به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 26 نخستنخست 1234567891011121323 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 257

موضوع: خیلی تنهام

  1. #21
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 29 اردیبهشت 88 [ 09:08]
    تاریخ عضویت
    1387-9-12
    نوشته ها
    303
    امتیاز
    4,557
    سطح
    43
    Points: 4,557, Level: 43
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 193
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    28

    تشکرشده 29 در 19 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    چرا فکر میکنی که تنهایی . تو خدا رو داری ، یه همسر خوب مثل امید رو داری ، یه دوست خوب مثل شادی که انشالله همین روزا برمیگرده خونه ، داری . عزیزم خدا با صابرین . تو پاداش این همه صبر رو میگری مطمئن باش .یه وقتی به آدمهایی مثل تو غبطه میخورم . ادمهایی که انقدر صبورند، انقدر قانعند، امیدوارم که همیشه موفق باشی .

  2. #22
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    ممنون دوستان خوب من، شما درست میگید، من زندگی خوبی دارم، باید این دوران رو بگذرونم.
    امروز تلفنی با مادرم صحبت کردم، این چند روزه اصلا باهاش تماس نگرفته بودم، وقتی موضوع شادی رو شنید پشت تلفن شروع به گریه کرد، اصلا باورش نمیشد، از وقتی من پیش این خانواده بودم خیالش راحت بود، چند بار شادی رو دیده بود، خیلی دوستش داشت، نمیدونم چرا من فقط بلدم اطرافیانم رو ناراحت کنم، به قول آقای حامد خبرهای خوبی ندارم که بدم.

  3. 2 کاربر از پست مفید روزن تشکرکرده اند .

    روزن (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)

  4. #23
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    امروز اینجا تنها بودم با امید، تلفن زنگ زد امید گوشی رو برداشت، بعد از چند ثانیه دیدم با خوشحالی داره صدام میکنه، فکر کردم از بیمارستانه، اما گفت مامانته، مامان گفت که با بابا اومده دنبال من و امید که بریم بیمارستان، باورم نمی شد، گوشی رو که گذاشتم پریدم بغل امید هم گریه می کردم هم می خندیدم، امید هم همینطور بود، حاضر شدم به امید گفتم که فعلا نیاد بیرون بذاره من اول برم، رفتم دم در دیدم ماشین جلوی خونه اس، مامان از ماشین اومد بیرون رفتم بغلش کردم و گریه کردم، بعد بابا اومد از ماشین پایین، نمیتونستم بهش نگاه کنم، هم ناراحت بودم هم خوشحال، تمام این 6 سال میومد جلوی نظرم، از طرفی هم دلم براش تنگ شده بود، بابا اومد جلو بدون اینکه بهش نگاه کنم بهش سلام کردم، اون هم گفت سلام، پس امید کو بگو زود بیاد دیر میشه، من چیزی نگفتم مامان رفت زنگ خونه رو زد (منتظر بودم همچین اتفاقی بیفته) به امید گفت: امید جان زود بیا دیر میشه.
    اصلا نمی تونستم به سمت بابا نگاه کنم، زل زده بودم به در که امید بیاد بیرون، امید اومد اول مامان رو دید مامان باهاش روبوسی کرد، بعد اومد سمت بابا، بابا داشت میرفت سمت ماشین امید با احترام سلام کرد، پدرم هم با حالت خاصی جواب سلامش رو داد، چند ثانیه ای هم توی چشماش نگاه کرد، سوار ماشین که بودیم بابا همه اش از توی آینه منو نگاه می کرد، فکر کنم تازه فهمیده بود که این 6 سال چه به روز دختر یکی یه دونه اش اومده، اما تا من نگاش می کردم به جلو نگاه می کرد، مامان یکم در مورد بیماری شادی پرسید و اینکه چرا اینطوری شده و در مورد پدر و مادر شادی و .... بعد هم با امید صحبت کرد در مورد کار و این جور چیزها، تمام مدت دستای امید رو محکم گرفته بودم، انگار میخواستم آرامش بگیرم، به بیمارستان هم که نزدیک شدیم داشتم فکر می کردم اصلا روم نمیشه به پدر و مادر شادی پدر و مادرم رو معرفی کنم، آخه اونا در مورد اونها چه فکری می کنن؟ پدر و مادری که با داشتن پول کافی وضع دخترشون به این شکله! خانواده شادی باهاشون خوب برخورد کردن انگار نه انگار که مورد خاصی بوده باشه، هنوز نمی دونم چطوری شد که بابا راضی شد بیاد، مامان رو تنها گیر نیووردم که ازش بپرسم، بعد از نیم ساعت رفتن، موقع رفتن مامان به امید گفت که بریم خونشون.
    من که خودم نمی دونم چه حسی باید داشته باشم، کاش می فهمیدم امید چه حسی داره، میترسم آرامشش به هم خورده باشه.

  5. 4 کاربر از پست مفید روزن تشکرکرده اند .

    khaleghezey (چهارشنبه 14 خرداد 93), روزن (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)

  6. #24
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 18 دی 91 [ 21:11]
    تاریخ عضویت
    1387-2-21
    نوشته ها
    338
    امتیاز
    4,957
    سطح
    45
    Points: 4,957, Level: 45
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 193
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    277

    تشکرشده 286 در 92 پست

    Rep Power
    52
    Array

    RE: خیلی تنهام

    روزن جان خوشحال شدم
    در این موقعیت این اتفاق خیلی خوبی برای شما بوده.
    عزیزم سعی کن کم کم رابطه ات رو با پدر و مادرت بیشتر کنی و بهشون توجه نشون بدی
    درسته در نبود پدرت در مشکلات زندگیت خیلی سختی کشیدی ولی
    گذشته ها گذشته...
    [align=justify][align=center]
    [size=large]عشق یکسان ناز درویش و توانگر میکشد
    این ترازو سنگ و گوهر را برابر می کشد[/size][/align]
    [/align]

  7. کاربر روبرو از پست مفید lمریم تشکرکرده است .

    khaleghezey (چهارشنبه 14 خرداد 93)

  8. #25
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 20 تیر 94 [ 15:18]
    تاریخ عضویت
    1387-7-07
    نوشته ها
    327
    امتیاز
    7,417
    سطح
    57
    Points: 7,417, Level: 57
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 133
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    782

    تشکرشده 791 در 202 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    سلام روزن عزيزم...
    خوشحالم كه امروز پدرت رو ديدي... روزن جان سعي كن حالا كه پدرت اومده گذشته رو فراموش كني...
    پدرت رو ببخش و به ديدنش برو همراه با اميد... مطمئنن اين چند سال دوري ديد گذشته رو تغيير داده ...
    از اين كه چند سال سختي كشيدي غمگين نباش چرا كه بجاش خيلي چيزها بدست آوردي عزيزم كه با هيچ چيز قابل قياس نيست...
    بزرگترينش آشنايي و همصحبتي با شاد عزيز بوده عزيزم....
    روزن جان اميدوارم آرامش به زندگيت برگرده .... مواظب خودت باش ...
    مواظب شاد عزيزمون هم باش.... بهرحال تو تنها كسي هستي از تالار همدردي كه شانس ديدن و لمس كردن اون عزيز رو داري... تو تنها كسي هستي كه بطور مستقيم با اون در تماسي...
    تو رو خدا وقتي ميري ديدنش ... اگه ميتوني صورت ماهشو ببوس و آروم بهش بگو دوستاي غمگينت توي تالار خيلي تنها شدن ... بسه ديگه تو رو خدا برگرد.... آخه عزيز نازنين چطور دل مهربونت مياد كه بچه ها اينجا. اينقدر از دوريت اشك بريزن...
    روزن عزيز ببخش .... ميدونم تو هم خيلي خسته اي ... اما اين همه غم دليل داره... شادي از تالار رفته.... بي خداحافظي...
    وقتي از تالار رفته ما هركدوم يه جايي واسه خودمون شاد بوديم ؟؟ چكار ميكرديم كه نفهميديم شادي ما چقدر غمگينه....
    درد بچه هاي تالار از اينه كه چرا نتونستيم كاري كنيم كه شاد عزيز آرزوي جنگل نكنه.... جنگلي كه هيچ آدمي اونجا نتونه قدم بذاره جز خودش .... چي شاد عزيز رو اينقدر غمگين كرده بود و خسته؟؟؟
    ببخشيد روزن جان... بذار به حساب درد دل ...
    وضعيت شاد عزيز بدجوري منو تكون داده ... تو راه خونه... تو محل كار... يه دفعه اشكام سرازير ميشه... اينقدر تو خودمم كه همه چيز يادم ميره ... تو كارام اشتباه ميكنم... كم آوردم

  9. کاربر روبرو از پست مفید shirin joon تشکرکرده است .

    khaleghezey (چهارشنبه 14 خرداد 93)

  10. #26
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 28 دی 88 [ 21:55]
    تاریخ عضویت
    1387-1-25
    نوشته ها
    313
    امتیاز
    6,373
    سطح
    52
    Points: 6,373, Level: 52
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 177
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    105

    تشکرشده 114 در 77 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    دوست عزیز با خوندن این مطالب واقعا یه جوری شدم مخصوصا از رابطه شما و shad عزیز که با چنین قلب مهربونی الان .................
    نمیدونم دیگه چی بگم واقعا کم آوردم!!!!!!!!!!!!!!!!

  11. کاربر روبرو از پست مفید fafa1360 تشکرکرده است .

    khaleghezey (چهارشنبه 14 خرداد 93)

  12. #27
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    ممنونم، سعی می کنم گذشته ها رو فراموش کنم، اما احساس می کنم امید کلافه اس، فکر می کنم از این قضیه زیاد خوشحال نیست، البته بهش حق میدم، اون الان فکر می کنه که با اومدن پدر و مادرم توجه من بهش کم میشه، تصمیم گرفتم هیچ کمکی رو از پدر و مادرم قبول نکنم، هر وقت خود امید گفت میرم خونشون، اصلا دلم نمیخواد امیدم رو اینطوری ببینم.
    شیرین عزیز، درسته که شادی رو میبینم اما نمی تونم اونقدر بهش نزدیک بشم که ببوسمش، اما همیشه توی دلم حرفهای شما دوستان گل رو بهش می گم، احساس می کنم میشنوه، چون بعدش حس می کنم چهره اش آرومتر شده.
    برام این عجیبه، که حتی شادی با نبودنش هم به من کمک کرد!!!!!!!!!!!!!!

  13. 2 کاربر از پست مفید روزن تشکرکرده اند .

    khaleghezey (چهارشنبه 14 خرداد 93), روزن (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)

  14. #28
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 21 آبان 91 [ 17:29]
    تاریخ عضویت
    1386-7-17
    نوشته ها
    1,333
    امتیاز
    16,003
    سطح
    81
    Points: 16,003, Level: 81
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 347
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    484

    تشکرشده 498 در 242 پست

    Rep Power
    152
    Array

    RE: خیلی تنهام

    وای خدای من
    من نمیدونم چی باید بگم

  15. #29
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 29 اردیبهشت 88 [ 09:08]
    تاریخ عضویت
    1387-9-12
    نوشته ها
    303
    امتیاز
    4,557
    سطح
    43
    Points: 4,557, Level: 43
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 193
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    28

    تشکرشده 29 در 19 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    سلام روزن عزیز
    دیدی خدا با صابرین . نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی نوشتت خوندم .عزیزم تو مزد اینهمه صبر و تلاش و مهربونیتو داری میگیری . به امید بیشتر از قبل محبت کن تا یه وقتی فکر نکنه با اومدن خانوادت اونو فراموش کردی .

  16. #30
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 21 اردیبهشت 92 [ 12:37]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    نوشته ها
    1,234
    امتیاز
    8,567
    سطح
    62
    Points: 8,567, Level: 62
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 183
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    277

    تشکرشده 281 در 126 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    نقل قول نوشته اصلی توسط مدیرهمدردی
    مواظب باشیم خوشبختی ما وابسته به چیزی بیرون از وجود خودمون نباشه.
    وابسته به پول، مدرك، موقعیت اجتماعی،‌همسر ، فرزند، سلامتی، پدر ومادر، دوست ،‌و .....
    چون هر كدوم اینها زمان انقضاء دارند، یا دائمی نیستند، یا فراز و نشیب دارند و به هر حال در كنترل ما نیست كه آنها را همین طوری حفظ كنیم. پس با تغییر آنها ما هم خوشبختی امان دچار نوسان می شود.
    در همین تالار افراد زیادی هستند كه می گویند «من تا همین چند وقت پیش خوشبخت بودم»، اینها بی مشكلی را با خوشبختی مساوی گرفته اند و خوشبختی خود را به چیز دیگری گره زده اند.
    خوشبختی مراتب دارد و همیشه ما در این سلسله مراتب باید جلو برویم و رشد كنیم. اما در هیچ یك از این مراتب این اشیاء و اشخاص دیگر نیستند كه خوشبختی ما را تعیین كنند. آنها فقط ممكن است مشكلاتی ایجاد كنند، رنجهایی را به ما بدهند و ....، اما اینكه ما چقدر بتوانیم از ظرفیت خود برای بهره برداری كامل از توانایی خود استفاده كنیم دست خود ماست.

    روزن عزیزم سلام. وقتی پست هاتو می خوندم از صمیم قلب ارزو می کردم من و همسرم هم مثل شما بشویم. شرایط من کمی با تو فرق داره ولی ما هم توی مشکلات مالی شدید و فشار از طرف خانواده هاییم.
    دوست گلم خیلی خدا رو شکر کن بابت داشتن همسرت و زندگی خوبت. برای شادی هم بسیار بسیار متاسفم. می فهمم چه حسی داری چون خودم هم دیوانه وار خواهرم رو دوست دارم و می پرستمش.
    فقط می تونم بگم به خدا توکل کن و همه چیز رو به اوبسپار. و مطمئن باش تمام اتفاقات همه و همه حکمت خدا هست عزیزم.
    در مورد خانوادت هم فعلا چیزی نگو. بذار امید خودش پیش قدم بشه ولی یادت باشه در هر شرایطی احترام هر دو خانواده رو حفظ کنید.


 
صفحه 3 از 26 نخستنخست 1234567891011121323 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:56 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.