پونه عزیز من به خدا نخندیدم اگر دقت کنید مقصود شعر بدی جامعه است......... به قول خودت بگذریم. عشق مانند هواست.. همه جا موجود است.... تو نفس هایت را قدری جانانه بکش.
تشکرشده 4,460 در 1,179 پست
پونه عزیز من به خدا نخندیدم اگر دقت کنید مقصود شعر بدی جامعه است......... به قول خودت بگذریم. عشق مانند هواست.. همه جا موجود است.... تو نفس هایت را قدری جانانه بکش.
تشکرشده 24 در 13 پست
توبه من خندیدی ونمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و هنوز سالهاست
که در گوش من آرام آرام
رفتن گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت ..!؟
من به تو می خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی که باغبان باغچه ی همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دست من و سیب دندان زده از دستان من افتاد به خاک
دل من گفت : برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سال هاست که در ذهن من آرام٬آرام
حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان٬می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟؟؟
_________________ منبع : semahal ____________________
تشکرشده 4,460 در 1,179 پست
خدایا هر زمان که احساس می کنم تنهایم تو می آیی و تنهایی ام را پر از احساس می کنم. وهر زمان که احساس می کنم بی کسم تو تمام کسم می شوی.. و هرگاه که اندوه تمام وجودم را دربر می گیرد آن هنگام است که تنها بی تو غمگینم.
تشکرشده 3,145 در 958 پست
در این انجماد
حتی صدای خرد شدن یخها
قندیلهای دلم را ذوب می کند
با من گرمتر باش....
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 4,460 در 1,179 پست
پونه ها را باد برد.... پروانه ها رفتند... زندگی پر از پاییز شد...... هنوز هم دلم می خواهد بخندی..... لبخند تو.. رویا ها را رنگ بهار می زند.
تشکرشده 4,460 در 1,179 پست
این روزها آن قدر تنها هستم که تنهایی...دلواپسم شده! لبخند می زنم تا قدری آرام گیرد! بیچاره طاقتش کم شده!!!
تشکرشده 88 در 53 پست
کاشکی ابرهای آسمان رنگ خاکستری بگیرد وهوای پاییز را به مشام رساند.... اما هرگز هیچ دلی هوای گریه نداشته باشد و همیشه آفتابی و روشن بماند.
بیایید آینه های قلبمان را از غبار کینه و نفرت بزداییم ، تا انعکاس آفتاب تمام وجودمان را متبلور سازد.
تشکرشده 12 در 6 پست
سلام
كار جالبي هست
بسيار زيبا واحساسي بود..... موفق باشي
تشکرشده 3,145 در 958 پست
ناخن هايم
خراش مي انداخت
روي لطيف ترين احساس
يك زخم كهنه دهان مي گشود
و تمام من درد مي شد
چقدر براي زخمهايم مرحم مي گذاري
من
تمامم معجزه مي خواهد
شايد قاصدكي كه در چشمهايت مي رقصد
مرا به ديدن بهاري دوباره وادار سازد
اما پوچ است
نمي دانم كدام بهار
مرا از تمام فصول خواهد گرفت
بعد از آن
شايد
معجزه اي
زنده نگهداردم
در ياد تو ...
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
صدايم مي كرد
بازهم مثل يك تا بلوي از نفس افتاده
در مقابل چشمهايم شكست
تكه تكه
مرورش كردم
باز هم مثل تمامي عكسهاي كودكي ام
حرفي نداشت
كه بلند بلند بخوانمش
بس است
جارويت مي كنم
و مي سپارمت
به خلوت خاكروبه ها
مثل يك نقاشي تكراري
كه بارها كشيده بودمش
ديگر براي ديدنت
طرحي تازه نداشتم
من مي كشيدمت
مي كشيدمت
روي خاكها
زخم مي شدي
دستهايت دامنم را مي چسبيد
مي كشيدمت روي شنها
و دريا
تو را مي شست و مي برد
بي هيچ رد پايي
...
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)