به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 84
  1. #21
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 تیر 05 [ 00:52]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    محل سکونت
    سنندج
    نوشته ها
    2,799
    امتیاز
    78,920
    سطح
    100
    Points: 78,920, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran50000 Experience PointsSocialTagger First Class
    تشکرها
    9,001

    تشکرشده 10,164 در 2,192 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درد دل keyvan

    سلام،ممنون aniگرامی ،
    اگر خوب دقت کرده باشید من یقه خدا رو نمیچسپم؛
    ببینید وقتی خدا من یا شما رو خلق کرده سهم ما رو از این دنیا کنار گذاشته؛پس خدا دین خودش رو ادا کرده؛این وسط یکی میاد حق من رو پایمال میکنه!من که زورم به اون نمی رسه؛چیکار باید بکنم؟اینه که میگم ای کاش یا حس نمیکردیم یا نمیفهمیدیم؛این سوالات تو ذهن من خیلی قدیمی بود هیچکس هیچ جوابی برای من نداشت؛نمیخواستم اینجا مطرحش کنم !
    از این جور سوال ها تو ذهنم روزی هزارتا میچرخن و میچرخن,پیش اومده که خدا خودش به من جواب داده؛باور میکنید؛آن هم خیلی روشن،اما برای اینها چی؟
    aniعزیز همانطور که نوشتم من خیلی خوب میتونم با این شرایط کنار بیام مسئله فشار بیکاری هم شاید دخیل باشه اما مشکل اصلی نیست؛من هم آنقدر که دلم به حال خودم میسوزه ,کمتر نه و شاید بیشتر دلم به حال از خودم بدبختر میسوزه؛,؛بابا به خدا از زندگیم رازیم؛اصلا" این خود من هستم که این شرایط رو به وجود اوردم و همش به درون ادم بستگی داره ,,اینطور نیست آنی؟ من مشکلی با زندگیم ندارم ؛اما با اون همه سوال مشکل دارم,کل زندگی من شده چرا؟ برای هرچیزی ؛میپرسم چرا؟ چرا؟نمیتونم هر چیزی روقبول کنم

    دیشب که فکر میکردم اصلا" مغزم هنگ کرد ؛خدا چی به ما نداده؛عظمت خدا ......


    تو پست قبلی هم نوشتم که دید من نسبت به زندگی باز تر از این حرفهای هست که نوشتم ,اگر اینطور نبود الان من مغزم منفجر شده بود,

    نوشته های من طوریه که؛هم جانب شما رو داره هم صابر,شاید شما متوجه نشدین اما هرچی که شما نوشته بودین انگار دیشب هم خوانده بودم.

    (من اول از خودم شروع کردم به خودم اهمیت دادم ؛ بعد به فکر همنوع فرو رفتم.)

    تو پست قبلی این رو نوشتم:
    آیا این جبر خداست ؛یا ظلمی که ما انسانها در حق خودمان میکنیم؟
    پس من همش یقه خدا رو نمیگیرم, اما این برای من سواله خدایی که مظهر عدالت و انصافه,چرا وقتی کیوان حق صابر رو پایمال میکنه؛ و میره برای لذت بردن از این دنیا و هیچی برام مهم نیست؛ صابر هم تا آخر عمر بایدرنج بکشه ،چرا خدا نمیزنه تو سر من؛که حق مردم رو نگیر,این خواسته زیادیه به نظر شما؟یکی میاد میگه؛تو در این دنیا مسافری زندگی واقعی تو در دنیای دگر است پس کم به خودت سخت بگیر,اما نمیشه ؛میشه؟

    هر وقت از یکی سوال میکنی میگه خدا خودش بهتر میدونه ؛بله درسته؛من هم قرار نیست همه چی رو بدونم؛اما درقبال *فهمیدن*مسئولم؛حتی دیدن،حالاکه میبینم و میفهمم باید جوابی هم داشته باشم.

    aniنوشته که:
    خدا ي مهربان مگر مي تواند با من و تو قهر كند و زور بگويد و ظلم كند ؟!!!!

    من ؛تو ,تمام انسانها برترین و محبوبترین مخلوقات خدا هستیم؛اما چرا از یه طرف مثل برگ درخت ,هی میریزن ,هی میریزن؛مگر اونها طلای ناب خدا نیستن؟

    شاید من هم افکارم داره به طرفه ایده آلیسم ها میره؛ اما خیلی وقت پیش نیچه اونها رو جواب کرد.
    گفت تا وقتی که قدرت هست حالا در هر شکلی که باشه ,ظلم هم هست.

    اینهای که در این تاپیک نوشتم گوشه ای از افکار من بود گوشه ای از ذهن همیشه اشغال من بود.
    من با خدا عهد بستم؛من با خدا دوستم، خلی با خدا راحتم،چیزی رو هم که گفته انجام میدم،
    اما .....

    بگذریم؛آدم نباید هر چیزی رو قبول کنه ؛باید با دلیل قبول کنه ,ان هم دلیل قاطع.


    ممنون از همه شما که من رو یاری کردید ببخشید که باعث شدم ذهن شما درگیر بشه.

    همون بهتر که ساکت باشه این دل .
    شاید متوجه تنهایی و سکوت من شده باشید.
    بدرود.

  2. 4 کاربر از پست مفید keyvan تشکرکرده اند .

    keyvan (پنجشنبه 28 خرداد 88)

  3. #22
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 02 اسفند 89 [ 16:24]
    تاریخ عضویت
    1388-1-18
    نوشته ها
    519
    امتیاز
    5,952
    سطح
    50
    Points: 5,952, Level: 50
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 198
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,677

    تشکرشده 1,685 در 458 پست

    Rep Power
    69
    Array

    RE: درد دل keyvan

    نقل قول نوشته اصلی توسط keyvan
    چرا وقتی کیوان حق صابر رو پایمال میکنه؛ و میره برای لذت بردن از این دنیا و هیچی برام مهم نیست؛ صابر هم تا آخر عمر بایدرنج بکشه ،چرا خدا نمیزنه تو سر من؛که حق مردم رو نگیر,این خواسته زیادیه به نظر شما؟
    دیگه می خواید خدا چطوری بزنه تو سر کیوان؟ همینکه هیچی براش مهم نیست، کافی نیست؟
    اینکه چشمهاش به عالم، و هدف خلقتش کور شده کافی نیست؟
    عمل و نتیجه فاصله ای از هم ندارند. دروغ خودش مجازات دروغگوه و ... ( شاید قابل فهم نباشه. درست نمی تونم اون چیزی که فکر می کنم رو در این مورد با کلمات مناسب بیان کنم.)

    keyvan عزیز، اولا اینها خیلی عذاب های بزرگتری هستند نسبت به اینکه خدا پول حرام اون شخص رو ازش بگیره یا خوارش کنه، یا ...

    ثانیا به این پولدارهای به خیال ما، بی درد نگاه کردید؟ باور کنید خیلی هاشون از لذت یک "تبسم" هم محرومند! کسیکه حق دیگران رو پایمال می کنه و زندگیش می شه مال اندوزی، شاید از گرسنگی و فقر نمیره، ولی بالاخره می میره اینطور نیست؟ مگه چندسال زودتر و دیرتر چقدر اهمیت داره؟


    نقل قول نوشته اصلی توسط keyvan
    ممنون از همه شما که من رو یاری کردید ببخشید که باعث شدم ذهن شما درگیر بشه.
    این فقط شما نیستید که ذهنتون درگیر این مسائله. صحبت های شما باعث می شه دیگران از زاویه دید متفاوتی به سوالاتشون بپردازن و شاید نسبت به قبل به نتایج کامل تری هم برسند.

    نقل قول نوشته اصلی توسط keyvan
    همون بهتر که ساکت باشه این دل .
    شاید متوجه تنهایی و سکوت من شده باشید.
    بدرود.
    چه زود ناامید شدید! از شما بعیده!
    در بین این صحبت ها احتمالا کسی پیدا نمی شه که جوابهای صریحی بهتون بده که براتون 100% قانع کننده باشه، اما همین حرف زدن ها باعث می شه خودتون به جواب خیلی از سوالاتتون برسید. درستش هم همینه. کی به زوایای وجود keyvan بیشتر از شما احاطه داره؟

    به قول سقراط: سخن صیقل فکره.
    وقتی تنهایی فکر می کنیم، افکارمون به هم گره می خورن. اما گاهی هنگام صحبت کردن (بعد از هفته ها یا سالهایی که به اندیشیدن سپری کرده ایم) جرقه ای در ذهنمون زده می شه که در نورش چیزهایی می بینیم که هرچند قبلا هم در مغزمون وجود داشتند، اما غیرمنسجم و مبهم استفاده بودند.

    جواب در خود شماست. جوابی که به زودی برزبان خودتون جاری خواهد شد.
    ما هم در حین ارائه جوابهامون، در انتظاریم که پاسخ نهایی رو از خود شما بشنویم.

  4. 4 کاربر از پست مفید THEN تشکرکرده اند .

    THEN (پنجشنبه 28 خرداد 88)

  5. #23
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 تیر 05 [ 00:52]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    محل سکونت
    سنندج
    نوشته ها
    2,799
    امتیاز
    78,920
    سطح
    100
    Points: 78,920, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran50000 Experience PointsSocialTagger First Class
    تشکرها
    9,001

    تشکرشده 10,164 در 2,192 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درد دل keyvan

    نا امید؛چه کلمه غریبی برای من.
    راهی که , در آن گام گذاشتم و سر بازگشت ندارم؛
    ما نگزیر از سفر کردنیم

    من بدین خاطر از کلمه پول یا فقر استفاده کردم چون برای همه شما و ما قابل لمس هست؛
    بارها و بارها برای خودم نوشتم و به خودم پاسخ دادم؛ بارها و بارها بحث کردم و بحث کردم؛
    هنوز کاغذهای خط خطی رو از گوشه اتاقم برنداشتم؛گرد و غبار روش نشسته؛!خیلی شلخته شدم !
    اما بعد این همه درگیری با خودم؛به این نتیجه رسیدم که باید با اهلش پای صحبت بشینم,متوجه هستید.لطفا" تا انجا که میتوانید حمل بر خطا نکنید.
    منظور این نیست که شما اهل هستین یا نه؛
    اما یه نفر رو اینجا میشناسم :زمانی که خیلی سردرگم بودم؛براش نوشتم،باور نمیکردم متوجه نوشته های من بشه؛اصلا" بعضی ها فکر میکردن من دیوانه شدم؛ اما اون ......
    گاه گداری به تالار میاد اما مشکلات خودش کم نیست.

    باشه سقراط ،من حرف تو رو گوش میکنم اما از philosaraممنون باش که داره حرفهای تو رو تکرار میکنه
    نوشته های من ،رو خواندید؛ باز هم بگوییم.؟
    چند شبانه روز من بی خوابی کشیدم,اصلا" چیزی به نام خواب ؛یا خوابیدن برای من معنای نداشت؛سردرگم ؛می آمدم و می رفتم,فقط جسمم تو این دنیا بود؛گاهی وقتها یکدفعه ؛میرفتم یه گوشه از پیاده رو ؛چشم هام رو به یک جا میخ میکردم و درون جای دیگه ,10دقیقه؛20دقیقه,یا....
    دیروز از پشت پنجره اتاقم به بیرون نگاه میکردم ؛چند پسر بچه؛ قایم موشک بازی میکردن,از خودم خجالت کشیدم ,چرا اینقدر از خودمون دور شدیم,وقتی یکی از اونها دستش رو روی چشمهاش گذاشت و دیدم با چه صداقتی تا 20 شمرد بدون اینکه دستهاش رو برداره و از زیر نگاه کنه,..... حرفهای خنده داری میزنم,
    مرحوم حسین پناهی همش میگفت من میخوام برگردم به کودکی !چرا؟

    آیا خودم رو گم کردم,؟یا خدائی رو که دنبالش میگردم رو گم تر کردم, آره میدونم خدا همین نزدیکی هاست, !

    گفتن برو پیش روحانی اونها بهتر میدونن!!!!!!!
    رفتم همین مانده بود مثل دوتا خروس جنگی بهم بپریم,چرااینها اینقدر خشک و .....
    چرا اینقدر جوابهای سربسته،و از قبل.....

    باید خودم, گم شده هام رو پیدا کنم حتی اگر به قیمت تمام زندگیم تمام شود,
    یکی بهم گفت بیا از این کارها دست بکش؛همون نماز رو بخون از سرت هم زیاده,چیکار داری خدا کیه ,یا کجاست؛خیلی بهش خندیدم,یاد حرف اون یکی دیگه افتادم که گفت یکی گفته لطفا" گوسفند نباشید؛
    خواستم فشار رو کمتر کنم؛با وجود اینکه میدونستم با کمتر کردن از خودم دور میشم,چون این منم؛همینهای که خوانده اید یا میدانید؛خیلی دور شدم از خودم خجالت میکشیدم؛همون روز اول گفتم ,کیوان این راه رو یا باید نری یا وقتی رفتی تا ته خط برو؛

    یه کم باید به خودم فرصت بدم؛میخوام کتابهای جدید تری رو مطالعه کنم؛شاید به چیز جالبی رسیدم, شاید همین جالب باعث شد یقه خدا رو بیشتر بگیرم,اما راستی شما متوجه شدین هر چی یقه خدا رو بچسبین؛بیشتر بهش نزدیک میشین, راستی اون هم همین رو میخواد که ما دنبالش بریم,نه؟

    من هر چیزی رو نمیخوام به سادگی قبول کنم؛مرض *چرا* گرفتم.

    یه نوشته طنز یادم اومد ،برای شما تکرارش میکنم ؛فکر کنم تو مجله چلچراغ خوانده بودم.

    تصور کنید یه گاو گوشه ای نشسته بود ؛پدر بزرگ یه گوساله بود,
    گوساله اومد با چشمهای گریون گفت ,پدر بزرگ من نمیخوام گاو باشم؛چیکار کنم,چطوری آدم بشم؟
    پدریزرگ(گاو)خندید ؛گوساله گفت چرا میخندی؟
    اون هم گفت : آخه دیروز یه ادم اومد پیشم گفت میخوام گاو بشم؛...........

    ببخشید.

  6. 7 کاربر از پست مفید keyvan تشکرکرده اند .

    keyvan (شنبه 13 تیر 88)

  7. #24
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 تیر 03 [ 04:02]
    تاریخ عضویت
    1388-1-20
    نوشته ها
    1,530
    امتیاز
    37,798
    سطح
    100
    Points: 37,798, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second ClassSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    5,746

    تشکرشده 6,060 در 1,481 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    276
    Array

    RE: درد دل keyvan

    philosara عزیز ممنون که این تاپیک رو باز کردی
    چون کیوان داره دقیقا سوالات من , چراهای من و .... می نویسه چیزی که من اسمش رو گذاشتم خود درگیری های من
    چیزایی که شاید تحت عنوان درد ودل گاهی بخوای به خارج از دنیای خودت بروز بدی ولی عملا این خودت هستی که شنونده و برطرف کننده این به اصطلاح دردها هستی
    ولی من دوست ندارم فعلا چراهام تموم بشه احتمالا یه روز بی چرا = یه روز بی خدا هست
    تا روزی که بی هیچ چرایی برسم به خدایی که فعلا اون هم واسم تا حدودی ناشناخته هست

    شاد باشید

  8. 3 کاربر از پست مفید صبا_2009 تشکرکرده اند .

    صبا_2009 (دوشنبه 01 تیر 88)

  9. #25
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 02 مهر 88 [ 19:01]
    تاریخ عضویت
    1387-11-26
    نوشته ها
    343
    امتیاز
    8,997
    سطح
    63
    Points: 8,997, Level: 63
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 53
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    331

    تشکرشده 338 در 126 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درد دل keyvan

    سلام به همه و همه

    کیوان جانم بنویس باز هم بنویس از حرف های زیبا و ارزشمندی که از دل بزرگ و مهربانت برآمده اند...بنویس حرف های صادقانه ات را بنویس...
    بنویس که شاید منم دیگه بیدار شم...

    کیوان جان داداشی صبور و بزرگوارم خیلی باعث افتخاری...
    و به خاطر این شخصیت بسیار ازشمندت تبریک...

  10. 3 کاربر از پست مفید estar7 تشکرکرده اند .

    estar7 (پنجشنبه 28 خرداد 88)

  11. #26
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 اسفند 94 [ 11:19]
    تاریخ عضویت
    1387-7-01
    نوشته ها
    1,949
    امتیاز
    22,799
    سطح
    93
    Points: 22,799, Level: 93
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 551
    Overall activity: 6.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,205

    تشکرشده 4,460 در 1,179 پست

    Rep Power
    212
    Array

    RE: درد دل keyvan

    نقل قول نوشته اصلی توسط keyvan
    یه نوشته طنز یادم اومد ،برای شما تکرارش میکنم ؛فکر کنم تو مجله چلچراغ خوانده بودم.

    تصور کنید یه گاو گوشه ای نشسته بود ؛پدر بزرگ یه گوساله بود,
    گوساله اومد با چشمهای گریون گفت ,پدر بزرگ من نمیخوام گاو باشم؛چیکار کنم,چطوری آدم بشم؟
    پدریزرگ(گاو)خندید ؛گوساله گفت چرا میخندی؟
    اون هم گفت : آخه دیروز یه ادم اومد پیشم گفت میخوام گاو بشم؛...........

    ببخشید.
    خیلی طنز(واقعیت) جالبی بود....:D

    عزیزان بهتر است همواره ""خودمون رو دوست داشته باشیم"" ..
    راستی اگر کمک کنیم تا دیگران هم قدری خودشون رو بیشتر ""دوست"" داشته باشند عالی میشه...
    اونوقت تمام ""چراها؟؟"" و ""ای کاش ها"" معنی نخواهد داشت...

    پس از ته دل میگم تمام شما اعضای تالار را ""دوست دارم"" ...

  12. 4 کاربر از پست مفید حسین پور تشکرکرده اند .

    حسین پور (دوشنبه 01 تیر 88)

  13. #27
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 تیر 05 [ 00:52]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    محل سکونت
    سنندج
    نوشته ها
    2,799
    امتیاز
    78,920
    سطح
    100
    Points: 78,920, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran50000 Experience PointsSocialTagger First Class
    تشکرها
    9,001

    تشکرشده 10,164 در 2,192 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درد دل keyvan

    سلام.
    من از همون اول به شما عزیزان گفتم ؛برخی از مسائل روزه مره ؛یا شاید سال مره!که ما انسانها هر روز با اونها درگیر هستیم رو بدین خاطر مشکل ؛ در زندگی مینامم ,چون قابل لمس هست,برای خودم ,خود واقعی و درونی ؛
    مشکل یعنی اشکال؛چرا اشکال؟
    دیروز رفتم برای استخدام شدن؛ این روزها برای همه نشدن شده؛برای شما چطور؟
    دیدم ؛رشته تحصیلی بنده,که ان همه قربان صدقه اش شدم ؛راستی چقدر پول بابتش خرج کردی؟چقدر زجر کشیدی؟ چند شب تا صبح نخوابیدی؟چقدر دنبال استاد دویدی؛چقدر تو اتوبوس به خاطر اینکه سالم به مقصد برسی استرس داشتی؟چقدر احساس دوری از آغوش گرم خانواده زجرت میداد؟و چقدر چقدرها؟شما رو نمیدونم اما من گرسنگی ,کشیدم ,بدبختی کشیدم؛تا صاحب مدرک شدم ان هم با کلی افتخار ......
    فقط یک نفر لازم داره ؛ اون هم فوقش از من بالاتر،گفتم خوب شاید ؛شد؛سنگ مفت گنجیشک مفت؛اما نه !سنگش مفت نیست!
    وقتی شرایط رو خواندم,یهو دیدم از پشت یقه پیرهنم بالا رفت, با یه عقب گرد ؛خودم رو انداختم بیرون!
    یکی گفت از تو حرکت ؛از من برکت؛ پس کجاست این برکت ,تو که حرکت من رو دیدی ؛تو خودت شاهد بودی ,یادته چند روز جیب لباس هام (پیرهن که جیب نداره ,چرا یکی داره؛ اون وقت زمستان بود.........)هوا میخورد؛ جیره شام دو نفر ؛آدم گنده ؛یه سیب زمینی نینی بود! اون هم از شانس ما یا سهل انگاری ما,آخه اون شب داشتیم فیلم کبرا 11رو نگاه میکردیم!
    به جای آبپز شدن ؛جزغاله شدن!چی شد؟ هیچی دیگه اون سیب زمینی نینی؛هم پر گرفت؛
    یادته ؟خودت که بودی! سفره رو باز کردم شاید خدا خواست یه چیزی توش بود!به،به جای شما خالی؛پر از خالی بود,نه خالی خالی نبود,یه خورده از نان 3 شب گذشته؛میدونی کدوم نان رو میگم اونی که تو ؛توئی که داری این رو میخونی ،با تو هستم,اونی که به نمکی میدی؛بعضی هام بهش میگن نون خشکی؛با چه اشتهای صرف شد؛

    روز بعد با خانواده محترم تماس گرفتم که بنده با دوستان جهت اردوی تفریحی راهی دو ساعت اون طرف تر میشیم یه موقع دلنگران گل پسرتون نشین؛ اونهام گفتن خوش بگذره؛واقعا" که خوش گذشت؛
    میدونی کجا رفتم,رفتم پیش یه استاد ماهر؛گفتم استاد؛من درسهای دانشگاهم دیگه جواب نمیده خیلی مخم؛!!!! اجازه میدی بیام ور دست شما شاگردی ؛اون هم دستی به سبیل مبارک کشید و گفت چرا؟ ,گفتم خب دیگه!!!
    گفت باشه بیا لباس کار که اوردی ؛گفتم بله ,با چه شوق و ذوقی ,آجر رو از پایین به بالا پرت میکردم؛برای تقویت عضلات کتف خیلی مفید بود,چند واحد دومیدانی داشتیم ,برای پرتاب دیسک و وزنه هم خوب بود,..........بیچاره دوستم ؛دستهاش زخم برداشته بود ؛حتی نمیتونست یه خودکار دستش بگیره,
    چند روز بعد.............

    رفتیم سر درس و مشق؛بعد یه هفته اتحادیه مرغ داران ؛نه!خود مرغها یه شکایت نامه ارسال کردن و گفتن این دوتا ما رو بیچاره کردن ما قبلا" روزها کار میکردیم حالا باید شبهام کار کنیم,!
    آخه کی اشتها داره که 5 شب و روز پشت سر هم تخم مرغ میل کنه!
    اما جالب بود چون تخم مرغ تنوع زیاد داره؛آبپز؛نیمرو؛اوملت ؛عسلی؛
    آخی تفلکی؛بابا بهت پول نمیداد؟
    قربان بابام برم؛خیلی برام زجر کشیده ؛توان این رو نداشتم تو اون شرایط سخت پدر؛؛ زنگ بزنم بگم برام پول بفرست خب؛یادته نره؛
    یادته یه شب بچه ها جشن گرفتن؛تو چرا نرفتی؟ آخه؛خب؛آخه به حساب بانکی و حساب جیبم استراحت داده بودم ,اما رفتم لب دریا ؛خیلی خوش گذشت ؛شما تا حالا با دریا حرف زدین؛نه؟خیلی جالبه؛صدای امواج طوری بود که انگار میفهمه چی میگم!

    چرا یک انسان باید با وجود اینکه آن همه در ناز و نعمت بزرگ میشود ؛آن همه امکانات در اختیار دارد ؛یا برای شام غذا دارد؛هی غر بزند؟و چرا چندین کیلومتر ان طرفتر،جلو چشم ما یا تو قلب ما یک بچه باید بر اثر سؤ تغذیه بمیرد؟ اگر نمیتونی جواب چرا رو پیدا کنی؛میتونی خودت رو پیدا کنی ؛و آنچه رو که داری به معنای واقعی حس کنی.
    کیوان چرا از خودت دور شدی،به خودت بیا؛

    معنای رنج و درد رو برای خودم خوب تعبییر کردم ؛درسها گرفتم,شوخی نمیکنم جدی میگم.
    خوش به حال مرغ عشق تو قفس,چرا؟چون نمیفهمه؟چون احساس نداره؟چون درک نمیکنه؟چون نمیبینه؟چرا اگر اینها رو نداشت اسمش مرغ عشق نبود؛راستی چرا ما باید بیشتر از اونها بفهمیم؟ چون فقط اشرف مخلوقات هستیم,؟این روزها این هم فقط یک شعار شده ...........

    حالا بیا و داد بزن ؛
    آره aniراست میگه ؛من هم اولش راست گفتم,گفتم ساز مخالف میزنند!ani گفت
    ((اما اگر من شرايط حركت را از تو سلب كردم و يا ميان راه نان ات را آجر كردم باز دامن خدا را مي گيري ؟!‌))
    حالا متوجه اشکال شدین؛اگر نه از اول بخون!
    من یاد گرفتم چطوری با مشکلات و اشکالات زندگی کنم؛من یاد گرفتم برای هر چیزی ارزش قائل بشم,من یاد گرفتم قدر زندگی و حتی این لحظه رو بدونم,من یاد گرفتم احساسم رو توسینه خفه کنم و ؛چیزی نگم,و مثبت اندیش باشم,
    من درد میکشم چون درد کشیدم؛من گاهی اوقات فشارم میره بالا چون شب تا صبح نخوابیدم اون وقت یارو میگه,مدرکت رو بذار در کوزه آبش رو بخور؛ من یاد گرفتم طاقت داشته باشم در برابر این سرخوردگی ها؛ حالا من شدم کیوان,محکم؛امیدوار؛و گاهی یک گلوله آتش, شما چه تعبییری از من دارید ؛از کیوانی که نزدیک به یک سال در تالار فضا اشغال کرده ؛مرگ من جواب بدین؟

    هر کسی درد و رنج رو به نحوی تعبییر میکنه؛و هر فردی برای این چراها که من نوشتم ؛پاسخ جداگانه ای داره؟پاسخها مثل کلید هستن؛هر دری که با یه کلید باز نمیشه,
    میخوای پاسخ رنج و درد و متوجه بشی ؛دنبال اشکال برو ,نه مشکل.اون وقت متوجه میشی.اون وقت اصلاح میشی و وقتی اصلاح شدی ؛معنای رنج رو درک میکنی,
    من نیازی به نوشتن ندارم؛شاید چون میخوام تالار پست کم نیاره دارم هی مینویسم,شاید تلنگری باشه........
    این هم یک خاطره بود

    مطمئن باشید هر نوشته تلنگری است؛من نمیخوام اسم درد دل یا رنجهای کشیده یا نکشیده رو روش بذارم.


    راستی امروز بعد از ظهر ؛امروز تازه فهمیدم که هنوز خیلی چیزها رو یاد نگرفتم,به خدا کم آوردم؛چرا؟
    بذار فردا میگم.
    اما قبل از اون یه سوال دارم؛چقدر برای خانواده اهمیت قائل هستین ,چقدر برای پدر ؛مادر ؛برادر,و خواهرت؛به خاطر احترامی که به شخصیت تو میذارن ,چقدر به خاطر اینکه درکت میکنن؛و برات یه تکیه گاه هستن احترام قائل میشوی؟
    جوابش پیش خودت بمونه تا صبح

  14. 10 کاربر از پست مفید keyvan تشکرکرده اند .

    keyvan (جمعه 29 خرداد 88)

  15. #28
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 تیر 05 [ 00:52]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    محل سکونت
    سنندج
    نوشته ها
    2,799
    امتیاز
    78,920
    سطح
    100
    Points: 78,920, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran50000 Experience PointsSocialTagger First Class
    تشکرها
    9,001

    تشکرشده 10,164 در 2,192 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: حرفهای ناگفته تو و keyvan

    به سوالهام جواب دادی,؟

    هر دفعه که قیافه ماتم زده و افسردش رو نگاه میکردم,ناراحت میشدم ,گاهی اوقات سرش داد میکشیدم؛مرد باش؛چرا تو به خودت رحم نمیکنی؟ تو برای خودت ارزش قائل نمیشی،حالا میخوای ؛بردار هات برای تو ارزش قائل بشن,گفت تو نمیدونی ,گفتم چی رو نمیدونم ,نه من خیلی چیز ها میدونم(در واقع هیچی)
    یادم رفت بگم کجا بودیم,من معمولا" بعد از ظهرها یا غروب که میشه,میرم پیش دوستم ,طبیعت,خیلی صادقه,وخیلی از دست اشرف مخلوقات گله داره,ای کاش به پاکی و لطافت اون بودیم ای کاش به سخاوت اون ..... ما هم یاد میگرفتیم......
    راستی چرا با وجود اینکه ما این همه طبیعت رو بی ارزش میکینم؛اما اون بازهم به روی ما میخنده,چرا یک بار ناراحت نمیشه؟چرا اینقدر از خودگذشتگی داره,چرا اینقدر با معرفته,؟آخه ما انسان هستیم دیگه,

    همیشه و همیشه میگم که اگر تمام دنیا با تو دشمن باشن همین که محبت گرم و آغوش همیشه باز خانواده رو داری خودش دو ,دنیا ارزش داره,اما تا حالا به این فکر نکرده بودم که اگر اون آغوش باز رو به رویت ببندند چیکار میکنی؟
    شروع کرد به حرف زدن ,پیش خودم گفتم بذار تخلیه بشه و شاید کمکی از ما برآید.
    چیزهای که میگفت برای من پیش نیامده بود,نمیتونستم بگم درکت میکنم,
    از یه خاطره شروع کرد؛گفت 2شب پیش رفتم بیرون ,یاد اون وقتها افتادم که پدر سالم بود؛سرحال بود,نمیذاشت یکی به من زور بگه,کیوان تو که میدونی پدرش فراموشی گرفته و .........بذار شما بی خبر باشین,گفت یه شب آقا داداشها؛میخواستن حرف زور بارم کنند من که این حرفها تو کتم نمیره,دعوا کردیم,گفت همین که بابا اومد؛ساکت شد حرف نزد ؛ یه آهی کشید؛ بغض تو گلوش رو حس میکردم,گفت اگر بابا الان سالم بود ,ای کاش سالم بود,راستی شما پدرتون رو حس کردین؟یه بار نه ,از سر عادت بلکه از درونت بری دست پدر رو بگیری؟دستهای خسته,تو چشمهاش نگاه کردی؛
    چند بار تو روی پدر ایستادی؟گفتی برو بابا تو که من رو درک نمیکنی؛ای درکت بخوره تو سرت؛تو رو نمیگم خودم رو میگم,الان که فکر میکنم میبینم که همه حرفهای که میگفت ,من الان دارم تجربه میکنم و در قبالش همش چوب میخورم ,چرا اون وقت به حرفهاش گوش ندادم,کاش اون روز..........
    3تا برادر داره قبلا" فکر میکردم خودش مقصره ,اما نه.
    تا حالا پیش اومده که دادش کوچیکت به تو بی احترامی کنه؟ یا نه خیلی برات احترام ........
    چه حسی داشتی؛ یا توئی که فرزند کوچک خانواده هستی ؛اگر به وجودت ؛به شخصیتت؛به ..بی احترامی کنند چه حس و حالی داری،تو رو خدا برای خودت توصیفش کن,
    هر چی کار میکرد ؛خرج خونه بود؛آقا داداشها هم میگفتن خوب باید اینکار رو بکنه,بی انصاف چرا یک بار ,فقط یک بار نگفتی خسته نباشی؛چرا یک بار همراه اون دوتا داداش دیگت که هر شب چترشون رو خونه تو باز میکنن,یه شب فقط به خاطر اینکه دور هم باشید نگفتی فلانی بیا خونه ما ؛چرا بی ارزشش کردین,
    میدونی برادر یعنی؛چی؟ تا حالا حرف تندی از دهنش شنیدی؛که بعدش بیاد معذرت خواهی کنه؟اون اگر جای تو بود پای اون برادر رو روی چشمهاش میذاشت؛
    گفت داداش رضا یادت رفته 2-3سال پیش 3 میلیون پول بهت دادم,(این کار رو داداش کوچیکه همون که دلش خونه انجام داده)بدون اینکه بخوام از تو پس بگیرم,بیا و امسال تو دست من رو بگیر؛میخوام یه رونقی به کارو شاید خدا خواست زندگیم بدم, بیاو ,نذاشت حرفش تموم شه,گفت میدونی ,اخه,تو که خبر داری...مگه چی میخواست ؛گفت میخوام وام بگیرم ضامن میخواد.
    پیش هر کی رفت دست رد رو سینش گذاشتن,حتی دوستهای جون جونیش,
    تو اگه برادرت باهات این کار رو بکنه چیکار میکنی؟ یه لحظه خودت رو جای اون بذار؛یه آدم ترد شده از اجتماع؛هیچ کاری نکرده غیر از صداقت ,غیر از مردانگی؛و یه آدم ترد شده از خانواده,
    میگن مادرها ..........هر کدوم از شما ها خوب مادرتون رو میشناسین؛یه بار خواستم مادر رو حس کنم ,نه اینکه مثل قبل ها مثل 20 و چند سالی که گذشته ؛تازه فهمیدم مادر یعنی چی!از اون روز به بعد نشده, نمیتونم ,حتی برای چند لحظه باید دستش تو دستم باشه.........
    گفت مادرم از من دور شده؛راستی کلیه هاش معیوب هستن (آره منظورم همین دوستم بود؛)گفت مادرم هر روز سرکوفت میزنه,گفتم این کار مادرها نیست,گفت بهم میگه مریض؛سرطانی,تو داری میمیری,دیگه نتونستم هیچی بگم؛بغضش ترکید؛من هم ,دل نازکم؛
    تحمل دیدن گریه هاش رو نداشتم.
    فکرش رو کرده بودین تا حالا,یه آدم اینقدر تنها؛ با وجود این چقدر دست و دل بازه؛چقدر از خودش مایه میذاره؛
    ما که فقط مشکلات خارج از خانواده داریم ببین چه داد و بی دادی راه انداختیم,اون هم به سهم خودش ازاین داد و بی دادها داره اما یکی نیست که سرش رو زانوش بذاره,بگه برادرم؛پسرم,خدا بزرگه

    حالا برو باز سر مادری که تو هوای سرد زمستان میاد دنبالت برات شال و کلاه میاره ؛داد بزن,آخه فرم موی سرم بهم میخوره,سر ماردی که چند ساعت دیر میای خونه ,دلنگران میشه,پشت سر هم هی زنگ میزنه ,ببینه دختر یا پسرش سالمه ، داد بزن,چرا هی زنگ میزنی بچه ها بهم میگن بچه ننه!
    حالا برو تو روی پدر مثل طلب کارها ژست بگیر؛بگو برو بابا...
    دوره زمونه عوض شده,آره قبلا" ها که ما شنیده ایم میگفتن یارو از ترس پدرش جرأت نمیکرد چپ بره راست بیاد,حالا زمونه عوض شده تو داری سرش داد میزنی و بی احترامش میکنی؛
    زمونه عوض میشه برای تو و پسر تو ,منتظر آن روز باش ؛



    قدر خانواده ات رو بدون کیوان,قدر لحظه ای که مادر برات دعا میکنه رو بدون,
    هیچوقت همچین احساسی رو تو ذهنم مجسم نکرده بودم,آخه خدا یه ادم چقدر تنها باشه؛
    من نمیخوام از این به بعد نه رسم دوستی و رفاقت رو براش به جا بیارم و نه ....
    میخوام رسم انسان بودن رو به جا بیارم,
    به نظر شما میتونم؟

  16. 8 کاربر از پست مفید keyvan تشکرکرده اند .

    keyvan (سه شنبه 01 فروردین 91)

  17. #29
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 13 بهمن 91 [ 23:57]
    تاریخ عضویت
    1387-2-21
    نوشته ها
    582
    امتیاز
    6,583
    سطح
    53
    Points: 6,583, Level: 53
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    564

    تشکرشده 574 در 212 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: حرفهای ناگفته تو و keyvan

    سلام!
    داداش کیوان میخواهم بگم :خدا رو شکر کن که هنوز دستی برای نوشتن و ذهنی برای گفتن به شما داده.چون دستهای منو سه سال پیش به جرم سوزوندن نوشته هائی که برا خودش نوشته بودم ازم گرفت و سال گذشته که بازم پرروئی کردم و به خودم حق دادم تو محیط word یه چیزائی بنویسم هارد کامپیوترم سوخت/بدون هیچ پشتوانه ای /مثل همه زندگیم که:یکی بود یکی نبود غیر از خدا...
    مو فق باشید وامیدوارم و همیشه پویا!

  18. کاربر روبرو از پست مفید niloofar 25 تشکرکرده است .

    niloofar 25 (جمعه 29 خرداد 88)

  19. #30
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 تیر 05 [ 00:52]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    محل سکونت
    سنندج
    نوشته ها
    2,799
    امتیاز
    78,920
    سطح
    100
    Points: 78,920, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran50000 Experience PointsSocialTagger First Class
    تشکرها
    9,001

    تشکرشده 10,164 در 2,192 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: حرفهای ناگفته تو و keyvan

    همون که جرأت نوشتن گذشته خودت رو داشتی ؛نشان این است که هنوز خیلی به انتهای جاده مانده؛جاده ای که انتهایش همین نزدیکی هاست.

    تا به حال صدای خدا رو شنیدن؛ بازم میخوای کفر بگی ،خدا کجا حرف زده تا تو بشنوی؛کیوان ؟من شنیدم,چی رو شنیدی ؛کجا؛کی؟ حالت خوبه؟
    حال من ؟نه خوب نیستم,48 ساعته نخوابیدم؛!
    دروغ هم که میگی؛؟نه دروغ تو ذات من نیست؛میتونی؛از پیر زن همسایه سوال کنی؛!اون هم شبها بیداره؛

    تاحالا شده؛یه حالتی برات پیش اومده که ناخواسته گریه کنی؛؟یا گریه ات بگیره؟
    بدون اینکه چیزی پیش اومده باشه,کسی ؛چیزی؛دردی؛افسرده هم که نیستی،نامزد هم نداری که فیلت یاد هندوستان کنه؟!خدا رو شکر کشتی هات هم غرق نشده,اصلا" کشتی داری؟
    اما نه هیچی ,هیچکدام؛
    خدایا چی شده؛چه مرگمه؟ ........
    صبر کن ؛الان از کی سوال کردی؟ اسم کی را بر زبان اوردی؟
    خب خدا رو,جرمه ,یا گناه کردم,
    نه؛من منظوری ندارم,فقط یه سوال بازم دلت میخواد گریه کنی,؟آره نمیدونم واسه چی،؟
    من بگم,؟باز تو دکتر شدی؛؟ حالا .....

    این فشار گریه, صدای خداست؛باز خیالاتی شدی؟ نه ؛اما این صدای خداست؛
    چند وقته ازش بی خبری؛؟چند وقته که,براش نامه ننوشتی؟چند وقته که...؟ببینم اصلا" دلت براش تنگ شده,؟چیه خجالت میکشی؟چرا سرت و انداختی پایین؟ نه من ,نه؛مگه خدا به من نیاز داره, یا ....
    بی انصاف؛تو اینقدر سرت به این دنیا گرم شده که خدا رو از یاد بردی؛اگه تو دلت براش تنگ نشده اون دلش برای تو تنگ شده,فشار گریه,یه حس سردرگم! این گریه مال خداست؛برای خداست؛
    چند لحظه با خدا باش،باهاش حرف بزن,مگه چند وقته که تو رو فرستاده,این پایین, خیلی بی وفا شدی،!این رسمشه با معرفت.....
    __________________________
    دیوانه شدن شاخ و بال نداره,تو این دنیا هر کی به نحوی مفسر میشه,یا دکتر میشه,خوب بذار من هم یکی از اونها باشم, مگه من چیم از اون کمتره,

    صدای خدا؛
    بعضی وقتها دلم به حال خدا هم میسوزه, یک بار فقط یک بار؛اگر نماز میخونی؛اگر تو رختخواب؛عبادت میکنی,اگر و اگر ؛هر طور دل میخوات,یک بار فقط یک بار با خلوص نیت؛بدون هیچ چشم داشتی ،بدون اینکه عبادت کنی تا خدا فلان کارت رو راه بندازه باهاش حرف بزن بدون اینکه بعد نماز یا عبادتت دستهای پر توقعت رو بالا ببری؛بدون اینکه فقط دنبال منفعت آخرت و این جور چیزها باشی؛بی انصاف؛تو که همش ....
    میدونی مثل چیه؟چند ماه به صمیمی ترین دوستت زنگ نزن ؛پیشش نرو ؛تو فکرت هم نیارش؛بعد چند ماه برو بهش زنگ بزن,سلام خوبی؛چه خبر ,نه تو کم پیدایی,میگم پول قرض داری،بهم بدی؛یا رفتم فلان ادراه گفتن تو میتونی ؛بیا و کار من رو راه بنداز؛!!!
    اون دوست چه حس و حالی داره,وقتی تو بعد مثلا"6ماه بیخبر بودن؛زنگ بزنی و با دوتا سلام خوبی نه من بیشتر مخلصتم ؛من خیلی دلم برات تنگ شده بود؛کلاه سرش بذاری که بیات کار تو رو راه بندازه,!!!!اون وقت اسم شیطان بیچاره .......آهای اهالای همدردی من خودم یه شیطان هستم,!
    فقط یک بارلذت این با خدا بودن رو بدون هیچ چیزی؛امتحان کن؛حتی بدون اینکه اسم بهشت یا جهنم در میان باشه؛دوست من ؛بی ترس دوزخ و حرص بهشت از زندگی باید نوشت.
    خدا گونه باش؛تو چطوری میتونی بگی من جزئی از خدا هستم ؛من روح خدا در وجود منه ,من ,من ,من! اینها که همش شعاره.....


    آیا در موقعیتی بودید که نمی دانستید چکار کنید که وضعیت را بهتر کنید٬ اما حالا که به عقب نگاه میکنید...
    آن خداست... که شما را از میان تمامی رنجها عبور داده تا روز روشن او را ببینید.
    حتی بدون اینکه چیزی از تو بخواد یا اینکه حتی خودت هم متوجه نشدی؛چرا تودر قبال هر چیزی ,باید یه چیز دیگه بگیری؟ میگه قانون جنگل،کدوم قانون ؛قانونی که بدست من و تو !!!خدا عاقبت شما رو به خیر کنه.

    راستی فکر میکنید ؛که من تصادفی اینها رو نوشتم؟
    ساعت 4:30دقیقه بعد از نصفه شب امروز ؛خواستم بخوابم با هر زوری که شده؛اما نمیشد؛باور کن ,ناخدا گاه پاشدم ؛وقت شما رو هم گرفتم؛

    بدرود..........

  20. 12 کاربر از پست مفید keyvan تشکرکرده اند .

    keyvan (سه شنبه 01 فروردین 91)


 
صفحه 3 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تقدیر و تشکر ویژه از keyvan
    توسط مدیرهمدردی در انجمن مسائل واخبار اعضاء و تالار
    پاسخ ها: 16
    آخرين نوشته: دوشنبه 27 تیر 90, 02:04

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:22 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.