به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 36 , از مجموع 36

موضوع: درددلهای من

  1. #31
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: درددلهای من

    خاموش عزیز و گرامی
    پست ها و تاپیک هایت را می خونم و همچنان منتظرم تا پاسخ سئوالم را بازگو کنی

    جمله ای را قبلا خوندم که بسیار برایم سودمند بود

    " اگر مرتب راهمان را عوض کنیم ، هیچگاه به مقصد نخواهیم رسید"



    از تغییر پرسیده بودی
    منظور از تغییر این نیست که رنگ پوست ، چشمهایت ، استیل بدنت و ... را عوض کنی
    بلکه این هست که اونقدر ذهنت را باز کنی ، اونقدر بر احساسات و عواطفت کنترل داشته باشی، اونقدر خودت را بشناسی و در رسیدن به هدفت مصمم باشی که هیچکس و هیچ چیز نتونه خاموش را تغییر بده و عوض کنه



  2. 6 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (دوشنبه 15 فروردین 90)

  3. #32
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 23 مرداد 90 [ 10:28]
    تاریخ عضویت
    1389-5-08
    نوشته ها
    120
    امتیاز
    3,665
    سطح
    38
    Points: 3,665, Level: 38
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 135
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    85

    تشکرشده 87 در 48 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درددلهای من

    نقل قول نوشته اصلی توسط بالهای صداقت
    بلکه این هست که اونقدر ذهنت را باز کنی ، اونقدر بر احساسات و عواطفت کنترل داشته باشی، اونقدر خودت را بشناسی و در رسیدن به هدفت مصمم باشی که هیچکس و هیچ چیز نتونه خاموش را تغییر بده و عوض کنه


    خیلی این حرفت به دلم نشست.
    کاش می تونستم از این برزخ بیام بیرون.
    من شوهرم رو، رفتارش رو دوست ندارم. خیلی دیر شناختمش. دلم می خواست محکم بودم و تقاضای طلاق می دادم. لااقل باقی عمرم حرص نمی خوردم.
    احساس می کنم تنها زندگی کردن خیلی خیلی بهتره از یه زندگیه پر از تنشه. من دارم لحظه به لحظه تحقیر می شم. دهن باز کنم شوهرم میگه دیوونه ای، توهم زدی! مجبورم عین رفتار خودشون رو تکرار کنم و اگه بپرشه چرا کردی، جوابش بدم که دیوونه ای و توهم زدی، کسی به تو کاری نداره!

  4. #33
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: درددلهای من

    نقل قول نوشته اصلی توسط خاموش
    نقل قول نوشته اصلی توسط سابینا
    یک سوال داشتم و اون اینه که چقدر به طلاق و پایان این زندگی فکر می کنید؟
    عزیزم برای اینکه دارم تو زندگی با شوهرم زجر می کشم.
    غرورم، احساسم، همه از بین رفته.

    دوستانی که مرتب بهم می گفتن، تغییر کن. من تاپیکی باز کردم که بگن بابا این تغییر یعنی چی. دوتا کتاب خوندن و جملات اون رو برای آدمهای مختلف نوشتن که فایده نداره.
    من تغییر کنم، یعنی قدم رو وزنم رو رنگ چهره ام تغییر بدم؟
    همه گذاشتن رفتن و دیگه کسی پیگیر تاپیک دیگه من نشد!
    بازم لطف دوستان غیر کارشناس شامل حالم میشه که به درد دلم گوش می کنن. دستتون درد نکنه!

    شوهرم هم مدام بهم میگه تو باید تغییر کنی. هرکاریت می گکنم تغییر نمی کنی!
    بهش گفتم اگه انقلاب اسلامی تغییر کرد، منم می کنم!

    البته من تو این چندسال زندگی با شوهرم تغییر کردم. می دونید چطور؟
    چون من قبل ازدواج خانوادم، دوستام، اقوامم همه دوستم داشتن و یه احترام متقابلی بینمون بود.
    خانواده شوهرم از همون اول منو دوست نداشتن. هرچند من خواهر و برادراش رو روز بله برون دیدم.
    اما الان دیگه هیچ کدوم از کسانیکه قبلا دوستم داشتن و یه رابطه دوستانه و محترمانه بینمون برقرار بود، دیگه اونطور نیستند.
    خوب مسلما من مثل گذشتم نیستم که اونا دیگه با من احساس راحتی ندارن.
    هرچند خانواده شوهرم هم همچنان چشم دیدنم رو ندارن.

    من وقتی از دور به خانواده شوهرم نگاه می کنم می بینم چقدر بینشون بی حرمتیه، چقدر از رفتارشون باهم بدم میاد. چقدر زننده ست.


    شوهرم داره در حقم ظلم می کنه. چشمش رو بسته و یه راه غلط رو در پیش گرفته و داره میره جلو و نمی فهمه تا الان نتیجه این راهش این شده که زنش ازش بیزاره. منی که شوهرم اولین مرد زندگیم بود و می خواستم تمام عشقی رو که همیشه تو دلم بود نصیبش کنم ولی خودش نذاشت.


    خانواده شوهرم حتی دلشون نمی خواد من کسی حرف بزنم.
    - جاری بزرگم که کلا قدغن شده.
    - این چند روز با یه خانمی از اقوامشون صحبت می کردم. در مورد موضوعات کاملا عادی. در واقع هردومون می خواستیم حوصله مون سر نره. خواهرشوهرام خودشون رو کشتن. مدام می گفتن بیا اینور بشین. منم گوش کردم و رفتم و به اون بنده خدا هم گفتم شما هم بیایین. مگه دست بردار بودن. آخرش به زور بردنم یه ور دیگه. خواهرشوهر بزرگم یه لحظه اومد پیشم نشست بعد جوری بلند شد که باسنش اومد تو صورت من و پا شد رفت. کلا ادب بلند شدنشون همینه و مخصوصا به بعضی های خاص اینجوری بلند می شن.
    به زور بهم می گفتن تو برو تو یه اتاق درو ببندیم. بعد خودشون راحت باشن. آخه ببینین چقدر پررو هستن.
    یه بار من همین جوری پاشدم و باسنم رو بردم سمت صورت خواهرشوهر کوچکم. دقیقا مثل خودشون. اگه بدونی چی کار کردن!!!!!
    اون موقع که من اعتراض می کردم که چرا اینطوری بلند می شن، شوهرم می گفت تو دیوونه ای، کسی به تو کاری نداره، اما چطور شد خواهر خودش عزیزه؟

    واقعا بودن بینشون یه جنگ روانیه!!!
    يكبار ديگر اين پست را بخوان عزيزم

    چندين بار خواندم همه ي جملات تو منفي است نازنين .

    خودت در رنج و عذابي . با اين همه موج منفي ( افكار - احساسات - اعمال )كه به سمت خودت و اطرافيان سر ريز مي كني .


    در اينجا كسي خواهر شوهر يا فاميل شوهر يا اساسا كسي نيست كه با شما دشمني و عداوتي داشته باشد اما شما از حمله و يا زير سئوال بردن به سمت سايرين به هر ترتيبي كوتاهي نمي كنيد .

    من به شخصه از شما ناراحت نمي شوم اما به واقع يك كم بدون اينكه صحبت كنيد . به اين مسائل فكر كنيد .

    قدري همين تاپيك و ساير تاپيكهاي خودتان را بالا و پائين كنيد . ببينيد چقدر به افراد مختلف حمله كرده ايد و ....( گاهي محترمانه - گاهي مستقيم - گاهي غير مستقيم )

    اين همه خشم و فرافكني نفرت و خشم در ابعاد و دزهاي مختلف نسبت به افراد مختلف براي چيست ؟!!
    شايد گويش خودتان در اين شرايط برايتان عادي باشد و متوجه نباشيد اما به واقع عادي نيست . شما انگشت اتهامتان را رو به هر كسي كه دلتان بخواهد مي گيريد يا جمعي يا فردي .

    اينكار باعث ناراحتي خودتان ميشود .اگر نه كه ما رهگذران صحنه ي عمر و زندگي هستيم





    پست قبلي شما را نديدم و اين پست را ارسال كردم .


    نكته اي در مورد پست قبلي شما هست

    و آن اينكه عزيزم تنها زندگي كردن خيلي هم كار راحتي نيست . گاو نر مي خواهد و مرد كهن .

    براي اين دست مشكلات نبايد اقدام به جدايي كرد . به واقع شوهرت نه الكلي است و نه كلاهبردار و نه زن باز و زنباره و نه شياد و نه ديوانه و مجنون .........زندگي ات جاي درست شدن دارد . خيلي راحت و اسان . اگر تنها تو بخواهي و راه و روش را ياد بگيري .

    در ضمن از اينكه حرف بالهاي صداقت به دلت نشست خوشحالم . پس شروع كن زمينه هاي ايجاد تغيير را در خودت . و بهت از همين الان تبريك مي گم . اگر ان " كاش را كنار بگذاري و وارد مرحله ي " يقين " بشوي . همه چيز درست مي شود

  5. 5 کاربر از پست مفید ani تشکرکرده اند .

    ani (دوشنبه 15 فروردین 90)

  6. #34
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 23 مرداد 90 [ 10:28]
    تاریخ عضویت
    1389-5-08
    نوشته ها
    120
    امتیاز
    3,665
    سطح
    38
    Points: 3,665, Level: 38
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 135
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    85

    تشکرشده 87 در 48 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درددلهای من

    یه چیز دیگه رو هم می خوام تعریف کنم.

    شوهرم خیلی خیلی نسبت به سینه زنا حساسه. یه بار تو اتوبوس بودیم و یه خانمه کنار کن به بچه ش شیر می داد شوهرم داشت می دید. وقتی پچیاده شدیم هم حالتاش نسبت به اون خانومه خیلی واضح بود ولی من به روم نیووردم.
    روز سیزدهم که با جمع بیرون رفتیم یکی از اقوام پشتش رو کرد به مردها و بچه ش رو شیر داد (معمولا تو این قضیه همشون راحتن) شوهرم از پشت خانمه به مادرش نگاه می کرد و نفس نفس می زد، خیلی واضح!!!! نمی دونم داره منو عذاب می ده یا بدبخت روانی شده؟!
    رفتیم خونه یکی از اقوام، به یه خانمه می گفت ببین زنم سینه هاش کوچیکه! (بازم به روم نیووردم)
    یه خانم دیگه هست به اسم "آ"، نسبتا خوش قیافه و خوش هیکله، شوهرم تا با اون حرف می زنه، نفس نفس می زنه. حتی جلوی جمع. من نمی دونم این یعنی چی؟ اما برام به عنوان یه زن خیلی سخته. خیلی آدم احساس حقارت می کنه!
    هرچی خواستم به روم نیارم، اما نمی شد. سعی کردم با "آ" که اونم بچه شیر می ده، دوست شم و غیر مستقیم حساسیتم رو نشون بدم تا اون زیاد نیاد دور و بر شوهرم. خوب اغلب زنا تو این مسائل تیزن و خودش فهمید ولی بعدا انگار که یا بخواد لج درآره و یا چیزه دیگه، اومد نشست نزدیک شوهرم. من اومدم حرف بزنم، دستش رو مثل اسلحه کرد سمت من و گفت تو منافقی و داشت یه چیزایی می گفت، اونقدر عصبانی شدم که نتونستم به خودم مسلط شم. فقط دبدم برادر "آ" اونجاست منم صداش کردم که باهاش حرف بزنم. (حالا جالبه برادر "آگ که خیلی از من کوچکتره، اونم یه عکس العملهایی نسبت به من نشون می ده که من بدم میاد) منم از لج شوهرم اینکارو کردم. و شوهرم تندی رفت به برادر "آ" دست داد و خداحافظی کرد.

    نمی دونم این چه خانواده بی غیرتی هستند که زن شوهردار براشون معنی نداره! اصلا نمی دونم این کارا یعنی چی! ولی خوب من این چیزا رو نمی تونم به زبون بیارم. حرفای سنگینیه و زدنش عواقب داره. مطمئنا همه هم کتمان می کنن. تنها جایی که می تونم اینا رو بگم اینجاست.
    هربار که این دست کارها رو از شوهرم می دیدم، داغون می شدم. حرص می خوردم. از بدن خودم بدم میومد. اینکه سینه های من کوچجیکه و شوهرم اینقدر به سینه زنا حساسه و نمی تونه آبروداری کنه. وقتی میاد نزدیکم، مدام فکر می کنم که الان داره به کی فکر می کنه و تن من رو نوازش می کنه، به یاد اون. مخصوصا که تو وقتای س ک س شوهرم همیشه چشماش رو می بنده!

    اونروز که منم رفتیم که با برادر "آ" گرم بگیرم و سریع شوهرم عکس العمل نشون داد، یکمی آروم شدم. شوهرم یه کلمه هم بعدش نپرسید. شاید فکر می کرد منم در مورد کار خودش سوال می کنم. نمب دونم ولی هرچی که بود این لجبازیم برای روح خودم یه مسکن بود.

    نمی دونم آخر زندگیمون به کجا کشیده می شه!!!!!

  7. #35
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 اسفند 95 [ 19:50]
    تاریخ عضویت
    1389-3-16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    792
    امتیاز
    10,009
    سطح
    66
    Points: 10,009, Level: 66
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکرها
    4,528

    تشکرشده 4,871 در 817 پست

    Rep Power
    97
    Array

    RE: درددلهای من

    روي هرچي بيشتر تمركز كني بيشتر سمتت مياد. هرچي راجع به اين موضوعات بيشتر بنويسي موضوعات جديدتري برات رخ مي ده. حتي اگه همه بد بودند تو ديندار و درست باش. مثل آسيه كه همسر فرعون ستمكار بود... خداوند بنده نيكوكار خودش رو رها نمي كنه. از اين دامي كه بر سر راهت سبز شده پرهيز كن.

  8. 2 کاربر از پست مفید سرافراز تشکرکرده اند .

    سرافراز (دوشنبه 15 فروردین 90)

  9. #36
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 29 شهریور 96 [ 22:02]
    تاریخ عضویت
    1389-9-06
    نوشته ها
    1,077
    امتیاز
    14,205
    سطح
    77
    Points: 14,205, Level: 77
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 245
    Overall activity: 1.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,300

    تشکرشده 3,560 در 934 پست

    Rep Power
    123
    Array

    RE: درددلهای من

    دوست خوبم خاموش
    منظور من از اینکه چقدر به طلاق فکر می کنید این بود که حالا که تا این حد زجر می کشی تا چه اندازه گزینه طلاق برات میتونه مطرح باشه
    از اونجایی که غیر کارشناس ها نباید به شما نظر بدن بنابراین من احترام می ذارم و امیدوارم شما از نظرات کارشناسای محترم نهایت استفاده رو بکنید و زندگیتون رو به بهبود حرکت کنه
    فقط آخرین حرفم اینه که وقتی مطالب شما رو میخونم دلم میخواست نزدیک شما می بودم و دستتون رو میگرفتم و به حرف دلتون گوش می کردم شاید اندکی از این آشفتگی ذهنی خلاص بشید
    لطفا یه راهی پیدا کنید که اندکی به خودتون آرامش بدید
    از ته دل براتون دعا می کنم

  10. 4 کاربر از پست مفید نیلا تشکرکرده اند .

    نیلا (دوشنبه 15 فروردین 90)


 
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:07 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.