انیگما جان
دقیقا میدونم چه حسی داشتی.(یادم نمیاد در مورد مسئله ای با این لحن صحبت کنم)
چون منم مدت هاست این احساس خفقان روی گلوم نشسته ...
آره پیش مشاورم 10-15 روز یه دفعه میرفتم و شایدم برم اما انگار، مثله یه گلدونه چینی، که وقتی شکست
و دادی بند زدن دیکه نمی تونه اون گلدونه اولیه باشه،منم همچین احساسی رو دارم(البته عقل آدما چیز دیگه ای فکر کنم بگه)خوب من احساس فعلیمو گفتم.
نمی دونم چرا بجای مرحم درد بودنم دارم از ضخمام برات میگم ...
فکر کنم مه آلودگی این چند روزم بی تاثیر نبوده.
در هر صورت میگن این نیز بگذرد .
نمی دون چرا زمزمه ی این شعر داره تو ذهنم تکرار میشه...
اما لحظه ای رسید
لحظه ی رها شدن
توی گرداب و امید
لحظه ای که پنجره بقض دیوا رو شکست...







علاقه مندی ها (Bookmarks)