از اولشم عاشق شوهرم نبودم ولی همکارام و سایرین انقدر از ایشون تعریف کردن که من قبول کردم.
دلیل تو برای ازدواج همین بود؟
تفاوت لهجه و پوشش و مشکلات رفت و آمد و... رو ندیدی؟
اگه واقعا ندیدی چرا ندیدی؟
تشکرشده 3,700 در 587 پست
از اولشم عاشق شوهرم نبودم ولی همکارام و سایرین انقدر از ایشون تعریف کردن که من قبول کردم.
دلیل تو برای ازدواج همین بود؟
تفاوت لهجه و پوشش و مشکلات رفت و آمد و... رو ندیدی؟
اگه واقعا ندیدی چرا ندیدی؟
z o h r e h (دوشنبه 02 بهمن 91)
تشکرشده 63 در 29 پست
شکوفه خانم عزیز، هرچند شخصیتی که پشت این ادبیات نوشته هاتون هست رو دوست ندارم ولی بهرحال آرامش حق هر انسانی است. به نظر من فقط یک سوال هست که قبل از هز قضاوتی باید بهش جواب داد. آیا وقتی ایشون نبود از زندگی تون راضی بودید؟ یعنی ورود ایشون به زندگی تون باعث شده که اینهمه ایرادگیر بشین و افسرده؟ قبلا شاد و سرحال بودین؟ جواب این سوال به درد من نمیخوره. پیش خودتون باید فکر کنید. چه راضی بودید و چه نبودید، چه مشکل از شما باشه یا از شوهرتون، من با راه حلهای صبا_2009 خیلی موافقم. بهشون فکر کنید.
تشکرشده 891 در 308 پست
ببخشید خب چشماتون رو حین ازدواج باز کنید. من چند مورد دیدم دختر خانوم از همه نظر از پسر سرتر بوده،اینجاشونو می دیدم رفتم به خانومه گفتم ( یک موردش هر دو تا دختر خاله هام ) دختر گل من جای برادرت حداقل با خونوادت مشورت کن قبل از اینکه کامل از نظر احساسی به این پسر وابسته بشی، گفت من آخه عاشقشم یا خیلی تعریفشو می کنند! در حالیکه من اتفاقا فکر می کنم عشق پیش از ازدواج یک اشتباه بزرگه.
mehran21 (سه شنبه 03 بهمن 91)
تشکرشده 69 در 39 پست
با سلام خدمت دوستان
اولا باید بگم من قبل از ازدواج عاشق ایشون نبودم فقط شخصیت ایشون رو دوست داشتم و الان هم دارم من دیدم ایشون من رو دوست داره و اخلاقشم خوبه و اهل کاره و....واسه همین قبول کردم فقط به خاطر شخصیتش الان هم به خوبیهای ایشون شکی ندارم و میدونم که شخص همسرم هیچ مشکلی نداره مشکل من اینه که حس میکنم ملاکهای الانم با ملاکهای اون موقعم فرق کرده با اینکه اون موقع هم 28 سالم بود و سنم کم نبود ولی نمیدونم چرا اینطوری شدم من اون موقع به ظاهر اهمیت نمیدادم شعار من برای انتخاب همیشه این بود : میگفتم پول بدست میاد درس خونده میشه و خانواده هم خیلی مهم نیس من سالی ماهی یکبار بیشتر نمیبینمشون ولی یه سری چیزها هست که نه توی هیچ فروشگاهی میفروشن و نه در هیچ دانشگاهی تدریس میشه مثل چشم و دل پاکی و مهربونی و احساس و ....که خدا به آدم میده که فکر میکردم به شوهر من داده و به همین خاطر گفتم این اونی هست که من میخوام و راضی بودم ولی بعد یه مدت انگار ملاکهام عوض شد دیدم ظاهر هم خیلی مهمه (البته همه میگن ظاهرمون بهم میایم ولی خودم فکر میکنم بهترم)دیدم دلم میخواد شوهرم تحصیلاتش از من بالاتر باشه که بتونم ازش کمک بگیرم یا لااقل هم سطحم باشه دیدم دلم میخواد خانواده ش هم سطح ما باشن که بیشتر باهاشون رفت و آمد کنیم مثل بقیه و خیلی چیزهای دیگه ولی متاسفانه خیلی دیر شده برای همین حس میکنم مشکلم دیگه قابل حل شدن نیست و باید فقط باهاش کنار بیام که این برای منی که همیشه عادت داشتم مشکلاتم رو حل کنم و خودمو راضی نگه دارم خیلی سخته و باعث سرخوردگی من شده
تشکرشده 891 در 308 پست
خب به نظر من باید هم ظاهرتون از همسرتون بهتر باشه. اصلا به نظر من عجیبش انتخابهاییه که من جدیدا می بینم.
ولی می تونید کمک کنید که تحصیلاتشون رو ادامه بدن.
mehran21 (سه شنبه 03 بهمن 91)
تشکرشده 3 در 3 پست
سلام عزیزم.ی سر به تاپیک من بزن.من همه جوره شرلیطم از شوهرم بهتره همکلاس بودیم ترم یک دانشگاه ازم خواستگاری کرد و 4سال طول کشید بهش ج مثبت بدم همه عالم و ادم میدونستن اما اون بهم خیانت کرد و منو شکست قدر زندگیتو بدون وفاداری از همه چی مهمتره با بی توجهی به شوهرت زندگیتو خراب نکن
amirthn (سه شنبه 03 بهمن 91)
تشکرشده 3,700 در 587 پست
شکوفه کویری عزیز
معیارهات عوض نشده اعتماد به نفست پایین اومده
برای همین به کسی فکر میکنی که حس برتر بودن رو بهت برگردونه
وگرنه این سر بودن ها و... که میگی کاملا طبیعیه
فکر کنم خیلی هم عجول هستی و به خودت و زندگیت فرصت نمیدی
باز هم ممکنه حرفهام ناراحتت کنه اما شخصیتت ثبات نداره
و چه بسا حتا اگه تمام چیزهایی که بهشون فکر میکنی برآورده میشد چشمت دنبال مردی بود که امروز همسرته اما الان نمیبینیش(شاید)
وگرنه معیارها به این سرعت تغییر نمیکنن
و اگه تو این سن و به این سرعت هم تغییر بکنن پس ممکنه باز هم این تغییر رو تو افکارت داشته باشی
افکارتو تثبیت کن
این شرایط خودت هم میدونی فقط دست خودته نه هیچ کس دیگه
موفق باشی
z o h r e h (سه شنبه 03 بهمن 91)
تشکرشده 69 در 39 پست
زهره جان
راستش من از حرفهای هیچکدام از دوستان ناراحت نمیشم و ممنون از وقتی که میذارین
شما درست میگی خودمم فکر میکنم شخصیتم ثبات نداره ولی نمیدونم چطور تثبیتش کنم
راستش رو بخواین من همیشه این احساس رو ندارم هر چند وقت یه بار که یه نفر رو میبینم که شرایط بهتری از همسر من داره و با کسی پایین تره از خودش ازدواج کرده اینطوری میشم چند بار دیگه هم اینطوری شدم حالا طرف یا همکار خودم بوده یا همکار همسرم یا.... ولی دفعه های پیش فرق میکرد چون بعدش متوجه میشدم طرف اونجوری که فکر میکردم خیلی هم ایده ال نبوده ولی اینبار اینطور نیست من شرایط این آقا رو کاملا میدونم و این حس لعنتی ازم دور نمیشه الان دقیقا یک هفته س و من مدام به این فکر میکنم که چرا من بدشانسی آوردم و ایشون رو زودتر ندیدم چون مورد خیلی خوبی بوده این دفعه خیلی طول کشید و من سرکار که هستم یا خونه یا حتی پیش همسرم مدام به این قضیه فکر میکنم و هرچقدر سعی میکنم بی خیالش بشم نمیشه و خیلی عذاب میکشم
[/color]
سلام شکوفه خانم. من صحبتهای شما و پاسخهای دیگر دوستان خوندم.
چند واقعیت خوشحال کننده هم به طور کلی و هم در مورد شما وجود داره که حل این مورد رو براتون خیلی خیلی آسون می کنه و باعث می شه همیشه یک حس خوشایند بلقوه نسبت به همسرتون بوجود بیارید
واقعیت اول اینکه، رسیدن به یک حس مثبت و عشق نسبت به همسر، اتفاقی نیستش. اکتسابی و کاملا دست خودتونه.
دوم اینکه، همیشه کسی هست که از همسرتون بهتر باشه حالا هر چقدر هم در حد شما یا بالاتر از شما باشد. بهترین امیدواری و حس و حال اینکه که از همه مردهای دنیا نا امید بشی، بهر حال هر کی یک سری ایراداتی داره. خیلیها دنبال عالیش گشتند نبود شما هم نگرد نیست. کسی که الان باهاشون زندگی می کنید جفت و جور ترین کسی که می تونستید باهاش زندگی کنید.
سوم اینکه، نداشتن ثبات شخصیت می تونه یک حسن بسیار خوبی برای شما باشه که حس و حال خودتون همین الان عوض کنی . شخصیت انعطاف پذیر تعبیر بهتری که این قابلیت رو شما دارید. فقط باید خمیرش دست خودتون باشه نه اطرافیان یا اتفاقات روزمره -
چهارم اینکه حس بد نتیجه حال بده، حال بد هم نتیجه فکر و خیال بد- یک کاغذ تمیز با خودکار آبی بردارید و با خط قشنگتون و همچنین با لبخند(جدی می گم)، 10 تا از خصوصیت بسیار مثبت و عالی از همسرتون که (خودمونی بگم) با حاش حال می کنید رو کاغذ بنویسید و حتما 10 خصوصیت منفی هم که می تونست داشته باشه و نداره (و احتمالا در دیگران هست و شما نمی بینید) هم در یک کاغذ دیگه بنویس چند و چند بار بخونید. اینکه می گم با لبخند و خط قشنگ به این خاطر که در نوشتن این خصوصیات کمک بشه.
پنجم اینکه زندگی همه ماها یک روی صحنه داره یک پشت صحنه. در همین صحبتهایی که داشتید پشت صحنه حس وحال خودتون گفتید و روی صحنه مردهای دیگر- آیا از پشت صحنه زندگی آقایون دیگه اطلاع دارید. یک همسری دارید که به قول خودتون شخصیتشون دوست دارید یعنی پشت صحنه و روی صحنه همسرتون خوبه- حالا آدم نقد و ول می کنه می ره سراغ فکر و خیال نسیه،- از الان به بعد هر مرد دیگری را در اطرافیان دیدید با خودتون بگید از کجا معلوم پشت صحنه همون باشه که روی صحنه است و شک نکنید یک جور دیگه است چون همه ما تو اجتماع گلیم ولی تو زندگی شخصی صدتا مشکل داریم که غریبه ها ازون بی خبرند.
واقعیت ششم اینکه گاهی ذهن ما، ما رو فریب می ده و این مورد شما از همون موارده. همون زندگی ایده آلی که تو ذهن با یک مرد دیگه تصور می کنید آیا تا حالا فکر کردید امکان پذیر نیست. ذهن فکر می کنه شدنیه چون فقط تو فکر و خیاله و کنترلش دست خودتونه، اما برای داشتن یک زندگی خوب بایستی دو طرف، در یک راستا باشند. همسرتون اینطور که شما می گید آدمه خوبه هست. خوب پس وزنه دیگه این اله کلنگ دست شماست که بایستی متعادلش کنید. اما چطور ؟
دوستش داشته باشید - یعنی چی؟ یعنی تابلو ابراز علاقه کنید. ابراز علاقه فقط به صورت فیزیکی نیست. گاهی بایستی بیشتر باهاش بیرید بیرون-بیشتر باهم صحبت کنید- شوخی کنید و هر کاری دیگر که باعث می شه مدتی که با هم هستید خوشحال باشید و بخندید (این حسه خوشحالی خیلی مهمه) بعد از مدت می بینید که دیگه نمی تونید بدونش زندگی کنید. شاید الان عجیب باشه امتحان کنید. -
hamed8463 (یکشنبه 08 بهمن 91)
تشکرشده 69 در 39 پست
آقا حامد عزیز ممنون که وقت گذاشتین
واقعیتش اینه که وقتی خودمون تنها هستیم هیچ مشکلی با ایشون ندارم اون آقا هم موقعیت شغلیش از همسر من بهتر نیست البته فوق لیسانسه و همسر من لیسانس و ظاهرشم از شوهر من بهتره مشکل اصلی من خانواده هان خانواده شوهر من خیلی مهربون و بی ریان هیچوقت ازشون بدی ندیدم ولی روستایی ان و اصلا به ما نمیخورن خیلی عذاب میکشم وقتی میبینم مامان و بابام (که خودشون روز اول خواستگاری خیلی از همسرم و خانواده ش خوششون اومد) هرشب به مادر خانم داداشم زنگ میزنن و باهاشون رفت و آمد دارن ولی با خانواده شوهر من نه. البته خودمم اینجوری خیلی راحت ترم متاسفانه خجالت میکشم با خانواده شوهرم رفت و آمد کنم و به کسی نشونشون بدم. فکر میکنم دوستانی که مشکل منو دارن که فکر کنم تعدادشون خیلی کمه درک میکنن که خیلی سخته
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)