به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 25 , از مجموع 25
  1. #21
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 11 آبان 88 [ 09:51]
    تاریخ عضویت
    1388-1-08
    نوشته ها
    132
    امتیاز
    4,373
    سطح
    42
    Points: 4,373, Level: 42
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 177
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    112

    تشکرشده 114 در 49 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بیا با هم این قصه را بنویسیم(اهل قلم)

    [align=justify]نفس عمیقی بکش و بعد تعریف کن . در حالیکه قطرات اشک بی اختیار از چشمانش جاری بود ، ادامه داد : دو ماه از خدمتم باقی بود که عزم خانه را کردم . در راه بیش از ده بار در رویای خود از مادرم خواستم تا به همراه هم منزل عصمت خانم برویم و هر بار مادرم پیشانی ام را می بوسید با اشتیاق قبول می کرد . وقتی به نزدیکی خانه رسیدم و خم کوچه را با قدمهایی کج و معوج پشت سرگذاشتم . چشمانم سیاهی رفت . چراغهای رنگی که بر در منزل نرگس اینا آذین داده شده بودند حکایت خوشی برایم نداشتند...[/align]

  2. کاربر روبرو از پست مفید النا61 تشکرکرده است .

    النا61 (سه شنبه 26 خرداد 88)

  3. #22
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 21 مرداد 88 [ 16:11]
    تاریخ عضویت
    1387-1-22
    نوشته ها
    192
    امتیاز
    4,425
    سطح
    42
    Points: 4,425, Level: 42
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 125
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    188

    تشکرشده 191 در 101 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بیا با هم این قصه را بنویسیم(اهل قلم)

    تا یه هفته خوراکم شده بود گریه و بس. از اتاقم بیرون نمی اومدم و چیزی هم نمی خوردم. مادرم حسابی نگرانم شده بود و برای همین چند بار نوبت روانپزشک برام گرفت که من هیچ کدومشو نرفتم. مادرم فکر میکرد زده به سرم ودیوونه شدم اما اینطور نبود به عقیده ی خودم دلشکسته بودم. هیچ از نرگس انتظار نداشتم که باهام همچین رفتاری رو بکنه.. تصورش هم برام غیر ممکن بود.. هربار که فکرشو می کردم مغزم سوت می کشید و فوری عین بچه ها میزدم زیر گریه. بهم میگفتن این دختر نشد یکی دیگه.. اما مگه به هم این آسونیها بود.. من و نرگس با هم عهد بسته بودیم که منتظر هم بمونیم وتا اخر عمر در کنار هم باشیم ولی اون خیلی راحت عهدشو شکسته بود .. باید علتشو میفهمیدم و برای همین یه روز صبح که کسی خونه نبود زدم بیرون و.........

  4. 2 کاربر از پست مفید rose تشکرکرده اند .

    rose (سه شنبه 19 خرداد 88)

  5. #23
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: بیا با هم این قصه را بنویسیم(اهل قلم)

    زدم بیرون و..............
    با خودم فکر کردم..به نرگس و تمام علاقه ای که به اون داشتم و الان در کمال حیرت از دستش داده بودم..این مواقع اشک کارساز نیست توکل نیاز است..با خودم گفتم خدایا حکمت ش چیست و سر به آسمان بلند کردم و آبی زیبای اسمان و حرکت زیبای ابرها و صدای خوش پرندگان به من نشان داد که زمان می گذرد و این من هستم که باید بلند شم و به جای غصه خوردن پا به پای زندگی جلو برم و باهاش بجنگم..این بود که به خاطرات گذشته ام رفتم و ناگهان خدا اسم تو را در یادم حک کرد..
    این بود که با تو تماس گرفتم و حالا تو بگو ...
    ایا روز گار بر تو نیز خشم گرفته است؟
    و من در چشمان غم الود دوستم خیره شدم و سخن بر زبان جاری شد و شروع کردم از خودم گفتن...........
    راستش................

  6. 2 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سارا بانو (سه شنبه 19 خرداد 88)

  7. #24
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 21 مرداد 88 [ 16:11]
    تاریخ عضویت
    1387-1-22
    نوشته ها
    192
    امتیاز
    4,425
    سطح
    42
    Points: 4,425, Level: 42
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 125
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    188

    تشکرشده 191 در 101 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بیا با هم این قصه را بنویسیم(اهل قلم)

    راستش روزگار من اصلا شبیه تو نیست وحید جان، من اصلا تا به حال عاشق کسی نشدم و جز نوشتن و مادرم به چیز دیگه ای عشق نمی ورزم. نمی دانم شاید بی احساس شده باشم و یا مشکلی پیدا کرده باشم اما باور کن این اصلا عمدی نیست و من انگار ذاتا اینجوریم.
    ولی ای کاش اینگونه نبودم چون واقعا دارم دیوونه میشم و احتیاج به یه همدم دارم اما آیا کسی هست که از من واین طرز فکر واین روحیه ی بی احساس و این وضع کاری و گوشه نشینی من خوشش بیاد؟و باهاش کنار بیاد؟ مسلما نه! و من باید چاره ای بیاندیشم. کمکم کن وحید ، بهم بگو چه کار باید بکنم؟ به هر حال هر چی باشه تو در این زمینه تجربه داری و ...

  8. کاربر روبرو از پست مفید rose تشکرکرده است .

    rose (سه شنبه 19 خرداد 88)

  9. #25
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 27 بهمن 04 [ 07:55]
    تاریخ عضویت
    1389-9-14
    نوشته ها
    430
    امتیاز
    15,799
    سطح
    80
    Points: 15,799, Level: 80
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 51
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    2,069

    تشکرشده 2,080 در 437 پست

    Rep Power
    59
    Array

    RE: بیا با هم این قصه را بنویسیم(اهل قلم)

    وحيد چيزي نگفت فقط سرش را پايين انداخت. علي ديگر ادامه نداد. احساس كرد حال دوستش وخيم تر از آنيست كه در جايگاه راهنما قرار گيرد. براي همين به خانه ي خودشان دعوتش كرد.
    وحيد با خوشحالي پذيرفت و گفت: آره اتفاقا خيلي وقته مادرتو نديدم. حالش چه طوره؟
    علي گفت: به مرحمت شما خوبه. فكر كنم خيلي از ديدنت خوشحال شه...
    قدم زنان از كوچه هاي باريك محله به سمت خانه ي علي حركت كردند. سكوت سنگيني بر فضا حاكم بود. به خانه رسيدند و علي زنگ زد تا مادر متوجه مهمان شود و حجاب برگيرد و آنها داخل شوند ولي صدايي نيامد ناچارا با كليد درب را باز كرد و داخل شدند.
    همينكه قدمي در داخل خانه گذاشتند تشويش عجيبي وجود علي را پر كرد.
    فرياد زد : مامان ... كسي خونه نيست؟ ...
    اما هيچ صدايي نيامد علي در حاليكه به طرز غير منتظره اي اضطراب پيداكرده بود وارد اتاقي شد و ...
    خشكش زد ... نمي توانست صحنه اي كه در مقابلش قرار داشت را باور كند ...مادرش با چشماني نيمه باز روي زمين افتاده بود ... دست و پايش را گم كرد ... نمي دانست فرياد بزند يا گريه كند يا ...به سرعت برگشت تا وحيد را بيابد و مادرش را به بيمارستان منتقل كنند شايد هنوز اميدي بود. اما وحيد...

  10. 2 کاربر از پست مفید yasa تشکرکرده اند .

    yasa (شنبه 14 اسفند 89)


 
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. برای نفر قبل سه جمله بنویسین ... شما چی مینویسین؟
    توسط sahar.66 در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 05 فروردین 97, 10:09
  2. خود بنویسیم...یک پیشنهاد!!!
    توسط حسین پور در انجمن پیشنهادات ،انتقادات و مشکلات تالار
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: سه شنبه 27 مرداد 88, 04:39

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:10 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.