RE: چرا بی اعتماد شدیم و ادامه زندگی ناممکن به نظر می رسد
مرسی آتنا جان
این خانم 31 سالش است و یک پسر 14 ساله دارد و بیوه است و شوهر ندارد و دقیقافامیل من هم نیست یک رفت و آمد بیخودی در خانواده داشت که به حمد پروردگار پایش بریده شد .
نه عزیزم فعلا متوجه رابطه مشکوکی نشده ام ولی شرایط به نوعی است که فعلا همسر من جسارت نزدیک شدن به این زن را ندارد و همه چیز به اتفاقات آینده بر خواهد گشت .
این خانم در حال حاضر بهترین فاکتور برای گرفتن انتقام از من محسوب می شود و اگر همسر من تصمیم بگیرد که مسائل را بدتر از این چیزی که هست ، بکند ، می تواند از این گزینه استفاده کند و می تواند خیال کند توسط این خانم می توانند از من انتقام بگیرند .
اما متاسفانه و یا خوشبختانه د ر آ ن صورت من ککم هم نخواهد گزید . چرا که در مقابل جایگاه خانوادگی و منش و تربیت و زیبایی و قد و هیکل و تحصیلات و خانه داری و کدبانوگری و توانایی وجایگاه اجتماعی من ، انگشت کوچک من هم حساب نمی شود . و در آن صورت برای همسرم خیلی متاسف خواهم شد که واقعا بد سلیقه است و همین را قطعا به او خواهم گفت.مضاف بر اینکه همسر من هم به لحاظ اجتماعی آدم کوچکی نیست که یک زن عامی را بتواند در کنار خود تاب بیاورد .
من اگر مرد بودم از وی صد متری فاصله می گرفتم تنها و تنها به یک دلیل و آن اینکه دندانهایش را سالی یکبار هم مسواک نمی زند .
ولی خود من هم چون تو به این قضیه فکر کرده ام اما دلائل این کار مسائل دیگری خواهد بود که می تواند سودی دو سویه را نسیب هر دو نفر کند ولی این هم خیالی است که آن خانم خواهد کرد و همسر من به وی لطمه جدی خواهد زد و او حریف قدری برای همسر من نیست و آسیب می خورد ان هم از نوع با خاک یکسان شدن
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
( دکتر علی شریعتی )
علاقه مندی ها (Bookmarks)