شما باید الان خوشحال باشی
برادر شوهرت ازدواج کرد و خونه مستقل می گیره و هم زحمتش از روی دوش شما برداشته می شه و دیگه نمی گی خواهرو مادر نداره، کمکش کنم و
هم مقایسه ای که با همسرت داشتی و علاقه ی خطرناکی که به برادر شوهرت حس می کردی، رفع شد و دیگه رفتن دنبال زندگیشون.
جاری اومد توی خانواده و مسئولیتت نصف شد.
حالا یه خانم دیگه هست که همون نسبتی را با پدرشوهرت داره که شما داری. گاهی هم ایشون کمک می کنه و همه زحمتها با شما نیست.
فشار زندگیتون قبلا خیلی زیاد بود. یک زن تنها، با سه مرد. جای خالی مادر و خواهر و همسر و ... همه روی دوش شما بود
الان خدا را شکر هم یکی از آقایون کم شد، هم یه نیروی خانم کمکی براتون اومد
باید خوشحال باشی.
می تونی بیشتر روی همسرت و زندگی خودت تمرکز کنی. مشکلات شخصیتون را حل کنی. دیگه نگران زندگی اونها نباشی.
واسه تولد هم اگر دوست داری
می تونید شما هم یه کادو بخرید و اون شب برید. بگو من شام را حاضر می کنم، شما هم کیک بخرید بیایید.
بعد هم دور هم خوش باشید و برگردید خونتون.
چرا اینقدر سختش می کنی؟
می تونی بگی ما رسم تولد گرفتن نداشتیم، امسال که ... جون گفتن می خوان واسه تولد بابا بیان، گفتیم چه بهتر و چه فکر خوبی. بهانه ای شد دور هم باشیم ...
اینقدر به دیگران فکر نکن
ببین خودت چطوری خوبی
راحتی
آرامش داری
همون کار را بکن.
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
ویرایش توسط شیدا. : چهارشنبه 07 آبان 93 در ساعت 14:11
علاقه مندی ها (Bookmarks)