به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 47
  1. #21
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 شهریور 92 [ 11:58]
    تاریخ عضویت
    1391-9-04
    نوشته ها
    252
    امتیاز
    1,377
    سطح
    20
    Points: 1,377, Level: 20
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 23
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,356

    تشکرشده 1,286 در 287 پست

    Rep Power
    39
    Array

    RE: تغییر محل تحصیل بخاطر ترس از روبرو شدن با یکی از دانشجو

    فكر كنم ما هنوز توو خونه اوليم!
    هنوز بايد ببيني كدوم كار بهتره!
    اين رو فقط با يه مشاوركاردان ميتوني به نتيجه برسي!
    شايد بهترين كار اين بود كه بري خواستگاري و با هم به نتيجه برسيد.
    با زندگي مشترك هم ميتوني به اهدافت برسي
    بدترين چيز اينه كه توي "حال" ت بموني!
    ميدونيم خوب نيستي ، منتظر روزي هستيم كه با همه وجود بگي "خوب خوبم" .
    [size=medium][align=center]هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند
    و شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید...
    [/align][/size]

  2. 2 کاربر از پست مفید Royaye Sedaghat تشکرکرده اند .

    Royaye Sedaghat (جمعه 24 آذر 91)

  3. #22
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام آغازکننده
    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 فروردین 93 [ 21:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-26
    نوشته ها
    365
    امتیاز
    2,710
    سطح
    31
    Points: 2,710, Level: 31
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,715

    تشکرشده 2,343 در 504 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: تغییر محل تحصیل بخاطر ترس از روبرو شدن با یکی از دانشجو

    نقل قول نوشته اصلی توسط رویای صداقت
    چرا مياي و چيزي نمينويسي؟
    چون از این پستی که فرستادم خجالت می کشم.
    نقل قول نوشته اصلی توسط رویای صداقت

    نقل قول نوشته اصلی توسط saber-g1

    یه معتاد رو در نظر بگیر می دونه با مواد مخدر به هیچ جایی نمی رسه اما همچنان مصرف می کنه تا از پا در بیاد حالا یکی میاد ترک می کنه خیلی رنج می کشه خیلی عذاب می کشه اما یه رویا تو سرش داره یه روز خوب یه آینده خوب برا همین درد رو تحمل می کنه بند بند وجودش از درد می خواد از تنش جدا بشه اما با امید به آینده بهتر خم به ابرو نمی یاره.
    الان حال شما شبیه به یه معتاده.
    شما تا حالا یکی رو داشتی اما الان به هر دلیلی نداریش، حالا باید یه اراده فولادی داشتباشی تا به نبودنش عادت کنی یکم درد داره یکم نخوابیدن داره یکم عذاب کشیدن داره اما تو قوی هستی و می تونی رها بشی و یه انسان موفق باشی.
    اینقدر فکرشو نکن اینم یه مرحله از زندگیه چه تلخ چه شیرین می گذره و فقط خاطرش می مونه. زندگی خیلی باارزشه زندگی زیباست به آینده امید داشته باش ب
    اين پست خيلي به دردم خورد،اميدوارم به درد شما هم بخوره


  4. 2 کاربر از پست مفید صاعد تشکرکرده اند .

    صاعد (جمعه 24 آذر 91)

  5. #23
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 شهریور 92 [ 11:58]
    تاریخ عضویت
    1391-9-04
    نوشته ها
    252
    امتیاز
    1,377
    سطح
    20
    Points: 1,377, Level: 20
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 23
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,356

    تشکرشده 1,286 در 287 پست

    Rep Power
    39
    Array

    RE: تغییر محل تحصیل بخاطر ترس از روبرو شدن با یکی از دانشجو

    خجالت چيه آقا صابر!
    شما تونستي با اين حرف به من كمك كني و واقعا هر وقت ميخواستم سمتش برم ياد اين جمله و يه جمله از salman11 ميوفتادم.
    اما من نتونستم اون جمله اي كه به درد شما ميخورو پيدا كنم!
    من به اين تيپ حرفا حساسم!مرسي كه دقيقا چيزي گفتي كه به دردم خورد.
    اميدوارم بري پيش مشاور و حرفي كه من پيداش نكردم رو بهت بگه.
    گاهي يه جمله آدمو متحول ميكنه، اميدوارم پيداش كني كه حالت خوب شه

    شرايط ما كاملا فرق ميكرد،من كار درست رو تشخيص داده بودم و توي انجامش ميلنگيدم كه اين جمله ها كمكم كرد.
    حالا شما هم اول بايد يقين پيدا كنيد كه چه كاري درسته و براي انجامش ترديد نداشته باشيد.

    ديگه انقد گفتم روم نميشه بگم مشاور!!!!
    [size=medium][align=center]هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند
    و شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید...
    [/align][/size]

  6. 2 کاربر از پست مفید Royaye Sedaghat تشکرکرده اند .

    Royaye Sedaghat (دوشنبه 27 آذر 91)

  7. #24
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام آغازکننده
    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 فروردین 93 [ 21:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-26
    نوشته ها
    365
    امتیاز
    2,710
    سطح
    31
    Points: 2,710, Level: 31
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,715

    تشکرشده 2,343 در 504 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: تغییر محل تحصیل بخاطر ترس از روبرو شدن با یکی از دانشجو

    سلام الان ساعت 4:15 صبح هست.
    بچه کل زندگیم مختل شده همه روز شبم یکی شده تو خوابم آرامش ندارم. خواب های خیلی قشنگی می بینم تو این ناامیدی که بهم انگیزه می ده در حد لاایگا اگه برا این مشکل هم راه حل داشتین بگین لطفا خواب هام دیگه دست خودم نیست.
    به خدا موضوع خوابم اینقدر عجیب و قشنگ بود موخم داره سوت می کشه!!!
    برم بخوابم شاید ادامشو دیدم ببینم آخر خواب چی می شه

  8. 2 کاربر از پست مفید صاعد تشکرکرده اند .

    صاعد (شنبه 25 آذر 91)

  9. #25
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام آغازکننده
    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 فروردین 93 [ 21:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-26
    نوشته ها
    365
    امتیاز
    2,710
    سطح
    31
    Points: 2,710, Level: 31
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,715

    تشکرشده 2,343 در 504 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: تغییر محل تحصیل بخاطر ترس از روبرو شدن با یکی از دانشجو

    گفتم شاید براتون جالب باشه.
    اینو برا خودم نوشته بودم تو دفترچه خاطراتم کنار خیلی خاطره های دیگه اما گفتم شاید براتون سوال بشه:



  10. 3 کاربر از پست مفید صاعد تشکرکرده اند .

    صاعد (شنبه 25 آذر 91)

  11. #26
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام آغازکننده
    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 فروردین 93 [ 21:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-26
    نوشته ها
    365
    امتیاز
    2,710
    سطح
    31
    Points: 2,710, Level: 31
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,715

    تشکرشده 2,343 در 504 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: تغییر محل تحصیل بخاطر ترس از روبرو شدن با یکی از دانشجو

    سلام دوستان خوبم، وای این دو روز چقدر دیر و سخت گذشت.
    دلم براتون تنگ شده بود.
    سه روز اول هفته هم تموم شد فقط یه هفته از این ترم مونده و من دلم نمی خواد تموم شه.
    یه چند تا مشکل دارم اگه می تونید کمکم کنید( احساس می کنم به این موضوع ربط داره):
    - اصلا دلم نمی خواد وقتم رو با خانواده بگذرونم (پدر و مادر و برادرم) فقط دلم می خواد تنها باشم اصلا با تنهایی خیلی رفیقم.
    - اصلا دلم نمی خواد خانوادم در باره این موضوع باهام صحبت کنن (با مادرم زیاد مشکل ندارم) اما اصلا دلم نمی خواد پدرم در باره این موضوع باهام صحبت کنه (با توجه که اصلا باهاشون چه درباره این موضوع و چه مسائل دیگه خیلی کمتر از سابق صحبت می کنم بهتر بگم اصلا صحبت نمی کنم) عصبی می شم سردرد می گیرم مثل امروز صبح.
    - اکثر اوقات با هدفون دارم موزیک گوش می دم اما یه خط از آهنگ هایی که گوش میدم رو به یاد نمی یارم.
    - گاهی اوقات خوشحالم و اکثر اوقات عصبی و بی حوصله (حوصله کسی رو ندارم) حالت چهرم عوض می شه (انگار همه چیمو از دست دادم یا مثلا خدا نکرده یکی فوت کرده اینجوری می شم)
    - حوصله هیچ کاری رو ندارم حتی وب گردی... اصلا دلم نمی خواد با کسی حرف بزنم فقط دلم می خواد موزیک گوش کنم و قدم بزنم تو خیابون بی هیچ هدفی.
    - فعلا همینا خیلی آزارم می ده
    این هفته هر کاری کردم که نبینمش نشد که نشد حالا مجید میاد میگه چه تلاش هایی کرد که من نبینمش اما نشد که نشد.
    شنبه: 8 تا 9:40 کلاس داشتم کلاس بعدی هم 11؛ بعد از کلاس مجید دم در کلاسم ایستاده بود منو می خواست ببره سر کلاس خودش یه طبقه بالاتر (طبقه 4) که مثلا من نرم نبینم این خانم رو از این حرفا، هیچی چشمتون روز بد نبینه رفتیم یه طبقه بالا دیدیم این خانم هم کنار کلاس مجید استاده منو میگی اینجوری شدم مجید و می گی اینجوری
    یکشنبه:هوا ناجوان مردانه سرد بود منم برا اینکه مجبور نشم (وسوسه نشم) هم زمان با این خانم برم دانشگاه صبح زود رفتم امتحان کارگاه داشتم ساعت 2:30 گفتم می شینم دانشگاه می خونم؛ هیچی کل روز با آقا مجید بودم (همراش سر کلاس می رفتم) تا ساعت 1:30 که می خواستیم بریم نمار و بعد هم امتحان، بازم چشمتون روز بد نبینه 200 متر مونده به در ورودی دیدم داره میاد (واقعا چجوری شناسایش می کنم نمی دونم اصلا از من بعیده تازه فقط یه لحظه دیدمش سریع سرمو برگردوندم) هیچی این دفعه اینجوری شدم امتحانم توپ دادم (اگه توپ نمی دادم جای سوال بود.)
    و امروز نتونستم نبینمش رفتم به ببینمش اما دودل بودم هیچی اینقدر صبر کردم که بیاد اما پشیمون شدم صبر کردم همه برن کلاس راهرو خالی بشه (آخه ته راهرو تو قسمت سایت نشسته بودم) که نبینم و بعد از کلی انتظار راهرو خالی شد منم رفتم از ساختمون بیرون آمدم به سمت خروجی دانشگاه که بازم روز بد نبینید ایشون برخلاف همیشه که نیم ساعت زود میومد سر کلاس با تاخیر داشت می رفت که بازم دیدمش؛ کلی با خودم جنگیدم نبینمش اما هر جوری بود دیدمش البته اصلا اصلا نگاش نکردم که خدایی نکرده موجب آزارش نشم از همون دور شناسایی شده بود دی: خیلی دلم می خواست منتظر بمونم کلاسش تموم بشه و تا قسمتی از مسیر با ایشون هم مسیر بشم انگار نه انگار پدرم امروز کلی نصیحتم کرد تو کلم نمیره البته خیلی پشیمونم که چرا صبر نکردم حتی همین حالا

    حالا یه چیزی من این هفته سه بار دیدمش و یه چیزی نظرمو جلب کرد ایشون تو کلاس بچه های کامپیوتر شرکت می کنه این یعنی من اشتباه کردم در پیدا کردن اسم ؟ آخه من بر اساس اسم تمام مشخصات رو از سیستم گرفتم بماند کجا و چجوری حالا اگه رشته عوض بشه یعنی هرچی قبلا تحقیق کردم اشتباه بود.
    خیلی دلم می خواد دقیق تحقیق کنم نظر شما چیه ؟
    می دونم کلا برگشتیم سر خونه اول اما واقعا قانع نشدم برای فراموشی این خانم فقط یه دلیل برام بیارید که من بر اساس این دلیل باید فراموش کنم (دلیل قانع کننده)

    یه مشکل احمقانه هم دارم اولش از همه معذرت می خوام برای مطرح کردن این مشکل:
    من چند تا تایپیک خوندم که بیان شده بود من عاشق هر کسی می بینم می شم!
    حالا من هفته گذشته که خیلی دلم می خواست این خانم و اتفاقات رو فراموش کنم و می خواستم خودمو قانع کنم گفتم با دقت بیشتری به اطرافم نگاه می کنم آدم های بیشتری رو می بینم شاید به این نتیجه برسم که افراد دیگه ایی هم هستن که بتونن جای این خانم رو در دل من بگیرن و این فرصت رو می تونم دوباره دست بیارم که یک انسان دیگه رو دوست داشته باشم.
    خلاصه منی که تا حالا سر به زیر بود شدم یه پسر سر به هوا خلاصه هرچی این ورو نگاه کردیم هرچی اون ورو نگاه کردیم هرچی آسمونو نگاه کردیم شاید یه فرجی بشه اما انگار نه انگار حتی احساس می کنم اصلا مشکل دارم مگه میشه؟ من قبول دارم خیلی ها زیباتر هستن اما اصلا هیچ کسی حتی برایه ثانیه ایی نظرمو جلب نکرد حتی برای لحظه ایی نگاه بیشتر هم کسی منو وسوسه نکرد؟ بنظرتون این حالت طبیعیه؟
    میدونم این کارم اشتباه بود اما بچگی کردم حالا بنظرتون مشکل دارم؟
    خیلی وسوسه شدم حتی یه جلسه هم شده برم پیش روان پزشک اما دو تا مشکل دارم کسی رو نمی شناسم و مشکل بعدی احتمال اینکه منو بشناسن زیاده (بخاطر پدرم) بهتر برم یکی از شهر های اطراف اما بازم کسی رو نمی شناسم ؛ آیا به دفترچه بیمه نیازه برا مراجعه؟
    ببخشید اینقدر طولانی شد.

  12. 2 کاربر از پست مفید صاعد تشکرکرده اند .

    صاعد (دوشنبه 27 آذر 91)

  13. #27
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 آبان 92 [ 15:06]
    تاریخ عضویت
    1391-9-11
    نوشته ها
    12
    امتیاز
    697
    سطح
    13
    Points: 697, Level: 13
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 3
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    39

    تشکرشده 39 در 12 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: تغییر محل تحصیل بخاطر ترس از روبرو شدن با یکی از دانشجو

    نقل قول نوشته اصلی توسط saber-g1
    سلام دوستان خوبم، وای این دو روز چقدر دیر و سخت گذشت.
    دلم براتون تنگ شده بود.
    سه روز اول هفته هم تموم شد فقط یه هفته از این ترم مونده و من دلم نمی خواد تموم شه.
    یه چند تا مشکل دارم اگه می تونید کمکم کنید( احساس می کنم به این موضوع ربط داره):
    - اصلا دلم نمی خواد وقتم رو با خانواده بگذرونم (پدر و مادر و برادرم) فقط دلم می خواد تنها باشم اصلا با تنهایی خیلی رفیقم.
    - اصلا دلم نمی خواد خانوادم در باره این موضوع باهام صحبت کنن (با مادرم زیاد مشکل ندارم) اما اصلا دلم نمی خواد پدرم در باره این موضوع باهام صحبت کنه (با توجه که اصلا باهاشون چه درباره این موضوع و چه مسائل دیگه خیلی کمتر از سابق صحبت می کنم بهتر بگم اصلا صحبت نمی کنم) عصبی می شم سردرد می گیرم مثل امروز صبح.
    - اکثر اوقات با هدفون دارم موزیک گوش می دم اما یه خط از آهنگ هایی که گوش میدم رو به یاد نمی یارم.
    - گاهی اوقات خوشحالم و اکثر اوقات عصبی و بی حوصله (حوصله کسی رو ندارم) حالت چهرم عوض می شه (انگار همه چیمو از دست دادم یا مثلا خدا نکرده یکی فوت کرده اینجوری می شم)
    - حوصله هیچ کاری رو ندارم حتی وب گردی... اصلا دلم نمی خواد با کسی حرف بزنم فقط دلم می خواد موزیک گوش کنم و قدم بزنم تو خیابون بی هیچ هدفی.
    - فعلا همینا خیلی آزارم می ده
    این هفته هر کاری کردم که نبینمش نشد که نشد حالا مجید میاد میگه چه تلاش هایی کرد که من نبینمش اما نشد که نشد.
    شنبه: 8 تا 9:40 کلاس داشتم کلاس بعدی هم 11؛ بعد از کلاس مجید دم در کلاسم ایستاده بود منو می خواست ببره سر کلاس خودش یه طبقه بالاتر (طبقه 4) که مثلا من نرم نبینم این خانم رو از این حرفا، هیچی چشمتون روز بد نبینه رفتیم یه طبقه بالا دیدیم این خانم هم کنار کلاس مجید استاده منو میگی اینجوری شدم مجید و می گی اینجوری
    یکشنبه:هوا ناجوان مردانه سرد بود منم برا اینکه مجبور نشم (وسوسه نشم) هم زمان با این خانم برم دانشگاه صبح زود رفتم امتحان کارگاه داشتم ساعت 2:30 گفتم می شینم دانشگاه می خونم؛ هیچی کل روز با آقا مجید بودم (همراش سر کلاس می رفتم) تا ساعت 1:30 که می خواستیم بریم نمار و بعد هم امتحان، بازم چشمتون روز بد نبینه 200 متر مونده به در ورودی دیدم داره میاد (واقعا چجوری شناسایش می کنم نمی دونم اصلا از من بعیده تازه فقط یه لحظه دیدمش سریع سرمو برگردوندم) هیچی این دفعه اینجوری شدم امتحانم توپ دادم (اگه توپ نمی دادم جای سوال بود.).
    خدایی این قضایا رو راست میگه و من دقیقا حاضر و ناظر بر احوالش بودم.من معتقد به قانون جذبم و مطمئنم اگه به کسی با تمام وجود فکر کنی و یا اینکه با تمام وجود نخواهی ببینیش در هر دو صورت حتما می بینیش.در حالت اول ضمیر خودآگاه و نا خود آگاهت می خوان کسی رو ببینی و می بینی و در حالت دوم ضمیر خود آگاهت میگه من نمی خوام ببینمش ولی در ضمیر ناخودآگاه فقط کلمه دیدن تکرار میشه و این گونه میشه که یه جوری شرایط فراهم میشه که ببینیش
    اصلا این صابر کنار من راه میره من احساس می کنم تبدیل به آهنریا شده
    و امروز نتونستم نبینمش رفتم به ببینمش اما دودل بودم هیچی اینقدر صبر کردم که بیاد اما پشیمون شدم صبر کردم همه برن کلاس راهرو خالی بشه (آخه ته راهرو تو قسمت سایت نشسته بودم) که نبینم و بعد از کلی انتظار راهرو خالی شد منم رفتم از ساختمون بیرون آمدم به سمت خروجی دانشگاه که بازم روز بد نبینید ایشون برخلاف همیشه که نیم ساعت زود میومد سر کلاس با تاخیر داشت می رفت که بازم دیدمش؛ کلی با خودم جنگیدم نبینمش اما هر جوری بود دیدمش البته اصلا اصلا نگاش نکردم که خدایی نکرده موجب آزارش نشم از همون دور شناسایی شده بود دی: خیلی دلم می خواست منتظر بمونم کلاسش تموم بشه و تا قسمتی از مسیر با ایشون هم مسیر بشم انگار نه انگار پدرم امروز کلی نصیحتم کرد تو کلم نمیره البته خیلی پشیمونم که چرا صبر نکردم حتی همین حالا

    حالا یه چیزی من این هفته سه بار دیدمش و یه چیزی نظرمو جلب کرد ایشون تو کلاس بچه های کامپیوتر شرکت می کنه این یعنی من اشتباه کردم در پیدا کردن اسم ؟ آخه من بر اساس اسم تمام مشخصات رو از سیستم گرفتم بماند کجا و چجوری حالا اگه رشته عوض بشه یعنی هرچی قبلا تحقیق کردم اشتباه بود.
    خیلی دلم می خواد دقیق تحقیق کنم نظر شما چیه ؟
    می دونم کلا برگشتیم سر خونه اول اما واقعا قانع نشدم برای فراموشی این خانم فقط یه دلیل برام بیارید که من بر اساس این دلیل باید فراموش کنم (دلیل قانع کننده)

    یه مشکل احمقانه هم دارم اولش از همه معذرت می خوام برای مطرح کردن این مشکل:
    من چند تا تایپیک خوندم که بیان شده بود من عاشق هر کسی می بینم می شم!
    حالا من هفته گذشته که خیلی دلم می خواست این خانم و اتفاقات رو فراموش کنم و می خواستم خودمو قانع کنم گفتم با دقت بیشتری به اطرافم نگاه می کنم آدم های بیشتری رو می بینم شاید به این نتیجه برسم که افراد دیگه ایی هم هستن که بتونن جای این خانم رو در دل من بگیرن و این فرصت رو می تونم دوباره دست بیارم که یک انسان دیگه رو دوست داشته باشم.
    خلاصه منی که تا حالا سر به زیر بود شدم یه پسر سر به هوا خلاصه هرچی این ورو نگاه کردیم هرچی اون ورو نگاه کردیم هرچی آسمونو نگاه کردیم شاید یه فرجی بشه اما انگار نه انگار حتی احساس می کنم اصلا مشکل دارم مگه میشه؟ من قبول دارم خیلی ها زیباتر هستن اما اصلا هیچ کسی حتی برایه ثانیه ایی نظرمو جلب نکرد حتی برای لحظه ایی نگاه بیشتر هم کسی منو وسوسه نکرد؟ بنظرتون این حالت طبیعیه؟
    میدونم این کارم اشتباه بود اما بچگی کردم حالا بنظرتون مشکل دارم؟
    خیلی وسوسه شدم حتی یه جلسه هم شده برم پیش روان پزشک اما دو تا مشکل دارم کسی رو نمی شناسم و مشکل بعدی احتمال اینکه منو بشناسن زیاده (بخاطر پدرم) بهتر برم یکی از شهر های اطراف اما بازم کسی رو نمی شناسم ؛ آیا به دفترچه بیمه نیازه برا مراجعه؟
    ببخشید اینقدر طولانی شد.
    اولا که روانپزشک نیازی نیست و روان شناس.ثانیا فکر می کنم مشاوره با روانشناس فرق داشته باشه و دفترچه هم نخواد چون دارویی نمی ده


  14. 2 کاربر از پست مفید mjr100 تشکرکرده اند .

    mjr100 (دوشنبه 27 آذر 91)

  15. #28
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام آغازکننده
    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 فروردین 93 [ 21:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-26
    نوشته ها
    365
    امتیاز
    2,710
    سطح
    31
    Points: 2,710, Level: 31
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,715

    تشکرشده 2,343 در 504 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: تغییر محل تحصیل بخاطر ترس از روبرو شدن با یکی از دانشجو

    دوستان خدا حافظ

  16. کاربر روبرو از پست مفید صاعد تشکرکرده است .

    صاعد (سه شنبه 28 آذر 91)

  17. #29
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 شهریور 92 [ 11:58]
    تاریخ عضویت
    1391-9-04
    نوشته ها
    252
    امتیاز
    1,377
    سطح
    20
    Points: 1,377, Level: 20
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 23
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,356

    تشکرشده 1,286 در 287 پست

    Rep Power
    39
    Array

    RE: تغییر محل تحصیل بخاطر ترس از روبرو شدن با یکی از دانشجو

    خداحافظ يعني چي؟
    انشالله همه چي حل شده؟
    [size=medium][align=center]هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند
    و شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید...
    [/align][/size]

  18. کاربر روبرو از پست مفید Royaye Sedaghat تشکرکرده است .

    Royaye Sedaghat (چهارشنبه 29 آذر 91)

  19. #30
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام آغازکننده
    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 فروردین 93 [ 21:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-26
    نوشته ها
    365
    امتیاز
    2,710
    سطح
    31
    Points: 2,710, Level: 31
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,715

    تشکرشده 2,343 در 504 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: تغییر محل تحصیل بخاطر ترس از روبرو شدن با یکی از دانشجو

    می خواستم پست 28 رو ویرایش کنم نشد
    نه هیچی تموم نشد فقط من دارم روانی می شم به مرز جنون رسیدم
    امشب با mjr100 خیلی بد حرف زدم یه حرفایی نباید زده می شد که زده شد
    مدیر لطفا به تایپیکم سر بزن
    دیگه خسته شدم از سردرد های عصبی الان چشم چپم رو گرفتم از درد و دارم تایپ می کنم، مو هام به شدت داره می ریزه رفتم دکتر گفت برای اعصابه دندونام به شدت درد می گیره حتی با آب خوردن و باز هم اعصاب کلی وزنم رفته بالا زمانی که غذام خیلی خیلی کم شده
    مدیر لطفا بیا
    احساس می کنم (به این نتیجه رسیدم) چند شخصیت متفاوت دارم
    صابر مودب و خوب در اکثر اوقات
    صابر بی ادب و بد اخلاق در گاهی اوقات که دیگه رحم نمی کنه به دوست یا غریبه
    و از همه بدتر صابری که کار های وحشتناک میکنه و به فکر کار های وحشتناکه امروز فقط با م** دو قدم فاصله داشتم شاید باورتون نشه خودم باورم نمیشه به کر امروزم فکر می کنم از خودم بدم میاد داشتم یه نفر دیگه رو هم بد بخت می کردم. از کاری که هیچ وقت فکرشو نمی کردم امروز داشتم مرتکب می شدم و فقط یه یه صدا نجاتم داد...
    به پوچی رسیدم نیست شدم یعنی الان ته خط ایستادم نه بخاطر اون دختر اصلا احساس می کنم از همه بدم میاد هیچ کسی و دوست ندارم از همه بیشتر از خودم متنفرم از خودم بدم میاد
    فرشته مهربان اگه مدیر سر نمی زنه تایپیک رو قفل کن لطفا

  20. کاربر روبرو از پست مفید صاعد تشکرکرده است .

    صاعد (سه شنبه 28 آذر 91)


 
صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: شنبه 02 اسفند 93, 12:21
  2. پاسخ ها: 98
    آخرين نوشته: شنبه 05 مهر 93, 01:51
  3. تحصیلات خواستگارم پایین تر از تحصیلات منه
    توسط میترا در انجمن خواستگاری
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: یکشنبه 23 مهر 91, 00:28
  4. پاسخ ها: 13
    آخرين نوشته: پنجشنبه 22 تیر 91, 14:33
  5. آیا تنها راه نجات زندگی ام تغییر خودم است؟ این تغییر یعنی چی؟
    توسط خاموش در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: چهارشنبه 24 فروردین 90, 12:55

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 22:16 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.