ویدای عزیز باید از احوال خودمون بگیم.
تشکرشده 10,678 در 2,786 پست
ویدای عزیز باید از احوال خودمون بگیم.
فرهنگ 27 (چهارشنبه 25 مرداد 91)
تشکرشده 3,286 در 817 پست
همیشه همه چیز عجیب به نظر می رسد ...
قبل از رفتنم از همدردی خوابم برد ...
در دنیای جدیدی که بیدار شده بودم محیط و وضع آنجا کاملا به من آشنا و نزدیک بود ، به طوریکه بیش از زندگی و محیط سابق خودم به آن انس داشتم - مثل اینکه انعکاس زندگی حقیقی من بود - یک دنیای دیگر ولی به قدری به من نزدیک و مربوط بود که به نظرم می آمد در محیط اصلی خودم برگشتم - در یک دنیای قدیمی اما در عین حال نزدیک تر و طبیعی تر متولد شده بودم ....
هوا هنوز گرگ و میش بود .....
یک رختخواب کنار اتاق بود اما من بیدار بودم ....
lord.hamed (چهارشنبه 25 مرداد 91)
تشکرشده 4,006 در 737 پست
به به میبینم که لرد حامد بزرگ برگشتند. رسیدن بخیر آقای مدیر.
ولی خدایش خیلی بده بعد از چند مدت یه پست از لرد حامد ببینی و زودی بری بخونی ولی این پیام رو ببینی:
شما اجازه دسترسی به این صفحه را ندارید...
فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی
یا دریای بیکران، زلال که باشی، آسمان در تو پیداست.
پاییزان (جمعه 27 مرداد 91)
تشکرشده 2,271 در 375 پست
مرسی .منم خوبم.قربان شما (خودتحویل گیری مفرط)
راحیل خانوم (چهارشنبه 25 مرداد 91)
تشکرشده 7,657 در 1,487 پست
آخ گفتی هدیه!نوشته اصلی توسط hadieh
من یادم رفته بود. وقتی اینو گفتی یادم افتاد چه فرصتی از دست رفته!
کاش یه ندا میدادی یاد من مینداختی.
حداقل دلمون یه کم خنک میشد، اون همه سوزونده شدیم سر اون سوال.
------------------
راحیل جان سلام.مرسی .منم خوبم.قربان شما (خودتحویل گیری مفرط )
اول بگم آواتارت رو خیلی دوس دارم. خیلی قشنگه.
بعدش اینکه من در زمان بازگشت پر افتخار شما حضور نداشتم:)
ولی الان که هستم، بگم که جات خالی بود، خوش اومدی
دختر مهربون (چهارشنبه 25 مرداد 91)
تشکرشده 6,121 در 1,114 پست
خیلی ناراحتم خیلی
فهمیدم این دنیا واقعا بی ارزشه
فهمیدم هیچ کی ارزش فکر کردن نداره
ارزش وقت گذاشتن
ارزش مشاوره گرفتن
از خودم بدم می اد
خداهم دوستم نداره....
کاش می شد خودم رو خط بزنم ....سر تا پا اشتباهم
کاش می شد دور ریخته شم..
دلم برای بچگی هام تنگ شده چقدر دنیام کوچیک بود
بچه که بودم همه چیز خوب بود به خدا نزدیک بودم
ی غار حرا داشتم میرفتم می شستم توش
غار حرایی که زیر پله بود
می شستم اونجا دستای کوچیکمو می بردم بالا و خدارو صدا می کردم ...مثلا عبادت می کردم انقدر عبادت می کردم که خوابم می برد......
هر روز می رفتم تو غار و منتظر می شدم تا خدا به من وحی کنه
فکر می کردم اگر این کارو هر روز تکرار کنم خدا بهم وحی می کنه و من پیامبر خدا می شم.
ی بار مامانم گفت دخترا پیامبر نمی شن
انقدررر گریه کردم دیگه از اون به بعد همه دعای من این شده بود خدایا منو پسر کن....
الان نه می خوام پیامبر شم نه پر...نه رویی دارم که برم پیشش عبادت کنم
نه غاری دارم که بس بشینم توش
نه حالی دارم
نه آرزویی
:(
نازنین آریایی (چهارشنبه 25 مرداد 91)
تشکرشده 7,657 در 1,487 پست
نازنین جان چی شده؟!
این حرفا ربطی به خواستگارت داره آیا؟
یه جوری بگو ما هم بتونیم کمکت کنیم اگه مشکلی پیش اومده.![]()
دختر مهربون (چهارشنبه 25 مرداد 91)
تشکرشده 9,108 در 2,116 پست
سلام
خانم نازنین محترم ناراحت نباش ارامش حفظ کن عصبانی نباش استرس نداشته باش مشکلی پیش او مده بگوید تا بتو نیم کمکت کنیم
خیلی ناراحت شدم ناراحت هستی خانم نازنین محترم خوش حا ل باش
اگر ناراحت باشید من الان گریه گرفت
![]()
محمدابراهیمی (پنجشنبه 26 مرداد 91)
تشکرشده 7,657 در 1,487 پست
نه آقای ابراهیمی
مشکلی باشه با هم حلش میکنیم.
گریه چرا! :(
دختر مهربون (پنجشنبه 26 مرداد 91)
تشکرشده 2,271 در 375 پست
سلام دختر مهربون.خوبی دوستم؟نوشته اصلی توسط دختر مهربون
ممنونم.مرسی
من که از پست lord.hamed چیزی نفهمیدم
راحیل خانوم (پنجشنبه 26 مرداد 91)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)