خانوم خوبم mamfred عزیز سلام، خوبی عزیزم؟ می دونم خیلی بد حرف زدم و خیلی بد رفتار کردم! اصلا از خودم رنجوندمش، این چند روزه اون قدر با هم در این موردها صحبت کردیم که دیگه هردومون خسته شدیم! البته بعضی از این جهت خوشحالم که همسرم اون قدر می فهمه که خیلی اجازه نمیده صحبت های بین مون به بحث و دعوا کشیده بشه! البته خودم هم در این زمینه همه ی سعیم رو میکنم! اصلا دلم نمی خواست این جوری بشه! دیشب بهم گفت: این گیردادن های تو مثل یه سم توی زندگیمون میمونه، خواهش می کنم ازت ادامه اش نده! بهش گفتم: تمام سعیم رو می کنم ولی خب تو هم باید کمکم کنی! قبول دارم حرفت رو که یه کم دهن بینم، همسرم هم همین حرف رو بهم میزنه و میگه این طرز برخورد تو با هر حرف این و اون داره من رو می ترسونه! می ترسم یه روز به خاطر همین موضوع زندگیمون از هم بپاشه!
حالا دیشب بهش قول دادم، اون وقت خواهرشوهرم از تهران اومده بود بهم گفت: بریم بالا! رفتیم، همسرم گفت: من می خوام فیلم ببینم و رفت نشست پای تلویزیون! حالا شوهر خواهرشوهرم کنارش نشسته بود و دائم میوه پوست میکند میداد دستش، وقتی با هم داشتیم حرف می زدیم مدام صداش می کرد و یه چیزی میگفت: با هم می خندیدند! با اینکه به خودم و همسرم قول داده بودم که بهش گیر ندم و این جور چیزها رو به روی خودم نیارم باز هم نتونستم! آخه! برام سخت بود که وقتی خونه ی مادر من میریم من چقدر بهش توجه می کنم و همسرم از وقتی یادم مییاد خونه ی مادرشوهرم اینها حتی یکبار هم نشده که بیاد کنارم بشینه یا یه کم زیادی بهم اهمیت بده! همیشه جلوی تلویزیون اگر کسی نبوده دراز کشیده در غیر این صورت جلوی تلویزیون نشسته! خوب، این ناراحتم میکنه! نا سلامتی من تنها عروس اون خانواده ام، اون وقت شوهر من این جوری برخود میکنه و شوهر خواهرشوهرام، کاملا برعکسش!
خیلی بچه گانه رفتار کردم، من باید ناراحتی خودم رو به روم نمی آوردم و نمی ذاشتم همسرم متوجه بشه! اومدیم پایین! اومد کنارم! گفت: چی! باز ناراحتی! گفت: ممنونم ازت، که دائم به دنبال این هستی که روابطمون رو بهتر کنی و با کتاب و تالار و مشاوره و این جور حرفها داری یه کاری می کنی که زندگیمون بهتر و بهتر بشه!
نمی دونم چی شد! از دهنم پرید بهش گفتم: تو خیلی صاف و صادقی! خیلی بی آلایش و پاک، به همین خاطر هم دوستت دارم ولی خیلی مثل جوون های امروز رفتار نمی کنی! خیلی با کلاس رفتار نمی کنی؟ گفت: این اشتباه من دوست ندارم وقتی توی یه جمعی می شینم جوری رفتار کنم که تابلو بشیم، همه برگردن نگاه کنن! ما از صبح تا شب کنار هم هستیم، نیازی نیست توی جمع جوری رفتار کنیم که به دیگرون نشون بدیم همدیگر رو می خوایم! خلاصه بحث مون شد و وقتی بهش گفتم: الان 3 ساله که وارد زندگیت شدم با روزهای نامزدی و عقدمون، تو یکبار شده وقتی می ریم بالا بیای کنار من بشینی؟ خلاصه گفتن این حرف همان و عصبانی شدن همسرم همان! گفت: میگم چرا ناراحتی! لابد باز دیدی الهام و شوهرش ( منظورش خواهرشوهر بود) اون جوری نشستن ناراحت شدی؟ تو یه آدم حسودی هستی که نگو و نپرس!
خلاصه ناراحت شدم و گریه ام گرفت! بعدشم با وجود بحث مون همسرم اشکام رو پاک کرد و بغلم کرد و خوابیدیم!
امروز براش یه نوشته گذاشتم و موضوعاتی رو که بین مون بود به وجود اومده رو تفکیک کردم:
گیردادن های من به شما:
1. موضوعاتی که شامل انتظارات و خواسته های من از شما هست!
2. موضوعاتی رو که متوجه من نیستند اما من احساس می کنم شما با انجام ندادن اونها می تونید متشخص تر باشید!
3. موضوعاتی که اصلا و به هیچ وجه به من مربوط نیست و من حتما باید از گفتن حتی توجه کردن به اونها صرفنظر کنم!
موضوع دوم بحث ما درس خوندن و ادامه تحصیل شما!
موضوع سوم تلاش برای بهبود روابط زناشوئی و بالابردن سطح آگاهی برای زندگی بهتر از طرف شما!
و موضوع آخر اهمیت ندادن من به صحبت های و حرفهای دیگران و تاثیر نگذاشتن آنها در زندگیمان با تغییر رفتار و بیتش من!
آخرش هم براش نوشتم اگر دوست داشتی و موضوعی به ذهنت رسید به این لیست اضافه کن تا با هم فکری و تلاش همدیگه بتونیم این موضوعات رو در زندگیمون حلش کنیم!
بچه ها! دلم نمی خواد که همسرم رو ناراحت کنم و اینقدر راحت اجازه بدم که حریم روابط بین خودم و همسرم سر هیچ و پوچ شکسته بشه!
امیدوارم که با توکل به خداوند و راهنمایی های شما عزیزان بتونم این گره هایی رو که توی زندگیم دارم رو حلش کنم!










علاقه مندی ها (Bookmarks)