پوی عزیز درخواست هات منطقی و درست هس اما به نظرم در بیان خواسته هات ناتوانی
و اینکه رو خواسته هات پافشاری نداری
وقتی ساعت 12 شد مودبانه میگفتی اگه میخواین بشینید برید تو اتاق من خسته ام و میخوام بخوابم بجای اینکه با 2 تا بچه دعوا کنی. 3-4 شب همین کارا را میکردی که خودشون متوجه میشدن شبای دیگه میرفتن تو اتاق
یا وقتی پدر زن برادرت باهات تماس میگیره بگو من داغدار مادرم هستم و دست تنهام و نگرانم که نتونم پذیرایی کنم و بعد هم که می اومدن خونه سرویس نمیدادی اما با روی خوش باهاشون معاشرت میکردی
بهتره وسایلت را ببری اتاقت و شب موقع خواب از بابات بخوای که اتاق برادرت بخوابه چون مشغول کارای عقب افتاده تز دکتری یا خیاطی یا جمع کردن وسایل و.... خلاصه به مرور برادرت اینا جمع کنن برن اون اتاق
برا خرید عروسی اگه صحبت شد بگو تو این وضعیت روحی و داغداری اصلا نمیتونم به مراسم عروسی بعد از مامان فکر کنم و بعد گریه کن که حداقل سبک شی
اینکه اگه درخواستی داری مطرح کن و روش پافشاری کن مثلا فلانی جان(زن داداش) این هفته خیلی گرفتارم شما که تو خونه هستی زحمت نهار(هفته) را بکش ، بخن بگو همش غذای مورد علاقه شوهر نپزیا، نخوای لوسش کنی (خنده و شوخی ) اصلا هم تو آشپزخونه نرو و تو آشپزیش دخالت نکن مگه اینکه مثلا یه سوال بپرسه که جواب بدی
بعد موقع نهار بگو آشپزی خیلی وقتم را گرفت 2 ماه اصلا به هیچ کارم نرسیدم فقط پخت و پز و مهمون و....دستت درد نکنه
خدایا کمکم کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد
ویرایش توسط نازنین2010 : شنبه 18 بهمن 99 در ساعت 19:59
علاقه مندی ها (Bookmarks)