ممنون دوستان
من خودمم نمیفهمم چی میگم
الان که دارم پست هام رو دوباره میخونم ، اینو میفهمم !
الان حالم بهتره
بذارین تیتروار مشکلاتم رو بنویسم
1- مطمئن نیستم ریحان چه حسی نسبت بهم داره
مطمئن نیستم بعد از این همه مدت اگه شرایطی رو ایجاد کنم که مثلا تصادفی ببینمش چه برخوردی نشون میده
در مورد ریحان یه کم زیاده روی کردم
ولی هر چقدر فکر میکنم میبینم نه میتونم ازارش بدم و نه دلیلی برای اینکار وجود داره
صحبت کردن باهاش شاید برای من هیجان انگیز خوشحال کننده و یا حتی ناراحت کننده باشه
اما فقط باعث میشه ذهنشو مشغول کنم و اون رو دچار سردرگمی کنم
درست همون شرایطی که خودم دارم
شاید رفتارش منطقی باشه اما برای من با شرایط فعلیم یه مقدار ازار دهنده است
بهتره حال بدم رو نگه دارم برای خودم ، تقسیم کردنش با ریحان دردی رو دوا نمیکنه
2- استاد رفتارهای متناقضی داره که من رو دچار ابهام کرده
همین کاری که میگم قرار شد با هم انجام بدیم ، لازمه اش اینه که حداقل هفته ای سه چهار بار ببینمش
ایا باید باور کنم که استاد همه چیز رو فراموش کرده و شده همون استاد دو سه سال پیش ؟
پس چرا صحبت تلفنیش با پدرم چندان خوشایند پدر نبود ؟
3- پدرم اصلا موافق ازدواج من با ریحان نیست
استاد رو نسبتا خوب میشناسه و معتقده از بعضی جهات با هم متناسب نیستیم
این رو خودم هم میدونم ولی تقریبا پذیرفتمش
مادر مشکلی با این قضیه نداره
ولی از وقتی متوجه شرط استاد برای خواستگاری شده ، یه مقدار نظرش برگشته
طبیعیه که دو یا سه سال صبر کردن به خاطر کسی که اصلا معلوم نیست بهت جواب مثبت بده تا حدودی احمقانه است !
فکر میکنم بهترین کاری که فعلا میتونم انجام بدم اینه که با استاد همکاری کنم و فعلا حرفی در مورد ریحان نزنم
مرثیه سرایی احساسی هم تا اطلاع ثانوی ممنوع
بازم ممنون
که نوشته های درهم برهم منو خوندین![]()
مرسی هدیهنوشته اصلی توسط hadieh
خیلی خوب بود








علاقه مندی ها (Bookmarks)