به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 72
  1. #31
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 03 مهر 94 [ 16:31]
    تاریخ عضویت
    1391-10-27
    نوشته ها
    991
    امتیاز
    7,073
    سطح
    55
    Points: 7,073, Level: 55
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    2,771

    تشکرشده 1,881 در 749 پست

    Rep Power
    114
    Array
    سلام she عزیزم
    همیشه پیگیر تاپیک هات هستم و همیشه دعا می کنم که کارات به خوبی پیش بره . اما متاسفانه چون تجربه زندگی مشترک رو ندارم راهنمایی خاصی به ذهنم نمی رسه که بتونه کمکت کنه .

    امروز که این حرفارو خوندم واقعا خوشحال شدم. تو پیشرفت خیلی خوبی داشتی . واقعا عالی بوده . مواردی که بواد کردی و تونستی حلشون کنی خیلی عالی بودن. تو خیلی باهوشی . بدون کمک گرفتن خاص از کسی داری راه رو پیدا می کنی . این خیلی عالیه . بهت تبریک میگم.

    امیدوارم این راه حل صحبت های غیر مستقیم رو بتونی به خوبی پیاده سازی کنی.

    فقط یادت باشه برای تعطیلات که رفتی خونشون ازشون هیچ توقعی نداشته باشی وقتی بدون توقع بری و به فکر این نباشی که بهت خوش بگذره و از قبل به خودت آمادگی بدی که باید این چند روزو فقط و فقط به خاطر آرامش خودت تحمل کنی این روزا خوب می گذره .

    خیلی دوست دارم عزیزم . ببخشید که حرفام کاربردی نیستن . برات دعا می کنم

  2. کاربر روبرو از پست مفید asemani تشکرکرده است .

    she (دوشنبه 21 مرداد 92)

  3. #32
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط asemani نمایش پست ها

    یادت باشه برای تعطیلات که رفتی خونشون ازشون هیچ توقعی نداشته باشی وقتی بدون توقع بری و به فکر این نباشی که بهت خوش بگذره و از قبل به خودت آمادگی بدی که باید این چند روزو فقط و فقط به خاطر آرامش خودت تحمل کنی این روزا خوب می گذره .
    سلام آسمانی عزیزم. منم دوستت دارم خانومی. تو خیلی مهربونی و به من هم لطف داری. باهوش بودن هیچ وقت توی زندگی مشترک به دردم نخورده. جز اینکه شوهرم میگه تو فکر میکنی که خیلی می فهمی!!
    زندگی مشترک نوع دیگری از باهوش بودن رو لازم داره. استعدادی که من ندارم.
    .
    رفتم شهرستان. عید فطر. درست شب تولدم بود. بدترین روزها رو توی این تعطیلات گذروندم. نه هدیه ای از شوهرم دریافت کردم نه حتی تبریکی از خانواده اش.
    .
    برای اولین بار سعی کردم ترس رو کنار بگذارم و حرفم رو بزنم. توی جمع مهمون ها که همه داشتن میگفتن امشب مناسبت شب عیده و پاگشای خواهر شوهر و ... گفتم خطاب به پدرشوهرم که بابا امشب تولد من هم بوده و همش منتظر بودم که سورپرایزم کنی! با خنده و شوخی و شیطنت گفتم و خودمو براش لوس کردم.
    بزرگ مجلس که از مهمونهاشون بود گفت که حالا صبر کن از کجا میدونی که قرار نبوده سورپرایز بشی؟ صبر داشته باش یه کادوی خوب در راهه!
    ولی خبری نشد.
    به جاش امروز زندگی من برای سومین بار به مرز طلاق رسیده. اونم به خاطر خانواده اش. هر سه بار به خاطر خانواده اش.
    .
    حوصله نوشتن اینجا رو ندارم. دعوای بدی کردیم. میگه تو کی هستی که به پدر من میخوای چیز یاد بدی؟ ....
    دیگه بریدم. نمی دونم این زندگی آخرش چی میخواد بشه.

  4. کاربر روبرو از پست مفید she تشکرکرده است .

    asemani (شنبه 26 مرداد 92)

  5. #33
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 16 مهر 92 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1392-2-29
    نوشته ها
    126
    امتیاز
    790
    سطح
    14
    Points: 790, Level: 14
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class500 Experience Points3 months registered
    تشکرها
    139

    تشکرشده 82 در 51 پست

    Rep Power
    0
    Array
    مردایی که به خاطر خونوادشون زندگیشون رو بهم می زنن و باعث جنگ اعصاب می شن هنوز متاسفانه امادگی متاهل شدن رو ندارن و خود خواه هستن که فقط خونوادشون رو می بینن شوهر منم واسه خونوادش می میره لعنت به این زندگیا

  6. کاربر روبرو از پست مفید سان آی تشکرکرده است .

    she (دوشنبه 21 مرداد 92)

  7. #34
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 اسفند 95 [ 10:04]
    تاریخ عضویت
    1392-5-09
    نوشته ها
    10
    امتیاز
    2,688
    سطح
    31
    Points: 2,688, Level: 31
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 62
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    16

    تشکرشده 31 در 10 پست

    Rep Power
    0
    Array
    برای اولین بار سعی کردم ترس رو کنار بگذارم و حرفم رو بزنم. توی جمع مهمون ها که همه داشتن میگفتن امشب مناسبت شب عیده و پاگشای خواهر شوهر و ... گفتم خطاب به پدرشوهرم که بابا امشب تولد من هم بوده و همش منتظر بودم که سورپرایزم کنی! با خنده و شوخی و شیطنت گفتم و خودمو براش لوس کردم.
    بزرگ مجلس که از مهمونهاشون بود گفت که حالا صبر کن از کجا میدونی که قرار نبوده سورپرایز بشی؟ صبر داشته باش یه کادوی خوب در راهه!
    ولی خبری نشد.
    به جاش امروز زندگی من برای سومین بار به مرز طلاق رسیده. اونم به خاطر خانواده اش. هر سه بار به خاطر خانواده اش.


    سلام خانم گل

    چقدر عالیه که تونستی توقع خودتو به خوبی بیان کنی. این قوق العاده خوبه. این باعث میشه اونها به تصویر واقعی از تو ببینند. با این روش میتونی مرزهای رابطه را روشن کنی.
    انها احتمالا یه she جدیدی دیدن. ولی به هیچ وجه نباید انتظار داشت که اونه به این زودیها پاسخ (ولو کوچیکی) بدن. راستی شما تولد پدر همسر را تبریک میگین؟

    نمیدونم برای چی دعواتون شده. اما مطمئن هستم که هر نوع اشاره مستقیم یا غیر مستقم (با کلام لحن یا مخصوصا زبان بدن)به همسرتون, در ارتباط با بی توجهی خانواده همسر در این مورد, کاملا غلطه. ببینین ایشون مسئول ارتیاط شما و خانوادش نیست.

    قطعا میتونه به شما کمک کنه ولی وظیفه نداره. با نوع ارتباط ایشون با خانوادش فکر نکنم اگر هم بخواد بتونه.
    خواهر گلم ببین شما یه لیست بلند بالا از کاستیها و عیوب همسر نوشته بودی. به احتمال زیاد کمابیش این اشکالات در ایشون هست ولی روشنه که وقت زیادی

    در ذهن خودت برای تجزیه وتحلیل ایشون میگذرونی (و البته خیلی ازش عصبانی هستی).
    اینجوری نگاه کنی یه کوه بزرگ جلوت میبینی. به جاش به خودت توانایی های خیلی زیادت نگاه کن. انوقت یه کوه نمیبینی نهایتش یه تپه کوچولو.

    واقعا نمی بینی چقدر فوق العاده ای که کلی مسئله (اونا که بولد کرده بودی) در همسرت را حل کردی. همه اینقدر توانمند و زیرک نیستند.
    من بهت افتخار کردم.

  8. 3 کاربر از پست مفید هوای صبح تشکرکرده اند .

    asemani (شنبه 26 مرداد 92), roze sepid (شنبه 26 مرداد 92), she (دوشنبه 21 مرداد 92)

  9. #35
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 تیر 03 [ 04:02]
    تاریخ عضویت
    1388-1-20
    نوشته ها
    1,530
    امتیاز
    37,798
    سطح
    100
    Points: 37,798, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second ClassSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    5,746

    تشکرشده 6,060 در 1,481 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    276
    Array
    سلام

    این تاپیکو بخون
    http://www.hamdardi.net/thread-18264.html

    بگو چقدر باهات شباهت داره؟

  10. کاربر روبرو از پست مفید صبا_2009 تشکرکرده است .

    she (دوشنبه 21 مرداد 92)

  11. #36
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    خیلی خسته ام صبا جان. شاید حق با تو باشه. نمی دونم. افسرده و عصبی هستم. یه هفته است با شوهرم قهرم. یه قهر کامل و جدی. برای اولین باره همچین چیزی. حتی دلم نمی خواد بهش نگاه کنم. هیچ چیزیش برام اهمیتی نداره. بهش گفتم اگر بری زیر ماشین من خوشحال میشم. ولی راستش بعید می دونم برام فرقی داشته باشه!! نه خوشحال میشم نه ناراحت!!!
    یه همچین حالی دارم. یه آدمی شدم که حس و حال فکر کردن به رفتارای شوهرش رو دیگه نداره. نمی تونم دیگه بجنگم.

  12. #37
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 04 آذر 92 [ 09:21]
    تاریخ عضویت
    1389-9-17
    نوشته ها
    94
    امتیاز
    2,590
    سطح
    30
    Points: 2,590, Level: 30
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    49

    تشکرشده 92 در 48 پست

    Rep Power
    0
    Array
    she عزيز
    همسر من تمام بار و مسئوليت زندگي و 2 تا بچه رو گردن من انداخته بود. حتي وقتي بيكار شده بود منتظر بود كه من بيام وسط و براش كار پيدا كنم. كلا بي خيال بي خيال و بي مسئوليت. در عوض بسيار متوقع و از خود متشكر.
    يكي از همكارانم (آقا) كه تا حدي در جريان بود توصيه خوبي به من كرد گفت فلاني: تو يه زن هستي و همه هم اندازه يه زن ازت توقع دارن لازم نيست تمام مسئوليت و تمام كارها رو بعهده خودت بگيري. يه زن باش و مثل يه زن رفتار كن نه مثل يه مرد.
    اين جمله خيلي تو زندگي من تاثير گذاشت واقعا سعي كردم كه بهش عمل كنم. خيلي جاها دوست داشتم كه باز كردن گره مشكلات رو به گردن بگيرم (مثل قبل) اما چون براي شوهرم عادت شده بود (لطف مكرر وظيفه است) سعي كردم خودم رو كنترل كنم. نشون دادم من هم زنم و نياز به يه تكيه گاه دارم. جوري نشون دادم كه بعضي كارها فقط با دست او حل ميشه (چقدر هم حرص مي خوردم) اما اين رو بهش تلقين كردم كه من ديگه توانايي يه سري كارها رو ندارم.
    در مورد مهموني و رفت و آمد هم خيلي رك بهش گفتم كه هر رفتي آمدي داره و بايد كه پذيراي مهمون باشه و خودم اقدام كردم و اولين دعوت رو انجام دادم. چون مي دونه من از كل كل كردن و بحث خوشم نمياد از قصد كار رو به اونجا ميكشونه كه مسئله رو به نفع خودش تموم كنه. اما عزيزم محكم باش و روي چيزهايي كه بهشون معتقدي انگشت بذار. نگذار احساس كنه كه ناتواني

  13. 3 کاربر از پست مفید bano تشکرکرده اند .

    asemani (شنبه 26 مرداد 92), she (شنبه 26 مرداد 92), ساحل75 (شنبه 26 مرداد 92)

  14. #38
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    رفتم. چندبار رفتم. خیلی مسخره و بی فایده بود. نیم ساعت وقت فقط میرسی خودت رو معرفی کنی کلی پول بدی و بیای بیرون.
    .
    .
    شوهرم دوباره چسبیده به خانواده اش و حرفای اونا رو تکرار میکنه. دیگه نمی دونم کدوم حرف خودشه و کدوم حرف اوناست...

    - - - Updated - - -

    بانو جان مشکل شوهر من زندگی ما نیست. اون همه فکر و ذکرش پیش خانواده اشه. اون پسر اوناست نه همسر من.

    - - - Updated - - -

    خانواده شوهرم ویژگی های بد شوهرم رو پررنگ تر می کنند. مثل حسادت و کینه ورزی...

  15. #39
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 04 آذر 92 [ 09:21]
    تاریخ عضویت
    1389-9-17
    نوشته ها
    94
    امتیاز
    2,590
    سطح
    30
    Points: 2,590, Level: 30
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    49

    تشکرشده 92 در 48 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط she نمایش پست ها
    - - - Updated - - -

    بانو جان مشکل شوهر من زندگی ما نیست. اون همه فکر و ذکرش پیش خانواده اشه. اون پسر اوناست نه همسر من.
    در قبال اين علاقه و محبتي كه بهش نشون مي ديد آيا احساس ميكنه كه شما هم بهش نياز داريد؟ نوع علاقه و رابطه اي كه با شما داره مسلما با خواهر و مادرش فرق مي كنه. چقدر به اين رابطه كشش داره؟

  16. کاربر روبرو از پست مفید bano تشکرکرده است .

    she (شنبه 26 مرداد 92)

  17. #40
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    موضوع اینه که اونها رو درست میدونه و من رو غلط. مواظبه که اونا هیچ کاری برای ما انجام ندن. ازشون متنفرم.
    شوهر من یه سیاست مدار حسود و پر توقع و طلبکاره. فکر میکنه با حمایت از اشتباهات خانواده اش جلوی من قوی تر و مردونه تر میشه! حرفش اینه که مرد باید مدیر باشه و تو بگی چشم و مطیع باشی و خدا رو هم به خاطر من شکر کنی.
    می دیگه نمی تونم. ظرفیتم پره. همش فکر میکنم توی این زندگی چی بدست آوردم؟ احساس بدبختی و شکست می کنم.
    .
    .
    .
    ازاین که این مشکلات تکراری رو توی سایت هزاربار بنویسم و تاپیک بزنم و هیچ کارشناسی هم به کمکم نیاد خسته شدم... بی فایده است.

    - - - Updated - - -


    موقع برگشتن از خونه ی پدرشوهرم، توی ماشین با شوهرم و پدرش بودیم. به پدرش گفتم بابا من و شوهرم خدارو شکر هر چی نداشته باشیم توی رابطه مون صمیمیت هست. هیچی نیست که اون بدونه و به من نگه. چرا شما همش نگران این هستی که یه اتاق پیدا کنین و دونفری برین و در رو ببندین که من نباشم؟ من غریبه نیستم که. از حرف هایی هم که میزنین بعدن خبردار میشم. شوهرم میگه بهم.

    آخه شبش تا صبح دونفری پچ پچ میکردن. منم رفتم پیششون صحبتشون رو قطع کردن و رفتن یه اتاق دیگه. تا صبح نتونستم بخوابم و صبحشم مسافر بودیم که دیرمون شد. مامانش هم حداقل نیومد یه صبحانه ای بهمون بده، خوراکی برای توی راه، ناهاری یه چیزی... انگار نه انگار.
    بعد فقط تظاهر فقط ادا و اطوار.
    ما دیرمونه، مادرش میگه برید خواهرش رو بیدار کنید و ازش خداحافظی کنید وگرنه بهش بی احترامی میشه!!
    .
    .
    با پدرش برای اولین بار حرف زدم و فقط همینو بهش گفتم. شوهرم جلوی پدرش شروع کرد به توهین به من. به پدرش میگفت ولش کن اینو باش حرف نزن گلوت خشک میشه!!!
    .
    .


    - - - Updated - - -

    پدرش میگفت حق ندارم با پسرم دو کلمه حرف بزنم؟ نمی خوام تو بشنوی!!
    .
    .
    حرف هاش همه اش داستان هاییه که مادرشوهرم به خوردش میده برای اینکه زندگی ما رو هم مثل زندگی دو تا دخترهاش بهم بریزه.
    .
    .
    از همه شون متنفرم. از همه بیشتر از شوهرم. واقعن دلم میخواد بره زیر ماشین و من له شدنش رو تماشا کنم و کیف کنم!!!!!!!!!!!
    .

    - - - Updated - - -

    هیچ خیری ازش به ما نمی رسه فقط شر!!! لعنتی!!!

    - - - Updated - - -

    شب عروسی خواهر شوهرم به شوهرم زنگ زدندو کلی پرش کردند. شوهرم تا صب راه می رفت که ای وای خواهرم بدبخت شد و ... والا رفتیم خونه شون تا صبح قهقهه می زندند و خدا میدونه چه عروسی و چه مراسمی و چه دامادی که همش دور عروس می چرخید و سکه و شاواش و مادرشوهر عروس هم که فقط زیر دامن عروس رو نمی گرفت!!! من اصن خانواده اشون رو می شناسم، خیلی نجیبن.
    من نمی فهمم اینا چی از زندگی ما می خوان؟ چی از جون پسرشون و من میخوان؟ کی اند اینا خدایااااااااااااااااااااا ااااااا
    ویرایش توسط she : شنبه 26 مرداد 92 در ساعت 09:24


 
صفحه 4 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 05:15 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.