به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 80
  1. #21
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array


    سلام

    چرا اینهمه گیر کردی توی نگاه اطرافیانت . خودت چی ؟ اصلاً نگاه مستقلی داری ؟ یا گیر کردی توی مطالعات دراندشتت و سرگردانی حاصل از آن و ..... و ناخودآگاه شدن معیارت برای بودن ... یا توی نگاه خانواده و اطرافیان و .... ممکنه فکر کنی مستقلی و متفاوتی ... در حالی که اسیری ... اسیر واژ] ها و متن های پراکنده ای که انبار کرده ای توی ذهنت و در تزاحم هستند و اسیر قضاوت اطرافیان .

    روزمرگی در نگاه آدم است نه در تکرار اشیاء .... اگر اینجور بود که همه موجودات در برابر علم خالقشون یک روزمرگی بزرگ هستند پس چه بیکاره که تن به این روزمرگی میده .....

    عزیزم لحظه را بچسب و کاری به اینکه چقدر عمر می کنی و چه می شود و ... نداشته باش .... تو باید در پی رهایی باشی ، رهایی از این همه بندی که به دست و پای ذهن و ورح و روانت از اطلاعات جوار واحور نسنجیده وارد وجود کردنت و اهمیتی فراتر از طبیعی ای که به قضاوت دیگران داده ای .. رها کن و نفس بکس .

    اگر نگاهت عمیق و معنایی باشد در همین تکرارها روزمرگی نمی بینی در همین شستن روزانه ظفها ، حاوری هرروزه اتاق و حتی خوابینها و بیدار شدنهای هرروزه ... چون فکر می کنی باید کار خاصی بکنی ف زندگی واقعی این نیست و مفید بودن در اینها نیست اینجوری می شوی و کسل کننده میشه .

    مهم در هر روز برای تو این هست که درست رفتار کنی ... یعنی ، درست فکر کنی ، درست حرف بزنی ، درست انجام دهی ، درست تعامل داشته باشی .... معیار این درست و غلطها را هم هلو برو توی گلو برامون نسخه کرده و فرستاده ، فقط کافیه بفهمیم و عمل کنیم .... محدوده ات هم همین زندگی در میان خانواده باشه در درجه اول ، بعد خود به خود هرجا برایت نقشی باشد که بتوانی ایفا کنی ، زمینه اش پیش میاد ... حتی این همه دنبال آگاهی نباش .... وقتی تو سربراه باشی ( راهی که مشخص کرده ) هرآگاهی ای که لازم باشد راهش برایت باز می شود ......

    آبی به سر و صورتت بزن و از همون اول صبح که بیدار می شوی جور دیگری به بقیه سلام بده و ببین در امورات روزانه خانواده کاری هست که تو بتوانی سهیم شوی ، سهیم شو و ... در حد توانت انجام بده و انتظار زیادی هم از خودت نداشته باش ...

    به اغلب باید بگیم کمی در اطرافت و مسائلت دقت کن و بدان یعنی چی ؟ به تو میگم اصلا دنبال بررسی و فهمیدن و سئوال نباش فقط همینکه روزمرگی می دانی اش را داشته باش فقط مواظب خودت باش درست عمل کنی .

    نگران اون دنیا و سئوال از عمرت نباش . خدا اینقدر برما سخت نگرفته که ما سختش می کنیم و انظتارش از ما گاهی از انتظارات بیجای ما از خودمون و دیگران خیلی کمتر هم هست ... خدا از ما انتظار داره که فقط درست باشیم و غلط نباشیم و سر براهش داشته باشیم نه اینکه مار خاصی انجام دهیم که اگر نکینم مواخذه شویم ....... از آنچه به غلط انجام داده ایم مورد سئوالیم تازه اونهم به شرط آگاهی و توان آگاهی از غلط بودنش ... پس فقط بدان درست و غلط رفتار چی هست ... اگر دنبال آگاهی هم هستی لطفاً دنبال همین باش .... درست و غلط عمل پیش خدا کدام است و همان را بچسب ... تازه اونم نه اینکه بخواهی یک باره همه درست و غلطها را یاد بیگری و تازه گیر بدی که این چرا درسته اون چرا غلطه و .... بلکه در لحظه هرکاری میخوای بکنی هرجا برات روشن نبود که درسته یا غلطه از خودش بخواهی ره را نشونت بده و از بلده راه هم بپرسی ...

    مثلاً با اطمینان بهت میگم این وضعیت کنونی ذهن و فکرت که جسم و روحت را درگیر و مختل کرده غلطه ف خدا نمی پسنده ، اسمش وسواسه ، اسمش کمال گرایی بیجاست یعنی با ( کمال طلبی اشتباه نشه )... و رها کردن یقیه خودت و اینهمه ذهن را درگیر نکردن و ... درست هست .



    .
    این شعر سهراب سپهری را بارها بخوان چون عمق جواب من بهت در نغمه نغمه این شعر نهفته هست :



    اهل کاشانم اما

    شهر من کاشان نیست
    شهر من گم شده است

    من به مهمانی دنیا رفتم
    من به دشت اندوه
    من به باغ عرفان
    من به ایوان چراغانی دانش رفتم
    رفتم از پلۀ مذهب بالا
    تا ته کوچۀ شک
    تا هوای خنک استغنا

    من گدایی دیدم دربدر می رفت آواز چکاوک می خواست
    من الاغی دیدم یونجه را می فهمید

    شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت : شما

    من قطاری دیدم روشنایی می برد
    من قطاری دیدم فقه می برد و چه سنگین می رفت
    من قطاری دیدم که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت )
    من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد

    من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
    رایگان می بخشد نارون شاخۀ خود را به کلاغ
    هر کجا برگی هست شور من می شکفد

    مسافر تنهای " پشت دریاها " " نشانی " خانۀ دوست را می داد و بوی هجرت را می شنید و به سمتی می رفت که درختان حماسی پیدا بود .
    و او که با تمام افق های باز نسبت داشت ، لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید .
    او به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد .
    و او به شیوۀ باران پر از طراوت تکرار بود .

    و به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد .
    و بارها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشۀ بشارت رفت .
    او در سمت پرنده فکر می کرد و با نبض درخت نبض او می زد و مغلوب شرایط شقایق بود و مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت .
    او آشنا بود با سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت .
    او به یک آینه یک بستگی پاک قناعت داشت .
    او می دانست سار کی می آید
    کبک کی می خواند
    باز کی می میرد
    و سر هر پیچ کلام نهالی می کاشت
    و میان دو هجا تخم سکوت

    اوبه ما می گفت :
    کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

    کار ما شاید این است
    که در افسون گل سرخ شناور باشیم
    پشت دانایی اردو بزنیم

    دست در جذبۀ یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
    صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم


    کار ما شاید این است
    که میان گل نیلوفر و قرن
    پی آواز حقیقت بدویم

    و ما مسافریم و بی تاب

    آواز حقیقت از کدام سمت می آید ؟


    مگر نه این است که آواز حقیقت را از درون خویش ، از جهان شگفت آور روح خویش ، از آسمانی ترین عواطف و احساسات بشری ، از شرقی ترین طلوع نور ، از سبزترین جوانه های وجود ، از پاک ترین و ناب ترین زلال رودهای اهورایی جان دردمند خویش می شنویم .

    «آواز حقیقت با جان ما آشناست ، در سرشت و نهاد ما خانه دارد و در وسعت سبز زیباترین کلام های آسمانی ریشه دوانیده است .

    آواز حقیقت را از زلال درون خویش عاشقانه گوش جان بسپاریم و بگذاریم که احساس هوایی بخورد ».

    و بشنویم صدای باران را روی پلک تر ِ عشق
    روی موسیقی غمناک بلوغ

    آری
    زندگی چیزی نیست که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو برود .







  2. 6 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    Pooh (پنجشنبه 30 آبان 92), shabnam z (پنجشنبه 30 آبان 92), tanin-91 (پنجشنبه 30 آبان 92), toojih (پنجشنبه 30 آبان 92), ویدا@ (شنبه 02 آذر 92), جاثیه (پنجشنبه 30 آبان 92)

  3. #22
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 06 تیر 93 [ 06:00]
    تاریخ عضویت
    1392-1-22
    نوشته ها
    523
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,312

    تشکرشده 1,508 در 444 پست

    Rep Power
    66
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    این گاردی که من مقابل خودم گرفته ام و اصلا نمیتونم رهاش کنم، ممکنه یه روش دفاعی در برابر اضطرابم باشه؟ یعنی یه سری چیزا رو میخوام ولی چون میدونم نمیتونم داشته باشمشون همش سعی میکنم در خودم سرکوبشون کنم و به خودم اجازه ندم دلم بخواد؟
    میدونی پوه، چیزی که در مورد تو برام جالبه همین نوع نگاهت به خودت و بقیه است که فرقی نمیزاری. تلاشی برای خوب نشون دادن خودت هم نداری. اینا عجیبه مخصوصا

    اینکه یک دختر جوون هم هستی که طبیعیش اینه دنبال بهونه باشی برای اینکه به خودت و بقیه نشون بدی چقدر خوب و خواستنی هستی.

    تو میتونی یک نابغه باشی اگه بخوای. باید فقط سریع دست بکار بشی. واقعا تو حیفی اگه عمرت رو با این کلنجار رفتنها از دست بدی. ببین یک یا دو موردی که از همه چی

    الان برات مهمتره چی ها هستند و اینکه چه مشکلاتی هست برای داشتن شون و چکار میشه کرد. تو باید راه بیافتی.

    هر چند شخصیتم جوریه که بیشتر دوست دارم انتقاد کنم تا تعریف ولی تو واقعا حیفی.

  4. 2 کاربر از پست مفید toojih تشکرکرده اند .

    Pooh (پنجشنبه 30 آبان 92), جاثیه (شنبه 02 آذر 92)

  5. #23
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    برای ارشد ثبت نام کرده ام. جون دلم میخوام درس بخونم. اما نمیدونم چه مرگمه.
    البته امسال به نظر خودم نسبت به سالهای قبل ه میخواستم بخونم، تمرکزم بیشتره و بهتر حالیم میشه.
    ولی خیلی کند پیش میرم.

    البته میخوام برای کنکور وزارت بهداشت هم ثبت نام کنم. کنک.رش خرداد ماهه. به خاطر همینم هی فکر میکنم خیلی وقت دارم و تنبلی میکنم.
    خداییش از اون بد شیرازیا شدم...........

    البته الان هفت هشت روزی هست خواهرم نی نی اورده و مواظب خواهرم و نی نی هستیم و کم وقت میکنم درس بخونم.

    ولی کلا نمیدونم چمه.همش اضطرب دارم اگه فرضا قبول هم بشم از پس دوره ارشد بر نیام. همش یادم به سختی های دوران کارشناسی و اون حال و هوای غریبانه و تاریک خوابگاه و اون همه رس خوندن و بعدش امتحانای سخت و بعدش کلی نمره های ناپلئونی و کلا سختی هاش می افتم و توی دلم خالی میشه یهو دلم میخواد کلا بی خیالش بشم و فرار کنم.
    بعدش باز خب هی فکر میکنم یعنی سال دیگه این موقع من بازم همین جا میخوام باشم که هستم؟ خب اگه باز همین باشم که خیلی بده...
    بعد یهو اضطراب میگیرم. یعنی هم از اینکه سال دیگه هم باز همینجا باشم مضطرب میشم و از اینکه درس نخونم. هم از اینکه بخونم و سال دیگه دانشجو باشم.

    چرا اینقدر دوره کارشناسی برام ست و تلخ بود؟ یادمه لحظه شماری میکردم تموم بشه.
    آ

    خب فرشته مهربان...چرا اینقدر راضی بودن به همینی که هستم سخته خب....؟

    البته الان خیلی بهتر شده ام. خیلی. جدی میگماااااا.
    تا حدی که همه بهم میگن تو بی عار و بی غیرت شده ای.
    ولی بازم یعنی فقط همین؟ اگه فقط همین نباشه، من از پس مثلا ارشد یا یه شغل بر میام؟ یا مثلا ازدواج؟ فکر کنم هرکی با من ازدواج کنه بدبخت میشه. اصلا جدا به درد کاری میخورم یعنی؟ مثلا به چه دردی میخورم که دلم به خودم خوش باشه خب؟




  6. 2 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    N.I.K.I (پنجشنبه 30 آبان 92), جاثیه (شنبه 02 آذر 92)

  7. #24
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 26 دی 92 [ 19:23]
    تاریخ عضویت
    1392-7-26
    نوشته ها
    71
    امتیاز
    398
    سطح
    7
    Points: 398, Level: 7
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    92

    تشکرشده 77 در 41 پست

    Rep Power
    0
    Array
    برای ارشد ثبت نام کرده ام.

    البته میخوام برای کنکور وزارت بهداشت هم ثبت نام کنم
    میشه بپرسم چه رشته ای؟؟؟؟؟
    من ایمنی می خوام بدم

    ولی بازم یعنی فقط همین؟ اگه فقط همین نباشه، من از پس مثلا ارشد یا یه شغل بر میام؟ یا مثلا ازدواج؟ فکر کنم هرکی با من ازدواج کنه بدبخت میشه. اصلا جدا به درد کاری میخورم یعنی؟ مثلا به چه دردی میخورم که دلم به خودم خوش باشه خب؟
    ای بابا, من اخر از دست این سوالای شما خودکشی می کنم!!!
    یعنی چی جدا به درد کاری می خورم یا نه؟ اخه چرا انقدر خودت لوس می کنی دختر
    بشین درساتو بخون تا کنکور علوم فقط 3 ماه مونده, وقت برای فکر کردن به این چیزا نداری.
    یه بار دیگه از این سوالای عجیب غریب بپرسی با خودم طرفی

    موفق باشی

  8. 2 کاربر از پست مفید N.I.K.I تشکرکرده اند .

    Pooh (جمعه 01 آذر 92), جاثیه (جمعه 01 آذر 92)

  9. #25
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    از حدود 12 سالگی تا 19 سالگی برنامه ی زندگیم و کارهای هر روزم یه برنامه مشخص بود.ولی هیچوقت احساس تکرار و روزمرگی نمیکردم. شاید چون در همون کارهای تکراری هر روزم هم مسیر هدفهایی رو که برای خودم داشتم طی میکردم.و شاد بودم. یادمه خنده هام از ته ت دلم بود. یاده گاهی احساس میکردم هیچ چیزی نمیتونه منو ناراحت کنه یا بشکنه. چقدر به خودم مطمئن بودم.

    اون وقتا که علی ازه خواستگاری کرده بود،ازش پرسیدم هدف تو توی زندگی چیه؟ گفت:" شاید خیلی مسخره و بچگانه باشه. ولی هدفم اینه که در لحظه شاد،راضی و آرام باشم"

    اینقدر وقتی این جمله رو گفت حرفش به نظرم دقیق و عمیق اومد که فکر کنم با همین یه جمله اش بود که مخ منو زد.

    ولی دست خودم نست الان. با اینکه هنوز میدونم این جمله در عین سادگیش شاید یک حقیقت بزرگه و یک مسیر و راه صحیح، ولی نسبت به این جمله حساسیت دارم دیگه. دیگه بدم میاد از این جمله. ناخودآگاه گارد میگیرم جلوی هر حرفی که این مفهوم رو داشته باشه.

  10. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (شنبه 02 آذر 92)

  11. #26
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    من قبول دارم که ذهنم سطحی شده.

    اما خب....وقت همه چیزایی که خیلی برام مهم بودن و خیلی براشون سرمایه گذاری کردم،همشون یهو مثل یه حباب ترکیدن و هیچی ازشون نموند...جوری که انگار هیچ وقت نبوده اند، چرا نبنباید یاد بگیرم که ذهنم سطحی باشه؟

    - - - Updated - - -

    این چند سال ارتباطم با دیگران یه حالت مجازی پیدا کرده.
    یعنی خب یا توی همدردی هستم یا حتی با افراد خانواده ام هم همش انگاردارم خواب میبینم. یعنی خب همش توی هپروتم. نیستم.

  12. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (شنبه 02 آذر 92)

  13. #27
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 23 خرداد 99 [ 20:21]
    تاریخ عضویت
    1392-7-21
    نوشته ها
    374
    امتیاز
    9,911
    سطح
    66
    Points: 9,911, Level: 66
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 139
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,128

    تشکرشده 851 در 242 پست

    Rep Power
    52
    Array
    سلام دوست عزیز .چرا اینقدر خودتون رو سرزنش میکنید .چرا نمیگید حتما قسمت نبوده.از چی میترسید که شما رو استاپ کرده.؟؟

  14. کاربر روبرو از پست مفید ستیلا تشکرکرده است .

    جاثیه (شنبه 02 آذر 92)

  15. #28
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    خاواده ام که یه جوری ام نسبت بهشون. عنی فقط با همه اخلاقهاشون کنار اومده ام و دیگه حس شکایت و نااحتیم نسبت به رفتارهاشونو در خودم از بین بردم. ولی خب حس خوبی هم باهاشون ندارم. یعنی فقط باهاشون هستم. همین.

    با دوستام هم که ارتباطم نهایتا اس ام اسی . چون خب راه های دور هستن و یه شهر نیستیم .

    وی شهر خودمون هم که هیچ فامیلی نداریم و همه اقوام یه شهر دیگه هستن.ولی کلا دیگه عاطفه ای هم نیبت به اقوام ندارم. اصلا حس میکنم یه چیزی مثل تخیلات هنی من بوده اند نه واقعیت. وقتی هم میریم دیدنشون، حس میکنم همشون رفتارهاشون ظاهریه .

    کلا حس میکنم ارتباط های واقعیم هم یه حالت مجازی داره.

    این حالت رو چطوری میتونم تغییر بدم؟

  16. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (شنبه 02 آذر 92)

  17. #29
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 23 خرداد 99 [ 20:21]
    تاریخ عضویت
    1392-7-21
    نوشته ها
    374
    امتیاز
    9,911
    سطح
    66
    Points: 9,911, Level: 66
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 139
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,128

    تشکرشده 851 در 242 پست

    Rep Power
    52
    Array
    باید بخوای عزیزم.تا اراده نکنی نمیشه .شاید خیلی وقته که همه چی برات تموم شده اما هنوز فکرش هست و این ماجرا باعث شده خیلی عقب بیفتی.شما مثل این میمونید که میخواید دکتر بشید اما فقط بهش فکر میکنید نه تلاش.عزیزم همه مشکل دارن هرکسی به نوع خودش مثل من اما اگه همش به این فکر کنیم که مشکله چرا پیش اومد چرا اونی که من میخواستم نشد که چیزی عوض نمیشه.خداوند سرنوشت هرکسی رو در عین اینکه انسان عقل داره براش رقم زده.مطمینانا سرنشت شما ابن بوده که قسمت هم نیودید و اونی که باید باهاش باشی هنوز پیدا نشده .پس اراده کن ولی نه با حرف با عمل

  18. کاربر روبرو از پست مفید ستیلا تشکرکرده است .

    جاثیه (شنبه 02 آذر 92)

  19. #30
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    مثلا من خیلی برام مهم بود مردم کشورم متحد باشن.
    بعد خب سال 88 خیلی اذیت شدم. اصلا از هون مناظره اول وقتی دیدم دو تا نامزد افتادن به جون هم انگار وجود من پاره پاره میشد. همش تو دلم فریاد میزدم با هم دعوا نکنید با هم خوب باشید.
    بعد میدیدم مردم به جون هم افتادن، مسولا به جون هم افتادن، توی این مسجد از اون یکی مسجد بد میگن...تو اون یکی مسجد از این یکی مسجد بد میگن...خیلی اذیت میشدم.به شد. فقط مینشستم گریه میکردم.

    بعد فکر میکردم خب خون اون همه شهید پس به چه درد میخورد؟

    بعد فکر میکردم خب چه فایده که من اتحاد رو دوست داشته باشم و الان اینقدر از این وضع عذاب بکشم؟ مگه از دست من کاری برمیاد؟ مگه میتونم تغییری بدم؟ چه چاره ای دارن جز اینکه ببینم و شاهد همه چی باشم و بگم خب همینه که هست و باید بپذیرم؟

    - - - Updated - - -

    من دیگه کاری به علی ندارم. دیگه بام مهم نیست ستیلا جان.

    - - - Updated - - -

    ولی کلا عشق هم دیگه برام معنی نداره

  20. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (شنبه 02 آذر 92)


 
صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. با این وضعیت من چیکار کنم با خانواده شوهرم
    توسط روزنه ی امید در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: دوشنبه 08 دی 93, 23:52
  2. مخالفت فقط بخاطر موقعیت مکان زندگی اون دختر
    توسط رضابکرانی در انجمن اختلاف با خانواده در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: یکشنبه 30 تیر 92, 18:48
  3. چطور معیارام رو بهینه کنم از وضعیت سطحی به وضعیت عمقی
    توسط poorhashem در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 13 دی 91, 00:18
  4. برای موقعیت بهتر صبر کنم؟
    توسط nargol در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: پنجشنبه 04 خرداد 91, 03:24
  5. 15 واقعیت درباره ازدواج
    توسط جوانه؟؟؟ در انجمن مقالات و مطالب آموزشی در مورد ازدواج
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 12 اردیبهشت 91, 21:12

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:50 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.