به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 31 از 56 نخستنخست ... 1121222324252627282930313233343536373839404151 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 301 تا 310 , از مجموع 564

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 27 اردیبهشت 04 [ 12:05]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,634
    امتیاز
    43,486
    سطح
    100
    Points: 43,486, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکرها
    5,992

    تشکرشده 8,211 در 1,575 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    369
    Array
    خیلی وقت پیش بهش گفته بودم که جوراب نخی احتیاج دارم.

    چند روز پیش بحثمون شد. اون رفت بیرون سراغ کارهاش. وقتی برگشت پلاستیکی که دستش بود را داد به من . من هم همونجور سر سنگین ازش گرفتم.
    3 جفت جوراب نخی توش بود که خیلی با سلیقه انتخاب شده بودند.

    حس کردم جای این خاطره اینجا باید باشه چون سر شار از محبت عمیق همسرم بود.
    ویرایش توسط بی نهایت : شنبه 26 بهمن 92 در ساعت 14:23

  2. 22 کاربر از پست مفید بی نهایت تشکرکرده اند .

    asemani (جمعه 14 شهریور 93), del (شنبه 31 خرداد 93), deljoo_deltang (سه شنبه 29 بهمن 92), khaleghezey (شنبه 31 خرداد 93), mohammad6599 (جمعه 23 اسفند 92), Mr.Anderson (پنجشنبه 29 اسفند 92), Pooh (سه شنبه 22 مهر 93), shabnam z (شنبه 26 بهمن 92), فرشته مهربان (شنبه 26 بهمن 92), کلانتر جو (سه شنبه 24 بهمن 96), پشیمون (شنبه 26 بهمن 92), یه تنهای خسته (جمعه 18 مهر 93), ویدا@ (شنبه 26 بهمن 92), میشل (شنبه 26 بهمن 92), مهربونی... (یکشنبه 01 تیر 93), مدیرهمدردی (شنبه 26 بهمن 92), آویژه (شنبه 26 بهمن 92), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94), بارانا (سه شنبه 31 تیر 93), ستیلا (شنبه 26 بهمن 92), شیدا. (شنبه 26 بهمن 92), شمیم الزهرا (سه شنبه 01 مهر 93)

  3. #2
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 99 [ 21:53]
    تاریخ عضویت
    1391-3-16
    محل سکونت
    گلستان
    نوشته ها
    3,933
    امتیاز
    52,145
    سطح
    100
    Points: 52,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    15,723

    تشکرشده 11,395 در 3,444 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط نیکا88 نمایش پست ها
    دیشب سنگ تموم گذاشتم عصر دیروز با دخترم رفتم بازار واسه مهرداد ست چرم(کیف پول و ...) با یه تیشرت شیک خریدم تو یه کارت پستال متن عاشقانه نوشتم. کیک هم درست کردم متاسفانه قالب قلب نداشتم کیک دایره ای در اومد ژله میوه با سالاد پاستا هم درست کردم سر نماز به خدا گفتم خدایا تو از دلم باخبری هوامو داشته باش نذار زندگیم از هم بپاشه خودت کمکم کن درسته من دارم جهاد میکنم ولی میترسم ببرم زن پیامبر نتونست تحمل کنه من که بنده ناچیزی بیش نیستم بهم صبر بده.
    من و نیکا میز رو چیدیم بیشترش به سلیقه نیکا بود دو تا شمع صورتی رو تو جاشمعی گذاشتم و خودم رفتم حسابی تیپ زدم خودمو تو آینه نگاه کردم گفتم زن به این خشگلی چرا بخودت نمیرسی:) دخترم پشت سرم بود میخندید به من گفت منم خشگل کن با اینکه دوست نداشتم ولی دلش رو نشکوندم گفتم فقط همین یه بار اونم قبول کرد.بعد از اتمام کارم بهش گفتم نیکا بهت حسودیم میشه از من خشگلتر شدی.چقدر خوشحال شده بود.
    شوهرم رسید سریع برقا رو خاموش کردم و شمع رو روشن کردم از بس استرس داشتم نمیدونم چرا این شمع روشن نمیشد دستام میلرزید سریع رفتم تو اتاق شوهرم اومد خونه گفت اشتباهی اومدم!!!! برقا رو روشن کرد نیکا رفت بغلش مهرداد گفت این عروسک خشگل رو نگاه چقدر ماه شدی پس مامان کجاست؟از اتاق اومدم بیرون وقتی منو دید همینطور بهم خیره شد و گفت ببخشید شما الان باید تو آسمونا باشی اینجا تو زمین چیکار میکنی:) منم لبخند زدم اومد جلو بغلم کرد گفت* دوستت دارم نازدونه من* زیرگوشش گفتم نیکا داره نگاهمون میکنه سریع خودشو جمع و جور کرد و پیشونیمو بوسید رفت لباساشو عوض کرد اومد سر میز شام فقط به من نگاه میکرد منم لبخند میزدم بعد از شام کادوشو بهش دادم نیکا هم تیشرت رو داد از کادوها خوشش اومده بود.
    صبح که از خواب بلند شدیم دستمو گرفت انگاری بغض داشت گفت قول بده همیشه کنارم بمونی منم گفتم این چه حرفیه تو مردمی به غیر از تو کسی و ندارم با صدای نیکا از اتاق رفتیم بیرون.بعد از صبحانه شوهرم گفت ناهار درست نکن میریم بیرون کل امروز رو بیرون بودیم غروب هم رفتیم شهربازی شام رو هم تو رستوران خوردیم خیلی خوش گذشت مهرداد همونی شده که آرزوشو داشتم*خدایا شکرت*
    فردا هووم میاد.برام مهم نیست همین چند روز برام یه دنیا بود
    *من مهردادم رو دارم*

    - - - Updated
    حیفم اومد اینجا ننویسم
    دوتعریف جدید و جالب ﮐﻪ خوب است به عمقش فکر کنیم:
    ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ،
    ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ:
    ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
    ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
    ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
    در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
    ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !

  4. 18 کاربر از پست مفید khaleghezey تشکرکرده اند .

    *Yalda* (شنبه 31 خرداد 93), del (شنبه 31 خرداد 93), deljoo_deltang (سه شنبه 18 شهریور 93), mahtaaab (چهارشنبه 04 تیر 93), mohammad6599 (دوشنبه 02 تیر 93), paiize (دوشنبه 30 تیر 93), pasta (شنبه 31 خرداد 93), single (یکشنبه 01 تیر 93), کلانتر جو (سه شنبه 24 بهمن 96), پرنده غريب (دوشنبه 09 تیر 93), یه تنهای خسته (جمعه 18 مهر 93), نیکا88 (یکشنبه 01 تیر 93), آویژه (شنبه 31 خرداد 93), افتابگردون (دوشنبه 09 تیر 93), الهه آذر (شنبه 31 خرداد 93), بی نهایت (شنبه 31 خرداد 93), بارانا (سه شنبه 31 تیر 93), شمیم الزهرا (سه شنبه 01 مهر 93)

  5. #3
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 19 بهمن 04 [ 23:26]
    تاریخ عضویت
    1391-8-10
    محل سکونت
    جنوب
    نوشته ها
    1,664
    امتیاز
    48,038
    سطح
    100
    Points: 48,038, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    8,218

    تشکرشده 6,659 در 1,532 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    381
    Array
    امروزسالگرد ازدواجمون بود.صبح فقط به همدیگه تبریک گفتیم وچون هردوروزه بودیم بی حالترازاونی بودیم که بخوایم کلی انرژی بزاریم.توی این سه سال هرسال کیک ومهمان وکادو.....همه چی بود اماامسال دیگه قصدنداشتیم.
    عصرمن داشتم افطارروآماده میکردم که شوهرم رفت بیرون واسه کاری.
    وقتی برگشت یه دسته گل ویه کیک خرید آورد.وقتی بهم دادکلی ذوق کردم.منو بوسیدوبهم گفت خیلی دلم میخواست غافلگیرت کنم.
    وای که چقدرخوشحال شدم.بغلش کردم.اینقدرذوق کردم که غذا یادم رفت.اصلا نمیدونستم دارم چکارمیکنم.
    خیلی دوستتتت دارم عزیزم
    خداروشکر

    - - - Updated - - -

    الان هم جاتون خالی کیک روخوردیم
    عمر که بی عشق رفت

    هیچ حسابش مگیر...

  6. 16 کاربر از پست مفید paiize تشکرکرده اند .

    del (سه شنبه 31 تیر 93), deljoo_deltang (سه شنبه 18 شهریور 93), khaleghezey (سه شنبه 31 تیر 93), m.reza91 (دوشنبه 30 تیر 93), setare sorbi (سه شنبه 31 تیر 93), فرشته اردیبهشت (دوشنبه 30 تیر 93), میشل (سه شنبه 18 شهریور 93), مهربونی... (سه شنبه 31 تیر 93), مسافر زمان (دوشنبه 30 تیر 93), مصباح الهدی (سه شنبه 31 تیر 93), آویژه (چهارشنبه 01 مرداد 93), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94), بارانا (سه شنبه 31 تیر 93), شمیم الزهرا (سه شنبه 01 مهر 93), شاپرک 114 (دوشنبه 17 شهریور 93), صبا_2009 (سه شنبه 31 تیر 93)

  7. #4
    Banned
    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 شهریور 94 [ 00:18]
    تاریخ عضویت
    1393-4-04
    نوشته ها
    481
    امتیاز
    5,996
    سطح
    50
    Points: 5,996, Level: 50
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 154
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,600

    تشکرشده 1,855 در 418 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    0
    Array
    سلام

    اجازه هست!!
    نمیدونم اینی که میخوام بگم جزو خاطرات عاشقانه محسوب میشه یا نه! اما واسه من که قشنگترین شب عمرم بود
    چند ماه پیش ساعت دو نصف شب حالم خیلی بد شد با تپش قلب زیاد از خواب پریدم مرگ رو به چشمام دیدم واقعا فکر کردم دارم از دنیا میرم سریع همسرمو صدا زدم وقتی بیدار شد بلند گفت چیه چیه!!حسابی هول کرده بود گفتم دارم میمیرم همسرم با صدای بلند ائمه رو صدا میزد(یا اباالفضل یا امام زمان)من که دیدم همسرم این حالی شد کاملا خودمو باختم و بدتر شدم سریع تسبیح رو گرفت شروع به ذکر گفتن کرد و برام آب قند درست کرد نمیتونستم بخورم خواست به اورژانس زنگ بزنه از بس نگران بود شماره اورژانس یادش رفته بود و از من پرسید(ناسلامتی من مریض بودما) زنگ میزنه اورژانس وقتی ازش سن منو میپرسند میگه 28 سال!!!من نمیدونم چرا سنمو برد بالااگه بدونید چطوری جوابشون رو میداد!!سرآخر اون بنده خداها فکر کردند سرکاریه گفتند مورد اورژانسی نیست.
    بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد اومد بالای سر من و زیر لب دعا میخوند حتی گریه اش گرفته بود منم کم کم حالم بهتر شد.تا صبح دستمو نگه داشت و خوابید
    چقدر اون شب شیرین بود

  8. 17 کاربر از پست مفید آرام دل تشکرکرده اند .

    del (چهارشنبه 01 مرداد 93), deljoo_deltang (سه شنبه 18 شهریور 93), khaleghezey (چهارشنبه 01 مرداد 93), mahtisa (چهارشنبه 01 مرداد 93), paiize (چهارشنبه 01 مرداد 93), Pooh (سه شنبه 22 مهر 93), setare sorbi (چهارشنبه 01 مرداد 93), گل شب بو (دوشنبه 06 مرداد 93), یه تنهای خسته (جمعه 18 مهر 93), میشل (سه شنبه 18 شهریور 93), مصباح الهدی (چهارشنبه 01 مرداد 93), آویژه (چهارشنبه 01 مرداد 93), اعجاز عشق (یکشنبه 04 مرداد 94), بی نهایت (چهارشنبه 01 مرداد 93), دختر بیخیال (چهارشنبه 19 شهریور 93), رزا (دوشنبه 24 شهریور 93), شمیم الزهرا (سه شنبه 01 مهر 93)

  9. #5
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 99 [ 21:53]
    تاریخ عضویت
    1391-3-16
    محل سکونت
    گلستان
    نوشته ها
    3,933
    امتیاز
    52,145
    سطح
    100
    Points: 52,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    15,723

    تشکرشده 11,395 در 3,444 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط آرام دل نمایش پست ها
    سلام

    اجازه هست!!
    نمیدونم اینی که میخوام بگم جزو خاطرات عاشقانه محسوب میشه یا نه! اما واسه من که قشنگترین شب عمرم بود
    چند ماه پیش ساعت دو نصف شب حالم خیلی بد شد با تپش قلب زیاد از خواب پریدم مرگ رو به چشمام دیدم واقعا فکر کردم دارم از دنیا میرم سریع همسرمو صدا زدم وقتی بیدار شد بلند گفت چیه چیه!!حسابی هول کرده بود گفتم دارم میمیرم همسرم با صدای بلند ائمه رو صدا میزد(یا اباالفضل یا امام زمان)من که دیدم همسرم این حالی شد کاملا خودمو باختم و بدتر شدم سریع تسبیح رو گرفت شروع به ذکر گفتن کرد و برام آب قند درست کرد نمیتونستم بخورم خواست به اورژانس زنگ بزنه از بس نگران بود شماره اورژانس یادش رفته بود و از من پرسید(ناسلامتی من مریض بودما) زنگ میزنه اورژانس وقتی ازش سن منو میپرسند میگه 28 سال!!!من نمیدونم چرا سنمو برد بالااگه بدونید چطوری جوابشون رو میداد!!سرآخر اون بنده خداها فکر کردند سرکاریه گفتند مورد اورژانسی نیست.
    بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد اومد بالای سر من و زیر لب دعا میخوند حتی گریه اش گرفته بود منم کم کم حالم بهتر شد.تا صبح دستمو نگه داشت و خوابید
    چقدر اون شب شیرین بود
    کلا راست میگن شما زنها ناشناخته هستید اصلا نمیشه شماهارو شناخت.

    نوشته های بالا رو میخوندم پیش خودم گفتم با چه چیزای کوچیکی خوشحال میشید!!!! ولی ما مردها فکر میکنیم حتما باید براتون طلا بخریم یا مسافرت بریم یا کلی پول خرج کنیم براتون تا خنده به لباتون بیاد چقدر تفاوت دیدگاه وجود داره!!!

    یه پیشنهاد این تایپیک را به شوهرانتان نشان بدید تا متوجه بشن چه رفتارهایی کوچیکی که اصلا نیاز هم نداره به پول خرج کردنب اعث میشه لذت ببرید و خوشحال بشید.

    چه جای خوبیه اینجا پر از محبت از خوندنه بعضی هاش واقعا بغض کردم منم دوست دارم واسه اولین بار بنویسم و من با شوهری رفته بودیم بیرون من از دانشگاه اومده بودم خیلی گشنه ام بود و یه کم باهاش بد اخلاقی کردم به شوهری گفتم گشنه امه گفت بیا بریم یه چیزی بخریم رفتیم فست فود من گفتم یه همبرگرمیخورم یه دونه گرفتش گفتم بیا نصف کنیم گفتش که نه من میل ندارم بزور من یه گاز زدش شوهری خیلی شیکمو تعجب کردم نخورده چند روز بعد گفتم تو چرا نخوردی گفتش آخه پول نداشتم دیدم تو خیلی گشنه اته گفتم تو بخوری نمیدونید چه حالی شدم فقط تونستم ببوسمش خیلی بغض کردم الانم از یادآوری این خاطره گریه میکنم واقعا عاشقشم
    خوب پس منم یکی بنویسم بهترین لحظه وقتیه همسرمو بغل میکنم بعدش مهدیه سادات حسودیش میشه و خودشو لوس میکنه پرت میکنه اون وسط و روی ما غلت میزنه جدیدا خیلی نازش بیشتر شده و شیطونترم شده پدرسوخته
    دوتعریف جدید و جالب ﮐﻪ خوب است به عمقش فکر کنیم:
    ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ،
    ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ:
    ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
    ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
    ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
    در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
    ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !

  10. 11 کاربر از پست مفید khaleghezey تشکرکرده اند .

    del (چهارشنبه 01 مرداد 93), marta (یکشنبه 09 شهریور 93), paiize (چهارشنبه 01 مرداد 93), میشل (سه شنبه 18 شهریور 93), مهربونی... (پنجشنبه 02 مرداد 93), بی نهایت (چهارشنبه 01 مرداد 93), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94), دختر بیخیال (چهارشنبه 19 شهریور 93), رزا (دوشنبه 24 شهریور 93), شمیم الزهرا (سه شنبه 01 مهر 93), شاپرک 114 (دوشنبه 17 شهریور 93)

  11. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 اسفند 93 [ 16:58]
    تاریخ عضویت
    1393-6-01
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    2,364
    سطح
    29
    Points: 2,364, Level: 29
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    88

    تشکرشده 496 در 145 پست

    Rep Power
    39
    Array
    سلام
    این خاطره من مال چندسال پیشه. یه روز برفی که من و نفسم با هم داشتیم از سرکار برمیگشتیم خونه(آخه اون موقع هنوز ماشین نداشتیم)، خواستیم میون بُر بزنیم و یه تیکه مسیر رو از داخل یه میدون تره بار که نزدیک خونمون بود بریم. بعد از کلی پیاده که راه رفتیم و رسیدیم به اون سر میدون تره بار با تعجب دیدیم در میدون رو قفل کردن. اینقدر سرد بود و ماهم از راه رفتن تو برف خسته بودیم که رفتیم به کارگر اونجا اصرار کردیم در رو باز کنه ، اونم گفت من کلید ندارم.
    خلاصه تصمیم گرفتیم از زیر در اونجا لیز بخوریم و بریم بیرون. نفسم گفت تو نمی تونی رد شی بیا برگردیم منم که میخواستم کم نیارم بهش گفتم وقتی تو رد بشی مطمئن باش منم رد میشم. (آخه نفسم ماشالا خیلی هیکل درشتی داره)
    با این حرفِ من نفهمیدم یهو چی شد، عین گربه لیز خورد و از زیر در رفت تو خیابون و اونجا منتظر من شد. منم فکر کردم کار راحتیه. اومدم از زیر در لیز بخورم که گیر کردم و نتونستم برم. خلاصه نفسم دستامو گرفت و منو رو زمین کشید و از زیر در کشید بیرون.
    اینقدر خندیده بودیم که نا نداشتیم راه بریم.

    بعدشم ادامه مسیر رو من نشستم رو پاهام و نفسم از دستام گرفت و منو مثل سورتمه رو زمین کشید.

    این یکی از بهترین خاطره های عمرمه

    - - - Updated - - -

    یه خاطره خوب دیگه!
    تولد 28 سالگیم بود. ما اوضاع مالی مناسبی نداشتیم و فکر نمیکردم نفسم کاری واسه تولدم انجام بده. ازش توقع هم نداشتم ولی ته دلم یه خورده دلخور بودم از این وضعیت و اوضاع مالی. دلم خیلی گرفته بود. از سرکار که اومدم خونه رفتم که دوش بگیرم. نفسم خونه بود. از تو حموم یه صداهای یواشِ عجیب و غریب میشنیدم ولی هر دفعه که درحمام رو باز میکردم میدیدم همه چی عادیه.
    کارم تموم شد و از نفسم حوله خواستم، اونم برام آورد. وقتی به صورتش نگاه کردم یه برق شیطنت تو چشاش دیدم ولی بازم شک نکردم. همین که پامو از حموم گذاشتم بیرون یهو همه دوستام باهم فریاد زدن "تولدت مبار......ک"
    یکی ازم عکس مینداخت. یکی فشفشه گرفته بود دستش. نفسمم بغلم کرد و منو بوسید.
    البته آقایون رفته بودن تو یکی از اتاقا و منتظر بودن من لباس بپوشم و بیام.

    دو تا شانس آوردم:

    1- حولم تن پوش بود.
    2- حولمو تو حموم پوشیدم بعد اومدم بیرون

    عاشق سورپرایز کردناشم. با کمترین امکانات بهترین خاطره رو برام میسازه

  12. 15 کاربر از پست مفید مو فرفری تشکرکرده اند .

    deljoo_deltang (سه شنبه 18 شهریور 93), khaleghezey (دوشنبه 17 شهریور 93), paiize (دوشنبه 17 شهریور 93), sara503 (چهارشنبه 02 مهر 93), Somebody20 (شنبه 22 شهریور 93), یه تنهای خسته (جمعه 18 مهر 93), میشل (سه شنبه 18 شهریور 93), مهربونی... (سه شنبه 01 مهر 93), آویژه (چهارشنبه 19 شهریور 93), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94), دختر بیخیال (چهارشنبه 19 شهریور 93), شیدا. (دوشنبه 17 شهریور 93), شمیم الزهرا (سه شنبه 01 مهر 93), شاپرک 114 (دوشنبه 17 شهریور 93), صبا_2009 (دوشنبه 17 شهریور 93)

  13. #7
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    117
    Array
    حدود یک هفته مانده بود به امتحان اصل کاری. امتحانی که حدود شش ماه برای آماده شدنش وقت گذاشته بودم و نه تنها خودم، بلکه همسرجان را هم در حالت آماده باش قرار داده بودم! شرایط به گونه ای برایم پیش رفته بود که مجبور شده بودم اغلب درس ها را بصورت خودخوان بخوانم و این سختی و فشار کار را دو برابر می کرد. بماند که چقدر اعصاب خودم و همسرم را کرده بودم توی قوطی و بماند که در میانه راه چند بار ناامید شده بودم و همسرم کشان کشان مرا رسانده بود به آن هفته ...

    حالا رسیده بودم به هفته آخر. امان از آن هفته جهنمی! هفته پر استرسی که تنها و تنها آرامش می خواستم و بس.

    توی همین گیر و دار بودم که خواهرشوهر عزیز، پیغام دادند که دارند می آیند مسافرت سمت ما آنهم نه به تنهایی، بلکه همراه ایل و تبار همسرش مادرشوهر عزیز هم هی پیگیر تماس های ما و ایشان می شدند! گویی که انتظار داشتند( شاید هم به جا) که ما دعوتشان کنیم و سر راه خانه ما هم بیایند...

    می توانید حال مرا تصور کنید؟ ... آن روزها من تحمل خودم را هم نداشتم، چه برسد به مهمان...

    داغان(!) بودم و استرسم چند برابر شده بود. حتا تصور اینکه در آن شرایط بخواهم در خانه دانشجویی ام، مهمانداری کنم، دیوانه ام کرده بود و عصبانی. اما همسر مهربانم حالم را فهمید و اطمینان داد که حواسش به شرایط من هست. تنها به یک تعارف خشک و خالی که "دوست داشتیم ببینیمتان" بسنده کرد و آنها هم از شهر ما رد شدند و رفتند.

    شیرینی همراهی همسرم در آن شرایط طاقت-فرسا، آنقدر شیرین بود که حتا بعدتر، وقتی چند بار به رویم آوردند که دعوتشان نکردم و سر سوزنی شرایط مرا نفهمیده بودند، چیزی از حال خوشم کم نکرد.
    هر چیز که در جُستن آنی، آنی

    مولانا

  14. 13 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    Amir_23 (دوشنبه 24 شهریور 93), khaleghezey (دوشنبه 24 شهریور 93), mari1 (چهارشنبه 26 شهریور 93), marta (شنبه 22 شهریور 93), paiize (چهارشنبه 19 شهریور 93), Somebody20 (شنبه 22 شهریور 93), terme00 (سه شنبه 01 مهر 93), فرشته اردیبهشت (پنجشنبه 20 شهریور 93), نازنین2010 (پنجشنبه 17 مهر 93), آرام دل (دوشنبه 24 شهریور 93), بارن (یکشنبه 09 اسفند 94), دختر بیخیال (چهارشنبه 19 شهریور 93), صبا_2009 (چهارشنبه 19 شهریور 93)

  15. #8
    Banned
    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 شهریور 94 [ 00:18]
    تاریخ عضویت
    1393-4-04
    نوشته ها
    481
    امتیاز
    5,996
    سطح
    50
    Points: 5,996, Level: 50
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 154
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,600

    تشکرشده 1,855 در 418 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    0
    Array
    همسرم هر روز صبح که میخواد بره اداره میاد بالا سرم و پتو میذاره رو سرم


    منم از قصد پتو رو میذارم کنار که همسرم بذاره...
    چند وقت پیش صبح وقتی همسرم پتو رو گذاشت سرم رفت بیرون منم طبق معمول بلند شدم
    و رفتم نزدیک پنجره و آیت الکرسی میخوندم


    منتظر بودم همسرم از دروازه بره بیرون اما نرفت
    یهو صدای باز شدن در اومد منم داشتم فرار میکردم که برم سرجام بخوابم پام خورد به پایه فلزی مبل منم بلند گفتم آی همسرم متوجه شد
    اومد جلو گفت چی شده!! سر صبحی داری با مبل کشتی میگیری!!
    پامو ماساژ داد و گفت اصلا مگه تو خواب نبودی!!
    گفتم بیدار شدم دیگه!!
    گفت ای شیطون دستت برام رو شده
    منم اشتباهی خودمو لو دادم گفتم باور کن فقط امروز بیدار بودم!!


    خندید و گفت قربونت برم که انقدر صاف و ساده ای!!
    امروز صبح که میخواست بره اومد پتو رو بذاره سرم گفته میدونم بیداری نتونستم جلو خندمو بگیرم هر دومون خندیدیم
    خیلی شیرین بود..

  16. 29 کاربر از پست مفید آرام دل تشکرکرده اند .

    Amir_23 (دوشنبه 24 شهریور 93), del (سه شنبه 25 شهریور 93), khaleghezey (دوشنبه 24 شهریور 93), mari1 (چهارشنبه 26 شهریور 93), marta (سه شنبه 25 شهریور 93), mina-mina (پنجشنبه 15 آبان 93), paiize (سه شنبه 25 شهریور 93), Pooh (سه شنبه 22 مهر 93), rayehe (پنجشنبه 17 مهر 93), reihane_b (یکشنبه 13 مهر 93), Sara1370 (سه شنبه 25 شهریور 93), sezavar (چهارشنبه 16 مهر 93), Somebody20 (دوشنبه 24 شهریور 93), terme00 (سه شنبه 01 مهر 93), فرشته مهربان (دوشنبه 24 شهریور 93), فرشته اردیبهشت (دوشنبه 24 شهریور 93), یه تنهای خسته (جمعه 18 مهر 93), محمد هم دل (جمعه 18 مهر 93), مصباح الهدی (دوشنبه 24 شهریور 93), آویژه (دوشنبه 24 شهریور 93), اعجاز عشق (یکشنبه 04 مرداد 94), بارن (یکشنبه 09 اسفند 94), بارانا (دوشنبه 24 شهریور 93), تیام (دوشنبه 24 شهریور 93), دختر بیخیال (دوشنبه 24 شهریور 93), رزا (دوشنبه 24 شهریور 93), سلیمانی (دوشنبه 24 شهریور 93), شیدا. (دوشنبه 24 شهریور 93), صبا_2009 (دوشنبه 24 شهریور 93)

  17. #9
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 اسفند 03 [ 16:38]
    تاریخ عضویت
    1393-3-15
    نوشته ها
    434
    امتیاز
    15,815
    سطح
    80
    Points: 15,815, Level: 80
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 54.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    835

    تشکرشده 424 در 189 پست

    Rep Power
    67
    Array
    سال اولی که ازدواج کرده بودیم.مامانمینا رفته بودن سفر من تنها بودم.شوهرم اومد پیشم سه روز.
    منم مریض شده بودم شدیدا.
    شوهرم هرروز صبح ساعت میذاشت داروهامو بهم میداد.
    هروقت درد میکشیدم اونم مینشست کنارم باهام غصه میخورد.2 روز از کتارم تکون نخورد.
    روز اخریم که مامانمینا میومدن و من حالم خوب شده بود کمک کرد همه خونه شون رو باهم تمیز کردیم.


    یه بارم دعوامون شد منم خونه شون بودم.تنها بودیم.
    وسط دعوا پاشد قهر کرد و رفت بیرون و من رو تنها گذاشت تو خونه شون.
    منم نشستم همونجا کلی گریه کردم.
    داشتم حاضر میشدم برگردم خونه که.
    اس ام اس داد: ببخشید.
    چند ثانیه بعدم اومد و بغلم کردو کلی منو بوسید گفت: خدا خدا میکردم نرفته باشی.ببخشید که تنهات گذاشتم

    (بماند که بعدش فهمیدم رفته بود خونه دوستش قلیون کشیده بود شارژ شده بود برگشته بود و کلی ناراحت شدم پیش خودم)




    یه روزایی م هست که هروقت فک میکنم بهش دلم وااا میشه.
    اوایل ازدواجمون تا یه سال همیشه که میومد دیدنم:(اتاقم جدا بود)
    درو که میبست منو بقل میکرد ............................ و قربون صدقه م میرفت و میبوسید.هی به اسمای مختلف صدام میکرد و منم میگفتم اوهوم.(کلی اصطلاح از خودش دراورده بود)
    -جیگمل من؟
    -اوهوم.
    چوچک من؟
    اوهوم؟
    خ.شگلل من؟
    اوهوم
    بانو ی من؟
    اوهوم
    .
    .
    .
    .یه عااااااااااااااااالمههههه ههه.کلیم قلقلکم میداد و میخندید.
    یادش بخیر.چه لوس بودیم.
    چه خوش میومد.
    چه زود گذشت

    يا راهي خواهم يافت
    يا راهي خواهم ساخت
    ویرایش توسط Somebody20 : دوشنبه 24 شهریور 93 در ساعت 21:57

  18. 13 کاربر از پست مفید Somebody20 تشکرکرده اند .

    khaleghezey (سه شنبه 25 شهریور 93), mari1 (پنجشنبه 27 شهریور 93), marta (سه شنبه 25 شهریور 93), paiize (سه شنبه 25 شهریور 93), pasta (سه شنبه 15 مهر 93), reihane_b (یکشنبه 13 مهر 93), terme00 (سه شنبه 01 مهر 93), یه تنهای خسته (جمعه 18 مهر 93), آویژه (دوشنبه 24 شهریور 93), آرام دل (دوشنبه 24 شهریور 93), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94), شیدا. (دوشنبه 24 شهریور 93), صبا_2009 (دوشنبه 24 شهریور 93)

  19. #10
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 27 اردیبهشت 04 [ 12:05]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,634
    امتیاز
    43,486
    سطح
    100
    Points: 43,486, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکرها
    5,992

    تشکرشده 8,211 در 1,575 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    369
    Array
    نزدیک به دو ماه مادرم در بستر بیماری بودند وحصور یک پرستار فول تایم براشون الزامی بود.
    در این شرایط همسرم با همراهی هایی که داشتند من رو شرمنده و مدیون خودش کرد.
    این دو ماه در عین اینکه شرایط سختی بر خانواده حاکم بود اما پر بود از خاطرات عاشقانه.
    نمونش یک روز از خستگی نا خود اگاه پشت تلفن گریه کردم 4 ساعت بعدش همسرم دوباره تماس گرفت و گفت بهتر شدی؟ من گفتم کمی .گفت پس در رو باز کن تا کامل حالت خوب بشه.
    مسیر به این طولانی رو بلافاصله بعد از تماس اولش رانندگی کرده بود تا بتونه من رو خوشحال کنه.

  20. 18 کاربر از پست مفید بی نهایت تشکرکرده اند .

    del (سه شنبه 01 مهر 93), khaleghezey (سه شنبه 01 مهر 93), marta (سه شنبه 15 مهر 93), paiize (چهارشنبه 02 مهر 93), Pooh (سه شنبه 22 مهر 93), reihane_b (یکشنبه 13 مهر 93), Somebody20 (سه شنبه 01 مهر 93), terme00 (سه شنبه 01 مهر 93), فرشته مهربان (سه شنبه 01 مهر 93), یه تنهای خسته (جمعه 18 مهر 93), نازنین2010 (پنجشنبه 17 مهر 93), آویژه (سه شنبه 01 مهر 93), آرام دل (سه شنبه 01 مهر 93), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94), دختر بیخیال (سه شنبه 01 مهر 93), رزا (دوشنبه 14 مهر 93), شیدا. (سه شنبه 01 مهر 93), صبا_2009 (سه شنبه 01 مهر 93)


 
صفحه 31 از 56 نخستنخست ... 1121222324252627282930313233343536373839404151 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 06:43 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.