به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 78
  1. #21
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 اردیبهشت 93 [ 22:00]
    تاریخ عضویت
    1392-5-27
    نوشته ها
    46
    امتیاز
    662
    سطح
    13
    Points: 662, Level: 13
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 38
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    893

    تشکرشده 67 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام عزیزم من فقط میخوام یه چیز بگم، اونم اینکه با خوندن پستهات گلوم از بغض درد میگیره، احساس میکنم عمق دردتو میفهمم، حالتهایی شبیه به تو رو داشتم، با خودت لج نکن عزیزم، خودتو ببخش پسرخالتو ببخش، تو الان چی رو از دست دادی که اینجوری براش سوگواری میکنی؟ من و تو هم سنیم منم 26 سالمه، تو جوونیتو داری عمرتو داری سلامتیتو داری، ازت خواهش میکنم با خودت اینجوری نکن، قدر داشته هاتم بدون بدون بدون

  2. کاربر روبرو از پست مفید shabnam z تشکرکرده است .

    Pooh (سه شنبه 07 آبان 92)

  3. #22
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    وقتی عشق رو ازآسمون به زمین میاریم تازه مصیبت هاشروع میشه.عشق لایق کسی هست که نامیراست فهمش ماموق تصورماست مهربانی وزیباییش درحدبشرنیست نه انسانی که اگه ۷۲ساعت غذانخوره میمیره وبو میکنه وپوسیده میشه.من منکریه تجلیات خاصی ازعشق نیستم مثل اینکه یه دزدوراهزن یاخلافکار عاشق دختری بشه و ازاین روبه اون رو بشه چون او صفات خدا رو دراون دختر دیده نه صرفا یک جسم رو.بعدش دیگه مهم نیست بهش برسه یانه.یعنی اینجا اتصال ازطریق یه معشوق زمینی بین عاشق وخدابرقرارمیشه.مثل شیخ صنعا درمنطق الطیر که واسطه شد.مثل مولوی که شیفته شمس تبریزی شد.اماجمله پست قبلی که ازشریعتی بود رو درموردخودت گفتم نه صرفا پسرخاله ت!!بعدازاین همه سختی که کشیدی دیگه چشیدی که بایدعلاقه ودوس داشتن باشه که بالاترازعشقه امضا یکی ازبچه های تالارخیلی زیباوبامعناست"مرادوست بداراندکی ولی همیشه"شروع تایپیکهایی که تاحالازدی یادمه منم مثل خودت سختی کشیدم تاجایی که دنبال معناش ازخدابودم و..منکراین نیستم که بی معناست یا امتحان نبوده.ولی خودت باید یه کاری کنی به نظرت وقتش نرسیده خودتو ازاین عذاب نجات بدی؟کرخت شدی بی روح شدی درست ولی اینا موقته،همه ماسرشارازاحساسیم ذاتمون اینطوره.تو که قرارنیست ندیده ونشنیده به کسی دیگه علاقمند بشی بایه حساب کتابو مقدمات وحرفایی کم کم این علاقه ایجاد میشه.راه رهایی ازاین وضعیت کاملادست خودته.باپسرخالت صحبت کن بگو چرا بعدازتموم شدن قضیه بهت دوباره پیام داده چراباهات بازی کرده.ازیه جایی شروع کن وقضیه روفیصله بده ذهنت روآزادکن.
    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.

  4. کاربر روبرو از پست مفید ammin تشکرکرده است .

    Pooh (سه شنبه 07 آبان 92)

  5. #23
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    عزیز اینجا پست 24 رو بخون http://www.hamdardi.net/thread29712-3.html
    خواستم بنویسم دیدم این پستم کامل تره.

    عشق از اون احتیاجی که می گی دوره. البته به نظر من. وقتی عاشق می شیم در اصل این خوشحالی عاشق بودن نصیب ماست. یعنی نصیب عاشقه. یعنی همه چی توی وجود عاشقه. عاشق از اون احتیاج همراه با بیچارگی مبراست. چون در اصل عاشقِ یه قسمتی از وجود خودش شده و خودش همراه خودش هست. عشق بیچارگی و درماندگی نیست. پروازه. پیشرفت احساسیه. هر کاری هم که واسه کسی که دوسش داریم می کنیم بی منت و بی انتظاره چون بزرگترین چیزی که نصیبمون میشه همون خوشحالیه از اینکه کاری کردیم برای کسی که دوسش داریم. همون لحظه ای که کاری برای کسی که دوسش داشتیم کردیم جایزه امونو گرفتیم. توی این وضعیت به نظر من حتی قضیه خیانت هم پیش نمیاد مشکلش. یعنی عاشق همه ی گوش و همه ی چشم همه چیش میشه کسی که دوسش داره. دیگه اصلا چیزی به اسم حسادت خیانت بازجویی و اینا پیش نمیاد. هر کاری که کسی که دوسش داریم بکنه برامون شیرین میشه. عاشق در اصل داره خودش رو دوست می داره دوباره.

    این بی تفاوتی که داری یه جور واکنش دفاعیه. قوی تر بشو. بعدش دیگه دلت سپر بی تفاوتی رو نیاز نداره.
    ویرایش توسط meinoush : سه شنبه 07 آبان 92 در ساعت 20:08

  6. 3 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    ammin (چهارشنبه 08 آبان 92), Pooh (سه شنبه 07 آبان 92), shabnam z (چهارشنبه 08 آبان 92)

  7. #24
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط asemaneabi222 نمایش پست ها
    کاش هیچوقت هیچ کس به این حس شما نرسه ،نمیدونم چرا و چطوری دلت شکسته ولی شک نکن خدا بهترین خریدار دلشکسته ست و مرهمت میشه،انشالله هر وقت ازدواج کردی اصلا چنین مشکلی برات پیش نیاد ،خدا به قلبت آرامش بده،دور از جونت نگو دوست من،من کامل درکت میکنم شاید خسته ای از اعتمادهایی که از بین رفته
    خدا که معلومه چقدر توی این 5 سال مرهم دل شکسته ی ما بووود.
    تا سه سال اول فکر میکردم مرهمه.
    بعد دیگه فهمیدم دارم خودمو مسخره میکنم.
    دو ساله دیگه کاری به کار خدا ندارم.

    - - - Updated - - -

    دیگه مزاحم اوقات خدا نمیشم.
    بی خیال. آدم از بعضی امید بستن های خودش گاهی متنفر میشه.

    - - - Updated - - -

    گاهی حتی امیدوار بودن به خدا برای من مساوی شده با خریت.

  8. #25
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 20 اسفند 04 [ 07:35]
    تاریخ عضویت
    1392-1-05
    محل سکونت
    خانه سبز
    نوشته ها
    1,631
    امتیاز
    30,623
    سطح
    100
    Points: 30,623, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    5,037

    تشکرشده 6,499 در 1,515 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    269
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    خدا که معلومه چقدر توی این 5 سال مرهم دل شکسته ی ما بووود.
    تا سه سال اول فکر میکردم مرهمه.
    بعد دیگه فهمیدم دارم خودمو مسخره میکنم.
    دو ساله دیگه کاری به کار خدا ندارم.

    - - - Updated - - -

    دیگه مزاحم اوقات خدا نمیشم.
    بی خیال. آدم از بعضی امید بستن های خودش گاهی متنفر میشه.

    - - - Updated - - -

    گاهی حتی امیدوار بودن به خدا برای من مساوی شده با خریت.
    pooh جان عزیزم چرا اینجوری شدی....
    ببین می فهمم که قلبت واقعا شکسته....
    و شاید این تاپیکت یاداور اون ماجرای تلخ شد برات.که به نظرم بهتر بود حرف اون آقا اصلا کشیده نمی شد تا برات یاداوری بشه.به هر حال شما باید فراموشش کنی.
    عزیزم آیا تو همون کسی هستی که در مورد محبت خدا تو تاپیک آقای جنوب سرخ این قدر زیبا می نوشت؟!! من وقتی پست هایت را می خوندم تو چشمام اشک جمع می شد.کسی این پست های زیبا را می نویسه که خدا دوستش داشته باشه!

    می دونم الان یه کم عصبانی شدی و خدا می دونه که منظوری نداری!

    خدای من خدایی است که اگر سرش فریاد هم بکشم؛به جای اینکه با مشت به دهانم بزند؛با انگشتان مهربانش مرا نوازش می کند و می گوید : می دانم جز من کسی را نداری


    عزیزم قبول داری که گاهی ما اشتباهات خودمون یا افراد دیگر را گردن خدا می اندازیم؟

    مثلا اتفاقی که برای تو افتاده تقصیر خدا که نیست.اشتباه علی بود.

    خب البته انسان خطا کار است.ما باید از خطاهای دیگران بگذریم تا دیگران و خدا هم از خطاهای ما بگذرن.
    البته تو این قدر مهربون هستی که گذشت کنی هم از خودت...هم از دیگران....

    دوست خوبم می دنم دلت شکسته!خدا خودش گفته که در دل های شکسته جا داره.......
    پس به جای واکاوی گذشته ازش واقعا بخواه که کمکت کنه....از الان به بعد مهمه.....گذشته دیگه گذشته..........
    Pooh عزیز برای من هم دعا کن.

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    خدا که معلومه چقدر توی این 5 سال مرهم دل شکسته ی ما بووود.
    تا سه سال اول فکر میکردم مرهمه.
    بعد دیگه فهمیدم دارم خودمو مسخره میکنم.
    دو ساله دیگه کاری به کار خدا ندارم.

    - - - Updated - - -

    دیگه مزاحم اوقات خدا نمیشم.
    بی خیال. آدم از بعضی امید بستن های خودش گاهی متنفر میشه.

    - - - Updated - - -

    گاهی حتی امیدوار بودن به خدا برای من مساوی شده با خریت.
    pooh جان عزیزم چرا اینجوری شدی....
    ببین می فهمم که قلبت واقعا شکسته....
    و شاید این تاپیکت یاداور اون ماجرای تلخ شد برات.که به نظرم بهتر بود حرف اون آقا اصلا کشیده نمی شد تا برات یاداوری بشه.به هر حال شما باید فراموشش کنی.
    عزیزم آیا تو همون کسی هستی که در مورد محبت خدا تو تاپیک آقای جنوب سرخ این قدر زیبا می نوشت؟!! من وقتی پست هایت را می خوندم تو چشمام اشک جمع می شد.کسی این پست های زیبا را می نویسه که خدا دوستش داشته باشه!

    می دونم الان یه کم عصبانی شدی و خدا می دونه که منظوری نداری!

    خدای من خدایی است که اگر سرش فریاد هم بکشم؛به جای اینکه با مشت به دهانم بزند؛با انگشتان مهربانش مرا نوازش می کند و می گوید : می دانم جز من کسی را نداری


    عزیزم قبول داری که گاهی ما اشتباهات خودمون یا افراد دیگر را گردن خدا می اندازیم؟

    مثلا اتفاقی که برای تو افتاده تقصیر خدا که نیست.اشتباه علی بود.

    خب البته انسان خطا کار است.ما باید از خطاهای دیگران بگذریم تا دیگران و خدا هم از خطاهای ما بگذرن.
    البته تو این قدر مهربون هستی که گذشت کنی هم از خودت...هم از دیگران....

    دوست خوبم می دنم دلت شکسته!خدا خودش گفته که در دل های شکسته جا داره.......
    پس به جای واکاوی گذشته ازش واقعا بخواه که کمکت کنه....از الان به بعد مهمه.....گذشته دیگه گذشته..........
    Pooh عزیز برای من هم دعا کن.

    - - - Updated - - -

    Pooh جان اگه موافقی از همه همینجا بخواهیم که دیگه ماجرای گذشته تو را یاداوری نکنند.
    موافقی؟

  9. 4 کاربر از پست مفید مصباح الهدی تشکرکرده اند .

    ammin (چهارشنبه 08 آبان 92), Pooh (سه شنبه 07 آبان 92), shabnam z (چهارشنبه 08 آبان 92), دختر مهربون (سه شنبه 07 آبان 92)

  10. #26
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط ammin نمایش پست ها
    وقتی عشق رو ازآسمون به زمین میاریم تازه مصیبت هاشروع میشه.عشق لایق کسی هست که نامیراست فهمش ماموق تصورماست مهربانی وزیباییش درحدبشرنیست نه انسانی که اگه ۷۲ساعت غذانخوره میمیره وبو میکنه وپوسیده میشه.من منکریه تجلیات خاصی ازعشق نیستم مثل اینکه یه دزدوراهزن یاخلافکار عاشق دختری بشه و ازاین روبه اون رو بشه چون او صفات خدا رو دراون دختر دیده نه صرفا یک جسم رو.بعدش دیگه مهم نیست بهش برسه یانه.یعنی اینجا اتصال ازطریق یه معشوق زمینی بین عاشق وخدابرقرارمیشه.مثل شیخ صنعا درمنطق الطیر که واسطه شد.مثل مولوی که شیفته شمس تبریزی شد.اماجمله پست قبلی که ازشریعتی بود رو درموردخودت گفتم نه صرفا پسرخاله ت!!بعدازاین همه سختی که کشیدی دیگه چشیدی که بایدعلاقه ودوس داشتن باشه که بالاترازعشقه امضا یکی ازبچه های تالارخیلی زیباوبامعناست"مرادوست بداراندکی ولی همیشه"شروع تایپیکهایی که تاحالازدی یادمه منم مثل خودت سختی کشیدم تاجایی که دنبال معناش ازخدابودم و..منکراین نیستم که بی معناست یا امتحان نبوده.ولی خودت باید یه کاری کنی به نظرت وقتش نرسیده خودتو ازاین عذاب نجات بدی؟کرخت شدی بی روح شدی درست ولی اینا موقته،همه ماسرشارازاحساسیم ذاتمون اینطوره.تو که قرارنیست ندیده ونشنیده به کسی دیگه علاقمند بشی بایه حساب کتابو مقدمات وحرفایی کم کم این علاقه ایجاد میشه.راه رهایی ازاین وضعیت کاملادست خودته.باپسرخالت صحبت کن بگو چرا بعدازتموم شدن قضیه بهت دوباره پیام داده چراباهات بازی کرده.ازیه جایی شروع کن وقضیه روفیصله بده ذهنت روآزادکن.
    عشق....
    نمیدونم عشق در ذهن بقیه چیه.
    ولی من اون موقع فکر میکردم عشق باید سمت و سویی الهی داشته باشه. ما رو به نزدیک تر شدن به خدا کمک کنه. و فکر میکردم خودم هم به سهم خودم باید در رشد معنوی و ایمانی طرف مقابلم کمک کنم.
    من به چیزی که در قلبم بود اطمینان کردم. چون پاک بود. چون من رو تبدیل به آدم بهتری کرده بود. چون اخلاقم، رفتارم، عبادتم، نگاهم به زندگی و دیگران و همه چیزم رو خیلی زیباتر کرده بود. چون چیزی در من ایجاد کرده بود که احساس میکردم تمام هستی رو دوست دارم. و از طرفی احساس میکردم هر دومون داریم توی راه تعالی و تکامل قدم بر میداریم. چون همه فکر و ذکر و اصلا زندگیم شده بود علی، خوشبختی علی، رضایت علی.اصلا من شده بودم خود علی. خودمو فراموش کرده بودم. حتی فکر میکردم خدا عمر و هرچی من دارم و میتونم داشته باشم رو از من بگیره و بده به علی.واقعا حاضر بودم براش بمیرم. واقعا حاضر بودم. حس میکردم تا واقعا براش جونمو هم ندم دلم آروم نمیگیره. فکر میکردم اونقدر یکی شده ام که فکر میکردم حتی توی اون دنیا به همراه علی و عشقی که بهش دارم محشور میشم.
    من به عشق اینکه جملات عاشقانه بشنوم، یا نوازش بشم، یا خوش بگذرونم، یا تنها نباشم، یا هدیه بگیرم، یا خیلی چیزای دیگه به دست بیارم عاشق نبودم. بلکه بیشتر میخواستم عشق بدم.همه ی دلخوشی من این بود. همه ی چیزی که میخواستم فقط فرصت عشق ورزیدن بود. که منو حس میکردم تا معراج میبره. نمیدونم چطوری بگم. اتفاقا من میخواستم عشق زمینی رو ببرم تا آسمون. من این رو میخواستم.

    وقتی هم نشد و مجبور به جواب منفی و بعدش رفتن علی شدم، به خودم گفتم عیب نداره. من این راهو باز ادامه میدم. من نمیشکنم.
    ولی خیلی مسخره است.
    خدا و عبادت و قران و دعا و ... نه شکم گرسنه رو سیر میکنه نه به مثلا میل جنسی جواب میده.
    حساب دنیا و نیازهای دنیوی از حساب آخرت و نیازهای معنوی جداست.

    واقعا خوب بودن به چه دردی میخوره؟ جدا خوب بودن به چه دردی میخوره توی این دنیا؟ مهربونی و پاکی و فداکاری و بااخلاقی و این خوب بودن ها به چه درد این دنیا میخوره؟
    من میگم به هیچ درد.
    توی این دنیا مهم برتر بودنه. توی دنیا تنازع بقا برپاست. عین همون حیات وحش. توی این دنیا برتری های دیگه ای مهمه. ثروت و پول، موقعیت اجتماعی، تحصیلات، شغل و این چیزا. خودخواهی به درد این دنیا میخوره. اینکه دست آدم رو کلاه خودش باشه.
    من به اینجا رسیدم که حساب دنیا و آخرت کلا از هم جداست. جدای جدا.

    شاید بگید بین دنیا و آخرت تو داری دنیا رو انتخاب مبکنی. نه. این دنیا به نظرم خیلی نفرت انگیز و زشته. ولی انتخاب آخرت نیاز دنیوی منو جواب نمیده. اون موقع که مثلا نیاز جنسی منو اذیت میکرد، دعا خوندن و نماز خوندن و قران خوندن و این چیزا اون نیاز رو خاموش نمیکرد. فقط از همون لحظه ام خارجش میکرد. و بعد درباره توی لحظه های بعدی هجوم می آورد.

    قبلا فکر میکردم وقتی همه کارآدم برای رضای خدا باشه همون غذا خوردنش و همون درس خوندنش و همون چمیدونم غذا پختنش و همه چیزش یعنی عبادت.

    ولی من که توی همه کارم خدا رو در نظرم داشتم و برای خوشحالیش کار میکردم، خیلی توی توهم بودم.حالا خدام فقط یه ناظم و خالقه. تمام. دیگه یه همراه همیشگی نمیدونمش. منو و دنیا و خلقت رو آفریده و نیازهایی در هر مخلوقی قرار داده و پاسخ نیازش رو هم در محیط اون مخلوق آفریده. و نظمی به این دنیا داده. و تمام. من گمان میکنم دیگه خدا نقشش توی زندگی من همینه. نه بیشتر. آفریده و گفته برو بقیه اش با خودت. همین. نه براش اهمیتی داره من پاک باشم نه براش اهمیتی داره من یه هرزه باشم. خدا به نظر من الان همینه.

    مدیر همدردی میگه خداتو عوض کن. نمیدونم. عوضش کنم و بشه همون خدای قبلیم که هرلحظه حس میکردم هست ولی بعد فهمیدم تکیه ام بهش سرکار گذاشتن خودمه؟
    خدام بشه چه خدایی؟

    من که فعلا نه دنیا رو میخوام نه آخرتش رو. هر دوش به نظرم توهمه. حتی وجود خودم هم حس میکنم یه خواب طولانیه. یه توهم قویه.
    برای من هیچی مهم نیست. اصلا خوشبختی چی هست که بهش برسم؟ سعادت چی هست که بهش برسم؟
    خوشبختی داشتن شادی و معنا توی زندگیه؟ خوشبختی اینه که بدونی امید کسانی هستی و مایه ی دلگرمی و آرامش کسانی؟ خوشبختی اینه که به نیازهات بتونی پاسخ بدی؟ خوشبختی اینه که بدونم دارم با سختی ها میجنگم تا ارزشمند بشم؟ خوشبختی اینه که خدا ازم راضی باشه؟ خوشبختی اینه که به دیگران خدمت کنم؟ خوشبختی اینه که به دیگران عشق بورزم و از این عشق ورزیدن خودم کیف کنم و به خودم ببالم؟خوشبختی اینه که مهارتها و چیزهای جدید یاد بگیرم؟

    من همه ی اینها رو داشتم.پس چرا فهمیدم هیچ کدوم اینا فایده نداره و همش مزخرفه؟

    دوباره چرا باید برگردم به اون مسیر؟ به اون باورها؟
    وقتی بری سوار اتوبوس مشهد -تبریز بشی، میرسی تبریز. ولی اگه دیگه نمیخوای بری تبریز دیگه نباید سوار اون اتوبوس بشی.
    من همه ی اون مسیرهای خوشبختی رو که میگم رفتم. سوار همون اتوبوسا شدم. ولی به جای خوبی منو نرسوندن. آخرش ختم به خیر نشد.

    توی عشق هم من به نظر خودم بهترین راهو رفتم. بالاترین چیزی که میتونستم از عشق در نظر داشته باشم رو براش تلاش کردم. ولی به کجا رسید؟

    دو سال پیش رفتم مشاوره حضوری. اون مشاوره خیلی به من ضربه زد. نمیدونم. میگفت خب تو اشتباه کردی که خواستی عشقت الهی باشه. این چیزا تصورات فانتزیه. زندگی زندگیه. اون چیزایی که تو بودی به درد زندگی نمیخورده. مرد از زن یه زن میخواد. ناز و عشوه یه زن میخواد. چمیدونم فلان و بهمان چیز رو تو خلوت میخواد و ... ازدواج این چیزاست.مرد یه مرده. برای نیازهاش ازدواج میکنه. خب ببینه تو جواب نمیدی ولت میکنه میره سراغ یکی دیگه. تو نشد. یکی دیگه.

    (گرچه من و علی کارمون به ازدواج نرسید ولی من خیلی سعی کردم مدیریت کنم که روابطمون از حریم ها خارج نشه. ولی خب این هم نبود که اگه ازدواج میکردیم باز هم بخوام از این چیزا دوری کنم. من همش میگفتم با خودم که این حرفا و این چیزا وقتش بعد از محرم شدنه. من تو خودم لحظه شماری میکردم که محرم بشیم و اون چیزا رو هم درکنار علی تجربه کنم.ولی قبلش اصلا سعی میکردم جوری حریم بپام که علی هم تا قبل از عقد اصلا حرفش رو هم نزنه)

    ولی با حرفای مشاور من یاد حرفای علی می افتادم. که بهم میگفت تو فقط تو آسمونا سیر میکردی. تو یکی رو میخوای صبح تا شب بشینه از خدا و عرفان برات حرف بزنه. تو آدم زندگی نیستی. من میخواستم زندگی کنم. یه زندگی خاکی. ولی تو توی آسمونا سیر میکردی. چیزایی که تو هستی به درد زندگی نمیخوره. تو جوری رفتار میکردی که من به خودم جرات ندم یک بار هم دستت رو بگیرم.

    تازه فهمیدم بابا عشقی که براش ارزش قایل بودم کیلو چند؟؟؟؟

    اون عشقه نه توی این دنیا ارزشی داشت. نه توی اون دنیا ارزشی خواهد داشت. من بودم که خر بودم.

    تازه فهمیدم اون دخترایی که میرن دوست میشن با ده تا پسر و پسره ولشون کنه هم عین خیالشون نیست و فرداش یکی دیگه، اون دخترایی که هر روز توی بازار دارن دنبال تیپ و مد جدید میگردن و میخرن و میپوشن و ....، اون دخترایی که توی آرایشگاه ها افتادن و ...، خیلی عاقل تر از من هستند.
    خیلی بیشتر تجربه کسب میکنند. خیلی بیشتر میدونن توی این دنیا باید چه جوری بود.

    گرچه با دنیای این جور آدما هم غریبه ام و دنیای اونا رو هم پوچ میدونم، ولی دنیای قبل خودمو پوچ تر میدونم.

    نمیدونم. من همیشه فکر میکردم دارم بهترین راه ها رو میرم. ولی نمیدونید چه وحشتناکه یهو حس کنی همش بی فایده بود. نمیتونید تصور کنید چطور یهو فرو ریختم. مثل یه ساختمونی که میریزه پایین. یهو همه باورام ریخت پایین.

    مشاور میگفت اذیت میشی چون خیلی کمالگرایی.
    هه....
    کمالگراییم رو گذاشتم کنار. آره گذاشتم کنار. یاد گرفتم زندگی رسم خودش رو داره. زندگی همون لحظه ها و نیازهای همون لحظه است.

    به این واقیت رسیدم. ولی چقدر دنیا و خلقت و همه چیز به نظرم پوچ و بیهوده میان.

    تو این دنیای بی معنی، نه خیانت بده، نه تعهدچیز ارزشمندیه.پاکی و هرزگی هم هیچ فرقی نداره به نظرم.

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط ammin نمایش پست ها
    وقتی عشق رو ازآسمون به زمین میاریم تازه مصیبت هاشروع میشه.عشق لایق کسی هست که نامیراست فهمش ماموق تصورماست مهربانی وزیباییش درحدبشرنیست نه انسانی که اگه ۷۲ساعت غذانخوره میمیره وبو میکنه وپوسیده میشه.من منکریه تجلیات خاصی ازعشق نیستم مثل اینکه یه دزدوراهزن یاخلافکار عاشق دختری بشه و ازاین روبه اون رو بشه چون او صفات خدا رو دراون دختر دیده نه صرفا یک جسم رو.بعدش دیگه مهم نیست بهش برسه یانه.یعنی اینجا اتصال ازطریق یه معشوق زمینی بین عاشق وخدابرقرارمیشه.مثل شیخ صنعا درمنطق الطیر که واسطه شد.مثل مولوی که شیفته شمس تبریزی شد.اماجمله پست قبلی که ازشریعتی بود رو درموردخودت گفتم نه صرفا پسرخاله ت!!بعدازاین همه سختی که کشیدی دیگه چشیدی که بایدعلاقه ودوس داشتن باشه که بالاترازعشقه امضا یکی ازبچه های تالارخیلی زیباوبامعناست"مرادوست بداراندکی ولی همیشه"شروع تایپیکهایی که تاحالازدی یادمه منم مثل خودت سختی کشیدم تاجایی که دنبال معناش ازخدابودم و..منکراین نیستم که بی معناست یا امتحان نبوده.ولی خودت باید یه کاری کنی به نظرت وقتش نرسیده خودتو ازاین عذاب نجات بدی؟کرخت شدی بی روح شدی درست ولی اینا موقته،همه ماسرشارازاحساسیم ذاتمون اینطوره.تو که قرارنیست ندیده ونشنیده به کسی دیگه علاقمند بشی بایه حساب کتابو مقدمات وحرفایی کم کم این علاقه ایجاد میشه.راه رهایی ازاین وضعیت کاملادست خودته.باپسرخالت صحبت کن بگو چرا بعدازتموم شدن قضیه بهت دوباره پیام داده چراباهات بازی کرده.ازیه جایی شروع کن وقضیه روفیصله بده ذهنت روآزادکن.
    عشق....
    نمیدونم عشق در ذهن بقیه چیه.
    ولی من اون موقع فکر میکردم عشق باید سمت و سویی الهی داشته باشه. ما رو به نزدیک تر شدن به خدا کمک کنه. و فکر میکردم خودم هم به سهم خودم باید در رشد معنوی و ایمانی طرف مقابلم کمک کنم.
    من به چیزی که در قلبم بود اطمینان کردم. چون پاک بود. چون من رو تبدیل به آدم بهتری کرده بود. چون اخلاقم، رفتارم، عبادتم، نگاهم به زندگی و دیگران و همه چیزم رو خیلی زیباتر کرده بود. چون چیزی در من ایجاد کرده بود که احساس میکردم تمام هستی رو دوست دارم. و از طرفی احساس میکردم هر دومون داریم توی راه تعالی و تکامل قدم بر میداریم. چون همه فکر و ذکر و اصلا زندگیم شده بود علی، خوشبختی علی، رضایت علی.اصلا من شده بودم خود علی. خودمو فراموش کرده بودم. حتی فکر میکردم خدا عمر و هرچی من دارم و میتونم داشته باشم رو از من بگیره و بده به علی.واقعا حاضر بودم براش بمیرم. واقعا حاضر بودم. حس میکردم تا واقعا براش جونمو هم ندم دلم آروم نمیگیره. فکر میکردم اونقدر یکی شده ام که فکر میکردم حتی توی اون دنیا به همراه علی و عشقی که بهش دارم محشور میشم.
    من به عشق اینکه جملات عاشقانه بشنوم، یا نوازش بشم، یا خوش بگذرونم، یا تنها نباشم، یا هدیه بگیرم، یا خیلی چیزای دیگه به دست بیارم عاشق نبودم. بلکه بیشتر میخواستم عشق بدم.همه ی دلخوشی من این بود. همه ی چیزی که میخواستم فقط فرصت عشق ورزیدن بود. که منو حس میکردم تا معراج میبره. نمیدونم چطوری بگم. اتفاقا من میخواستم عشق زمینی رو ببرم تا آسمون. من این رو میخواستم.

    وقتی هم نشد و مجبور به جواب منفی و بعدش رفتن علی شدم، به خودم گفتم عیب نداره. من این راهو باز ادامه میدم. من نمیشکنم.
    ولی خیلی مسخره است.
    خدا و عبادت و قران و دعا و ... نه شکم گرسنه رو سیر میکنه نه به مثلا میل جنسی جواب میده.
    حساب دنیا و نیازهای دنیوی از حساب آخرت و نیازهای معنوی جداست.

    واقعا خوب بودن به چه دردی میخوره؟ جدا خوب بودن به چه دردی میخوره توی این دنیا؟ مهربونی و پاکی و فداکاری و بااخلاقی و این خوب بودن ها به چه درد این دنیا میخوره؟
    من میگم به هیچ درد.
    توی این دنیا مهم برتر بودنه. توی دنیا تنازع بقا برپاست. عین همون حیات وحش. توی این دنیا برتری های دیگه ای مهمه. ثروت و پول، موقعیت اجتماعی، تحصیلات، شغل و این چیزا. خودخواهی به درد این دنیا میخوره. اینکه دست آدم رو کلاه خودش باشه.
    من به اینجا رسیدم که حساب دنیا و آخرت کلا از هم جداست. جدای جدا.

    شاید بگید بین دنیا و آخرت تو داری دنیا رو انتخاب مبکنی. نه. این دنیا به نظرم خیلی نفرت انگیز و زشته. ولی انتخاب آخرت نیاز دنیوی منو جواب نمیده. اون موقع که مثلا نیاز جنسی منو اذیت میکرد، دعا خوندن و نماز خوندن و قران خوندن و این چیزا اون نیاز رو خاموش نمیکرد. فقط از همون لحظه ام خارجش میکرد. و بعد درباره توی لحظه های بعدی هجوم می آورد.

    قبلا فکر میکردم وقتی همه کارآدم برای رضای خدا باشه همون غذا خوردنش و همون درس خوندنش و همون چمیدونم غذا پختنش و همه چیزش یعنی عبادت.

    ولی من که توی همه کارم خدا رو در نظرم داشتم و برای خوشحالیش کار میکردم، خیلی توی توهم بودم.حالا خدام فقط یه ناظم و خالقه. تمام. دیگه یه همراه همیشگی نمیدونمش. منو و دنیا و خلقت رو آفریده و نیازهایی در هر مخلوقی قرار داده و پاسخ نیازش رو هم در محیط اون مخلوق آفریده. و نظمی به این دنیا داده. و تمام. من گمان میکنم دیگه خدا نقشش توی زندگی من همینه. نه بیشتر. آفریده و گفته برو بقیه اش با خودت. همین. نه براش اهمیتی داره من پاک باشم نه براش اهمیتی داره من یه هرزه باشم. خدا به نظر من الان همینه.

    مدیر همدردی میگه خداتو عوض کن. نمیدونم. عوضش کنم و بشه همون خدای قبلیم که هرلحظه حس میکردم هست ولی بعد فهمیدم تکیه ام بهش سرکار گذاشتن خودمه؟
    خدام بشه چه خدایی؟

    من که فعلا نه دنیا رو میخوام نه آخرتش رو. هر دوش به نظرم توهمه. حتی وجود خودم هم حس میکنم یه خواب طولانیه. یه توهم قویه.
    برای من هیچی مهم نیست. اصلا خوشبختی چی هست که بهش برسم؟ سعادت چی هست که بهش برسم؟
    خوشبختی داشتن شادی و معنا توی زندگیه؟ خوشبختی اینه که بدونی امید کسانی هستی و مایه ی دلگرمی و آرامش کسانی؟ خوشبختی اینه که به نیازهات بتونی پاسخ بدی؟ خوشبختی اینه که بدونم دارم با سختی ها میجنگم تا ارزشمند بشم؟ خوشبختی اینه که خدا ازم راضی باشه؟ خوشبختی اینه که به دیگران خدمت کنم؟ خوشبختی اینه که به دیگران عشق بورزم و از این عشق ورزیدن خودم کیف کنم و به خودم ببالم؟خوشبختی اینه که مهارتها و چیزهای جدید یاد بگیرم؟

    من همه ی اینها رو داشتم.پس چرا فهمیدم هیچ کدوم اینا فایده نداره و همش مزخرفه؟

    دوباره چرا باید برگردم به اون مسیر؟ به اون باورها؟
    وقتی بری سوار اتوبوس مشهد -تبریز بشی، میرسی تبریز. ولی اگه دیگه نمیخوای بری تبریز دیگه نباید سوار اون اتوبوس بشی.
    من همه ی اون مسیرهای خوشبختی رو که میگم رفتم. سوار همون اتوبوسا شدم. ولی به جای خوبی منو نرسوندن. آخرش ختم به خیر نشد.

    توی عشق هم من به نظر خودم بهترین راهو رفتم. بالاترین چیزی که میتونستم از عشق در نظر داشته باشم رو براش تلاش کردم. ولی به کجا رسید؟

    دو سال پیش رفتم مشاوره حضوری. اون مشاوره خیلی به من ضربه زد. نمیدونم. میگفت خب تو اشتباه کردی که خواستی عشقت الهی باشه. این چیزا تصورات فانتزیه. زندگی زندگیه. اون چیزایی که تو بودی به درد زندگی نمیخورده. مرد از زن یه زن میخواد. ناز و عشوه یه زن میخواد. چمیدونم فلان و بهمان چیز رو تو خلوت میخواد و ... ازدواج این چیزاست.مرد یه مرده. برای نیازهاش ازدواج میکنه. خب ببینه تو جواب نمیدی ولت میکنه میره سراغ یکی دیگه. تو نشد. یکی دیگه.

    (گرچه من و علی کارمون به ازدواج نرسید ولی من خیلی سعی کردم مدیریت کنم که روابطمون از حریم ها خارج نشه. ولی خب این هم نبود که اگه ازدواج میکردیم باز هم بخوام از این چیزا دوری کنم. من همش میگفتم با خودم که این حرفا و این چیزا وقتش بعد از محرم شدنه. من تو خودم لحظه شماری میکردم که محرم بشیم و اون چیزا رو هم درکنار علی تجربه کنم.ولی قبلش اصلا سعی میکردم جوری حریم بپام که علی هم تا قبل از عقد اصلا حرفش رو هم نزنه)

    ولی با حرفای مشاور من یاد حرفای علی می افتادم. که بهم میگفت تو فقط تو آسمونا سیر میکردی. تو یکی رو میخوای صبح تا شب بشینه از خدا و عرفان برات حرف بزنه. تو آدم زندگی نیستی. من میخواستم زندگی کنم. یه زندگی خاکی. ولی تو توی آسمونا سیر میکردی. چیزایی که تو هستی به درد زندگی نمیخوره. تو جوری رفتار میکردی که من به خودم جرات ندم یک بار هم دستت رو بگیرم.

    تازه فهمیدم بابا عشقی که براش ارزش قایل بودم کیلو چند؟؟؟؟

    اون عشقه نه توی این دنیا ارزشی داشت. نه توی اون دنیا ارزشی خواهد داشت. من بودم که خر بودم.

    تازه فهمیدم اون دخترایی که میرن دوست میشن با ده تا پسر و پسره ولشون کنه هم عین خیالشون نیست و فرداش یکی دیگه، اون دخترایی که هر روز توی بازار دارن دنبال تیپ و مد جدید میگردن و میخرن و میپوشن و ....، اون دخترایی که توی آرایشگاه ها افتادن و ...، خیلی عاقل تر از من هستند.
    خیلی بیشتر تجربه کسب میکنند. خیلی بیشتر میدونن توی این دنیا باید چه جوری بود.

    گرچه با دنیای این جور آدما هم غریبه ام و دنیای اونا رو هم پوچ میدونم، ولی دنیای قبل خودمو پوچ تر میدونم.

    نمیدونم. من همیشه فکر میکردم دارم بهترین راه ها رو میرم. ولی نمیدونید چه وحشتناکه یهو حس کنی همش بی فایده بود. نمیتونید تصور کنید چطور یهو فرو ریختم. مثل یه ساختمونی که میریزه پایین. یهو همه باورام ریخت پایین.

    مشاور میگفت اذیت میشی چون خیلی کمالگرایی.
    هه....
    کمالگراییم رو گذاشتم کنار. آره گذاشتم کنار. یاد گرفتم زندگی رسم خودش رو داره. زندگی همون لحظه ها و نیازهای همون لحظه است.

    به این واقیت رسیدم. ولی چقدر دنیا و خلقت و همه چیز به نظرم پوچ و بیهوده میان.

    تو این دنیای بی معنی، نه خیانت بده، نه تعهدچیز ارزشمندیه.پاکی و هرزگی هم هیچ فرقی نداره به نظرم.

    - - - Updated - - -


    نقل قول نوشته اصلی توسط مصباح الهدی نمایش پست ها
    pooh جان عزیزم چرا اینجوری شدی....
    ببین می فهمم که قلبت واقعا شکسته....
    و شاید این تاپیکت یاداور اون ماجرای تلخ شد برات.که به نظرم بهتر بود حرف اون آقا اصلا کشیده نمی شد تا برات یاداوری بشه.به هر حال شما باید فراموشش کنی.
    عزیزم آیا تو همون کسی هستی که در مورد محبت خدا تو تاپیک آقای جنوب سرخ این قدر زیبا می نوشت؟!! من وقتی پست هایت را می خوندم تو چشمام اشک جمع می شد.کسی این پست های زیبا را می نویسه که خدا دوستش داشته باشه!

    می دونم الان یه کم عصبانی شدی و خدا می دونه که منظوری نداری!

    خدای من خدایی است که اگر سرش فریاد هم بکشم؛به جای اینکه با مشت به دهانم بزند؛با انگشتان مهربانش مرا نوازش می کند و می گوید : می دانم جز من کسی را نداری

    منم قبلا اینجوری فکر میکردم. ولی الان میدونی خدای من چه خداییه؟
    خدایی که براش فرقی نداره من چی باشم.براش فرقی نداره واقعا
    .

    خدایی که دو تا راه گذاشته. یه راه که اصطلاحا به بهشت میره. و یه راه که اصطلاحا به جهنم میره
    .
    همین
    .
    دیگه بقیه اش با خودمه
    .
    خدا نه ذوق بهشت کردن منو میکنه. نه غصه ی جهنم رفتن منو میخوره
    .
    خدای الان من میگه رفتی بهشت ، رفتی. رفتی هم جهنم به درک که رفتی
    .


    عزیزم قبول داری که گاهی ما اشتباهات خودمون یا افراد دیگر را گردن خدا می اندازیم؟

    مثلا اتفاقی که برای تو افتاده تقصیر خدا که نیست.اشتباه علی بود.

    خب البته انسان خطا کار است.ما باید از خطاهای دیگران بگذریم تا دیگران و خدا هم از خطاهای ما بگذرن.
    البته تو این قدر مهربون هستی که گذشت کنی هم از خودت...هم از دیگران....

    دوست خوبم می دنم دلت شکسته!خدا خودش گفته که در دل های شکسته جا داره.......

    هه...
    خدا نه به دل شکسته کار داره نه به کسی که دل کسی رو شکسته.
    آدما خودشونن و خودشون.
    به نظر من که اینطوریه.

    پس به جای واکاوی گذشته ازش واقعا بخواه که کمکت کنه....از الان به بعد مهمه.....گذشته دیگه گذشته..........
    Pooh عزیز برای من هم دعا کن.[IMG]file:///C:\DOCUME~1\ADMINI~1\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\cli p_image001.gif[/IMG]


    [IMG]file:///C:\DOCUME~1\ADMINI~1\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\cli p_image002.gif[/IMG]Pooh جان اگه موافقی از همه همینجا بخواهیم که دیگه ماجرای گذشته تو را یاداوری نکنند.
    موافقی؟
    خدا؟؟؟؟
    تو واقعیت نشونش بدید بهم. کدوم خدا؟؟؟؟

    علی رفته بود بعدش دنبال یه سری چیزای بد. کار دو تا دختر رو به خودکشی کشونده بود.(البته زنده موندن) ولی الان خوش و خوشبخته.
    میدونید چرا؟
    چون خدا کاره ای جز یه خالق و ناظم توی این دنیا نیست.
    چون علی خودش اول رفت خوشیهاشو کرد.با من هم تجربه کسب کرد. بعدش هم رفت دنبال زندگی خودش و از تجربیاتش هم استفاده کرد و الان هم خوش و خرم داره با زنش کیف دنیا رو میکنه. زنش رو هم میشناسم. دختر خیلی خیلی مهربون و خاکی و خوب و معصومی بود. الان هم عاشق شوهرشه.
    علی این کارو کرد.
    به همین راحتی.
    کار درست رو علی کرد. نه به من فکر کرد. نه به اون دو تا دختر فکر کرد. فقط به خودش فکر کرد. همین. کار بهتر از این هم میشد بکنه؟ بهترین کارو کرد. نه؟
    غیر از اینه؟

    حالا من...
    من عین خر توی اون یازده ماه که میدیدم علی ول نمیکنه کلی عذاب وجدان گرفته بودم که من شش ماه با علی حرف زدم و بعد کشیده ام کنار. البته دوستش داشتما. ولی تو اون یازده ماه بخش زیادی از احساسم این بود که حس میکردم به علی ظلم کرده ام. مینشستم عین خر گریه میکردم که خدایا منو ببخش که دل بنده ات رو شکوندم.
    موقع جواب دادن عین خر بیشتر از اینکه ناراحت خودم باشم ناراحت علی بودم که حالا جلو باباش ضایع میشه. حالا دلش میشکنه. حالا غرورش میشکنه.

    من عین خر، توی اون دو سالی که علی خواستگاری کرده بود و قضیمون ادامه دار شده بود، عین خر هرچی خواستگار اومد بدون لحظه ای فکر رد کردم. چون داشتم به علی فکر میکردم.چون نمیتونستم اونقدر بی وجدان باشم که تا یه مورد بهتری پیدا شد بگم علی آقا خداحافظ یکی بهتر از تو پیدا شده.

    هه...
    دو ساله به خودم گفتم ول کن بابا... وجدان کیلو چند؟.... تعهد کیلو چند؟...وفا کیلو چند؟.... عشق کیلو چند؟....

  11. #27
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array
    پو جان، گفته بودم دیگه برات نظر نمیذارم.
    اما نمیتونم ببینم انقدر داری اذیت میشی.
    امیدوارم حرفام حداقل اذیتت نکنه

    دختر خوب، چرا یا از این ور بوم آویزونی یا از اونطرفش؟
    قبل از دو سال اونقدر آرمانی، و الان انقدر پوچ گرا؟!!!

    مرد از زن یه زن میخواد.
    آره
    ناز و عشوه یه زن میخواد.
    آره
    چمیدونم فلان و بهمان چیز رو تو خلوت میخواد و ... ازدواج این چیزاست.مرد یه مرده. برای نیازهاش ازدواج میکنه.
    خب آره.

    همه اینا درسته پو ی عزیز.
    ولی نمیفهمم چرا و چه جوری از این مباحث این نتیجه رو گرفتی؟ :

    اون عشقه نه توی این دنیا ارزشی داشت. نه توی اون دنیا ارزشی خواهد داشت. من بودم که خر بودم.

    تازه فهمیدم اون دخترایی که میرن دوست میشن با ده تا پسر و پسره ولشون کنه هم عین خیالشون نیست و فرداش یکی دیگه، اون دخترایی که هر روز توی بازار دارن دنبال تیپ و مد جدید میگردن و میخرن و میپوشن و ....، اون دخترایی که توی آرایشگاه ها افتادن و ...، خیلی عاقل تر از من هستند.
    خیلی بیشتر تجربه کسب میکنند. خیلی بیشتر میدونن توی این دنیا باید چه جوری بود.
    پو، مگه غیر از اینه که این نیازها در درون خانم ها هم هست؟!
    این جور دخترا کارشون تا یه جایی درسته. تا جاییکه میرن دنبال یاد گیری عشوه گری و جلوه های زن بودن کارشون عالیه. ولی از اونجا به بعدش که یادشون میره این عشوه رو برای کی باید استفاده کنن دچار یه اشتباه فاحش (و متاسفانه رایج) میشن. اشتباهی که دلیل نداره چوبش رو توی همین دنیا بخورن و تو و من و همه هم بفهمیم!

    من هم مثل 2 سال قبل تو فکر میکنم. فکر میکنم ازدواجم باید مسیرم رو به سمت خدا راحت تر و هموار تر کنه.
    اما قرار نیست بخاطر این نیت، جور خارق العاده ای ازدواج کنم.
    صورت مسئله مثل بقیه ی ازدواج هاست.
    با همون ظاهر و شکل و قیافه. اما تفاوت عمده در باطن باقی میمونه. و کسی هم قرار نیست بدونه.
    (یعنی اگه خبر ازدواجی که عرفانی شده و داره اونها رو به سمت خدا میبره رو نمیشنوی، دلیل بر این نمیشه که همه عشقا پست و بی مایه هستن)

    اینجوری که میگی یعنی هر ازدواجی که توش مسائل جنسی باشه مسیر عرفانی و الهی رو طی نمیکنه!
    این خط بالا رو از یه جای حرفت میشه نتیجه گرفت. ولی از یه جای دیگه حرفت میگی مثل همه آدما مسائل جنسی رو قبول داشتی در ازدواج.
    (پوی عزیزم نمیخوام باهات بحث کنم. دارم نقاط تناقضی که تو رو بهم ریخته رو بهت نشون میدم)

    دوست گلم، من میفهمم خسته ای. باری رو روی دوشت نگه داشتی که چند ساله حتی یک لحظه هم نذاشتیش زمین نفس تازه کنی. تازه هر روز سنگین تر هم شده!

    بذارش زمین تا گوشات بشنوه ما داریم چی بهت میگیم و خستگی مانع فکر کردنت نشه!

    اگه خوشت نمیاد حرف بزنم خیلی راحت بگو منم جلو خودمو میگیرم و دیگه نظر نمیدم.
    برات آرزوی خوب بودن دارم

    - - - Updated - - -

    کار درست رو علی کرد. نه به من فکر کرد. نه به اون دو تا دختر فکر کرد. فقط به خودش فکر کرد. همین. کار بهتر از این هم میشد بکنه؟ بهترین کارو کرد. نه؟
    غیر از اینه؟
    کسانی که به اون دنیا اعتقاد ندارن حرفت رو تایید میکنن.
    چون اعتقاداتت عوض شده، میگم بله. با این تفکر بهترین کارو کرده.

    عزیز دلم، علی آقا خدا نبوده و نیست. یه آدم بوده. چرا فکر میکنی خدا باید علی رو معصوم میکرد.
    خطا کرده. یه انسان خطا کرده. چیز عجیبیه؟
    از زندگی چه می خواهی که در خدایی ِخدا، آنرا نمیابی؟

  12. 4 کاربر از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده اند .

    ammin (سه شنبه 07 آبان 92), Pooh (سه شنبه 07 آبان 92), sanjab (سه شنبه 07 آبان 92), shabnam z (چهارشنبه 08 آبان 92)

  13. #28
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    خانم پوه.به نظرم باید خداروشکرکنی که طرفت اینقد صادقانه بهت گفته که توی خط موردنظرتو نیست همون جا تکلیفت معلوم شده.این معنایی که ازارتباط عشق زمینی با آسمونی گفتی درست هست وکمال مطلوب اینه حدیثی هم ازحضرت علی مؤید این نوع نگاه هست. ولی وقتی طرف توی یه فاز دیگه هست به زورکه نمیشه این وریش کرد.احتمالاداستان کنیزک وپادشاه رو درمثنوی معنوی شنیدی.تازه الان با مادی ترشدن آدمها این نوع عشقها به شدت کمرنگ شده.متأسفانه زیاد اتفاق افتاده یه نفر پاکبازی کرده ومونده واون یکی دنبال اهداف پاییتروسطحی تربوده وبه ظاهراون برنده شده.ممکنه اتفاقی ونادردونفربا این نگاه عاشق هم بشن وتاآخرادامه بدن یافنا یاازدواج.مثل آنچه که در داستانهای گذشته اومده،اینا انگشت شماروکم هستند.حالاشاید ازقضا درآینده چنین اتفاقی برات افتاد اما واقعیت همون علاقه وکشش معقول هست که درقرآن بانام"ود" ورحمة اومده یعنی علاقه ومحبت(دوطرفه).بسیاری ازآدمها کشش وظرفیت تعریف گسترده ازعشق رو ندارن که معشوقش بشن.ای کاش همون موقع که متوجه این قضیه شدی به سرعت تغییرمسیرمیدادی وازادامه دادن منصرف میشدی.به نظرم اون موقع نشانه های بوده که ازعلی آبی گرم نمیشه(مطابق تعریف خودت)ولی با خودفریبی ادامه دادی.حب شی یعمی ویصم.عشق به چیزی انسان روکروکورمیکند.اگه الان یه حرکت عملی وجدی انجام ندی ازاین وضعیت خلاص نمیشی.من که پشت دستموداغ کردم که درموردکسی اینقد عالی فکرنکنم مگه اینکه دل وعقلم متفقا درموردش هماهنگ نظربدن(دراین صورت طرف باید قدیس یاشبه قدیس باشه).وگرنه همون علاقه معمولی صحیح هست.زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیرخدا ورستم دستان آرزوست.خانم پوه اینقد خودتو عذاب نده بازفردا خودتو به خاطر حسرتهای امروزسرزنش میکنی.
    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.

  14. 3 کاربر از پست مفید ammin تشکرکرده اند .

    Pooh (سه شنبه 07 آبان 92), مصباح الهدی (چهارشنبه 08 آبان 92), دختر مهربون (سه شنبه 07 آبان 92)

  15. #29
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 تیر 94 [ 00:49]
    تاریخ عضویت
    1392-1-16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    455
    امتیاز
    3,873
    سطح
    39
    Points: 3,873, Level: 39
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    873

    تشکرشده 1,282 در 361 پست

    Rep Power
    60
    Array
    سلام. باز هم مثل دیدگاه قبلیت داری تند روی میکنی. اون موقع دنبال یه عشق آسمونی بودی. در حالی که داشتی روی زمین و بین مردم کوچه و بازار زندگی میکردی. و حالا همه خوبی ها و ایده آلها برات رنگ باخت و بی معنی شده.
    دوست عزیز میانه این دو نگاه چیزیه که در بر گیرنده هر دو این احساساته ، و میتونه نیاز های ما رو براورده کنه. برای تغذیه جسمت لذات دنیا رو نیاز داری و برای آرامش و خوراک فکریت موارد عاطفی و الهی .
    سعی کن هر چیز رو در زندگیت در جا و مکان خودش قرار بدی. اگر کسی به تو محبت کرد باید بهش محبت کنی نه اینکه جونت رو براش بدی. در رابطه با خدا هم تا حدودی درست میگی. خدا من و تو رو آفرید و دیگه کاری به کارمون نداره. برای اینکه هنگام آفرینش اختیار هم به ما داد. ما نماینده خدا بر روی زمین شدیم. اراده و اختیار با ماست.
    از اراده و اختیاری که در دست داری به درستی استفاده کن.
    پندار نیک . گفتار نیک . کردار نیک

  16. 2 کاربر از پست مفید majid_k تشکرکرده اند .

    Pooh (سه شنبه 07 آبان 92), shabnam z (چهارشنبه 08 آبان 92)

  17. #30
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 20 اسفند 04 [ 07:35]
    تاریخ عضویت
    1392-1-05
    محل سکونت
    خانه سبز
    نوشته ها
    1,631
    امتیاز
    30,623
    سطح
    100
    Points: 30,623, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    5,037

    تشکرشده 6,499 در 1,515 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    269
    Array
    پوه جان تو خودتو توی گذشتت و خاطرات علی غرق کردی... همش داری احساسات منفیتو آبیاری می کنی.
    اگر با یک شکست عشقی (اونم نه عشق واقعی به یک شخص پاک؛شخصی که به گفته خودت همه کار کرده!!!و لایق عشق نبوده!) آدم بخواد محبت خدا را انکار کنه!!! اون وقت پیامبر و امامان و اولیا خدا که این همه در راه خدا مصیبت کشیدن؛باید الان کافر می شدن............

    ببین دوست عزیز شما چرا گناه علی را به پای خدا می نویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    می دونم که قلبت واقعا شکسته؛اما اون کسی که باید بهت کمک کنه اول خودتی!!! قدم اول تویی.خدا هم کمکت می کنه.کمک؛نه اینکه جادو کنه.

    می گن یه شخصی رفت جنگل و گم شد.خدا را صدا زد.اما خبری از خدا نشد.خیلی گریه و زاری کرد و مدام خدا را صدا می زد... تا اینکه یک جنگل بان او را پیدا کرد.بعد می دونی اون شخص چی گفت؟ گفت من این همه خدا را صدا کردم,آخرش هم یک جنگل بان به من کمک کرد نه خدا!!!!!!

    ببین نگاه این شخص چقدر سطحی بوده!!!!

    دوست خوب من لطفا انتقاد دوستانه منو بپذیر.
    شما داری خیلی سطحی به قضیه نگاه می کنی!
    اولا تو از کجا می دونی علی خوشه؟مگه از دلش و زندگی شخصیش خبر داری؟
    چقدر تاپیک تو این همدردی خوندم که خانمی گفته بود همه فکر می کنند همسر من عالیست و زندگی ما کامله اما من الان مشکلات بسیاری دارم و می خوام طلاق بگیرم.اگر بخوام طلاق بگیرم همه تعجب می کنند!

    ثانیا بر فرض که خوشبخته.خب به ما چه؟ صبر خدا خیلی زیاده.......
    گاهی این قدر صبر می کنه تا اینکه یه دفعه........

    ثالثا چقدر توی این همدردی تاکید شده که نباید تا عقد به کسی دل بست.باید 50/50 فکر کرد.و قبل از عقد احساسات در حد به دلنشستن کافیه.همش می گن به احساساتتون پر و بال ندین و فقط منطقی تصمیم بگیرید.

    خب شما خودت هم گفتی که داشتی منطقی تصمیم می گرفتی و می خواستی کات کنی(راه صحیح) اما احساساتی عمل کردی و ادامه دادی...........اینجا تقصیر خدا کجاست؟

    اگر منطقی عمل کرده بودی؛ الان شاید اون آقا می گفت پوه با من چه کار ها که نکرد و...

    *عزیزم شاید علی به همون دلیل منطقی شما رسیده بود و تو باید این حق را به خواستگارت بدهی همان طور که اون موقع خودت هم این حق را باید به خودت می دادی که کات کنی و عذاب وجدان نگیری....

    رابعا عزیزم مگه خود خدا نگفته که با نامحرم باید حریم را رعایت کرد.خب حکمتی داشته!حکمتش هم همین بوده!و خدا می دونسته که اگر ما آدم ها به این حکم خدا عمل نکنیم دچار وابستگی های غیر عقلانی به جنس مخالف می شیم.به نظرت خدا گفته بود که خواستگارت این قدر به تو بگوید دوستت دارم و.... و شما را این قدر وابسته کنه.آیا تو نمیبایستی حریمت را حفظ می کردی و می گفتی من تا وقتی که مسائل ازدواجمان قطعی نشده؛ اجازه نمی دهم که احساساتمان را درگیر کنیم؟
    آیا خودت منفعلانه عمل نکردی؟آیا خودت احساساتی عمل نکردی؟
    اون آقا هم کاملا احساساتی برخورد کرد...

    الان اینجا تقصیر خدا کجاست؟

    خامسا الان این همه دوستان دارن به تو کمک می کنن.این همه تاپیک خوب هست.مشاور هست.روش هایی برای فراموش کردن هست(از جمله روش هایی که جناب sci گفتند برای بخشش و فراموشی) آیا این ها را انجام دادی؟

    سادسا خدا؛خداست!یعنی او صاحب ماست.گاهی ما فکر می کنیم استغفرالله خدا کارمند ماست و ما هر چه ازش می خواهیم باید برایمان انجام دهد.دستور هم می دهیم.(البته اینو اول به خودم می گم)
    این لینک را هم بخون
    ۱۵ توصیه مرحوم میرزا اسماعیل دولابی برای زندگی مومنانه - جام نیوز

    اگه بعضی جا ها تند رفتم منو ببخش.... هممون گاهی مرتکب اشتباه میشیم.مطمئنم تو الان عصبانی هستی و گرنه....

    عزیزم برات دعا می کنم

  18. 3 کاربر از پست مفید مصباح الهدی تشکرکرده اند .

    ammin (چهارشنبه 08 آبان 92), Pooh (چهارشنبه 08 آبان 92), دختر مهربون (چهارشنبه 08 آبان 92)


 
صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. غیر فعال شدن ایمیل های غیر معتبر
    توسط مدیرهمدردی در انجمن مسائل واخبار اعضاء و تالار
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه 17 اردیبهشت 97, 13:57
  2. پاسخ ها: 58
    آخرين نوشته: یکشنبه 15 تیر 93, 09:49
  3. پاسخ ها: 54
    آخرين نوشته: چهارشنبه 30 مرداد 92, 10:02
  4. ازدواج با پسر غیر ایرانی غیر مسلمان(دوستش دارم چه کنم؟)
    توسط 1391 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: پنجشنبه 21 دی 91, 21:02

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:20 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.