سلام صبح تون بخیر
ببخشید من دیشب ناراحت شدم بعدشم خوابیدم و الانم دیر بیدار شدم تازه تنبلی کردم سرکارم نرفتم...
اصلا چیز مهمی نبود
مهربون عزیزم مربوط به اون می شد حرفام ولی به خدا برام مهم نیست فقط به اندازه ی ذره یعنی همون دیشب برام مهم بود..
مهربون قرار بود ماه رمضون تموم شه دوباره بیان دیگه،چون اون دفعه بابای من نبود،بابای خودشم نبود و کلا مامانم نظر مثبتی نداشت ولی با حرفای من و حرفای شوهر خواهرم (واقعا دامادمون برای من مثل برادر می مونه) نظرش کم کم مثبت شد.
حالا الان یعنی دیشب ی چیزی خواستش که مثلا اول اون رو ببینه بعدش بیان..ی چیزی مثل مدرک،نمی دونم چه جوری بگم مثلا فکر کن یکی می خواد بیاد خواستگاریت بهت بگه اول برو آزمایش خون بده ببینم مریضی نداشته باشی بعدم بگه نه هر جایی هم نمیشه فقط همین جایی که من می گم باید بری...
این حرف یعنی اگر مثلا جای دیگه بری ممکنه مریض بوده باشی ولی دکتره آشنا باشه به من نگه یا پول گرفته باشه (درسته دیگه این حرف دقیقا یعنی این) ولی من حتی در مقابل این حرفم واکنش بد نشون ندادم ..
بعد اون رو با مهر تایید پزشکی که من میگم بیار برای من .بعدش من می ام خونتون.....بهم برخورده واقعا!نمی دونم چه فکری در مورد من می کنه ...مثلا انگار داره شرط می زاره ...می دونم پسر بدی نیست ولی حرف بدی زد.
شاید اصلا حق داشت ولی بلد نبود چه جوری باید حرف بزنه
اگرچه هیچ حقی هم نداشت و رفتارش زشت بود
من خیلی ارومم به خدا حتی لحن حرف زدنم رو هم باهاش تغییر ندادم فقط گفتم چرااا ی همچین چیزی می گی؟
گفت به من حق بده نمی خوام قربانی شم.
این کلمه یعنی چی؟قربانی؟قربانیه چی؟
خیلی دلم شکست
انگار من چیزی هستم که باعث میشم اون قربانی شه
اصلا مشکلی نیست ....فقط یکم ناراحت شدم کسیم جز شماها ندارم واسه همین گفتم بهتون...
نمی خوام بهش فکر کنم .اصلا اهمیتی نداره
ببخشید اینارو تو حال و احوال نوشتم دارم از حال و احوالم می گم دیگه :)
اصلا من دیگه هیچ فکری نمی کنم
شما هم دیگه هیچ فکری نکنید
دارم رو مقالم کار می کنم می خوام از ی ژورنال خوب accept بگیرم....الانم فقط همین درسم برام مهمه...
تو تاپیکم ننوشتم چون نیازی به مشاوره ندارم منتظر جوابی نیستم منتظر هم فکری نبودم فقط دردل کردم همین ..
خیلی دوستتون دارم






پاسخ با نقل قول

شما هم همینکارو بکنین و انشاءالله که مشکلتون برطرف میشه.


علاقه مندی ها (Bookmarks)