[align=justify]نفس عمیقی بکش و بعد تعریف کن . در حالیکه قطرات اشک بی اختیار از چشمانش جاری بود ، ادامه داد : دو ماه از خدمتم باقی بود که عزم خانه را کردم . در راه بیش از ده بار در رویای خود از مادرم خواستم تا به همراه هم منزل عصمت خانم برویم و هر بار مادرم پیشانی ام را می بوسید با اشتیاق قبول می کرد . وقتی به نزدیکی خانه رسیدم و خم کوچه را با قدمهایی کج و معوج پشت سرگذاشتم . چشمانم سیاهی رفت . چراغهای رنگی که بر در منزل نرگس اینا آذین داده شده بودند حکایت خوشی برایم نداشتند...[/align]





پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)