سلام عزیزم. به خواهرم گفتم که لجبازی های تو کارو بدتر می کنه و من دیشب از استرس نخوابیدم اما جوگیر شد و گفت نمی تونه جوابشونو نده. اصلا حرف تو گوشش نمیره. من قبلا رو یکی از خواهرام تونستم تاثیر بذارم حتی رو دختر خاله هام. امام حالا خودم تنها موندم. یعنی هیچ کدوم از دور و بریهام نمی تونن آرومم کنن. شاید بلد نیستن. در صورتی که به من میگن یه زبونی داری که راحت همه رو آروم می کنی. البته این خواهرم که عصبیه یه مدت خوب شده بود اما از وقتی من خودم به هم ریختم دیگه حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم و آرومش کنم. من الان خودم نیاز دارم کسی کنارم باشه. وقتی دعوا میشه من نمی تونم بیخیال بشینم چون خونه ما انقدر بزرگ نیست که نشه صداشونو شنید یا دیدشون. همش پالس منفی میدن. دو روزه که روزه نیستم هم حالشو ندارم هم معده ام اذیت می کنه. نماز هم نمی خونم نمی دونم چرا هیچ حسی به نماز ندارم هیچ لذتی نمی برم. مشکلم اینه که حال خوبم با کوچکترین چیزی به هم می ریزه و هرچی رشتم پنبه میشه. یعنی کافیه یه حرف بزنن که منو بهم بریزن و یکی اینکه چرا من انقدر دورم از خدا و نمی رم سمتش. انگار اون هم منو نمی خواد که من اینطوریم.









علت این که کسی از کارشناسا اینجا نمیاد من حس میکنم نوع عنوان تاپیکته.
. واقعا عصبی بودم اون چند روز ولی دلیل نمی شه تند صحبت کنم. من واقعا جز اینجا جایی واسه درد و دل و صحبت در مورد مشکلاتم ندارم. رفتم لباس خریدم واسه یوگا. با دو جا صحبت کردم اگه عصر جا داشته باشه با خواهرم میرم (اونی که اخلاقش خوبه). اگه صبح باشه تنها. دوست هم فکر نکنم بتونم اونجا پید کنم. همه شون خانومای سن بالا بودن.
. 

علاقه مندی ها (Bookmarks)