به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 40
  1. #31
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    مهرااد جان من که نمیگم نیاز روحی نداشتم. چرا داشتم. به شدت دوست داشتم کسی رو عاشقانه دوست داشته باشم. به شدت نیاز عاطفی و حتی جنسی داشتم.

    ولی دیگه حس میکنم ندارم.

    ببینید. من الان به یه آرامشی رسیده ام. یعنی حالم بد نیست. مضطرب نیستم. نمیشینم گریه کنم. درد رسیدن به آرزویی رو ندارم. مشکل بزرگی ندارم. با خانوادم داریم با صلح زندگی میکنیم. و.....

    گرچه قبلا ها توقعاتی بالاتر از خودم داشتم.

    قبلاها این چیزی که الان هستم هرگز راضیم نمیکرد. هرگز.

    - - - Updated - - -

    راستی چرا آخرین پست؟ مگه قراره از همدردی برید؟؟؟

    - - - Updated - - -

    مهرااد جان

    من خب نیاز عاطفیم خیلی بالا بود.
    رفتن علی اذیتم کرد ولی ناامید نبودم و آرزوهامو فراموش نکردم و همیشه هم به خدا میگفتم خدایا یه همراه خوب بهم بده که بتونم باهاش آرزوهامو بسازم. خدایا نذار تجربه هایی که توی رابطه با علی به دست آوردم حروم شه. خدایا همه ی زندگیم خوبه و شکرت ولی قلبم تنهاست. و......

    ولی خب وقتی پنج سال این نیازها اذیتت کنه و خبری هم نباشه، کم کم آدم به خودش یاد میده با شرایطی که داره کنار بیاد. منم به خودم یاد دادم.

    الان حس نمیکنم نیازی دارم کسی دوستم داشته باشه یا دوستش داشته باشم.
    الان دیگه نیاز جنسی ندارم.
    الان دیگه میتونم دلمو نگه دارم از کسی خوشش نیاد.
    الان میتونم نسبت به حرفهای مردم و فامیل و خانواده ام در مورد اینکه داری میترشی و چرا ازدواج نمیکنی و بعد که ما مردیم میخوای چی کار کنی و .... بی تفاوت باشم.
    الان دیگه میتونم وقتی نامزدها رو توی خیابون میبینم که دست همو گرفتن و میگن و میخندن، ته دلم آرزوشو نداشته باشم.
    الان دیگه میتونم حتی فکر کنم تا آخر تنها خواهم بود. خودمو خیلی به تنهایی عادت داده ام.
    الان میتونم بچه ها رو که میبینم دلم ضعف نره.
    الان میتونم اگه با کسی آشنا شدم و یهو ول کرد و رفت(که چندبار هم بعد از علی موردهای اینچنینی برام پیش اومد) اصلا دردم نگیره.
    الان میتونم دیگه گریه نکنم.
    و............

    پوست کلفت شده ام حسااااااااااااااابییی.

    ولی راستش اصلا دیگه مطمئن نیستم بتونم برای کسی عاطفه ای خرج کنم.یا فدا کاری کنم.

    گاهی فکر میکنم اگه من ازدواج کنم و بعد شوهرم بهم خیانت کنه چیکار میکنم؟؟ حس میکنم اصلا برام مهم نباشه. حس میکنم به خودم میگم خب خیانت کرد که کرد.

    اصلا حس میکنم بدترین کارهای دنیا هم بد نیستن. حتی قتل. خب یکی یکی دیگه رو میکشه. چه اهمیتی داره؟؟

    اصلا کی توی این دنیا برای یکی دیگه ارزشی داره؟؟ هرکدوم از ما اگه نباشیم مگه چیزی از دنیا کم میشه؟؟ باز هم صبح خورشید در میاد و عصر غروب میکنه. بازم بهار و تابستون و پاییز و زمستون پشت سر هم میان و میرن. باز هم آدما زندگی میکنن. هیچ اتفاقی نمی افته. آب از آب تکون نمیخوره.

    یه مثال کوچیکش. علی اونقدر به من ابراز علاقه میکرد و التماس میکرد که من فکر میکردم اگه نباشم چی میشه. وقتی میخواستم به زور جواب منفی بدم جز نگرانی برای خودم، نگران علی هم بودم. ولی هیچی نشد. هیچی.

    ببینید من میدونم فکر اینکه ما معشوق کسی باشیم غلطه. به این واقعا رسیده ام. دوستت دارم گفتنها کاملا پوچه. حتی اگر علاقه ای باشه یک علاقه خودخواهانه و حسابگرانه است. هرگز علاقه و عشق بی شرطی وجود نداره. در واقعیت واقعا وجود نداره.

    - - - Updated - - -

    من شک دارم دیگه عاشق بشم. شک دارم باز اونقدر عاشق بشم که از ته ته دلم و با همه وجودم به خدا بگم :"خدایا هرچی خوشبختی من میتونم داشته باشم از من بگیر و بده به فلانی"

    شک دارم بتون دیگه کسی رو جوری دوست داشته باشم که اگه غم و مشکلی براش پیش اومد از ته دلم اشک بریزم.

    شک دارم بتونم دیگه جوری عاشق بشم که همه ی آرزو و هدفهای طرف مقابلم آرزوهای اصلی من بشه. که هدفم کمک بهش برای رسیدن به آرزوهاش بشه.

    من دلسنگ تر و بی احساس تر از اون شده ام که بتونم عشق ورزیدن رو دوباره تحربه کنم.

    حس دیروز من یه بازیگوشی بچگانه و احساسی بیشتر نبود. از توجه گرفتن و محبت دیدن خوشحال بودم. ولی واقعا چقدر شوق دادن محبت رو داشتم؟؟؟ هیچی.

  2. #32
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 08 خرداد 99 [ 15:45]
    تاریخ عضویت
    1391-10-02
    نوشته ها
    399
    امتیاز
    8,219
    سطح
    61
    Points: 8,219, Level: 61
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 231
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    14

    تشکرشده 833 در 318 پست

    Rep Power
    60
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    مهرااد جان من که نمیگم نیاز روحی نداشتم. چرا داشتم. به شدت دوست داشتم کسی رو عاشقانه دوست داشته باشم. به شدت نیاز عاطفی و حتی جنسی داشتم.

    ولی دیگه حس میکنم ندارم.

    ببینید. من الان به یه آرامشی رسیده ام. یعنی حالم بد نیست. مضطرب نیستم. نمیشینم گریه کنم. درد رسیدن به آرزویی رو ندارم. مشکل بزرگی ندارم. با خانوادم داریم با صلح زندگی میکنیم. و.....

    گرچه قبلا ها توقعاتی بالاتر از خودم داشتم.

    قبلاها این چیزی که الان هستم هرگز راضیم نمیکرد. هرگز.

    - - - Updated - - -

    راستی چرا آخرین پست؟ مگه قراره از همدردی برید؟؟؟

    - - - Updated - - -

    مهرااد جان

    من خب نیاز عاطفیم خیلی بالا بود.
    رفتن علی اذیتم کرد ولی ناامید نبودم و آرزوهامو فراموش نکردم و همیشه هم به خدا میگفتم خدایا یه همراه خوب بهم بده که بتونم باهاش آرزوهامو بسازم. خدایا نذار تجربه هایی که توی رابطه با علی به دست آوردم حروم شه. خدایا همه ی زندگیم خوبه و شکرت ولی قلبم تنهاست. و......

    ولی خب وقتی پنج سال این نیازها اذیتت کنه و خبری هم نباشه، کم کم آدم به خودش یاد میده با شرایطی که داره کنار بیاد. منم به خودم یاد دادم.

    الان حس نمیکنم نیازی دارم کسی دوستم داشته باشه یا دوستش داشته باشم.
    الان دیگه نیاز جنسی ندارم.
    الان دیگه میتونم دلمو نگه دارم از کسی خوشش نیاد.
    الان میتونم نسبت به حرفهای مردم و فامیل و خانواده ام در مورد اینکه داری میترشی و چرا ازدواج نمیکنی و بعد که ما مردیم میخوای چی کار کنی و .... بی تفاوت باشم.
    الان دیگه میتونم وقتی نامزدها رو توی خیابون میبینم که دست همو گرفتن و میگن و میخندن، ته دلم آرزوشو نداشته باشم.
    الان دیگه میتونم حتی فکر کنم تا آخر تنها خواهم بود. خودمو خیلی به تنهایی عادت داده ام.
    الان میتونم بچه ها رو که میبینم دلم ضعف نره.
    الان میتونم اگه با کسی آشنا شدم و یهو ول کرد و رفت(که چندبار هم بعد از علی موردهای اینچنینی برام پیش اومد) اصلا دردم نگیره.
    الان میتونم دیگه گریه نکنم.
    و............

    پوست کلفت شده ام حسااااااااااااااابییی.

    ولی راستش اصلا دیگه مطمئن نیستم بتونم برای کسی عاطفه ای خرج کنم.یا فدا کاری کنم.

    گاهی فکر میکنم اگه من ازدواج کنم و بعد شوهرم بهم خیانت کنه چیکار میکنم؟؟ حس میکنم اصلا برام مهم نباشه. حس میکنم به خودم میگم خب خیانت کرد که کرد.

    اصلا حس میکنم بدترین کارهای دنیا هم بد نیستن. حتی قتل. خب یکی یکی دیگه رو میکشه. چه اهمیتی داره؟؟

    اصلا کی توی این دنیا برای یکی دیگه ارزشی داره؟؟ هرکدوم از ما اگه نباشیم مگه چیزی از دنیا کم میشه؟؟ باز هم صبح خورشید در میاد و عصر غروب میکنه. بازم بهار و تابستون و پاییز و زمستون پشت سر هم میان و میرن. باز هم آدما زندگی میکنن. هیچ اتفاقی نمی افته. آب از آب تکون نمیخوره.

    یه مثال کوچیکش. علی اونقدر به من ابراز علاقه میکرد و التماس میکرد که من فکر میکردم اگه نباشم چی میشه. وقتی میخواستم به زور جواب منفی بدم جز نگرانی برای خودم، نگران علی هم بودم. ولی هیچی نشد. هیچی.

    ببینید من میدونم فکر اینکه ما معشوق کسی باشیم غلطه. به این واقعا رسیده ام. دوستت دارم گفتنها کاملا پوچه. حتی اگر علاقه ای باشه یک علاقه خودخواهانه و حسابگرانه است. هرگز علاقه و عشق بی شرطی وجود نداره. در واقعیت واقعا وجود نداره.

    - - - Updated - - -

    من شک دارم دیگه عاشق بشم. شک دارم باز اونقدر عاشق بشم که از ته ته دلم و با همه وجودم به خدا بگم :"خدایا هرچی خوشبختی من میتونم داشته باشم از من بگیر و بده به فلانی"

    شک دارم بتون دیگه کسی رو جوری دوست داشته باشم که اگه غم و مشکلی براش پیش اومد از ته دلم اشک بریزم.

    شک دارم بتونم دیگه جوری عاشق بشم که همه ی آرزو و هدفهای طرف مقابلم آرزوهای اصلی من بشه. که هدفم کمک بهش برای رسیدن به آرزوهاش بشه.

    من دلسنگ تر و بی احساس تر از اون شده ام که بتونم عشق ورزیدن رو دوباره تحربه کنم.

    حس دیروز من یه بازیگوشی بچگانه و احساسی بیشتر نبود. از توجه گرفتن و محبت دیدن خوشحال بودم. ولی واقعا چقدر شوق دادن محبت رو داشتم؟؟؟ هیچی.
    نا امیدی،نا امیدی و نا امیدی تنها چیزی بود که تو نوشته هات دیدم،با خودت داری جنگ میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه اینطوره برنده نیستی چون اگر هم بتونی ببری خودتو شکست دادی و این یعنی باخت،بیشتر خودتو دوست داشت باش و این افکار رو از خودت دور کن

  3. 3 کاربر از پست مفید samanft تشکرکرده اند .

    meinoush (سه شنبه 12 شهریور 92), omid65 (چهارشنبه 13 شهریور 92), Pooh (سه شنبه 12 شهریور 92)

  4. #33
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    به نظر من تو رو به بهبودی. حالت داره بهتر میشه. ولی داری انکارش می کنی.
    همه امون حق داریم خوشحال زندگی کنیم.
    ادمایی که می بینی خوشحالن موفقن یا عاشقن مفت به اینجا نرسیدن. هر کدومشون کلی دل شکستگی داشتن. نمی فهمم چرا فکر می کنی باید با همون دفعه ی اول عاشق شدنت بهش می رسیدی. مثله اینه که بگی یه بار کنکور می دم قبول نشدم بی خیال.

  5. 2 کاربر از پست مفید meinoush تشکرکرده اند .

    omid65 (چهارشنبه 13 شهریور 92), Pooh (سه شنبه 12 شهریور 92)

  6. #34
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    کنکور و عشق رو چطوری با هم مقایسه میکنید؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

    خب واقعا دیگه اون آدم قبلی نیستم که اونجوری عاشق بشم. به نظر من اسمش واقع بینیه. هرکس حد توان خودش رو بهتر از هر کسی میدونه.

    - - - Updated - - -

    جنگ رو آره قبول دارم.
    با خودم میجنگم.
    دوست ندارم دیگه به هیچکسی دل ببندم. حتی خدا.

    واقعا درونا خیلی دوست دارم دلسنگ باشم. نه اینکه به کسی آسیبی بزنم یا بیرحم باشم. نه. ولی دلم میخواد نیاز به محبت هیچکس نداشته باشم. حس میکنم این دلسنگی بهم یه احساس قدرت و لذت خوبی میده. از اینکه میتونم دلمو نگه دارم و دیگه هیچی نمیتونه دلمو بشکنه حس آرامشی بهم دست میده.

    - - - Updated - - -

    واقعا دیگه اون احساسهای نیازی که قبلا داشتم رو ندارم. احساس نیاز به اینکه یه نفر بغلم کنه و بهم حرفای عاشقانه بزنه ندارم. احساس نیاز برای اینکه برای یه نفر جلوه گری و دلبری کنم ندارم.

    واقعا دیگه حس های زنانه رو ندارم.

  7. #35
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 تیر 94 [ 00:49]
    تاریخ عضویت
    1392-1-16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    455
    امتیاز
    3,873
    سطح
    39
    Points: 3,873, Level: 39
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    873

    تشکرشده 1,282 در 361 پست

    Rep Power
    60
    Array
    خیلی عجیبه. تو که به این خوبی برای مشکل دیگران نظر میدی چرا به خودت که میرسه هنگ میکنی؟

  8. 2 کاربر از پست مفید majid_k تشکرکرده اند .

    meinoush (چهارشنبه 13 شهریور 92), Pooh (چهارشنبه 13 شهریور 92)

  9. #36
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 04 تیر 97 [ 11:22]
    تاریخ عضویت
    1392-5-06
    محل سکونت
    زیر اسمان خدا
    نوشته ها
    203
    امتیاز
    5,485
    سطح
    47
    Points: 5,485, Level: 47
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 65
    Overall activity: 7.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    3

    تشکرشده 294 در 130 پست

    Rep Power
    35
    Array
    پوه جان همیشه نظراتی که برای دیگران می‌ذ‌اری رو می‌خونم و واقعاً افتخار می‌کنم بهت که اینچنین دختر توانا و باهوشی هستی‌ از اون اولم خواننده‌ کل تاپیکت بودم ولی‌ خودمو نسبت به شما و بقیهٔ دوستان کم تجربه تر از اون چیزی میبینم که بخوام اظهار نظر کنم تنها چیزی که به نظرم رسید شباهت شما با خودم بود تا حدودی...پدر من یه جمله‌ای رو بهم میگه که همیشه آویزهٔ گوشم شده و اون اینه که هیچ وقت برای اعتراض کردن از خودت انتقام نگیر چون همونجور که خودت هم میدونی دنیا همیشه اینجوری بود و خواهد بود.تنها کسی‌ که داره روز‌های قشنگ و فرصت‌های طلأیی شو حروم می‌کنه امثال منو شماییم ،به نظرم رسید شما برای اعتراض به خدا،برای اعتراض به دنیای بیرحم که نگذاشت عشقتون به فرجام برسه الان تصمیم گرفتین راه بی‌تفاوتی رو پیش بگیرین و اینجوری از خودتون و تضاد درونی و اون سوالای ذهنیتون رها بشید،اما به نظرم حیف شماست دوست خوبم

  10. 4 کاربر از پست مفید yektaye tanha تشکرکرده اند .

    meinoush (چهارشنبه 13 شهریور 92), Pooh (چهارشنبه 13 شهریور 92), roze sepid (چهارشنبه 13 شهریور 92), SABA68 (یکشنبه 23 فروردین 94)

  11. #37
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 27 شهریور 92 [ 03:38]
    تاریخ عضویت
    1392-5-15
    نوشته ها
    15
    امتیاز
    115
    سطح
    2
    Points: 115, Level: 2
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    60

    تشکرشده 12 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    پو عزیز سلام
    من در جریان مشکلات شما نیستم،فقط تا حدودی در این تاپیک چیزهایی فهمیدم،عزیزم اولین نکته در مورد احساساتت:مصرف قرصهای افسردگی روی نیاز جنسی اثر میذاره و اینکه همچین حسی داری کاملا طبیعیه و مشکلی نیست و مطمئن باش این حس در وجودت هست و با مشورت با پزشکت همه چی رو به را میشه.
    در مورد گذشته،گفتم دقیق نمیدونم چه اتفاقی برات افتاده،اما هر چی بوده تموم شده،به خاطر گذشته،آینده ی خودتو خراب نکن،خود من به خاطر عشق اونم از نوع یه طرفه ضربه هایی به زندگیم زدم که الان فقط دوست دارم به گذشته برگردم تا دیگه اون اشتباهات رو تکرار نکم.خیلی موقعیتهامو از دست دادم و در زمان ازدواج نسنجیده واز روی لجبازی با خودم تصمیم گرفتم،اما از تو میخوام معقول باشی و فکر گذشته رو کامل از ذهنت بیرون کنی وتصمیم بگیری.زندگی ارزش اینو داره که برا رسیدن به روزهای طلایی بجنگی.
    دوست گلم ،با دقت همه ی جوانب رو بسنج و تصمیم بگیر تا مبادا در آینده دچار حسرت بشی......
    اینکه نباید ازدواج کنی،نمیتونی همسر خوبی باشی و..... همه از احساسات غلط نشات میگیره.
    امیدوارم خوب فکر کنی .
    در ضمن مشاوره با پزشکت میتونه مفید باشه.
    شاد باشی و بر قرار.
    به امید روزهای بسیار خوب در زندگیت.

  12. 3 کاربر از پست مفید PAPA1 تشکرکرده اند .

    meinoush (چهارشنبه 13 شهریور 92), Pooh (چهارشنبه 13 شهریور 92), roze sepid (چهارشنبه 13 شهریور 92)

  13. #38
    در انتظار تایید ایمیل ثبت نام
    آخرین بازدید
    یکشنبه 20 دی 94 [ 22:37]
    تاریخ عضویت
    1391-12-28
    نوشته ها
    868
    امتیاز
    9,210
    سطح
    64
    Points: 9,210, Level: 64
    Level completed: 54%, Points required for next Level: 140
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    2,872

    تشکرشده 3,054 در 793 پست

    Rep Power
    0
    Array
    به نظر منم داري مقاومت ميكني .

  14. 2 کاربر از پست مفید omid65 تشکرکرده اند .

    Pooh (چهارشنبه 13 شهریور 92), roze sepid (چهارشنبه 13 شهریور 92)

  15. #39
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    من قبول دارم که حالم از پارسال خیلی خیلی بهتره.

    ولی همینقدر هم میدونم دلسنگ تر و بی مسئولیت تر از پارسال شده ام.

  16. #40
    Banned
    آخرین بازدید
    شنبه 19 دی 94 [ 18:27]
    تاریخ عضویت
    1390-10-12
    نوشته ها
    633
    امتیاز
    6,328
    سطح
    51
    Points: 6,328, Level: 51
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 22
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    2,084

    تشکرشده 1,278 در 497 پست

    Rep Power
    0
    Array
    من فکر میکنم چون اولین بار احساس کردی که پسندیده نشدی ، ولی بعد متوجه شدی که پسندیده شدی ، ته دلت خوشحال شدی ...
    این اصلا عشق و عاشق شدن نیست .
    چیزایی که در مورد خودت گفتی ، فکر میکنم بیشترش در همه صدق میکنه ، در واقع وقتی بزرگ میشیم ، یاد میگیریم که این زندگی گذرا هست و هیچ چیز همیشگی نیست ، هیچ احساسی ماندگار نیست ، احساسات ما با بزرگ شدن ما تغییر میکنن .
    بالاخره واقع نگر میشیم . این خودش خیلی خوبه . من خودم همین طوری شدم و احساساتت رو تا حدودی درک میکنم .

    در واقع سعی میکنیم تمام زندگیمون برامون درس بشن ، همشون تجربه بشن ، و داریم در زندگی به کارشون میگیریم . این خیلی عالیه .

    پس نگران احساساتت نباش ، و انقدر زیاد جدیش نگیر .
    بشین با خودت منطقی برای زندگیت تصمیم بگیر . وقتی با منطق تصمیم بگیری هیچ وقت پشیمون نمیشی .
    ویرایش توسط tamanaye man : چهارشنبه 13 شهریور 92 در ساعت 19:29


 
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. چرا پسرها خودشان شرایط سخت دختر را میپسندند؟
    توسط hana00200 در انجمن انتخاب و خواستگاری
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: شنبه 27 خرداد 96, 09:53
  2. شما چه عطری میپسندین؟؟
    توسط ester در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 21 دی 87, 00:13

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:44 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.