به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 34
  1. #21
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 آبان 04 [ 19:04]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز
    45,402
    سطح
    100
    Points: 45,402, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,934

    تشکرشده 6,911 در 1,649 پست

    Rep Power
    350
    Array
    آبی جان،

    حرف برای نوشتن زیاده (درخصوص مطالبی که در جوابم نوشته بودی)، اما انگار الان دلت گرفته...

    حوصله ی مسئله حل کردن داری؟

    میخوای یکماه یا دوماه دیگه این مشکل با مادرت حل شده باشه؟

    یا ترجیح میدی مشکل سرجاش باشه؟

    نقل قول نوشته اصلی توسط abi.bikaran نمایش پست ها
    فقط یه جمله توی نظرات همه دوستان بود که گفته شد باید اهمیت ندی به حرفای مادرت فکر کردین من تا حالا چیکار کردم؟
    منو حساب نکردی؟

    من حاضرم راه حلی که دادم رو تضمین کنم... به شرایط و حالت هم توجه کردم، اما همونطور که گفتم حتی محبت ظاهری هم اثرگذاره.

    نقل قول نوشته اصلی توسط abi.bikaran نمایش پست ها
    خسته شدم هر جوری بشینی حالیش کنی مقصر بیکاری وازدواج نکردن من نیستم ودست من نبوده نمیفهمه به هیچ صراطی مستقیم نمیشه!!
    به جای اینکه بهش اثبات کنی تو مقصر نیستی، بهش بگو:

    "مامانی من خیلی از اینکه ازدواج نکردم ناراحتم... ای کاش همون سالها به جای اینکه اونقدر برای دانشگاه پافشاری کنم، ازدواج می کردم."

    تا اینجاش که میدونم حرف دلته. بقیش رو میتونی اینجوری ادامه بدی:

    "اگه ازدواج کرده بودم، حالا اینقدر شما بخاطر من ناراحت نمی شدید. اینقدر غصه منو نمیخوردی. ای کاش حداقل یه کار ثابت داشتم که اینقدر استرس آینده رو نداشته باشم، شما هم خیالتون از جانب من راحت بود... خیلی ناراحتم..."

    بغلش کن، تو بغلش گریه کن. میدونم تو پست قبلیت گفتی بهش نزدیک نیستی، اما امتحان کن. امتحان کن، تا بفهمی آغوشش چه حسی داره.

    با این حرفا، دوتا کار کردی:

    1. باهاش (و با خودت) یه ارتباط صریح و صادقانه برقرار کردی. احساست رو گفتی. غصه هات رو گفتی.

    تاپیک "چگونه منفعل نباشیم" رو که یادته. یکی از رسالت های ما اینه که به تازه وارد ها معرفیش کنیم. وقتی هم یکی معرفی می کنه، بقیه با تشکر کردن از پستش دینمون رو ادا می کنیم. اما نمیدونم چند نفرمون اجراییش کردیم؟

    اکثرمون از فقدان "صمیمیت" نالان و گریان هستیم. اما نمی خوایم یه زحمتی به خودمون بدیم و با خونوادمون "ارتباط" برقرار کنیم.

    تابستون حال من خیلی بد بود. اون حال، همه ی دردهامو زنده کرده بود، از جمله عصبانیت. کافی بود یکی اسمم رو صدا کنه که تشنج بگیرم!

    یه روز پدر یه چیزی گفت که من فیوز پروندم... صبح زود بود، مامان هم از خواب پرید و سعی می کرد بفهمه جریان چیه؟ ولی من خودم هم نمی فهمیدم جریان چیه... فقط می فهمیدم که باید دعوا کنم!

    خلاصه وقتی خواستم برم، یه دفعه بی هیچ فکری (هیچ فکری، چون اون موقع قدرت تشخیصم رو از دست داده بودم) برگشتم بغلش کردم، گفتم: پدر من بخاطر این رفتارم خیلی شرمنده ی شما و مامان هستم.

    حرفا یادم نمیاد. اما دو نفری اونقدر از خوبی ها و شخصیتم گفتن که نزدیک بود باورم بشه آدم خوبی هستم!

    بعد از اون هربار که من یه دفعه عصبانی می شم، هردوشون طوری برخورد می کنن انگار که مثلا عطسه کرده باشم..

    رفتارشون خیلی باعث حیرتم شد. فکر نمی کردم تا این حد بتونن درک کنن. و بتونن تشخیص بدن که چه رفتاری مناسب حال منه. با وجود اینکه پدرم خودش آدم عصبانی ایه.

    آبی باور کن علت خیلی از نارضایتی هایی که از اطرافیانمون داریم اینه که (الف) باهاشون ارتباط صریح و صادقانه برقرار نمی کنیم، (ب) بهشون فرصت نمیدیم که بهمون کمک کنن.

    تو تا حالا چند بار صادقانه با مادرت درد دل کردی و از غصه هات گفتی؟ چندبار بهش فرصت دادی بهت دلداری بده؟

    2. آدم های سرزنشگر، همیشه دنبال مقصر میگردن. وقتی مقصر پیدا میشه، تازه می شینن فکر می کنن که حالا باید چیکار کرد؟

    ذهن مادرت رو آزاد کن. بهش بگو که مقصری، بهش فرصت بده که از دخترش حمایت کنه.

    همون روزیکه عصبانی شدم، مادرم گفت: ببین من تو رو به دنیا آوردم، من میدونم تو وقتی به دنیا اومدی اینطوری نبودی... تو از زندگی با ما اینطوری شدی. پس خودت رو بخاطر اینکه به ما عصبانی شدی، سرزنش نکن.

    اون حرفش ذهن من رو آزاد کرد...

    تو هم ذهن مادرت رو آزاد کن... بذار از "گذشته" بیاد بیرون و با "حال" مواجه بشه.

    ================================================== ============

    نقل قول نوشته اصلی توسط khaleghezey نمایش پست ها
    با نوشته بانو میشل موافقم خیلی قشنگ نوشتن ولی انجام دادنش خیلی سخته حتی سخت تر از کندن کوه بیستون!!!
    آقای خاله قزی از لطفی که داشتید متشکرم. خوشحالم باعث شد حس بهتری به خودتون داشته باشید.

    بعضی وقتا که میایم به خانوم های همدردی میگیم همینطور یک طرفه به شوهرت محبت کن، من کاملا درک می کنم که اینکار چقــــدر میتونه سخت باشه. و از عهده ی هرکسی برنمیاد.

    اما باور کنید وقتی طرف پدر یا مادرمون باشه، اصلا سخت نیست. حتی محبت الکی، حتی دروغی، جواب میده. یه دفعه حالشون رو صدوهشتاد درجه می چرخونه. رفتار هم که متاثر از "حال" ه. برای همین یه دفعه رفتارشون هم تغییر می کنه.

    ما در همدیگه ریشه داریم. حتی وقتیکه از همدیگه متنفر هستیم، ارتباط عصبی و روانیمون قطع نمی شه.

    یک کلمه یا رفتار محبت آمیز روحشون رو شفاف می کنه. زودی باورش می کنن. پر از نور و مهربونی می شن، دست خودشون هم نیست، اعصاب و روانشون، با بچه هاشون پیوند داره.

    ======================================

    آبی جان، بازم مطالبی در مورد پستت هست. در مورد کار، در مورد محبت به خودت.

    اما همینها رو هم فکر کنم زیادی نوشتم. بهتره صبر کنیم حالت بهتر بشه.

    مراقب خودت باش.

    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...



  2. 7 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (چهارشنبه 24 دی 93), inventor (چهارشنبه 24 دی 93), meinoush (چهارشنبه 24 دی 93), reihane_b (جمعه 26 دی 93), آویژه (پنجشنبه 02 بهمن 93), آنیتا123 (چهارشنبه 24 دی 93), اقای نجار (چهارشنبه 24 دی 93)

  3. #22
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 23 فروردین 98 [ 04:00]
    تاریخ عضویت
    1393-9-25
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    3,685
    سطح
    38
    Points: 3,685, Level: 38
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 115
    Overall activity: 40.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    21

    تشکرشده 64 در 32 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ابی بیکران عزیز سلام


    با خوندن مطلبت ناراحت شدم.میفهمم چی کشیدی و میکشی من از تو 2 سال بزرگترم.مادر هم 68 سالشه.تا حالا یک دفعه بغلم نکرده و منو نبوسیده. از همون بچگی با حسرت نگاه میکردم که چه طوری برادرام رو بوس میکنه و من رو نه. به خودش هم میگفتم و اون موقع میگفت خواستم ببینم تب دارن یا نه,من هم بچه بودم و باور میکردم.
    تا وقتی ایران بودم محبت پدرم تا حدی کمبود توجه مادرم را جبران میکرد. بدبختی ولی از اونجا شروع شد که 25 سال پیش مادر و پدرم به وسوسه بعضی ها تصمیم به مهاجرت گرقتن. بابا موند که خاته رو بفروشه و بیاد. که به دلایلی نشد و نیومد و تو ایران فوت کرد.از همون هفته های اول تبعیض و فرق گذاشتن ها باز شروع شد و دیگه پدری هم نبود که جبران کنه.
    از همون اول یادمه چطوری میشست با برادرام که همسن خودم و حتی کوچکتر بودن و منو مسخره میکرد.
    حتی بلوغ من را هم ایراد میگرفت و میگفت اگر مثل فلانی فلان ورزش را میکردی به جای 13 سالگی تو 16 سالگی به بلوغ میرسیدی و قدت بلندتر میشد و ..... حالاکه بهش میگم انکار میکنه.حالا بماند که من قدم هم نرمال هست ولی ایشون انتظار داشت من 180 باشم .
    من به احتمال زیاد ار قبل سن بلوغ مشکل تیرویید داشتم ولی خوب معلوم نبود ولی تو المان خودش را نشون داد و حتی علایم اون بیماری دو هم تو سر من میزد. به جایی اینکه بیاد با من دکتر همش چاق شدن من را به رخم میکشید و میگفت تقصیر خودته. بعد موهام ریزش پیدا کرد و باز بهانه ای بود که بگه از بس تافت زدی به موهات ریخت. منظورش 2/3 بار تافت زدن بود. الان این را هم انکار میکنه. من هیچوقت جوش نزدم حتی تو سن بلوغ که احتمال میدم به خاطر کمبود هورمون بوده. ولی یک بار که میخواست جایی برود و منم خواستم باهاش برم گفت جوش زدی باهام نیا. بعدا میگفت بهت اینو گفتم که زیاد شکلات نخوری و جوش نرنی. میگه اون جوش مال شکلات بوده و خواستم اینجوری بهت بفهمونم که مضر هست خوردنش.
    من بچه درس خون یا خرخونی نبودم چون بدون اینکه درس بخونم فقط با گوش دادن سر کلاس نمره متوسط رو به بالا میاوردم. اما هیچوقت یادم نمیره تو 14 سالگی با یک لحن مثلا دلسوزانه میگفت تو که مثل فلانی خوشگل نیستی و باباتم مثل عموت ملیونر نیست پس باید درس بخونی تا کسی راضی شه باهات ازدواج کنه. ایشون پدر من را که بهترین خانه و زندگی را در منطقه یک نهران برای ایشون و ما تهیه کرده بود را مقایسه میکرد با عموی من که با بساز و بفروش و ...... ملیونر بود.الان که بهش میگم میگه من میخواستم تو درس بخونی. وقتی بهش میگم مگه من تو مدرسه مشکلی داشتم یا نمرم بد بوده که تو همچین حرفی بزنی باز هم به دروغ کارش رو توجیح میکنه.
    من 25 سال تو غربت. بدون پدر با اون بیماریهای سختی که نه تنها کسی تشخیص نمیداد ,که به خاطرش کلی هم طعنه و کنایه میشندیم, باز شرافتمند و با انگیزه زندگی کردم. همش تلاش کردم واسه سلامتیم و بعد از 22 سال خودم بیماریمو فهمیدم و باز هم خودم هستم که دارم خودم را درمان میکنم,بخاطر سیستم پزشکی افتضاح اینجا.همه این سختی ها را هم تنها دارم تحمل میکنم چون از بس گقت بیریختی, زشتی ,هیچکی نمیخوادت که منم باورم شد و اگه ادم به ندرت خوبی هم از من خوشش میومد من رد میکردم.خلاصه با این حال جوری خودم خودم را تربیت کردم که هرکی از مشتری های المانییش منو میدید بهش تبریک میگفت به خاطر تربیت من غافل ار اینکه من خودم خودم را تربیت کردم. جالب این که بارها میدیدم هر وقت از من تعریف میشه ,این بیشتر حرکات عصبی نشان میده.
    خلاصه هر بار اینو داداشام رو میدیدم با تحقیراشون اینقدر روحیه ام را خراب میکردن که هفته ها طول میکشید ارام شم.همیشه با چشم گریون از خونشون میومدم بیرون و چون همیشه از دست کارهاشون کارم به جیغ و گریه میکشید , من در اخر ادم بده بودم و اینها ادم خوبها. مردم هم که ظاهر ارام و با ادب ابنها رو میبینن و جیغ های من و فکر میکنن عجب دختر بدی....
    مادر من معروفه به خانوم خوبه. به همه کمک میکنه و به همه قرض میده و پس نمیگیره ولی سر من که میشه و حقوق باز نشستگی بابام میشینه و تا اخرین قران حساب میکنه. واسه منی که به خاطر بی توجهی ایشون هر ماه تا اخر عمرم کلی باید پول دارو بدم. ولی تو اون سن روز تعطیل میره غذا میبره خونه برادر 35 سالم, که همیشه پز مهندس بودنش را بهم میزنه.بیست و پنج .
    سااااال بهش گفتم منم محبت میخواهم,هی گفت تو حسودی.
    ولی الان که سنش داره بالاتر میره کنترلش را هم از دست داده و فرق گذاشتن هاش علنی تر شده. اخرین دفعه 2 ماه و نیم پیش بود که دختر دایی که واسه اولین بار میدیدیم از امریکا اومده بود .شب اخر بود و داداشای مهندس من هم تمام وقت داشتن من و بیماری و زندگیم را جلو اون دختر مسخره میکردن.بعد از دو ساعت ابنقدر دلم شکست که من هم برادر هامو نفرین کردم و اونجا بود که مادری که تمام وقت ساکت بود و حرفی نمیزد, شروع کرد به طرفداری از انها,که به حرف گربه سیاهه باران نمیاد و این حرفها.
    اونجا بود که من تاره فهمیدم چقدر وقت صرف کردم که نیازم را به مادرم بگم,چقدر سعی کردم راضیش کنم بریم روانکاو و هر دفعه گفت من نمیام من سالمم تو دیوانه هستی. اون شب فهمیدم من اشتباه فکر میکردم که این رفتارش از نداتستن هست. بلکه اون شب فهمیدم این زن با اگاهی کامل داره من را اذیت میکنه.فهمیدم من تمام عمر وسیله بودم که این عقده هاش را سر من خالی کنه. البته ایشون از بعد ازدواج با بابای بیچارم بهترین شرایط را داشت و بابام هم مرد خوب و با محبتی بود. اما چی بر مادر من تو خونه پدرش گذشته که اینجور مریض هست نمیدونم.
    خلاصه تصمیم گرقتم ار این ادم کیسه بکسش را که خودم باشم بگیرم تا زودتر از درون تخریب شه. 2یا 3 هفته اول خیلی سخت بود. بر خلاف اونها من دوسشون داشتم و همیشه نگرانشون بودم. سخت بود باور اینکه من یک خوانواده بیمار دارم که به گفته خود برادرم,نه اینکه نتونن بهم محبت کنن یا اون اغوش گرمی که نیاز دارم بهم بدن,نه اونها نمیخوان و من هم نباید انتظاری داشته باشم. این جمله عین حرف داداشم هست.خوب سخت بود و حال بدی داشتم ولی الان بعد ار 2 ماه و نیم تازه دارم میفهمم که باید خیلیییییی زودتر ارتباطم را با این ادمها قطع میکردم.تازه کم کم دارم زنده میشم. دارم میفهمم اونقدر بد هم که اون زن همیشه میکفت نیستم.
    ابن هم بگم تو ابن دو ماه و نیم اون هم زنگی نزده........
    آبی بیکران عزیز منو ببخش که اینجا عقده گشایی کردم. نیاز داشتم بنوییسم . به نظر من اگه میتونی مستقل شو. حتی اگه با پول کمتر لازم باشه کار کن تا بتونی خودت را باز پروری کنی.
    مطمینا مادر تو یک صدم بدیها و اشتباههای مادر من را نداره. ولی اون رفتارها کمترینش هم زیاده. پس مستقل شو و از مادرت جدا شو.
    برای تو و خودم و تمام اونهایی که تو این شرایط هستن ارامش و خوشبختی ارزو میکنم

  4. 5 کاربر از پست مفید yaasi تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (چهارشنبه 24 دی 93), meinoush (چهارشنبه 24 دی 93), nana0cute (پنجشنبه 25 دی 93), فرشته اردیبهشت (جمعه 26 دی 93), اقای نجار (چهارشنبه 24 دی 93)

  5. #23
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 18 دی 00 [ 21:34]
    تاریخ عضویت
    1392-2-23
    نوشته ها
    709
    امتیاز
    18,833
    سطح
    86
    Points: 18,833, Level: 86
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience PointsOverdrive
    تشکرها
    3,454

    تشکرشده 2,695 در 688 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    129
    Array
    سلام دوستان عزیزم باز هم ممنون از همهتون وشرمنده که دیر میام ونمیتونم جواب همه شماهارو بدم.
    فقط خدمت میشل عزیز بگم راه حلات قشنگه خیلی ولی در مورد من ومامدرم اصلا جواب نمیدیه میدونی چرا؟
    چون تصور اینکه من مادرم بفل کنم براش دردودل کنم هم برام خنده داره چون فاصله ما خیلی بیشتر از این حرفاست!!!!
    اصلا نمیدونم اغوش مادر یعنی چیه؟؟؟ چه حسی داره مگه مادرا هم دختراشون به اغوش میگیرن؟ اینقدر دیدن این صحنه برام عجیبه وقتی میبینم برام باور کردنی
    نیست میگم واقعا مثل سریالهای ایرانی و فیلمهای هندی میمونه که مادر ودختر همو بغل میکنن وگریه میکنن ودردودل میکنن برام عجیبه !
    چون خودم هیچ وقت تجربه نکردم.
    شاید خیلیا فکر کنن من دختر قدر نشناسی هستم یا قدر زحمات مادرم نمیدونم. ولی با این همه حس بیگانه وبی مهری اون نسبت به خودم باز تحمل یه لحظه بیماری ونگرانی اون روندارم گاهی مریض میشه میگم خدایا اگه بخواد طوریش بشه از عمر بی خاصیت من بزن ولی بزار اون زندگی کنه چون خیلی تو زندگی سختی کشیده.
    گاهی هم دیگه اونقدر بهم فشار میاد که سرش داد میزنم ولی بعدش عذاب وجدان میگیرم.
    ولی اکثر مواقعا فقط سکوت وسکوت وتحمل ولی اونقدر روحم ازرده کرده که همیشه شبا خواب میبینم دارم گریه میکنم و باهاش دعوا میکم اونقدر که گاهی با گریه از خواب بیدار میشم .
    من دختر بدی براشون نبودم همیشه باعث افتخارشون بودم هر دختری جای من بود با این همه کمبود محبت وتوجه وتنهایی صدرصد تا حالا هزار راه وبیراهه واشتباه میرفت برای جبران این کمبودها ولی هیچ وقت دست از پا خطا نکردم.
    هیچ وقت این خوبیهای من رو نمیبینه همیشه نیمه خالی لیوان رو میبینه هیچ وقت دلداری نمیده امید نمیده انگیزه نمیده فقط سرزنش وتحقیر........
    الان هم دیگه نه امید تغییر خودم رودارم نه هیچ وقت به فکر تغییر دادن رفتار مادرم بودم فقط به فکر راهی هستم تا از این وضعیت و این زندگی خارج بشم
    به دنبال استقلال وتنها شدن خودم هستم فقط خودم وخودم ! به هیچ کس دیگه تو زندگی نمیتونم اعتماد کنم و ازش مهر ومحبت طلب کنم وقتی مادر ادم نتونه از دیگران هیچ انتظاری ندارم.

    - - - Updated - - -

    سلام دوستان عزیزم باز هم ممنون از همهتون وشرمنده که دیر میام ونمیتونم جواب همه شماهارو بدم.
    فقط خدمت میشل عزیز بگم راه حلات قشنگه خیلی ولی در مورد من ومامدرم اصلا جواب نمیدیه میدونی چرا؟
    چون تصور اینکه من مادرم بفل کنم براش دردودل کنم هم برام خنده داره چون فاصله ما خیلی بیشتر از این حرفاست!!!!
    اصلا نمیدونم اغوش مادر یعنی چیه؟؟؟ چه حسی داره مگه مادرا هم دختراشون به اغوش میگیرن؟ اینقدر دیدن این صحنه برام عجیبه وقتی میبینم برام باور کردنی
    نیست میگم واقعا مثل سریالهای ایرانی و فیلمهای هندی میمونه که مادر ودختر همو بغل میکنن وگریه میکنن ودردودل میکنن برام عجیبه !
    چون خودم هیچ وقت تجربه نکردم.
    شاید خیلیا فکر کنن من دختر قدر نشناسی هستم یا قدر زحمات مادرم نمیدونم. ولی با این همه حس بیگانه وبی مهری اون نسبت به خودم باز تحمل یه لحظه بیماری ونگرانی اون روندارم گاهی مریض میشه میگم خدایا اگه بخواد طوریش بشه از عمر بی خاصیت من بزن ولی بزار اون زندگی کنه چون خیلی تو زندگی سختی کشیده.
    گاهی هم دیگه اونقدر بهم فشار میاد که سرش داد میزنم ولی بعدش عذاب وجدان میگیرم.
    ولی اکثر مواقعا فقط سکوت وسکوت وتحمل ولی اونقدر روحم ازرده کرده که همیشه شبا خواب میبینم دارم گریه میکنم و باهاش دعوا میکم اونقدر که گاهی با گریه از خواب بیدار میشم .
    من دختر بدی براشون نبودم همیشه باعث افتخارشون بودم هر دختری جای من بود با این همه کمبود محبت وتوجه وتنهایی صدرصد تا حالا هزار راه وبیراهه واشتباه میرفت برای جبران این کمبودها ولی هیچ وقت دست از پا خطا نکردم.
    هیچ وقت این خوبیهای من رو نمیبینه همیشه نیمه خالی لیوان رو میبینه هیچ وقت دلداری نمیده امید نمیده انگیزه نمیده فقط سرزنش وتحقیر........
    الان هم دیگه نه امید تغییر خودم رودارم نه هیچ وقت به فکر تغییر دادن رفتار مادرم بودم فقط به فکر راهی هستم تا از این وضعیت و این زندگی خارج بشم
    به دنبال استقلال وتنها شدن خودم هستم فقط خودم وخودم ! به هیچ کس دیگه تو زندگی نمیتونم اعتماد کنم و ازش مهر ومحبت طلب کنم وقتی مادر ادم نتونه از دیگران هیچ انتظاری ندارم.

    - - - Updated - - -

    ببخشید خیلی غلط و غلوط نوشتم این ویراش لعنتی هم برای من فعال نیست
    مرا با حقیقت
    بیازار
    اما،
    هرگز با دروغ
    آرامم نکن.


  6. 2 کاربر از پست مفید abi.bikaran تشکرکرده اند .

    m.reza91 (پنجشنبه 25 دی 93), آزرم (پنجشنبه 25 دی 93)

  7. #24
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    همیشه نیمه خالی لیوان رو میبینه هیچ وقت دلداری نمیده امید نمیده انگیزه نمیده فقط سرزنش وتحقیر........
    فقط به فکر راهی هستم تا از این وضعیت و این زندگی خارج بشم
    به دنبال استقلال وتنها شدن خودم هستم فقط خودم وخودم ! .
    - نیمه ی خالی دیدنش باور کن اول از همه واسه خودش زجر اوره. خودش از دیدن خوشی ها محرومه
    آدم ناشکر خودش در عذابه. می گی نه؟ از من بپرس! خودم فعلا در ناشکری به سر می برم.

    - راه حلش از نظر میشل محبت کردن بود. حوبم هست. اما الان نمی تونی.
    از نظر من فقط درک کردنش هم می تونه راه حل باشه و احساستو بهش بهتر کنه. دنیا رو از نگاه اون ببین. ببین چقدر می تونی تحمل کنی؟ وقتی درکش کنی دیگه عذابت نمی ده کارا و حرفاش. چون می بینی خودش خیلی بیشتر از تو در نقصانه به خاطر نگرشش.....
    اگه درکش کنی می بخشیش. بعد که ببخشیش دیگه روی قلبت سنگینی نمی کنه. اونوقت بعدا اگه خواستی توانشو هم داری که به کسی که بهت محبت نکرده هم محبت کنی. اما اگه هم نخواستی خوب نمی کنی

    - استقلال خوبه. هر نوع استقلالی مالی فکری احساسی خوبه

    در توانم نیست این روزا که بتونم همفکری کنم باهات اما امیدوارم روزای خوب و پر از شادی پیش رو داشته باشی

  8. 3 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (پنجشنبه 25 دی 93), reihane_b (جمعه 26 دی 93), فرشته اردیبهشت (جمعه 26 دی 93)

  9. #25
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 آبان 04 [ 19:04]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز
    45,402
    سطح
    100
    Points: 45,402, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,934

    تشکرشده 6,911 در 1,649 پست

    Rep Power
    350
    Array
    آبی همه ی حرفایی که در مورد مادرت زدی رو لیست کن. تغییر ناپذیری، سرزنش گری، دیدن نیمه خالی لیوان، شوهر محوری، خلاصه همه چی، فکر می کنم بیشتر از 20 مورد بشه.

    بعد از بچه ها بپرس که به نظرشون تو چندتا از اون ویژگی ها رو داری. و چطور باید اون ویژگی ها رو از بین ببری.

    آبی: موش تو سوراخ نمی رفت، جارو به دمبش می بست. دختر تو یه سوال ساده پرسیدی، جوابشم بله خیر بود، من جوابتو ندادم. حالا اومدی تکلیف میدی؟

    میشل: هاا... راس میگیاا... چطور به فکر خودم نرسید؟

    آبی: دخترم تو گور نداری که کفن داشته باشی... اول برو یه مغز واسه خودت جور کن، تا بعد برسیم به فکر...

    میشل: هاا... راس میگیاا... پس من برم. امیدوارم وقتی برگشتم حالت بهتر شده باشه.

    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...



  10. 2 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (جمعه 26 دی 93), meinoush (جمعه 26 دی 93)

  11. #26
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 16 خرداد 05 [ 13:13]
    تاریخ عضویت
    1391-3-10
    نوشته ها
    1,581
    امتیاز
    42,128
    سطح
    100
    Points: 42,128, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,384

    تشکرشده 6,950 در 1,499 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    330
    Array
    سلام آبی بیکاران بقول خودت.

    خوب خوب میفهمم چی میگی.
    میدونی قبل از همه چی باید یه فکری برای روح و روان بهم ریخته ات بکنی .ادم اگه بخواد رابطه ای رو درست یا حتی کنترل کنه حداقل خودش از تو باید تامین باشه تا توانشو داشته باشه.

    ابی تو که بیکاری فعلا چرا مسافرتی چیزی نمیری تا فکرت استراحت کنه؟

    خودت رو خیلی اذیت نکن فکرت رو ازاد کن
    میدونی من همیشه به این فکر میکنم که قرار نیست از هیچکسی انتظاری داشته باشم شاید اینکه این همه وقت خودم رو عذاب دادم و میدم دلیلش این بوده که فکر می کردم باید رابطه کاملا ایده الی با مادرم داشته باشم.

    خلاصه من میگم قدم اول اینه که یه ایست به فکرت بدی
    اینطوری از پا درمیایی. ببین چیکار میتونی.

    خسته ای دختر میفهمی خسته :))
    ویرایش توسط فرشته اردیبهشت : جمعه 26 دی 93 در ساعت 10:42

  12. 2 کاربر از پست مفید فرشته اردیبهشت تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (جمعه 26 دی 93), meinoush (جمعه 26 دی 93)

  13. #27
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 18 دی 00 [ 21:34]
    تاریخ عضویت
    1392-2-23
    نوشته ها
    709
    امتیاز
    18,833
    سطح
    86
    Points: 18,833, Level: 86
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience PointsOverdrive
    تشکرها
    3,454

    تشکرشده 2,695 در 688 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    129
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط میشل نمایش پست ها
    آبی همه ی حرفایی که در مورد مادرت زدی رو لیست کن. تغییر ناپذیری، سرزنش گری، دیدن نیمه خالی لیوان، شوهر محوری، خلاصه همه چی، فکر می کنم بیشتر از 20 مورد بشه.

    بعد از بچه ها بپرس که به نظرشون تو چندتا از اون ویژگی ها رو داری. و چطور باید اون ویژگی ها رو از بین ببری.

    آبی: موش تو سوراخ نمی رفت، جارو به دمبش می بست. دختر تو یه سوال ساده پرسیدی، جوابشم بله خیر بود، من جوابتو ندادم. حالا اومدی تکلیف میدی؟

    میشل: هاا... راس میگیاا... چطور به فکر خودم نرسید؟

    آبی: دخترم تو گور نداری که کفن داشته باشی... اول برو یه مغز واسه خودت جور کن، تا بعد برسیم به فکر...

    میشل: هاا... راس میگیاا... پس من برم. امیدوارم وقتی برگشتم حالت بهتر شده باشه.
    میشل
    مرا با حقیقت
    بیازار
    اما،
    هرگز با دروغ
    آرامم نکن.


  14. #28
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    لیست کردنش بد فکری نیست آبیشاید دوستان بتونن واسه هر کدوم از صفات مادرت که نوشتی بهت بگن که چطوری باید با مادرت برخورد کنی. راستی خوبی هاش هم بنویس. مثل اعتماد به نفس بالاش یا اینکه مردم روش حساب می کنناز نظر من تنها وظیفه ات در قبال خودته. فرشته درست می گه خسته ای. یه کم کلافه ای. به خودت برس. به مامانت هم فعلا فقط احترام بذار. راستی به نظر من که دختر خیلی خوبی هستی و مایه ی افتخاری. ممکنه مامانت توقع شوهر داشته از تو :) افتخارات و اعتباراتی که یه حامی مثل شوهر یا پسر بزرگ بهش بده رو از تو خواسته ناخوداگاه. چون پیششی.

  15. 2 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (جمعه 26 دی 93), reihane_b (جمعه 26 دی 93)

  16. #29
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 28 شهریور 00 [ 14:58]
    تاریخ عضویت
    1391-12-05
    نوشته ها
    604
    امتیاز
    13,683
    سطح
    76
    Points: 13,683, Level: 76
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 367
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,960

    تشکرشده 2,293 در 573 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    سلام آبی بیکران عزیز

    از صحبتات میتونم تا حد زیادی حالت رو درک کنم،
    من خودم با مادرم اونطور که میشل جان گفتن نتونستم رابطه خیلی صمیمی برقرار کنم، ولی میدونم که راه حل میشه واقعا جواب میده ، چون منم امتحان کردم و جواب داده...

    اگه فعلا نمیتونی مادرت رو در آغوش بگیری ،حق داری، می فهمم چی میگی. چون تا حالا همچین چیزی رو نداشتین بین خودت و مادرت
    به نظر من فعلا روی بقیه مسائل کار کن،یعنی با صحبت کردن و دردودل کردن با مادرت شروع کن، کم کم... که رابطتون بهتر شد راحت تر میتونی در آغوشش بگیری
    همونطور که میشل عزیز گفت کمی هم سو با مادرت پیش برو... باهاش دردودل کن و بگو که خودم هم میدونم اشتباهاتی داشتم...
    یه چند روزی از خودت دفاع نکن! بذار ببینیم نتیجه ای میده یا خیر

    من خودم می بینم وقتی که مادرم از یه چیزی ناراحته،و میاد پیشم دردودل میکنه ،حتی اگه خیلی کارش درست نیست ولی وقتایی که منم تاییدش میکنم یه کم و ابراز ناراحتی میکنم از اون مسئله،می بینم که انگار آرومتر میشه!
    تا وقتی که واسش دلیل و توجیه و راه حل میگم!

    عزیزم،ما دیگه نمیتونیم خیلی وضعیت رو تغییر بدیم، یا ازشون بخوایم که ما رو بیشتر درک کنن، مطمئنا اونا از نظر خودشون محق هستن برای گفتن بعضی حرفا و...

    پس ما فقط می تونیم از طرف خودمون درکمون رو بیشتر کنیم و تلاش کنیم برای بهتر شدن رابطه،
    فکر میکنم میشل حرفای خوبی زد، با توجه به شرایط خودت، و با درنظر گرفتن فرهنگ خودتون،میزان صمیمت بینتون، اونا رو بکار بگیر

    موفق باشی

  17. 4 کاربر از پست مفید reihane_b تشکرکرده اند .

    .saber. (جمعه 26 دی 93), abi.bikaran (جمعه 26 دی 93), meinoush (جمعه 26 دی 93), Pooh (جمعه 26 دی 93)

  18. #30
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    سلام.
    گفتی مادرت 75 ساله هستن.
    یه مدت کوتاه روانشناسی سالمندها رو میخوندم.
    بد نیست بخونی. اگر میل داشتی. چون بهتر میتونی درکش کنی.

    در کل به نظرم مادرت زندگی سختی داشته. فشار زندگی خیلی خسته اش کرده.
    حتی الان با همه ی غرغر کردن هاش ولی بازم تنها مونس و همزبونته.
    قدرشو بدون.

  19. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    abi.bikaran (جمعه 26 دی 93)


 
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. چگونه شخص مورد علاقه خود را یافت؟
    توسط reza0263 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: شنبه 13 اردیبهشت 93, 02:56
  2. پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: سه شنبه 05 فروردین 93, 08:09
  3. مردایی که می گن دختر باید ریزه میزه و کوچولو باشه ،دروغ می گن؟؟؟؟
    توسط نازنین آریایی در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 55
    آخرين نوشته: پنجشنبه 01 تیر 91, 16:44
  4. انتقام يا گذشت؟
    توسط biiisetare در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: یکشنبه 13 اردیبهشت 88, 10:27
  5. آخه چرا خیانت؟
    توسط gloria در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: پنجشنبه 10 اردیبهشت 88, 19:46

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 15:58 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.