دوست نداشتم این اتفاق بیفته و از این حرفا و صیغه طلاق و خوند و راحت شدم.دیگه احساس ازادی کردم.یک سری نکات رو هم باید بگیم این که ادمی که واسه اشتی کنون می یاد یک شیرینی یا یک چیز دیگه با خودش نباید بیاره؟نامزد من نباید یک ذره به من نشون می داد که تکیه گاه خوبی دارم؟واسه برگشتن بهش هر چی خانواده اصرار کردم و گریه و زاری تو رو خدا من نمی خوام برگردم هیچ فایده نداشت.به نظرتون ادم احساس می کنه که نامزدش ناراحت بوده وقتی بشنوه نامزدش روز بهد از طلاق رفته شکار؟وقتی هم بهش بگی پس زیاد هم ناراحت نبودی می گه اتفاقا خوش نگذشت چون خیلی گرمم بود!!!!!!!!!!!!!!همه ی این ها در من انرژی منفی ایجاد کردو همش به خودم می گفتم کاش این قدر دادو بیداد می کردم تا این که راضی نمی شدند خانوادم من برگردم.از این که مهر طلاق رو باشه اصلا ناراحت نبودم حتی حاضر بودم تا اخر عمر شوهر نکنم ولی از یک یری حرف ها می ترسیدم.اخه مامان بزرگم فکر می کرد من از یکی از پسر خاله هام خوشش اومده می گفت اگه کسی هست بگو ولی اصلا این نبود.از این که خستتون کردم ببخشید ولی من به کمک احتیاج دارم.
    خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
    با انگشتان
    مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!

  6. #24
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 مهر 97 [ 17:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-30
    نوشته ها
    234
    امتیاز
    6,479
    سطح
    52
    Points: 6,479, Level: 52
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    830

    تشکرشده 901 در 185 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    37
    Array

    RE: از نامزدم متنفرم

    اینی هم که hamedhd گفت کاملا درسته ایشون بیش از حد مزه میریزه.الان هم رابطمون خیلی سرد شده اون به من زنگ نمی زنه تا من زنگ بزنم.منم انگیزه ای ندارم
    البته این هایی که گفتم فقط یک مرحله از مشکلم خیلی مونده که دیدم زیاد می شه بعدا می گن.مختصر می گم
    خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
    با انگشتان
    مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!

  7. #25
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 03 بهمن 91 [ 23:46]
    تاریخ عضویت
    1391-8-14
    نوشته ها
    103
    امتیاز
    473
    سطح
    9
    Points: 473, Level: 9
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    167

    تشکرشده 174 در 72 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: از نامزدم متنفرم

    ببین مشکلات و بحث های مالی و دعواها و حرف ها و همه اینا یک ذره تو زندگی شما تاثیر نداره.
    همه بحث ها و مشاوره ها برای اینه که کار به طلاق نکشه که کشیده.
    من موندم با همه این تفاسیر و اینکه شما احساسی بهش نداری و اون هم سراغی از شما نمیگیره و طبق گفته خودتون احساسی در بین نیست (جز کشش جنسی ایشون به شما، عذر میخوام که رک میگم)
    چرا دوباره شروع کردین؟
    به نظر من تصمیمتون رو قاطع بگیرید. شما بهرحال طلاق رو گرفتی به راحتی هم از شناسنامه‌ت پاک میشه اگه رابطه ای بینتون نبوده باشه که میگی نبوده
    پس قاطع بگو نمیخوام و تمومش کن چون وقتی اینجوری شروع کنی ممکنه در آینده بهم عادت کنید اما ته دل راضی نخواهی بود
    اینا همه نظر شخصیه من در جایگاهی نیستم که بخوام مشاوره بدم و بگم این کار درسته

  8. #26
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 مهر 97 [ 17:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-30
    نوشته ها
    234
    امتیاز
    6,479
    سطح
    52
    Points: 6,479, Level: 52
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    830

    تشکرشده 901 در 185 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    37
    Array

    RE: از نامزدم متنفرم

    اخه مشکل اینجاست دو روز بعد به قصد معذرت خواهی برگشتند.هر چی من به خانوادم اصرا کردم نمی خوامش کسی قبول نکرد.گفتند مهر طلاق روته.وقتی برگشتیم به هم رابطمون اصلا خوب نشد که هیچ خیلی هم بدتر شد.رومون زیادی به هم وا شد و اون به خودش اجازه داد سر من داد بزنه.خیلی نسبت به هم بی علاقه شدیم.

    راستی خانوادم می گن دیگه قضیه طلاق رو فراموش کن ولی من خیلی رو روحیم تاثیر گذاشته و نتونستم فراموش کنم
    خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
    با انگشتان
    مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!

  9. #27
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 03 بهمن 91 [ 23:46]
    تاریخ عضویت
    1391-8-14
    نوشته ها
    103
    امتیاز
    473
    سطح
    9
    Points: 473, Level: 9
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    167

    تشکرشده 174 در 72 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: از نامزدم متنفرم

    نظر من که همونه که گفتم. تمومش کن و خودتو خلاص کن


 
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:27 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.