سلام به همه دوستان
من پسر بسیار پر انرژی و موفقی بودم مطالعات و تجربیات زیادی در روانشناسیی و .. داشتم
در دانشگاه گارگاه ازدواج رو مدیریت می کردم و همیشه در نت برای دیگران همدرد و مونس بودم.
اما الان چند ماهی هست که دچار درگیری احساسی شدم و نمی تونم تغیررات لازم برای رهایی رو ایجاد کنم.
تابستون 87 عقد کردیم، من 22 و اون 21 بود با اینکه از دوتا استان بودیم از لحاظ فرهنگی به هم نزدیک به نظر می رسیدیم، خانمم من اکتیو، مذهبی و اهل تفکر به نظر می رسید.ما یک سال عقد و شروع عاشقانه ای داشتیم. با ورودمون به زندگی محبت ها اوج میگرفت و در کنار این ها خرده مساعلی هم بود.
الان که و سال از زندگی مشترکمون گذشته احساس می کنم که قدر منو نمی دونه
داعم اقتدار منو میشکنه و این احساس رو به من میده که میخواد همه چیز رو کنترل کنه
اون بسیار خود محور هستش و همیشه می خواد تصمیمات و خواسته هاش رو مستقیما مطرح کنه همیشه تو دلم میگم اون خیلی خوبه فقط همسر داری بلد نیست
ای کاش میشد بیشتر بگم،انشالا تو پست های بعدی
بهم بگین چکنم که خانمم به حس مردیمن لطمه نزنه و قدر محبتای من رو بدونه؛من اون رو تو تصمیمات مورد مشورت قرار میدم و اونوقته که اون دیگه فقط حرف خودشو می زنه!!!
ممنون از دوستان








علاقه مندی ها (Bookmarks)